اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ در ایران، از یک جرقه اقتصادی به یکی از گستردهترین و خونینترین موجهای اعتراضی سالهای اخیر تبدیل شد؛ رخدادی که با کشتاری بیسابقه، قطع ارتباطات و سرکوبی چند لایه همراه بود و همچنان آمار دقیق قربانیان آن محل مناقشه است.
اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ را نمیتوان در چارچوب ساده «یک موج اعتراضی دیگر» فهمید. این رخداد، در فاصلهای کوتاه، از یک اعتراض اقتصادی به یک بحران سراسری و سپس به یکی از شدیدترین سرکوبهای ثبتشده در جمهوری اسلامی تبدیل شد.
آنچه این اعتراضات را از موجهای پیشین از دی ۱۳۹۶ تا آبان ۱۳۹۸ و خیزش ۱۴۰۱ متمایز میکند، نه فقط دامنه و سرعت گسترش، بلکه همزمانی سه پدیده است: بسیج گسترده اجتماعی، کشتار متمرکز در بازهای بسیار کوتاه، و تلاش سازمانیافته برای پنهانسازی ابعاد آن.
از اعتراض معیشتی تا انفجار سیاسی
اعتراضات از اواخر آذر و اوایل دی ۱۴۰۴، در واکنش به فشارهای اقتصادی، افزایش قیمتها و فرسایش شدید قدرت خرید آغاز شد. اما این اعتراضات بهسرعت از سطح مطالبات اقتصادی عبور کرد و به اعتراضاتی با ماهیت سیاسی تبدیل شد. شعارها، در فاصلهای کوتاه، از نقد وضعیت معیشتی به نفی کلیت ساختار قدرت تغییر کرد.
ویژگی مهم این مرحله، سرعت گسترش جغرافیایی بود. گزارشهای میدانی نشان میدهد اعتراضات در دهها شهر و در بخش بزرگی از استانهای کشور شکل گرفت و بهسرعت از یک نقطه به نقاط دیگر منتقل شد.
برخلاف برخی موجهای پیشین که دارای کانونهای مشخص بودند، در اینجا با نوعی انتشار همزمان و چندکانونی مواجهیم؛ الگویی که نشاندهنده انباشت نارضایتی در سطوح مختلف جامعه است.
در اوج اعتراضات، گزارشهایی از حضور گسترده در خیابانها منتشر شد؛ سطحی از مشارکت که آن را در ردیف بزرگترین بسیجهای اجتماعی پس از انقلاب قرار میدهد. همین دامنه گسترده، بهنظر میرسد یکی از عوامل تعیینکننده در نوع واکنش حکومت بود.
نقطه عطف خونین؛ ۱۸ و ۱۹ دی
تقریبا تمام روایتهای مستند، بر یک نقطه عطف تاکید دارند: روزهای ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴. در این بازه زمانی، سرکوب به شکلی ناگهانی و بسیار شدید وارد فاز تازهای شد. گزارشها و مستندات نشان از وقوع کشتار گسترده در این دو روز دارد؛ کشتاری که میتوان آن را بزرگترین سرکوب فشرده در تاریخ جمهوری اسلامی خواند.
آنچه این مقطع را متمایز میکند، نه فقط تعداد کشتهشدگان، بلکه تمرکز زمانی آن است. در حالی که در اعتراضات آبان ۱۳۹۸ یا خیزش ۱۴۰۱، خشونت در طول چند روز یا هفته توزیع شده بود، در دیماه ۱۴۰۴ بخش قابل توجهی از تلفات در یک بازه ۴۸ ساعته رخ داد.
این «فشردهسازی خشونت» یک تغییر مهم در الگوی سرکوب محسوب میشود؛ رویکردی که هدف آن، شکستن سریع موج اعتراض پیش از تثبیت آن است.
گزارشهای معتبر بینالمللی، بهویژه عفو بینالملل، دیدبان حقوق بشر و روایتهای پزشکی و میدانی منتشر شده در رسانهها تصویری نسبتا روشن از نوع سلاحها و ابزارهای کشتار در اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ ارائه میدهند.
بر اساس این منابع، نیروهای امنیتی از گلوله جنگی و سلاحهای گرم مرگبار بهصورت گسترده و مستقیم علیه معترضان استفاده کردند؛ از جمله تفنگهای تهاجمی، شاتگانها و حتی در برخی موارد تیربارهای سنگین (مانند DShK) که معمولا در میدانهای جنگ به کار میروند.
همچنین گزارشها به حضور تکتیراندازها در نقاط مرتفع و شلیک هدفمند به سر، سینه و اندامهای حیاتی اشاره دارند؛ الگویی که نشاندهنده سیاست «شلیک برای کشتن» است، نه کنترل جمعیت.
در کنار اینها، استفاده از ابزارهای بهاصطلاح «کمکشنده» مانند گلولههای ساچمهای و گاز اشکآور نیز ثبت شده، اما حتی این سلاحها نیز بهگفته عفو بینالملل بهطور عامدانه به نقاط حساس بدن شلیک شدهاند و موجب نابینایی یا آسیبهای دائمی شدهاند.
افزون بر این، برخی گزارشهای میدانی از بهکارگیری چاقو و خشونت مستقیم فیزیکی از سوی نیروهای لباسشخصی سخن میگویند.
مجموع این دادهها نشان میدهد که ابزارهای بهکاررفته در این سرکوب، از سطح کنترل شورش فراتر رفته و به سطح کاربرد تسلیحات جنگی علیه غیرنظامیان رسیده است.
جنگ آمارها؛ کشتاری که هنوز عدد ندارد
یکی از پیچیدهترین ابعاد این اعتراضات، اختلاف شدید در آمار کشتهشدگان است. خود حکومت رقم رسمی حدود سه هزار کشته را اعلام کرده است.
در مقابل، گزارشهای منتشرشده در ایراناینترنشنال بر پایه منابع مختلف از جمله اسناد داخلی دامنهای بسیار گستردهتر را نشان میدهد: از برآوردهای اولیه چند هزار نفری تا ارقامی در بازه ۱۲ تا ۲۰ هزار، و حتی گزارشهایی که از بیش از ۳۶ هزار کشته سخن میگویند.
در کنار این ارقام، گزارشهایی نیز وجود دارد که به هزاران کشتهای اشاره میکنند که هویت آنها ثبت نشده یا هنوز در دست بررسی است. نهادهای بینالمللی، از جمله گزارشگر ویژه سازمان ملل، نیز با اشاره به محدودیتهای راستیآزمایی، از احتمال بسیار بالاتر بودن تعداد قربانیان نسبت به آمار رسمی سخن گفتهاند.
این شکاف آماری، صرفا یک اختلاف عددی نیست؛ بلکه خود نشانهای از شرایطی است که در آن، همزمان با سرکوب، تلاش برای کنترل روایت و پنهانسازی نیز جریان داشته است.
سرکوب چند لایه؛ از خیابان تا بیمارستان و گورستان
اگر در اعتراضات قبلی، سرکوب عمدتا به خیابان محدود میشد، در دیماه ۱۴۰۴ با یک الگوی چندلایه مواجهیم که حوزههای مختلف را در بر میگیرد. در خیابان، گزارشها از استفاده گسترده از سلاح گرم و شلیک مستقیم به معترضان حکایت دارد. اما سرکوب به اینجا ختم نشد.
گزارشها نشان میدهد که در جریان سرکوب ۱۷ و ۱۸ دی، نیروهای امنیتی وارد بیمارستانها شدند و مجروحان را بازداشت کردند؛ امری که عملا درمان را به یک خطر امنیتی تبدیل کرد. این اقدام، علاوه بر افزایش تلفات، نشاندهنده گسترش دامنه سرکوب به خارج از میدان اعتراض است.
در مرحله بعد، مدیریت اجساد و کنترل مراسم سوگواری نیز به بخشی از سازوکار سرکوب تبدیل شد. پیدا کردن پیکر جانباختگان به یک چالش بزرگ تبدیل شد. نگهداری پیکرها در سولههای پزشکی قانونی و تلاش خانوادههای برای یافتن پیکر عزیزانشان در میان انبوه جانباختگان، از تاثربرانگیزترین تصاویر این دوران بود. در اغلب موارد اجساد با تاخیر یا تحت شرایط خاص به خانوادهها تحویل داده شد و در بسیاری موارد نیز دفنها تحت نظارت و محدودیت انجام شد.
این روند، نشان میدهد که کنترل پیامدهای اجتماعی کشتار، به اندازه خود سرکوب اهمیت داشته است.
اینترنت؛ ابزار سرکوب و پنهانسازی
قطع و محدود سازی اینترنت، در این اعتراضات نقشی کلیدی داشت. اما تفاوت مهم این دوره با ۱۳۹۸ در این بود که قطع ارتباطات، صرفا واکنشی به گسترش اعتراضات نبود، بلکه همزمان با سرکوب و در راستای پنهانسازی آن اجرا شد.
این بار این اختلالات برای مدت طولانیتری ادامه داشت و بهصورت مدیریتشده اعمال شد؛ بهگونهای که دسترسی به اطلاعات، ارسال تصاویر و حتی ارتباطات روزمره شهروندان بهشدت مختل شد. این وضعیت، نهتنها کار راستیآزمایی را دشوار کرد، بلکه امکان امدادرسانی و ثبت مستقل وقایع را نیز محدود ساخت.
تفاوت واقعی با موجهای پیشین
در مقایسه با اعتراضات ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱، دیماه ۱۴۰۴ چند تفاوت کلیدی دارد. نخست، همزمانی گستردگی اعتراض و شدت سرکوب است؛ در حالی که در گذشته، معمولا یکی از این دو عامل غالب بود.
دوم، تمرکز زمانی خشونت در بازهای بسیار کوتاه، که نشاندهنده تغییر در راهبرد سرکوب است. سوم، گسترش سرکوب به حوزههایی فراتر از خیابان؛ از بیمارستان تا گورستان و فضای اطلاعاتی.
بهبیان دیگر، اگر آبان ۱۳۹۸ نماد سرکوب در شرایط قطع اینترنت بود و ۱۴۰۱ نماد تداوم اعتراض در برابر فشار امنیتی، دیماه ۱۴۰۴ را باید نقطهای دانست که در آن، سرکوب به یک سازوکار چندلایه و همزمان در حوزههای مختلف تبدیل شد.
۱۰۰ روز پس از کشتار خونین معترضان در دیماه ۱۴۰۴، نام و روایت شماری از کشتهشدگان و اعدامشدگان بار دیگر در حافظه عمومی ایرانیان برجسته شده است. نامهایی که در ۴۸ سال گذشته، از خاوران تا خیزشهای سالهای اخیر، از سوگ خانوادگی فراتر رفته و به نمادهای دادخواهی تبدیل شدهاند.
جمهوری اسلامی در نزدیک به ۴۸ سال گذشته با اعدام، شکنجه، سرکوب خیابانی و کشتار معترضان، هزاران خانواده را داغدار کرده است.
در این میان، برخی قربانیان بهواسطه شیوه جانباختن، روایت بازماندگان، تصویرها و صداهای بهجامانده و ایستادگی خانوادهها، به چهرههایی ماندگار در حافظه جمعی ایرانیان بدل شدهاند.
آنچه این نامها را متمایز کرده، نه ارزش بیشتر جان آنان، بلکه تبدیل شدن زندگی و مرگشان به زبان عمومی دادخواهی است.
گاهی یک گورستان، یک جمله کوتاه، یک فایل صوتی یا صدای مادری در سوگ، و گاهی ویدیویی از مراسم خاکسپاری، نامی را از دل سوگ شخصی بیرون آورده و به نشانهای جمعی برای اعتراض و مطالبه عدالت بدل کرده است.
این گزارش تنها به بخشی از این نامها میپردازد. نامهایی که در پی جنایتهای بیشمار جمهوری اسلامی، از اعدامهای دهه ۶۰ تا جانباختگان خیزشهای اخیر، به اشکال مختلف در حافظه جمعی ایرانیان ماندگار شدهاند.
از خاوران تا قتلهای زنجیرهای؛ حافظهای که پاک نشد
دادخواهی در ایران از همان سالهای نخست استقرار جمهوری اسلامی و کشتارهای سال ۱۳۵۸ آغاز شد و در دهه ۶۰، با خاوران، صورتی ماندگار و تاریخی پیدا کرد.
خاوران، محل دفن شماری از زندانیان سیاسی اعدامشده دهه ۶۰ و کشتار ۱۳۶۷، به یکی از روشنترین نشانههای این حافظه جمعی بدل شد.
خاوران فقط محل دفن نیست. نشانی جنایتی است که حکومت کوشیده بپوشاندش و خانوادههایی نگذاشتهاند این تاریخ دفن شود. خانوادههای اعدامشدگان بارها گفتهاند خاوران فقط جغرافیای آنان نیست، بلکه تاریخ مشترک حذفشدگان و مبارزان راه آزادی و عدالت است.
حکومت در سالهای گذشته با محدود کردن حضور خانوادهها، بستن درهای خاوران و جلوگیری از برگزاری مراسم، کوشیده این حافظه را کنترل کند. اما همین محرومیت و ایستادگی، خاوران را به یکی از ریشههای اصلی دادخواهی در ایران بدل کرده است. جایی که حفظ نام کشتهشدگان، خود بخشی از مبارزه برای حقیقت شده است.
در دهه ۷۰، با قتلهای سیاسی-زنجیرهای این مسیر به شکلی دیگر ادامه یافت. قتل سازمانیافته نویسندگان، روشنفکران و منتقدان حکومت، از داریوش فروهر و پروانه اسکندری تا محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، نشان داد حذف مخالفان تنها به زندان و اعدام محدود نیست.
با وجود گذشت دههها، بسیاری از ابعاد این پروندهها همچنان مبهم مانده و همین ابهام، در کنار جایگاه فرهنگی و سیاسی قربانیان، نام آنان را به بخشی از حافظه دادخواهی در ایران تبدیل کرده است.
سعید زینالی، دانشجوی دانشگاه تهران، پس از حمله ۱۸ تیر ۱۳۷۸ در خانهاش بازداشت شد و پس از یک تماس کوتاه، برای همیشه ناپدید شد.
مادرش، اکرم نقابی، با پلاکارد «سعید من کجاست؟» در ۲۷ سال گذشته به یکی از نمادهای دادخواهی برای ناپدیدشدگان در ایران بدل شده است.
دهه ۸۰ و ۹۰؛ از کهریزک تا طناب دار
سرکوب اعتراضات ۱۳۸۸ و پرونده کهریزک، شکل تازهای از مواجهه جامعه با مرگ در بازداشت و خشونت حکومتی را رقم زد.
مصطفی کریمبیگی، از کشتهشدگان آن اعتراضات، یکی از نامهایی بود که در امتداد همین حافظه ماندگار شد. شهناز اکملی، مادر او، بعدها گفت این دادخواهی پرچمی است که از مادران خاوران به ارث رسیده. جملهای که پیوند نسلهای دادخواه در ایران را نشان میدهد.
در ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹، فرزاد کمانگر، معلم و فعال حقوق بشر، مخفیانه و بدون اطلاع وکیل و خانواده، در اوین اعدام شد. ماندگاری نام او فقط به اعدامش برنمیگشت؛ جایگاهش بهعنوان معلم، روند پرخطای پرونده و همزمانی اعدامش با هفته معلم، او را به نماد بیعدالتی در جمهوری اسلامی و دادخواهی در میان معلمان و فعالان مدنی بدل کرد.
آبان ۱۳۹۱، ستار بهشتی، وبلاگنویس و کارگر، پس از بازداشت به دست پلیس فتا زیر شکنجه جان باخت. اما نام او فقط با مرگش در بازداشت ماندگار نشد. صدای مادرش، گوهر عشقی، در تثبیت این نام نقشی تعیینکننده داشت. جمله «من صدای ستارم» نیز به یکی از روشنترین بیانهای دادخواهی در ایران بدل شد.
نوید افکاری هم در همین مسیر قرار میگیرد. کشتیگیری که پس از اعتراضات مرداد ۱۳۹۷ بازداشت و با وجود اعتراضهای گسترده داخلی و بینالمللی، اعدام شد.
جمله او در آخرین فایل صوتی منتشرشدهاش، «برای طناب دارشان دنبال گردن میگردند»، به یکی از ماندگارترین عبارتهای سالهای اخیر بدل شد. عبارتی که هم ستم قضایی را عریان کرد و هم خشم عمومی را بازتاب داد.
آبان ۹۸ تا «زن، زندگی، آزادی»
اعتراضات آبان ۱۳۹۸ بار دیگر نامهایی را وارد حافظه عمومی کرد که از سطح خبر فراتر رفتند. پویا بختیاری یکی از آنها بود. ویدیویی که پس از کشتهشدنش از تلفن همراهش منتشر شد، فقط تصویر یک معترض نبود، صدایی بود که از دل خیابان برخاست و او را با این جمله به یکی از نمادهای آبان ۹۸ بدل کرد: «من هم پسر کسی هستم ....»
محسن محمدپور، نوجوان ۱۷ ساله، کودک کار و کارگر ساختمانی که در خرمشهر کشته شد، نمونه دیگری بود.
روایت زندگی او، همراه با تصاویر منتشرشده، نشان داد چگونه مرگ نوجوانی که از سالهای کمسنوسالی بار کار و معیشت را بر دوش میکشید، به نشانهای از خشونت ساختاری حکومت بدل میشود.
با کشتهشدن مهسا ژینا امینی در شهریور ۱۴۰۱، این روند وارد مرحلهای تازه شد و نام او با آغاز یکی از بزرگترین خیزشهای ضدحکومتی گره خورد.
جمله «ژینا جان، نخواهی مرد، نامت نماد خواهد شد» خیلی زود به واقعیتی اجتماعی تبدیل و مرگ او به آغاز یک جنبش بدل شد.
در همان خیزش، کیان پیرفلک با جمله «به نام خدای رنگینکمان» به نمادی گسترده تبدیل شد؛ جملهای که هم معصومیت کودکانه را حمل میکرد و هم عمق فاجعه را.
سارینا اسماعیلزاده نیز با ویدیوهایی که پیش از کشتهشدنش منتشر کرده بود، به نماینده نسلی بدل شد که خواهان زندگی عادی و آزاد بود.
خدانور لجهای با تصویری از او در بازداشت، در حالی که دستهایش به میله بسته شده و لیوان آبی روبهرویش گذاشته بودند و نیز با ویدیوهایی از رقص و سرزندگیاش، در حافظه عمومی ماند و به یکی از چهرههای نمادین خیزش تبدیل شد.
مینو مجیدی، از جانباختگان خیزش ۱۴۰۱ در کرمانشاه نیز با تصویری ماندگار در حافظهها ثبت شد؛ جایی که دخترش بر مزار او، با موهای بریده در دست ایستاد. آن تصویر به یکی از نشانههای دادخواهی در اعتراضات آن سال بدل شد.
مجیدرضا رهنورد با وصیتی که پیش از اعدام از او منتشر شد در حافظه ایرانیان ماند؛ اینکه دوست ندارد بر مزارش گریه کنند و میخواهد آهنگ شاد پخش شود. او بر یکی از دستانش نشان شیر و خورشید داشت؛ دستی که بر اساس روایتهای منتشرشده، در بازداشت، سوزانده و شکسته شد.
همین وصیت و آن تصویر، او را به یکی از چهرههای ماندگار آن خیزش تبدیل کرد.
در کنار او، محمدمهدی کرمی و محمد حسینی نیز با زندگی و صداهایشان ماندگار شدند. محمدمهدی، نانآور خانواده، با تماس تلفنیاش که گفت «بابا حکمها رو دادن، حکم من اعدامه، به مامان چیزی نگو» به یکی از تکاندهندهترین صداهای این دوره بدل شد.
محمد حسینی نیز کارگری تنها با پیشینه قهرمانی در رشتههای رزمی، به نمادی از بیپناهی و بیعدالتی در روند سرکوب قضایی بدل شد.
حمیدرضا روحی، جوانی که با ویدیوی موتورسواری و خواندن ترانه «بارون اومد و یادم داد» به «پسر بارون» مشهور شد، یکی دیگر از این نامها بود.
شهریار محمدی نیز با تصویری در حافظهها ماند که او را در حال نشستن و عزاداری کنار پیکر دوستش محمد حسنزاده نشان میداد؛ تصویری که پیش از کشته شدن خودش در بوکان، به یکی از قابهای ماندگار خیزش ۱۴۰۱ تبدیل شد.
۱۰۰ روز پس از کشتار دیماه و روایتهای زنده
۱۰۰ روز پس از کشتار خونین معترضان در دیماه ۱۴۰۴، برخی نامها و صداهای آن روزها بهوضوح به بخشی از حافظه عمومی تبدیل شدهاند.
سپهر شکری از مهمترین نمونههاست. ویدیوی پدر او در پزشکی قانونی کهریزک، در حالی که میان اجساد به دنبال فرزندش میگشت و فریاد میزد «سپهر بابا کجایی؟»، خیلی زود به یکی از تکاندهندهترین روایتهای این اعتراضات بدل شد.
پس از انتشار این ویدیو، پیامهایی به ایراناینترنشنال رسید که از نامگذاری برخی نوزادان به نام «سپهر» خبر میداد. واکنشی که نشان داد چگونه یک نام، در دل یک روایت جمعی، به نشانهای از همدلی و مقاومت تبدیل میشود.
سینا حقشناس، جوان ۲۷ ساله و صاحب یک مغازه گلفروشی در گرگان نیز با ویدیوی «رقص سوگ» خانواده و آشنایانش در مراسم یادبود، به یکی از چهرههای ماندگار دیماه ۱۴۰۴ بدل شد.
ترانه مازندرانی «دله دیگه» که پیشتر در جشنها شنیده میشد، پس از آن به موسیقی سوگ و دادخواهی در بسیاری از مراسمها تبدیل شد.
در بسیاری از مراسمهای خاکسپاری و یادبود جانباختگان سالهای اخیر، ترانههای دیگری نیز همین مسیر را طی کردند؛ از جمله ترانه لُری «دایه دایه وقت جنگه» که از یک آواز حماسی، به بخشی از زبان سوگ، همبستگی و دادخواهی بدل شد.
حمید مهدوی، آتشنشان مشهد، در حالی هدف گلوله قرار گرفت که به معترضان مجروح کمک میکرد. ویدیویی که از او در حال دویدن و حمل یک مجروح بر دوش خود باقی مانده، از همان تصویرهایی است که بهسادگی از حافظه عمومی پاک نمیشود.
نگین قدیمی نیز با روایت پدرش در ذهنها ماند. پدری که گفت دخترش در آغوش او جان داد؛ در حالی که برای مراقبت از او در خیابان مانده بود.
سینا کاظمی، دانشجوی ۲۲ ساله مهندسی نرمافزار، پس از چند روز جستوجوی خانوادهاش در میان اجساد شناسایی شد. ویدیوی جشن تولد آخر او که در آن از آرزوهای بزرگترش میگوید، فاصله میان زندگی معمولی یک جوان و مرگ خشونتبار او را به شکلی عریان نشان داد.
مسعود ذاتپرور، پروانه خجندیراد و صهبا رشتیان نیز از خلال ویدیوهای خاکسپاری، شعارها، ترانهها و صدای خانوادههایشان به حافظه جمعی راه یافتند.
در مورد صهبا، فریادهای مادرش در مراسم خاکسپاری و درباره پروانه، ترانههایی که فرزندانش در وداع با او خواندند، خود به بخشی از روایت دادخواهی تبدیل شد.
چرا برخی قربانیان به نماد دادخواهی تبدیل میشوند؟
مرور این نامها از خاوران تا دی ۱۴۰۴ نشان میدهد نماد شدن، صرفا نتیجه کشتهشدن یا اعدام نیست. آنچه یک قربانی را به نماد دادخواهی بدل میکند، ترکیبی از چند عامل است: زندگی ملموس، شکل خشونتبار مرگ، یک جمله یا تصویر ماندگار و مهمتر از همه، ایستادگی بازماندگان در روایت آنچه رخ داده است.
در این میان، مادران و پدران دادخواه نقشی تعیینکننده داشتهاند. از مادران خاوران تا دایه شریفه، دایه سلطنه و گوهر عشقی، از شهناز اکملی، اکرم نقابی، مینا سلطانی و ماشاالله کرمی تا اسماعیل شکری، این خانوادهها با ایستادگی و پافشاری بر حقیقت، نگذاشتهاند روایت رسمی و تحریفشده بر این جنایتها حاکم شود.
شبکههای اجتماعی و رسانهها این روند را شتاب دادهاند. جملهای کوتاه، یک فایل صوتی، تصویر یک خاکسپاری یا ویدیوی جستوجوی یک پدر، میتواند در حافظه ملی ثبت شود.
به همین دلیل، جمهوری اسلامی با وجود تلاش برای سانسور، از تحریف، تهدید خانوادهها و تخریب نشانهها، بارها نتیجه معکوس گرفته است: نامهایی که قرار بود فراموش شوند، به سندهای زنده جنایت و به زبان ماندگار دادخواهی تبدیل شدهاند.
این گزارش تنها بخشی از این تاریخ را مرور کرده است. هزاران نام دیگر، از بکتاش آبتین، نیکا شاکرمی و حدیث نجفی تا مهرشاد شهیدی، فرزاد انصاریفر، غزاله چلابی، پدرام آذرنوش و مهسا موگویی، در این حافظه جمعی حضور دارند.
گستردگی کشتار و اعدام در جمهوری اسلامی چنان است که هیچ متنی نمیتواند همه نامها را در خود جای دهد. اما همین نمونهها برای نشان دادن یک واقعیت کافیاند: جمهوری اسلامی در ۴۸ سال گذشته، با تداوم سرکوب و کشتار، ناخواسته باعث شده شماری از جانباختگان و اعدامشدگان به نمادهای پایدار دادخواهی در ایران بدل شوند.
یک تحلیل منتشرشده در اورشلیمپست تاکید میکند که اقدام حکومت ایران در محدود کردن تنگه هرمز بیش از هر چیز بیانگر اولویت دادن جمهوری اسلامی به نیروهای نیابتی منطقهای بر منافع ملی و ثبات بینالمللی است.
اورشلیمپست به نقل از ایمن دین، عضو پیشین القاعده و مامور سابق سرویس اطلاعاتی بریتانیا، نوشته که او در ارزیابی خود از تحولات اخیر، مدعی شده که آتشبس با میانجیگری آمریکا میان اسرائیل و لبنان در واقع ابزاری برای اعمال فشار بر [حکومت] ایران بوده است.
او گفته است تهران در روزهای اخیر با طرح این شرط که تا زمان برقراری آتشبس در لبنان، نه مذاکرات هستهای پیش خواهد رفت و نه تنگه هرمز باز میشود، از ورود به گفتوگوهای جدی خودداری کرده است.
به گفته دین، تصمیم دونالد ترامپ برای پیشبرد آتشبس، «در اصل درباره لبنان نبود»، بلکه با هدف فشار بر [حکومت] ایران اتخاذ شد. او همچنین تاکید کرد که پذیرش این آتشبس از سوی بنیامین نتانیاهو نه از سر حسن نیت، بلکه برای «آزمودن ادعاهای ایران» و خرید زمان برای تقویت حضور نظامی در منطقه بوده است.
در این تحلیل آمده است که اگر آتشبس لبنان مانع اصلی در مسیر توافق [حکومت] ایران و آمریکا بوده، اکنون این مانع برطرف شده و تهران دیگر نمیتواند از آن بهعنوان بهانهای برای تعلل در مذاکرات استفاده کند. به گفته دین، [حکومت] ایران اکنون باید یا تنگه هرمز را باز کرده و وارد گفتوگوهای جدی شود، یا نشان دهد که موضوع لبنان از ابتدا دلیل واقعی بنبست نبوده است.
این گزارش همچنین به انتقاد شدید دین از تصمیم حکومت ایران برای بستن تنگه هرمز اشاره میکند. او این اقدام را نشانهای از اولویت دادن به حمایت از حزبالله دانسته و گفته است تهران برای این هدف حاضر شده یکی از مهمترین گذرگاههای انرژی جهان را مختل کند.
دین در پایان تحلیل خود نتیجهگیری کرد که این اقدام [حکومت] ایران، اولویتهای آن را بهخوبی نشان میدهد: «نه مردم خودتان، نه ثبات منطقه، و نه حقوق بینالملل - بلکه صرفاً وفاداری به یک نیروی نیابتی که بر هرجومرج و خونریزی تکیه دارد.»
در حالی که دونالد ترامپ از «پیروزی» در جنگ با [حکومت] ایران سخن میگوید و از حل اختلافات کلیدی پیش از مذاکرات صلح خبر داده، تحلیل گاردین این ادعاها را تردید برانگیز دانسته و آن را با اعلام بدفرجام «ماموریت انجام شد» در دوران جنگ عراق مقایسه کرده است.
به نوشته گاردین، لحن پیروزمندانه ترامپ پس از حدود شش هفته درگیری با [حکومت] ایران - که به گفته بسیاری از تحلیلگران مطابق برنامه پیش نرفته - یادآور ادعای جورج دبلیو بوش در سال ۲۰۰۳ است؛ زمانی که او پس از حمله به عراق از پایان موفقیتآمیز ماموریت سخن گفته بود.
ترامپ در آستانه ازسرگیری مذاکرات صلح در اسلامآباد و در مجموعهای از پیامها در شبکه تروث سوشال، اعلام کرده که «همه نقاط اختلاف اصلی» پیشاپیش حل شدهاند و این وضعیت را «روزی بزرگ و درخشان برای جهان» توصیف کرده است.
یکی از محورهای اصلی ادعاهای او، بازگشایی تنگه هرمز است؛ گذرگاهی حیاتی که حدود ۲۰ درصد از انرژی جهان از آن عبور میکند و [حکومت] ایران در واکنش به حملات، آن را مسدود کرده بود. ترامپ مدعی شده [حکومت] ایران در حال جمعآوری مینهای دریایی است و حتی پذیرفته دیگر از بستن این تنگه بهعنوان ابزار نظامی استفاده نکند.
با این حال، گاردین این ادعاها را نشانهای ضعیف از پیروزی ارزیابی میکند، زیرا این آبراه پیش از آغاز جنگ نیز باز بود و [حکومت] ایران اکنون توان خود را برای ایجاد اختلال در اقتصاد جهانی به نمایش گذاشته است.
در بخش دیگری از این تحلیل، به اظهارات ترامپ درباره لبنان اشاره شده است. او گفته که لبنان بخشی از توافق نیست، اما همزمان تاکید کرده که اسرائیل «از سوی آمریکا از حمله به لبنان منع شده است» - موضعی که از سوی تهران تایید نشده، هرچند عباس عراقچی باز بودن تنگه هرمز برای کشتیرانی تجاری را تایید کرده است.
ترامپ همچنین به موضوع برنامه هستهای ایران اشاره کرده و گفته است آمریکا به «غبار هستهای» [اورانیوم غنیشده که در پی حملات جنگ ۱۲ روزه زیر آوار مدفون شد] دست خواهد یافت و هیچ پرداخت مالی در این زمینه انجام نخواهد شد. او در گفتوگو با رویترز گفت که [حکومت] ایران با تعلیق نامحدود برنامه هستهای خود موافقت کرده و برای بازیابی اورانیوم غنیشده همکاری خواهد کرد.
اما این موضوع نیز به گفته گاردین با تردید جدی روبهروست، زیرا برنامه هستهای ایران طی بیش از دو دهه موضوع مذاکرات پیچیده بوده و توافق سال ۲۰۱۵ با دولت باراک اوباما نیز پس از سالها گفتوگو حاصل شد.
در همین حال، به نوشته گاردین برخلاف پیشبینیهای اولیه، نظام جمهوری اسلامی نهتنها فرو نپاشیده، بلکه همچنان پابرجاست و برای بقا تلاش میکند و این در شرایطی است که بسیاری از مقامهای ارشد آن هدف حملات قرار گرفتهاند.
گاردین در جمعبندی مینویسد که با توجه به این شرایط، ادعای دستیابی به یک توافق سریع یا پایان قریبالوقوع جنگ با تردیدهای جدی مواجه است. بهویژه آنکه [حکومت] ایران همچنان توان اعمال فشار بر اقتصاد جهانی را دارد.
در نهایت، این تحلیل این پرسش را مطرح میکند که آیا دو طرف واقعاً به آشتی نزدیک شدهاند یا خیر؛ و هشدار میدهد که استفاده از عباراتی مانند «صلح در زمان ما» - با توجه به سابقه تاریخی آن - میتواند بیش از حد خوشبینانه باشد.
جمشید برزگر، روزنامهنگار و تحلیلگر سیاسی، درباره انتقادها در درون جمهوری اسلامی نسبت به توافق با آمریکا و به ویژه توئیت عباس عراقچی وزیر خارجه جمهوری اسلامی درباره بازگشایی تنگه هرمز گفت که طیفهایی از نیروها در جمهوری اسلامی خواستار آرامش در بازار نفت و انرژی نیستند.
او درباره رهبری جمهوری اسلامی در شرایط کنونی افزود: «ما با تصویر مبهمی مواجه هستیم. کلیاتی که میدانیم این است که فرماندهان سپاه زمام امور را در دست گرفتهاند و این ابهام برای نیروهایی در درون جمهوری اسلامی موسوم به آتشبهاختیار نیز وجود دارد، اما این نیروها در برابر سپاه پاسداران که کنترل عمومی بر این نیروها دارند، نقش و حرف چندانی نخواهند داشت.»
پس از اعلام بازگشایی تنگه هرمز، رسانههای نزدیک به سپاه از جمله فارس و تسنیم از سکوت مقامهای جمهوری اسلامی درباره توافق با آمریکا انتقاد کردند.
این رسانهها توضیح ندادن درباره روند مذاکرات را مبهم و مایه نگرانی دانستند.
روزنامهنگاری در ایران سالهاست با محدودیت، سانسور، احضار، اخراج، بازداشت و زندان گره خورده است؛ حرفهای پرهزینه که بسیاری از فعالان مستقل آن یا ناچار به ترک کشور شدهاند یا با وجود همه فشارها، به امید تغییر، ماندن را انتخاب کردهاند.
در مقاطع مختلف، بهویژه همزمان با اوجگیری اعتراضات و تشدید بحرانهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی، دامنه محدودیتها گستردهتر شده و فضای فعالیت برای رسانههای مستقل تنگتر شده است.
آنچه در این روند قابل مشاهده است، نه فقط افزایش فشارها، بلکه تغییر در شیوه و کیفیت اعمال محدودیتهاست؛ بهگونهای که مسیر تولید، راستیآزمایی و انتشار حتی سادهترین روایتهای میدانی نیز با موانع متعدد روبهرو شده است.
دیماه ۱۴۰۴، همزمان با اعتراضات گسترده مردمی و سرکوب شدید معترضان و سپس شرایط جنگی، این وضعیت را بهمراتب پیچیدهتر و سختتر کرد.
یک روزنامهنگار ۳۳ ساله با اشاره به چشمانداز مبهم پیشرو میگوید: «یکبار از همکاری شنیدم که در دهه ۷۰، بعد از توقیف فلهای روزنامهها، یکی از روزنامهنگاران به کارواش رفت تا امرار معاش کند. وضعیت پیشروی من بهتر از این نیست.»
او در ادامه از تجربههای خود در مواجهه با سانسور در تحریریه میگوید: سه بار با خانواده بازداشتشدگان اعتراضات دیماه گفتوگو کرده، اما هر بار مانع انتشار گزارش شدهاند.
به گفته او، سردبیر گفته است: «اگر این مطلب چاپ شود، روزنامه را میبندند. میخواهی نان بقیه را آجر کنی؟ این همه موضوع هست، این یکی نمیشود.»
روزنامهنگار دیگری از محدودیتهای محتوایی در پوشش کشتهشدگان اعتراضات میگوید و توضیح میدهد: «فقط در صورتی اجازه انتشار داشتیم که روایت طوری تنظیم شود که فرد کشتهشده ارتباطی با اعتراضات نداشته باشد یا نزدیک به نیروهای امنیتی معرفی شود. باید از واژههایی مثل تروریستها و ادبیات رسمی استفاده میکردیم؛ در غیر این صورت گزارش چاپ نمیشد.»
او که سابقه بازداشت دارد، از فشارهای امنیتی نیز میگوید: «تماس ناشناس بود. صدای بازجو گفت هیچجا چیزی نمینویسی. اگر در اینستاگرام یا توییتر چیزی بنویسی و لایک آنطرفیها را داشته باشی، مهمان ما خواهی بود.»
به گفته او، شرایط در خبرگزاریها و رسانههای محلی بهمراتب سختتر است و برخی همکارانش در جریان اعتراضات بازداشت شده و هنوز وضعیت مشخصی ندارند.
روزنامهنگار دیگری که بهتازگی تعلیق شده، درباره دستورالعملهای پوشش رسانهای در دوره جنگ میگوید: «فقط باید از امداد و نجات و رفتار دوستانه ماموران گزارش میدادیم. نباید درباره ایستهای بازرسی خشن، تهدید مردم، نبود پناهگاه یا نبود آژیر هشدار چیزی منتشر میشد.»
او میگوید پس از دیماه، نظارتها شدیدتر شد: «قبل از آن هم سختگیری بود، اما بعد از اعتراضات، هر خبر باید چندین بار بررسی میشد و عملاً امکان انتشار به نزدیک صفر رسیده بود.»
در مقایسه با سال ۱۴۰۱، او توضیح میدهد که حتی فعالیت در شبکههای اجتماعی نیز زیر نظر قرار گرفته و برای حذف محتوا تماس و احضار انجام میشد.
او همچنین به نقش خبرنگاران خارجی اشاره میکند و میگوید: «خبرنگاران خارجی هم در حال حاضر سختتر از دورههای پیشین اجازه فعالیت دارند. مترجم همراه آنها که مجوز رسمی دارد، در بسیاری موارد عملا نقش فیلتر و ناظر را ایفا میکند و مسیر روایت را از همان لحظه مصاحبه تحت تاثیر قرار میدهد.»
در جمعبندی این روایتها، یک نقطه مشترک تکرار میشود: روایت رسمی میدان را در اختیار گرفته و روایتهای مستقل یا در مرحله تولید متوقف میشوند یا اساسا اجازه ورود به فضای انتشار پیدا نمیکنند.
در نتیجه، آنچه از اعتراضات، بازداشتها و سرکوبها به جامعه میرسد، نه یک تصویر کامل، بلکه روایتی کنترلشده و گزینششده است؛ روایتی که بخش بزرگی از واقعیت را در سکوت نگه میدارد.