آنچه در سوگواریهای جانباختگان دی ۱۴۰۴ رخ میدهد اما دقیقا وارونه این منطق است: آیینها نه برای ترمیم نظم، بلکه برای افشای فروپاشی آن شکل گرفتند.
این سوگها نه بازگشت به «ما»ی تثبیتشده، بلکه اعلام گسست از آن هستند. جامعه، بهجای آن که از خلال سوگ دوباره با نظم مسلط آشتی کند، از سوگ بهعنوان لحظهای برای نامشروع کردن آن نظم استفاده میکند. از این روست که باید این آیینها را نه «سوگواری»، بلکه نوعی «کنش آیینیِ اعتراضی» فهمید.
سوگ در وضعیت بینابینی
آیینها اغلب در لحظههایی رخ میدهند که معنا در حالت تعلیق است. زمانی که فرد یا جامعه نه کاملا در وضعیت قبلی قرار دارد و نه هنوز به وضعیت تازهای رسیده است. سوگواریهای دی ۱۴۰۴ دقیقا در همین میانه شکل گرفتهاند. این مراسم نه شبیه عزاداریهای شناختهشده است و نه بهطور کامل به جشن شباهت دارد. نه خاموش و فروخورده است و نه صرفا فریاد خشم. آنها در جایی میان اندوه و اعتراض ایستادهاند و از همین موقعیت میانی، معنای تازهای ساختهاند.
رقص در سوگ، موسیقی در تشییع، شبهعروسی برای مردگان جوان و موارد مشابه، همه نشانههای یک وضعیت آستانهایاند: جامعهای که میان زندگی و مرگ، امید و خشم، اندوه و مقاومت، معلق مانده است.
اما تفاوت مهم اینجاست که این تعلیق، منفعل نیست و آستانه، به صحنه مداخله بدل میشود. یعنی جامعه، بهجای عبور آرام از این آستانه، در آن مکث میکند و معنا را بازمینویسد.
بدن سیاسی؛ وقتی بدن سوگوار سخن میگوید
بدن صرفا حامل معنا نیست؛ خود معناست. در این چارچوب، آنچه در رقصهای سوگوارانه دیده میشود، چیزی فراتر از بیان احساسات است.
بدن، در برابر قدرتی که میخواهد آن را به ابژهای خاموش بدل کند، به فاعل تبدیل میشود.
سوگ، به ویژه سوگ فرد کشتهشده به دست حکومت، امری سیاسی است، زیرا تعیین میکند کدام زندگی «سوگپذیر» است.
رقص در این سوگها، اعلان این حقیقت است که این جانها خلاف آنچه حکومت سعی کرد با ایشان بکند، سوگپذیرند، ارزشمندند و مرگشان قابل عادیسازی نیست.
بدن رقصان، در برابر بدن سرکوبشده، به شهادتنامهای زنده بدل میشود.
در ادامه بدن فرد جانباخته، حالا بدن سوگوار است که اطاعت نمیکند: نه مینشیند، نه فرو میریزد، نه خاموش میشود. حرکت، خود مقاومت است.
در این معنا، رقص نه تزیین سوگ، بلکه سیاست بدن است.
صدا در برابر الهیات سکوت
نفی نوحه و دعا و جایگزینی آن با موسیقی، شکل دیگری از سوگواریهای امروز برای جانباختگان وطناند.
این کنار گذاشتن سنتهای مذهبی، شکلی از قطع پیوند با «الهیات سکوت» است.
در منطق رسمی، آیین مرگ باید یا قدسی برگزار شود یا خاموش.
دعاخوانی، وعده معنا در جهانی دیگر است. روشی برای تعلیق خشم و به تعویق انداختن میل به عدالت برای زندگان. اما موسیقی، معنا را به اینجا و اکنون بازمیگرداند.
موسیقی در این آیینها نه تسلی میدهد و نه پاسخ نهایی است، بلکه فقدان را زنده نگه میدارد. این همان چیزی است که قدرت از آن هراس دارد: سوگی که بسته نشود، سوگی که به نتیجه نرسد، سوگی که مطالبه بماند.
جشن جوانان ناکام
شبهعروسیها و آیینهای جشنگون هم شکل دیگری از این سوگواریها هستند.
این گونه مراسم را باید از منظر «سیاست زمان» دید.
مرگ جوانان، فقط حذف یک بدن نیست؛ قطع یک آینده است که میتوانست سرشار از اتفاقها باشد.
این آیینها، زمان از دست رفته را احضار میکنند. جامعه با برگزاری مراسمی که باید در آینده رخ میداد، خشونت را نه در لحظه مرگ، بلکه در تغییر معنای زمان افشا میکند.
در این معنا، سوگ از گذشتهمحور بودن فاصله میگیرد و آیندهمحور میشود.
این سوگ، برای آنچه رخ داده نمیگرید؛ برای آنچه هرگز اجازه نیافت رخ دهد، عزاداری میکند.
این همان نقطهای است که سوگ به نقد ساختاری بدل میشود.
رنگ، نماد و گسست از اقتصاد رسمی معنا
برخی خانوادههای داغدار خلاف رسم سنتی ایران، پوشش سفید را برای مراسم سوگ برگزیدند.
انتخاب سفید بهجای سیاه را هم باید در چارچوب بازی با قدرت فهمید.
سیاه، رنگ سوگ مشروع است. رنگی که نظام معنا آن را مجاز کرده است. خروج از سیاه، خروج از مجوزهای رسمی است.
سفید، در اینجا نه رنگ پاکی مذهبی، بلکه رنگ امتناع است. امتناع از همدلی با روایتی که مرگ را طبیعی جلوه میدهد.
اینجاست که رنگ، به زبان بیصدا بدل میشود. انتخاب رنگ، کنشی است که بدون شعار و بدون بیانیه، نظم نمادین را مختل میکند.
سوگ مدنی در برابر سیاست مرگ
در نهایت، این آیینها را میتوان مقاومت در برابر «سیاست مرگ» دانست: جایی که قدرت تصمیم میگیرد چه کسی بمیرد و مرگش چگونه معنا شود.
سوگواریهای دی ۱۴۰۴ تلاشی هستند برای پس زدن این رویکرد.
این آیینها نمیخواهند مرگ را توجیه کنند، قدسی کنند یا فرد درگذشته را فراموش کنند بلکه میخواهند آن را افشا کنند.
در این معنا، سوگ به کنش بدل میشود؛ کنشی زیباییشناسانه، بدنی، جمعی و عمیقا سیاسی.
سوگواریهای دی ۱۴۰۴ را باید بهمثابه لحظهای نادر در تاریخ معاصر ایران دید: لحظهای که جامعه، حتی در مرگ، از اطاعت سر باز میزند. میرقصد، مینوازد، رنگ عوض میکند، آیینها را میشکند و از دل فقدان، معنا میسازد.
این سوگها پایان نیستند. تعلیق هستند. پروندهای که هنوز بسته نشده و قرار نیست بسته شود.