قالب ویدیوها تقریبا ثابت است. کسی خریدش را جلو دوربین میگیرد و قیمتش را میگوید. چهار تخممرغ و یک سوسیس، ۵۰۰ هزار تومان. یک نوشابه و یک بسته چیپس، ۳۵۰ هزار تومان. سه کیسه کوچک خرید، هفت میلیون و ۵۰۰ هزار تومان؛ یعنی نزدیک نصف حداقل دستمزد ماهانه. بعد از آن یک جمله تکرار میشود، به روایتهای مختلف: «خیلی خوشحالم، چون اگه خوشحال نباشم اعدامم میکنن.» و بعد میرقصند.
مردی پیامک بانک را نشان میدهد که موجودی حسابش ۲۰۰ هزار تومان است و در حال رقص فهرست میکند چه چیزهایی را نمیتواند با آن بپردازد: چکهای برگشتخورده، کرایه مغازه، کرایه خانه، لباس همسرش.
زنی محجبه چند گوجه و پیاز و سیبزمینی در دست دارد و میگوید دیگر نمیتواند جنس کیلویی بخرد و دانهای میخرد، «ولی خوشحالم، چون اگه نباشم میگن اغتشاشگرم، وطنفروشم.» تشکر میکند و با «دمتون گرم» خداحافظی میکند.
زن دیگری همین را با شش تخممرغ و یک کنسرو تن انجام میدهد. مرد دیگری میرقصد در حالی که روی تصویر نوشته: دلار ۲۰۰ هزار تومان، برق نیست، بدهکارم، ولی تعهد دادهای که دیگر کار سیاسی نکنی. تهدید هم با واژگان رسمی تغییر میکند: بعضی میگویند وگرنه به آنها میگویند مزدور، یا وطنفروش، یا جاسوس موساد.
در نگاه اول، این هم نمونه دیگری از چیزی آشناست: طنز به عنوان سوپاپ اطمینان زیر فشار سرکوب. این خوانش غلط نیست، اما تازگی ماجرا در آن نیست.
سفیدنمایی
جمهوری اسلامی برای توصیف مشکلات کشور یک اتهام مشخص دارد: سیاهنمایی. این اتهام علیه روزنامهنگاران، اقتصاددانان و شهروندان معمولی به کار میرود و معنایش این است که واقعیتی که به تاکید مقامها خوب است، عامدانه تیره نشان داده شده.
ویدیوهای رقص دقیقا به همین اتهام جواب میدهند. آنها همه چیز را سفید نشان میدهند، بهشکلی چنان اغراقآمیز که خودِ سفیدی به کیفرخواست تبدیل میشود. مردی که از خرید چهار تخممرغ سرشار از شادی است، از حکومت تعریف نمیکند؛ خواسته حکومت را به رخش میکشد.
برای فهم اینکه چرا این یک شکست است و نه فقط یک شوخی، یادآوری «سبزیفروش» واتسلاو هاول کمک میکند؛ نمایشنامهنویس و مخالف حکومت کمونیستی چکسلواکی که بعدتر رییسجمهوری شد.
سبزیفروش هاول شعار «کارگران جهان، متحد شوید» را پشت ویترین مغازهاش میگذارد. به آن باور ندارد. به قول هاول معنای واقعی آن تابلو این است: من مطیعم و بنابراین حق دارم که راحتم بگذارند. آن نظام روی میلیونها تابلو اینگونه میچرخید، و دقیقا به این دلیل میچرخید که معنای واقعی هیچوقت به زبان نمیآمد. همه اطاعت را اجرا میکردند؛ هیچکس نمیگفت این اجرا برای چیست.
رقصنده ایرانی همان سبزیفروش هاول است که تابلو را هنوز بالا گرفته و همان جمله ناگفته را با صدای بلند میگوید. اطاعت را اجرا میکند، لبخند پهنی میزند، تشکر هم میکند. اما در ادامه، خطر را هم اعلام میکند: «این کار را میکنم چون اگر نکنم، دارم میزنند.»
اجرای اجباری فقط تا وقتی کار میکند که اجبار قابل انکار بماند. سبزیفروش هاول با نگفتنِ دلیل، نظام را سرپا نگه میداشت. رقصنده دلیل را رو به دوربین میگوید، و تابلو پشت ویترین از کار میافتد.
حکومتی که دیگر نمیتواند مردمش را بخواند
اگر این استدلال را تا آخر دنبال کنیم، ویدیوها کاری فراتر از تمسخر میکنند. آنها مشکلی را عریان میکنند که حکومت برای خودش ساخته است.
وقتی حکومتی شکایت را جرم میکند، تعریف را هم از معنا خالی میکند. اگر ناراضی بودن قابل تعقیب باشد، شهروند خوشحال و شهروند ترسیده از هم تشخیصناپذیر میشوند. رقصندهها این را رو در روی حکومت نشان میدهند: شما دیگر نمیتوانید بدانید ما راضی هستیم یا نه، چون نارضایتی را جرم کردید، و بنابراین رضایت ما هیچ چیزی به شما نمیگوید.
اهمیت عمیقتر قالبی که سراسر از کلمات خودِ حکومت ساخته شده همینجاست. هر اتهامی که رقصندهها به زبان میآورند، سیاهنمایی، اغتشاشگر، مزدور، جاسوس موساد، وطنفروش، از زبان رسمی برداشته شده است. این ویدیوها از هیچ چیز جز واژگانی که حکومت برای مهار سخن به کار میبرد ساخته نشدهاند، و همان واژگان به ابزاری علیه خودش تبدیل شدهاند.
فراپیام، به تعبیر زبانشناسان، یعنی آنچه یک گفته درباره رابطه میان گوینده و شنونده میگوید، جدا از معنای ظاهری کلمات. فراپیامِ همه این ویدیوها یکی است: «من نمیتوانم حقیقت را به تو بگویم، تو میدانی که نمیتوانم، و من میدانم که تو میدانی.»
فاصله میان پیام، «خیلی خوشحالم»، و فراپیام، «حق ندارم غیر از این بگویم»، تمامِ محتواست. ایرانیها آن را بیاختیار میخوانند. حکومت وانمود میکند فقط سطح را میخواند.
از رد کردن قاب تا خالی کردن کلمات
این ویدیوها تازهترین حرکت در تغییری هستند که سرعتش بیشتر شده است، و هر مرحله کار متفاوتی با رابطه میان نشانه و معنا کرده است.
در اعتراضات دیماه، معترضان در آبدانان برنج به هوا ریختند؛ کالایی را که کمیاب و گران شده بود دور ریختند. این حرکت قابی را رد کرد که حکومت میخواست بر ناآرامیها بگذارد. معترضان با دور ریختن همان چیزی که به زحمت میتوانستند بخرند میگفتند خشمشان هیچوقت واقعا بهدلیل قیمت برنج نبوده. اقتصاد چیزی بزرگتر را روشن کرده بود: رد کردن کل ماجرا.
بعد خاکسپاریها آمد. پس از کشتار دیماه، خانوادههایی که کشتههایشان را دفن میکردند زبان سوگواری حکومت را، قرآنخوانی، نوحه و واژه «شهید» را با واژگان دیگری جایگزین کردند: موسیقی عروسی، رقص محلی، شاهنامهخوانی، و کلمهای تازه برای کشتههایشان: جاویدنام. آن کار یک عمل تالیف بود. سوگ واقعی بود، و از دل آن مردم زبان آیینی رقیبی ساختند که عامدانه از نمادهای مذهبی که حکومت به آنها تکیه دارد، پاکشده است.
ویدیوهای گرانی حرکت سوماند، و با رقص خاکسپاریها یکی نیستند، هرچند هر دو بدن را به کار میگیرند و هر دو موسیقی دارند. رقص خاکسپاری میسازد؛ دستور زبان حکومت را با دستور زبانی صادقانه از آنِ خود جایگزین میکند. ویدیو گرانی خالی میکند؛ دستور زبان حکومت را میگیرد و آن را مثل یک جسد اجرا میکند. یکی درباره مردگان است و زبانی تازه میسازد، دیگری درباره زندگان است و زبانی موجود را تهی میکند. جامعهای که اول قاب حکومت را رد کرد و بعد زبان خودش را نوشت، حالا کلمات حکومت را مثل نقاب به صورت زده است.
یادآوری اینکه این مسیر چقدر طولانی بوده، بیفایده نیست. رقص در ایران فقط مکروه نیست؛ عملا غیرقانونی است، و خودِ کلمه چنان سنگین است که حکومت وقتی نسخههای مجاز خودش را روی صحنه میبرد از آن پرهیز میکند و به تعبیر بیرمق «حرکات موزون» پناه میبرد؛ ترکیبی که وقتی ساخته شد خودش دستمایه فراوان تمسخر بود.
در اعتراضات ۱۴۰۱، دختران نوجوانی برای رقصیدن در یک محله تهران بازداشت و مجبور به اعتراف تلویزیونی شدند. اینکه همان کار حالا در صدها ویدیو، از حسابهای شخصی و با نام و چهره، از جمله از سوی زنان محجبه از خانوادههایی که تا دیروز چنین چیزی در آنها تصورناپذیر بود، منتشر میشود، خودش معیاری است از سرعت جابهجایی زمین زیر پا.
جرقه، مثل همیشه، پول است. دلار رکوردهای تازه زده و از ۲۲۰ هزار تومان گذشته است. غلامحسین محسنی اژهای، رییس قوه قضاییه، ۹ شهریور معترضان را «مزدور» خواند و وعده برخورد «قاطعانهتر» داد.
اما این ویدیوها واقعا درباره تخممرغ نیستند، همانطور که برنج درباره برنج نبود. این ویدیوها درباره جامعهایاند که راههای مجازِ «نه» گفتن را تمام کرده و شروع کرده به «بله» گفتنی که معنایش را هیچکس اشتباه نمیگیرد.
این پدیده اسمش را از خودِ رقصندهها گرفته است: «اگر خوشحال نباشم اعدامم میکنند.» شوخیای که بیننده خارجی میتواند به آن بخندد اما شهروند ایرانی نمیتواند. جمهوری اسلامی ماشینی ساخت که فقط «بله» میشنود. حالا «نه» یاد گرفته است شبیه «بله» حرف بزند.