معاون وزیر خارجه: یا پیروز میشویم یا کشته میشویم
کاظم غریبآبادی گفت جمهوری اسلامی «یکپارچه و قاطع» آماده مقابله با هرگونه تجاوز نظامی است و تاکید کرد برای تهران تسلیم معنا ندارد؛ «یا پیروز میشویم یا کشته میشویم».
او افزود آمریکا همزمان با توقف موقت حمله برای مذاکره، از آمادگی برای حمله گسترده سخن میگوید.
طبق اطلاعات رسیده به ایراناینترنشنال، کریگ فورمن، شهروند بریتانیایی که همراه همسرش، لیندزی فورمن، ۱۷ ماه است در ایران زندانیاند، از ۱۰ روز پیش در زندان اوین، در اعتراض به محرومیت از تماس تلفنی، ملاقات با همسرش و دیدار با وکیل، اعتصاب غذا کرده و تنها آب، قند و نمک مصرف میکند.
یک منبع آگاه از وضعیت این زوج زندانی به ایراناینترنشنال گفت آنها پس از مصاحبه با بخش جهانی بیبیسی که در آن درباره دشواری شرایط بسیاری از ایرانیان سخن گفته بودند، از تماس تلفنی و ملاقات با یکدیگر محروم شدند و مقامهای زندان حتی ملاقات با وکیل را نیز قطع کردند؛ موضوعی که باعث اعتصاب غذای کریگ فورمن شد.
این منبع آگاه با اشاره به وضعیت جسمانی او گفت فورمن پس از ۱۰ روز اعتصاب غذا «وضعیت مناسبی ندارد» و افزود اعتراض او، جدا از محرومیت از ملاقات و تماس، به این است که با وجود مشاهده انتقال همبندیهایش برای اجرای حکم اعدام، اجازه ندارد درباره آنچه در زندان دیده و شرایط خود سخن بگوید.
به گفته این منبع، فورمن بارها گفته مقامهای زندان و دستگاه قضایی جمهوری اسلامی به او «وعدههای دروغ» میدهند و او نمیفهمد چرا باید «این همه دروغ» از مسئولان جمهوری اسلامی بشنود.
دو سال پس از ناپدید شدن بالگرد ابراهیم رئیسی در مه و کشته شدن او در کوهستانهای آذربایجان شرقی، جمهوری اسلامی فقط یک رییسجمهور را از دست نداده است، بلکه بخشی از طرح جانشینی، سپر منطقهای، احساس امنیت و این باور را از دست داده که زمان همچنان به سودش حرکت میکند.
بالگرد حامل رئیسی ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳ سقوط کرد. گزارش نهایی جمهوری اسلامی علت حادثه را شرایط جوی منطقه و مه غلیظ اعلام کرد و احتمال هرگونه خرابکاری را رد کرد.
تصویر این حادثه بیش از آن قدرتمند بود که صرفا یک سانحه باقی بماند: کاروانی از مقامهای حکومتی در میان مه و دید محدود، ارتباط خود را از دست داد اما حکومت همزمان تلاش میکرد نشان دهد کنترل اوضاع را در دست دارد.
مرگ رئیسی، بیش از آنکه یک معمای امنیتی باشد، به استعارهای از وضعیت جمهوری اسلامی تبدیل شد. رئیسی ایران را اداره نمیکرد. قدرت واقعی در اختیار علی خامنهای، سپاه پاسداران، ساختار امنیتی و شبکههای منطقهای جمهوری اسلامی بود. اهمیت رئیسی در این بود که قرار بود نماد «تداوم» باشد: چهرهای وفادار، تندرو، سختگیر و قابل پیشبینی. فردی که از او بهعنوان یکی از گزینههای احتمالی جانشینی خامنهای یاد میشد.
او آینده جمهوری اسلامی نبود، بلکه تمرینی برای آیندهای بود که هرگز نرسید.
در اردیبهشت ۱۴۰۳ اینطور به نظر میرسید که حکومت هنوز طرح جانشینی، سپر منطقهای و صبر لازم را برای فرسوده کردن دشمنانش در اختیار دارد. اما دو سال بعد، تقریبا همه ستونهایی که تهران را دستنیافتنی نشان میدادند، یا آسیب دیدهاند یا فرو ریختهاند.
شمارش معکوس عملا از زمان حمله هفتم اکتبر حماس به اسرائیل آغاز شد.
آن حمله، شبکه منطقهای جمهوری اسلامی را وارد جنگ کرد: حزبالله لبنان، شبهنظامیان عراق و سوریه و حوثیهای یمن.
این شبکه سالها «عمق راهبردی» تهران نامیده میشد اما پس از هفتم اکتبر، همان عمق راهبردی به نقشه اهداف تبدیل شد.
فروردین ۱۴۰۳، جمهوری اسلامی و اسرائیل از جنگ سایهها وارد رویارویی مستقیم شدند و یک ماه بعد، بالگرد رئیسی در مه سقوط کرد.
جمهوری اسلامی با مراسم عزاداری رسمی، تابوتها، پرچمهای سیاه و حضور فرماندهان و روحانیون، تلاش کرد پیام «تداوم» را منتقل کند، اما از آن پس، مراسم تشییع جنازه در جمهوری اسلامی معنای دیگری پیدا کرد و نه نمایش ثبات، که نشانه از دست رفتن افراد، شبکهها و جغرافیایی شد که حکومت را محافظت میکردند.
مرگ رئیسی انتخابات زودهنگام را بهدنبال داشت و مسعود پزشکیان، با لحنی اصلاحطلبانه، پس از انتخاباتی با مشارکت پایین، رییسجمهور شد.
جمهوری اسلامی چهرهای نرمتر پیدا کرد، اما مرکز قدرت تغییر نکرد.
جنبشی که بر پنهانکاری و فرماندهی زیرزمینی بنا شده بود، هم از درون نفوذپذیر شد و هم از بیرون هدف قرار گرفت.
پس از آن، یحیی سنوار، رهبر حماس در غزه، نیز کشته شد. حماس باقی ماند، حزبالله باقی ماند و شعارها همچنان ادامه یافت، اما محور جمهوری اسلامی، رهبران، مسیرها، قلمرو و اعتمادبهنفس خود را از دست داد.
شکاف عمیقتر با سقوط بشار اسد در آذر ۱۴۰۳ ایجاد شد.
این فقط سقوط یک متحد جمهوری اسلامی نبود، بلکه جغرافیای قدرت ایران را هدف قرار داد؛ یعنی مسیر ارتباط با حزبالله، دسترسی به مدیترانه و ایده دوران قاسم سلیمانی مبنی بر تبدیل دولتهای ضعیف به عمق راهبردی ایران.
سرانجام خرداد ۱۴۰۴، جنگ به داخل ایران رسید.
اسرائیل در جریان جنگ ۱۲ روزه، مراکز هستهای و نظامی جمهوری اسلامی را هدف قرار داد و سپس آمریکا به مستحکمترین بخشهای برنامه هستهای حکومت ایران حمله کرد.
سالها، ابهام هستهای سپر دفاعی تهران بود، اما در سال ۱۴۰۴ همان سپر به میدان جنگ تبدیل شد.
در ادامه، فشار خارجی با بحران داخلی پیوند خورد.
اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴ نتیجه بحران اقتصادی، سرکوب و مطالبات قدیمی برای تغییر نظم سیاسی بود که حکومت در ۱۸ و ۱۹ دی با کشتار گسترده، خشونت و قطع اینترنت به آن پاسخ داد.
جمهوری اسلامی همچنان توانست سرکوب، زندان و ایجاد رعب را ادامه دهد، اما دیگر قادر نبوده است بخش بزرگی از جامعه را متقاعد کند که آیندهای در پیش دارد.
۹ اسفند ۱۴۰۴، جنگ به مهمترین نهاد قدرت در جمهوری اسلامی رسید: رهبری.
علی خامنهای در حملات آمریکا و اسرائیل کشته شد.
برای نظامی که بر پایه ولایت فقیه بنا شده، این فقط مرگ یک رهبر نبود، بلکه شکسته شدن هالهای بود که سالها پیرامون جایگاه رهبری ساخته شده بود.
چند روز بعد، مجتبی خامنهای بهعنوان رهبر جدید معرفی شد. انتصابی که قرار بود نشانه تداوم باشد، اما جمهوری اسلامی را کوچکتر، بستهتر و موروثیتر نشان داد.
انقلابی که علیه سلطنت شکل گرفته بود، عالیترین مقام خود را در میانه جنگ، از پدر به پسر منتقل کرد.
جمهوری اسلامی و از دست رفتن «مصونیت»
حکومت ایران همواره بر چهار لایه تکیه داشته است: سرکوب داخلی، انتخابات بهعنوان پوشش غیرنظامی، شبکههای نیابتی منطقهای و در سطح راهبردی، موشکها، ابهام هستهای و تنگه هرمز.
از زمان سقوط بالگرد رئیسی، همه این لایهها آسیب دیدهاند.
سرکوب به شورش منجر شده، انتخابات بیش از مشروعیت، خلأ را آشکار کرده، عمق منطقهای نفوذپذیر شده، سوریه از دست رفته، حزبالله و حماس ضربه خوردهاند و جایگاه رهبری هاله دستنیافتنی بودن خود را از دست داده است.
تنگه هرمز همچنان مهمترین ابزار فشار تهران است، اما همین ابزار، جمهوری اسلامی را در مرکز بحرانی نگه داشته که بهسادگی قادر به پایان دادن به آن نیست.
این هنوز روایت سقوط کامل جمهوری اسلامی نیست. حکومت همچنان زندان، موشک، فرمانده و تجربه بقا دارد. اما دیگر نمیتواند همان داستان گذشته را روایت کند.
دو سال پیش، مرگ رئیسی در زبان «شهادت» و «تداوم» پیچیده شد و حکومت گفت چیزی حیاتی از دست نرفته است، اما آنچه بعد از آن رخ داد، نشان داد جمهوری اسلامی تا چه اندازه حاشیه خطای خود را از دست داده است.
سقوط بالگرد آغاز این زنجیره نبود؛ هفتم اکتبر ساعتها را به حرکت انداخته بود. اما مرگ رئیسی تصویر این دوران شد: مه، دید محدود، کاروانی که ارتباطش را از دست داده و حکومتی که همچنان اصرار دارد مسیر پیش رو روشن است.
دو سال بعد، جمهوری اسلامی هنوز در همان مه حرکت میکند.
پرسش دیگر این نیست که آیا حکومت ایران میتواند از بحران دیگری جان سالم به در ببرد یا نه. این نظام بحرانهای زیادی را پشت سر گذاشته است. سوال این است که آیا میتواند بدون چیزهایی که بقای آن را ممکن میکردند دوام بیاورد: فاصله امن، ترس، جانشینی، پناهگاه و این باور که زمان به سودش حرکت میکند ...
روایت زنی جوان که برای مدتی کوتاه سرپرستی یک نوزاد را بر عهده داشت، به یکی از بحثبرانگیزترین موضوعات شبکههای اجتماعی فارسیزبان تبدیل شد. روایتی که با لحنی احساسی و الهامبخش منتشر شد، خیلی زود به موجی از نقدهای اخلاقی، روانشناختی و سیاسی دامن زد.
ماجرا از انتشار روایتهای سارا کنعانی، فعال فضای مجازی، درباره حضور موقت یک نوزاد در خانهاش آغاز شد. او در اینستاگرام و ایکس از تجربه «مادری موقت» نوشت. تجربهای که در قالب طرح «میزبان» سازمان بهزیستی انجام شد.
رسانههای حکومتی در ایران، از جمله خبرگزاری جمهوری اسلامی (ایرنا) و روزنامه همشهری، این روایت را با ادبیاتی احساسی و تصویری بازنشر کردند. تصاویری از خانه، آغوش، گریه هنگام جدایی و توصیفهایی از «۴۰ روز مادری».
تصاویر بدون حجاب کنعانی در ایرنا منتشر شد و کاربران مدتی بعد خبر از دسترس خارج شدن این خبرگزاری را منتشر کردند.
اما آنچه ابتدا برای بخشی از کاربران تصویری انسانی از مراقبت از کودک بیسرپرست به نظر میرسید، برای گروهی دیگر به پرسشی جدی درباره مرز میان حمایت از کودک و تبدیل کودک به «محتوا» بدل شد.
طرح «میزبان» چیست؟
بر اساس توضیحات رسمی سازمان بهزیستی، طرح «میزبان» از سال ۱۴۰۲ آغاز شده و هدف آن کاهش اقامت کودکان در مراکز شبانهروزی و سپردن موقت آنها به خانوادهها یا افراد واجد شرایط است.
این طرح با فرزندخواندگی تفاوت دارد. در فرزندخواندگی، روند قضایی و حقوقی بلندمدت طی میشود و سرپرستی دائمی است، اما در طرح میزبان، کودک برای مدتی محدود به خانواده یا فردی سپرده میشود و همچنان تحت نظارت بهزیستی باقی میماند.
بهزیستی میگوید متقاضیان باید از نظر سلامت روان، وضعیت مالی، امنیت محیط و توان مراقبتی ارزیابی شوند و مددکاران نیز روند را پیگیری میکنند.
در بسیاری از کشورهای جهان نیز مدلهایی مشابه وجود دارد. نظامهای فاستر کر «foster care» یا مراقبت جایگزین خانوادگی، سالهاست به عنوان جانشینی برای نگهداری کودکان در مراکز جمعی شناخته میشوند.
پژوهشهای بینالمللی نیز عموما نشان میدهند رشد عاطفی کودکان در محیط خانوادگی، حتی موقت، از رشد در محیطهای نهادی بهتر است؛ بهویژه برای نوزادان و کودکان خردسال. بنابراین اصل ایده «مراقبت خانوادگی موقت» ذاتا نه عجیب است و نه غیرمعمول.
از مراقبت تا «روایت»
حاشیهها زمانی شدت گرفت که مشخص شد روایت این تجربه، تنها در حد اطلاعرسانی باقی نمانده و به یک پروژه گسترده تولید محتوا تبدیل شده است.
تصاویر کودک، روایتهای احساسی، ویدیوهای روزمره و متنهایی درباره دلبستگی عاطفی میان زن جوان و نوزاد، به شکل مستمر در شبکههای اجتماعی منتشر شد.
در یکی از نوشتهها نیز اشاره شده بود که او به موسسه وعده داده درباره این طرح تولید محتوا خواهد کرد.
همین نکته، برای بسیاری از منتقدان، ماجرا را از «کمک انسانی» به «استفاده رسانهای از کودک» تبدیل کرد.
در نقدهای مطرحشده، یک سوال مدام تکرار میشود: آیا کودکی که هنوز حتی توان تشخیص هویت خود را ندارد، باید به بخشی از برند شخصی، روایت احساسی یا کمپین تبلیغاتی تبدیل شود؟
این نکته آنجا حساستر میشود که کنعانی در نوشتههای خود خبر از شناسایی مادر بیولوژیک کودک میدهد و ضمن قضاوت اخلاقی درباره او، این نگرانی را ایجاد میکند که همچنان این اطلاعات که برای مادر موقت فاش شده، در آینده در اختیار کودک هم قرار بگیرد.
در بسیاری از نظامهای مراقبت کودک در جهان، انتشار تصاویر و اطلاعات کودکان تحت سرپرستی موقت، محدود یا ممنوع است. دلیل این حساسیت، تنها حفظ حریم خصوصی نیست، بلکه جلوگیری از شکلگیری «روابط نمایشی» و جلوگیری از آسیبهای بعدی برای کودک است.
کودک بیسرپرست از آسیبپذیرترین گروههای اجتماعی محسوب میشود. او نه امکان رضایت دارد، نه قدرت تصمیمگیری، نه توان کنترل اینکه تصاویر و داستان زندگیاش تا سالها در اینترنت باقی نماند.
منتقدان میگویند حتی اگر نیت فرد خیرخواهانه بوده باشد، باز هم کودک نباید به ابزار تولید احساسات عمومی تبدیل شود.
عکس از مرضیه موسوی، ایرنا
پرسش روانشناختی؛ دلبستگی و جدایی
بخش مهم دیگری از انتقادها، جنبه روانشناختی ماجراست.
روانشناسی رشد تاکید میکند که نوزادان در ماههای نخست زندگی، پیوندهای عاطفی عمیقی با مراقبان خود شکل میدهند. ثبات، تداوم حضور و امنیت عاطفی، از عناصر کلیدی رشد سالم کودک محسوب میشود.
در نتیجه، برخی منتقدان میپرسند: اگر قرار است کودک تنها برای چند هفته یا چند ماه وارد خانهای شود و سپس جدا شود، این دلبستگی و جدایی چه اثری بر او میگذارد؟
البته پاسخ متخصصان در این زمینه یکسان نیست. بسیاری از پژوهشگران معتقدند مراقبت خانوادگی موقت، اگر حرفهای، پایدار و همراه با نظارت تخصصی باشد، همچنان از اقامت طولانی در شیرخوارگاه بهتر است. اما در عین حال تاکید میکنند که این فرآیند باید با آموزش دقیق مراقبان، آمادگی برای جدایی، و مدیریت تخصصی انتقال کودک همراه باشد.
مشکل اینجاست که در ایران امروز، اطلاعات روشنی درباره کیفیت نظارت، آموزش مراقبان و استانداردهای اجرایی این طرح وجود ندارد و همین ابهام، نگرانیها را بیشتر کرده است.
مساله «مادر مجرد»
بخشی از توجه رسانهای به این پرونده، به مجرد بودن کنعانی مربوط است.
در قوانین ایران، زنان مجرد بالای ۳۰ سال امکان سرپرستی دائم دختران را دارند، اما همچنان محدودیتهای متعددی در این زمینه وجود دارد و اولویت اصلی با زوجهاست. در نتیجه، رسانههای رسمی تلاش کردند این روایت را به عنوان نمونهای از «امکان مادری زنان مجرد» نیز برجسته کنند.
برای بخشی از جامعه، این موضوع مثبت و مترقی به نظر میرسد. نشانهای از شکستن برخی کلیشههای سنتی درباره خانواده. اما همزمان، منتقدان میگویند همین «استثنایی» و «رسانهای» شدن، باعث شد کودک عملا به مرکز یک روایت نمادین درباره زنانگی، مادری و احساسات عمومی تبدیل شود.
آیا پای سیاست و جنگ در میان است؟
یکی از مهمترین دلایل حساسیت نسبت به این پرونده، نحوه قاببندی رسانههای حکومتی است.
در گزارشهای منتشرشده، بارها به جنگ، ناامنی، بحران و «نیاز جامعه به مهر» اشاره شده است.
برخی کاربران معتقدند رسانههای رسمی تلاش کردهاند از این داستان، روایتی ایدئولوژیک بسازند. روایتی درباره «خانواده»، «فداکاری زن ایرانی» و «مقاومت عاطفی جامعه».
در واقع، منتقدان میگویند حکومت در شرایطی که جامعه ایران با بحرانهای سنگین اقتصادی، مهاجرت، فرسایش اجتماعی و بیاعتمادی روبهروست، به روایتهای احساسی و انسانی نیاز دارد. روایتهایی که بتوانند تصویری نرمتر و عاطفیتر از ساختار رسمی ارائه دهند.
سندی وجود ندارد که نشان دهد خود این زن با انگیزه سیاسی وارد ماجرا شده اما آنچه قابل مشاهده است، بیشتر «استفاده سیاسی و رسانهای از روایت» است.
اشاره کنعانی در یک پست در شبکه اجتماعی ایکس به اینکه «عکس پروفایل بسیاری از مامانها در گروه، تصاویر رهبران جمهوری اسلامی بوده»، نشان میدهد کودکان بهطور سازمانیافته بیشتر به خانوادههای حکومتی سپرده میشوند و یک واقعیت مهم را آشکار میکند: شبکههای مراقبت، خیریه و سرپرستی کودک در ایران بهشدت با فضاهای مذهبی و نزدیک به حکومت همپوشانی دارند.
در ساختاری که «صلاحیت اخلاقی» اغلب با نشانههای ایدئولوژیک سنجیده میشود، طبیعی است که افراد مذهبی یا وابسته به شبکههای ارزشی، حضور پررنگتری در چنین طرحهایی داشته باشند. موضوعی که ماجرا را از یک بحث صرفا مربوط به حقوق کودک، به مسالهای درباره قدرت فرهنگی، مشروعیت اخلاقی و انحصار روایت «مادری خوب» در جمهوری اسلامی تبدیل میکند.
همچنین رسانههای حکومتی با وجود سیاستهای سختگیرانه درباره حجاب، تصاویر بدون حجاب کنعانی را بهطور گسترده منتشر کردند. موضوعی که نشان میدهد وقتی یک روایت عاطفی و «خانوادهمحور» برای تولید تصویر انسانی از نظام مفید باشد، محدودیتهای ایدئولوژیک میتوانند کنار گذاشته شوند.
به همین دلیل، منتقدان این ماجرا را صرفا یک تجربه فردی نمیبینند، بلکه آن را نمونهای از استفاده تبلیغاتی از کودک، احساسات و تصویر زن در رسانه رسمی میدانند.
عکس از مرضیه موسوی، ایرنا
مرز باریک میان خیرخواهی و نمایش
شاید مهمترین نکته این پرونده این باشد: در عصر شبکههای اجتماعی، مرز میان تجربه شخصی، فعالیت اجتماعی، برند فردی و تولید محتوا بسیار باریک شده است.
امروز حتی کنشهای خیرخواهانه نیز اغلب در قالب تصویر، روایت، استوری و ویدیو بازنمایی میشوند. همین مساله باعث شده بسیاری از فعالیتهای انسانی، همزمان هم واقعی باشند و هم نمایشی.
در ماجرای «۴۰ روز مادری» نیز احتمالا هر دو وجه همزمان وجود دارد؛ هم میل واقعی به مراقبت و تجربه مادری، و هم تبدیل آن به یک روایت عمومی، احساسی و سیاسی.
اما وقتی پای کودک بیسرپرست در میان باشد، حساسیت اخلاقی باید چند برابر شود. کودک نمیتواند تصمیم بگیرد که آیا میخواهد داستان زندگیاش بخشی از فضای مجازی باشد یا نه. نمیتواند تشخیص دهد که میلیونها نفر درباره تصویر و رابطه عاطفی او بحث خواهند کرد. و نمیتواند از خودش در برابر موج احساسات، قضاوتها و بهرهبرداریهای رسانهای دفاع کند.
به همین دلیل، حتی کسانی که از اصل «طرح میزبان» دفاع میکنند نیز معتقدند باید درباره حدود نمایش عمومی کودکان تحت مراقبت، قوانین و استانداردهای بسیار سختگیرانهتری وجود داشته باشد.
در نهایت، این پرونده شاید بیش از آن که درباره یک زن یا یک نوزاد باشد، درباره پرسشی بزرگتر است: در جامعهای که همه چیز به محتوای سیاسی تبدیل میشود، آیا هنوز میتوان میان مراقبت واقعی و نمایش ایدئولوژی، مرزی روشن ترسیم کرد؟
بر اساس اطلاعات رسیده به ایراناینترنشنال، خانواده اجمین (آلفرد) مسیحی، جوان ۲۷ ساله ارمنی که ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ در جریان اعتراضات میدان هفتحوض تهران با شلیک مستقیم نیروهای سرکوبگر کشته شد، پس از خاکسپاری، تحت فشارهای امنیتی قرار دارند.
منابع آگاه به ایراناینترنشنال گفتند ماموران حکومتی برای تحویل دادن پیکر این جاویدنام، از خانوادهاش مبلغ دو میلیارد تومان گرفتهاند.
پیشتر نیز گزارشهایی درباره فشار امنیتی بر خانواده جاویدنامان انقلاب ملی ایرانیان، جلوگیری از برگزاری مراسم خاکسپاری و یادبود و حتی تخریب سنگ مزار کشتهشدگان منتشر شده است.
اجمین مسیحی شامگاه ۱۸ دیماه در میدان هفتحوض تهران هدف شلیک مستقیم قرار گرفت.
به گفته شاهدی که هنگام تیراندازی در کنار او حضور داشت، شلیک از سوی نیروهای مستقر روی بام مسجد هفتحوض انجام شد و گلوله به گردن او اصابت کرد.
این شاهد گفت اجمین در صف اول معترضان حضور داشت و آخرین شعاری که پیش از اصابت گلوله سر داده بود، «آزادی، آزادی، آزادی» بود.
معترضان پس از زخمی شدن اجمین، پیکر او را برای جلوگیری از افتادن به دست نیروهای بسیجی به حیاط خانهای در همان حوالی منتقل کردند.
یک شاهد عینی گفت او همراه با چند مجروح دیگر تا حدود ساعت یک بامداد در آن ساختمان مانده بودند تا شرایط برای انتقال زخمیها امنتر شود.
به گفته این منبع، در میان مجروحان، دو نفر از ناحیه پا، یک نوجوان ۱۸ ساله از ناحیه کمر و فرد دیگری از سمت راست بدن هدف گلوله قرار گرفته و ریهاش سوراخ شده بود.
بر اساس روایت این شاهد، در تمام مدتی که مجروحان در ساختمان حضور داشتند، نیروهای گارد ویژه در میدان هفتحوض با فریاد «ماشاالله، ماشاالله»، «ما دشمنهای رهبر را کشتیم، ما تروریستها را کشتیم» و شعار «حیدر حیدر» با موتورسیکلت در میدان رفتوآمد میکردند.
مراسم خاکسپاری اجمین مسیحی در کلیسای حضرت مریم برگزار شد. با این حال، خانواده او تحت فشار مجبور شدند علت مرگ فرزندشان را ابتلا به سرطان اعلام کنند.
شورای سردبیری ایراناینترنشنال پیشتر با استناد به گزارشهای محرمانه و میدانی، روایتهای کادر درمان، شاهدان و خانوادههای جانباختگان گزارش داد در جریان اعتراضات ۱۸ و ۱۹ دیماه، بیش از ۳۶ هزار و ۵۰۰ شهروند ایرانی به دست جمهوری اسلامی کشته شدند.
روزنامه فایننشالتایمز گزارش داد جمهوری اسلامی در پی محاصره دریایی آمریکا و کاهش شدید امکان صادرات نفت، به ذخیرهسازی نفت روی نفتکشهای فرسوده در خلیج فارس روی آورده است. این اقدام نشاندهنده فشار فزاینده بر صادرات نفت ایران در هفتههای اخیر است.
بر اساس این گزارش که سهشنبه ۲۹ اردیبهشت منتشر شد، هماکنون حدود ۳۹ نفتکش حامل نفت و محصولات پتروشیمی ایران در خلیج فارس مستقر هستند؛ در حالی که پیش از آغاز محاصره دریایی آمریکا در ۲۴ فروردین ۱۴۰۵، این تعداد ۲۹ نفتکش بود.
علاوه بر این، تجمع قابل توجهی از کشتیها در نزدیکی پایانه صادرات نفت جزیره خارک مشاهده شده است.
فایننشالتایمز و گروه «اتحاد علیه ایران هستهای» همچنین ۱۳ نفتکش دیگر را در نزدیکی بندر چابهار، در دریای عمان و در محدوده خط محاصره دریایی آمریکا شناسایی کردهاند.
پایگاه خبری بلومبرگ نیز ۲۸ اردیبهشت گزارش داد همزمان با ادامه تنشها در خلیج فارس، شمار نفتکشهای حاضر در اطراف جزیره خارک، مهمترین پایانه صادرات نفت ایران، به بالاترین سطح از زمان آغاز محاصره دریایی آمریکا علیه بنادر ایران رسیده است.
بر اساس این گزارش، تصاویر ماهوارهای ثبتشده در ۲۶ اردیبهشت، حضور ۲۳ نفتکش را در اطراف جزیره خارک نشان دادند. این نفتکشها یا در لنگرگاههای اطراف مستقر بودهاند یا در اسکلههای بارگیری نفت خام و گاز مایع، پهلو گرفتهاند.
به نوشته فایننشال تایمز، هدف اعلامشده محاصره دریایی آمریکا، «متوقف کردن درآمدهای نفتی حکومت ایران از طریق بازرسی، توقیف یا بازگرداندن کشتیهای حامل نفت ایران» است.
این گزارش افزود جمهوری اسلامی پیش از آغاز حملات آمریکا و اسرائیل، ماهانه بین ۴۰ تا ۶۰ میلیون بشکه نفت صادر میکرد که معادل حدود دو درصد عرضه جهانی نفت است.
بخش عمده این صادرات با ناوگانی از نفتکشهای قدیمی انجام میشد که بسیاری از آنها تحت تحریم دولتهای غربی قرار دارند اما همچنان به پالایشگاههای آسیایی خدمات میدهند.
با ادامه بسته ماندن تنگه هرمز و تداوم درآمدهای نفتی جمهوری اسلامی، آمریکا در فروردینماه تصمیم گرفت بنادر جنوب ایران را محاصره و کشتیهای حامل نفت ایران را توقیف کند.
ستاد فرماندهی مرکزی آمریکا، سنتکام، اعلام کرد از زمان اجرای این محاصره، ۷۲ کشتی را به بنادر ایران بازگردانده و چهار کشتی را نیز از کار انداخته است.
بازگشت نفتکشهای قدیمی به چرخه ذخیرهسازی
فایننشالتایمز نوشت محدود شدن صادرات نفت، جمهوری اسلامی را ناچار کرده برای ذخیرهسازی شناور نفت از نفتکشهای قدیمی استفاده کند.
در یکی از نمونهها، یک ابرنفتکش ۳۰ ساله که به گفته تحلیلگران بیش از دو سال بلااستفاده بود، از اواخر فروردین دوباره در خلیج فارس مشاهده شده است.
شرکت تحلیل داده «کپلر» اعلام کرد میزان نفت خام ایران، ذخیرهشده در نفتکشهای مستقر در خاورمیانه، اکنون به بالاترین سطح از آغاز جنگ رسیده و از ابتدای درگیریها تاکنون ۶۵ درصد افزایش یافته است.
بر اساس برآورد این شرکت، حدود ۴۲ میلیون بشکه نفت خام ایران اکنون روی نفتکشها ذخیره شده است.
شرکت «کایروس» نیز اعلام کرد ذخایر نفتی زمینی ایران حدود ۱۰ میلیون بشکه افزایش یافته و مخازن داخلی اکنون حدود ۶۴ درصد پر شدهاند. ظرفیتی که تنها چند هفته دیگر امکان ادامه تولید را فراهم میکند.
بر اساس تحلیل تصاویر ماهوارهای آژانس فضایی اروپا، تعداد نفتکشهای متوقفشده در اطراف جزیره خارک، مهمترین پایانه صادرات نفت ایران، از شش کشتی در یک ماه پیش به ۲۰ کشتی رسیده است. بسیاری از این کشتیها سامانههای موقعیتیاب خود را خاموش کردهاند و در دادههای معمول کشتیرانی قابل مشاهده نیستند.
این گزارش همچنین به وقوع یک لکه بزرگ نفتی در نزدیکی خارک اشاره کرد و نوشت بین ۱۶ تا ۲۴ اردیبهشت، هیچ نفتکشی در این پایانه بارگیری نکرده است.
تصاویر ماهوارهای نشان میدهد این لکه نفتی بعدا در آبهای جنوب و جنوب غربی جزیره پراکنده شده است.
فایننشالتایمز در پایان نوشت تنها تعداد محدودی از نفتکشهای ایرانی موفق شدهاند از محاصره عبور کنند. یکی از این کشتیها، نفتکش «هیوج» با پرچم جمهوری اسلامی، پس از بارگیری در خارک در ۲۲ فروردین، مسیر طولانی و غیرمعمولی را از طریق تنگه لومبوک اندونزی به سمت چین طی کرده تا از رهگیری نیروی دریایی آمریکا جلوگیری کند.