قصه ماهان مردانی؛ روایتی که با او به خاک سپرده نشد
ماهان مردانی، دوست گربهها، دروازهبان تیم فوتسال دانشگاه شاهرود، دانشجوی نخبه، او که باور داشت از ما حتی اگر یک نفر به جا بماند، وظیفه دارد روایت کند، در بامداد بیستمین روز دی ۱۴۰۴ بر اثر خونریزی ناشی از اصابت دو گلوله جنگی به استخوان ران پا در بیمارستان فیاضبخش تهران کشته شد.
آنچه میخوانید روایتی از زندگی و مرگ ماهان است که از خلال یک گفتوگوی بلند با مهسا، خواهرش، شکل گرفته؛ از خاطرات و مشاهدات او و آنچه پدر، مادر و همسایهها از شب تیراندازی و روزهای پس از آن برایش روایت کردهاند.
ماهان ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۱ متولد شد؛ کودکی نحیف که گویی برای به دنیا آمدن شتاب داشت و امیدی به زنده ماندنش نبود.
پیشتر، مادرش ماه و خورشید را در خواب دیده بود؛ چنان نزدیک و باشکوه که میتوانست هر دو را در دست گیرد.
کتاب تعبیر خواب اما تصویری تلخ و تاریک از این خواب پیش روی زن گذاشت: «قرار است فرزندی به دنیا بیاوری، خوشنام، با عمری به کوتاهی شکوفههای بهار.»
مادر خواب را پشت در اتاق مراقبتهای ویژه بیمارستان جا گذاشت و خیال کرد خطر مرگ زودهنگام «محمدمهدی» کوچک در جدال برای زندگی در همان اتاق بیمارستان از سر گذشته است.
وقتی آن شب حیاتی سپری شد و پزشکان به زنده ماندن کودک امیدوار شدند، نام دوازدهمین امام شیعیان را بر کودک نجاتیافته از مرگ گذاشتند: محمدمهدی.
بزرگ که شد، دلش خواست نامش «ماهان» باشد. به خواهرش گفته بود قبل از اردیبهشت پیش رو، قبل از آنکه ۲۴ ساله شود، برای تغییر نامش اقدام خواهد کرد؛ آرزویی که ناکام ماند.
ماهان در کودکی
از کودکی، عاشق فوتبال بود. آرزو داشت «نامش جهانی شود». نام ماهان سرانجام خارج از دانشگاه و محله و شهر شنیده شد، اما نه به واسطه فوتبال؛ در پی اصابت دو گلوله که استخوان پایش را در چند قدمی در خانهشان شکافت.
تلاشگر بود؛ دروازهبان تیم فوتبال محله و شاگرد مدرسه تیزهوشان و همراه همیشگی پدر در سالهایی که دستفروشی میکرد.
در نوجوانی دل دیدن خستگی پدرش را نداشت؛ قبل از او میرفت که اجناس را بچیند و شب، وقت پایان کار باز همانجا بود. ماهان، با کتابی در دست کنار پدر، تصویری آشنا برای اهل محل بود.
در جوانی هم در تیم فوتسال دانشگاه صنعتی شاهرود بود، هم در بوفه خوابگاه کار میکرد، هم مربی فوتبال بود.
شوخ، خندان و خوشبرخورد بود، از آن آدمها که با آمدنشان حال جمع بهتر میشود.
مصمم، سرسخت و کلهشق هم بود. اگر چیزی را میخواست، بهسادگی از خواستنش نمیگذشت.
یک بار تنها کامپیوتر خانه را، بیآنکه کسی خبردار شود، فروخت تا دوچرخه بخرد. بهسختی تنبیه شد، اما پس از آن هم اگر تصمیمی میگرفت، منصرف کردنش آسان نبود.
برای گربهها حسابی وقت داشت. دوست گربههای خیابان بود. اسم یکی از گربههای حنایی حیاط دانشگاه شاهرود «گربه تپل ماهان» بود؛ یک گربه نارنجی و بازیگوش که وقتی از درخت افتاد و دستش شکست، ماهان با همان باند و چسب و وسایلی که آسیبدیدگیهای سطحی خود موقع بازی در زمین فوتبال را درمان میکرد، برایش آتل ساخت.
ماهان و گربه محبوبش در حیاط دانشگاه صنعتی شاهرود
سقفی که هر سال کوتاهتر میشد
«اگر من بترسم، تو بترسی، پس کی بره؟» این را در جواب مهسا گفته بود، تقریبا چهار سال قبل از آنکه کشته شود.
مهسا نگران برادر جوانی بود که سر پر شورش برای «زن، زندگی، آزادی» بارها او را به حراست دانشگاه کشانده بود.
به مهسا از کوتاه شدن سقف آرزوهایش هم گفته بود؛ اینکه خیال خریدن یک خانه نقلی در سرش جای خود را به خریدن یک ماشین داده بود، ماشین به موتور تبدیل شده بود و چند ماه مانده به دی فکر میکرد: «الان اگر زنده بمونم، هنر کردم.»
۱۸ دی ۱۴۰۴، با اعلام تخلیه خوابگاهها، ناچار شد وسایلش را بهعجله جمع کند و از شاهرود به خانه برگردد.
صبح ۱۹ دی در تماس با مهسا از آنچه شب قبل دیده بود، حرف زد؛ از سه نفری که کنار او هدف گلوله قرار گرفتند و از تلاش بینتیجهاش برای رساندن آنها به جایی امنتر.
میان حرفهایش گفته بود: «حالم هنوز از دیدن اون صحنهها بده، شاید اصلا امشب نرم.» و خیال خانواده کمی آسوده شده بود.
شامگاه ۱۹ دی، حوالی ۹ و نیم شب، هنوز در خانه بود و موسیقی گوش میداد. مادرش کنار پنجره صدای تیراندازی و فریادهایی را میشنید که هر لحظه بیشتر میشد.
از اینکه پسرش سرگرم موسیقی بود و گمان میکرد صداها را نمیشنود، در دل خوشحال بود. اما ماهان ناگهان بلند شد، لباس پوشید و گفت: «باید برم.»
در شرحی که همسایهها از آن دقایق برای خانواده بازگو کردند، به شتاب از راهروها گذشته بود و بیسلام و احوالپرسی، از کنار همسایهای که چنین رفتاری را از او به یاد نداشت، یکسره به سوی خیابان دویده بود؛ جایی که چند زن معترض میان ماموران گرفتار شده بودند.
به طرف دخترها رفت و با ماموران درگیر شد. تیراندازی که آغاز شد، به سوی خانهشان دوید. شماری از معترضان پیش از او در خانه پناه گرفته بودند.
ماهان به در بسته رسید و همانجا گلوله خورد.
خودش را به خانه کناری رساند، مقابل در زانو زد و افتاد. همسایهای که در حیاط بود، ابتدا خیال کرد پایش پیچ خورده است. وقتی او را به داخل کشیدند، خون فواره میزد.
دو گلوله به ران پای راستش اصابت کرده بود. یکی از همسایهها پرستار بود و تلاش کرد با بستن محل زخم، خونریزی را مهار کند، اما نمیشد؛ قطع خونریزی از شریان اصلی پا بدون تجهیزات پزشکی ممکن نبود.
او را به نزدیکترین درمانگاه رساندند. تلاش برای احیا و جلوگیری از خونریزی آغاز شد، اما امکانات کافی نبود.
در نهایت به بیمارستان فیاضبخش در غرب تهران اعزام شد، اما دیگر فرصتی برای نجات ماهان باقی نمانده بود.
زمان مرگ ۴۵ دقیقه پس از آغاز بیستمین روز دی اعلام شد؛ نزدیک به سه ساعت پس از شلیک دو گلوله جنگی.
انتظار برای پیکر شماره ۱۲۳۹۱
مهسا همراه با مادر و پدرش ۲۰ دی به کهریزک رفت، دهها کیسه سیاه را گشودند تا ماهان را پیدا کنند، اما از پیکر شماره ۱۲۳۹۱ خبری نبود.
سرانجام پس از ساعتها انتظار، در گرگ و میش ۲۰ دی، با آمبولانسی از بیمارستان فیاضبخش به کهریزک رسید.
تنش را در برابر دیدگان خانواده وارسی کردند تا مطمئن شوند گلولهای در بدن باقی نمانده است. کارهای اداری انجام شد و پیکر را به بهشت زهرا فرستادند تا برای خاکسپاری آماده شود.
صبح ۲۱ دی، تحویل او به خانوادهاش به اخذ تاییدیه از فرمانداری شهر قدس مشروط شد. طبق روایت خانواده از مراجعه به فرمانداری، برای هر گلوله ۴۵۰ میلیون تومان خواسته بودند. خانواده چنین پولی نداشت.
راهی که پیش پای آنها گذاشتند این بود: تعهد به سکوت. کارکنان حاضر در فرمانداری از پدر خواستند نه خودش و نه کسی از خانوادهاش نامی از ماهان نبرد و درباره چگونگی مرگش چیزی نگوید تا اجازه دهند خاکسپاری با حضور ماموران و تنها ۱۰ نفر از اعضای خانواده انجام شود.
پدر بهناچار تعهد داد و تن ماهان ۲۱ دی در حضور ماموران سرکوب در آرامستان امامزاده حضرتین شهر قدس به خاک سپرده شد، اما طنین قصهاش درست از همانجا، از همان گودال کوچک و تاریک گورستان، برخاست.
زیرا نجاتیافتگان دریافتهاند «فراموش کردن مردگان، چون کشتن دوباره آنهاست*» و صلیب روایتگری را بر دوش میکشند؛ همانطور که ماهان خواسته بود.
* الی ویزل، نویسنده و یکی از بازماندگان هولوکاست، مقدمه نویسنده بر ترجمه تازه انگلیسی کتاب «شب»، ۲۰۰۶.
کارزار «سهشنبههای نه به اعدام» در هفته صدوچهلویکم، از اعتصاب غذا در ۶۶ زندان و اعدام دستکم ۲۲ نفر طی هفته گذشته خبر داد. همزمان، مای ساتو، گزارشگر ویژه حقوق بشر سازمان ملل در امور ایران، با هشدار درباره نقض ساختاری دادرسی عادلانه در ایران، خواستار توقف تمامی اعدامها شد.
کارزار «سهشنبههای نه به اعدام» در بیانیه ۱۴ مهر، در آستانه روز جهانی علیه مجازات اعدام، این مجازات را نقض حق حیات و ابزاری برای ایجاد وحشت و خاموش کردن اعتراضات دانست و خواستار همبستگی مخالفان اعدام شد.
بر اساس این بیانیه، از هفتم تا سیزدهم مهر دستکم ۲۲ نفر در ایران اعدام شدند؛ از جمله پنج بازداشتشده اعتراضات؛ علی همتی و مجید نیکاندیش از مشهد، سیاوش جمشیدی خیرآبادی از شهرکرد و علیرضا سپاهی و علیرضا رئیسی از اصفهان.
سپاهی و رئیسی سحرگاه ۱۳ مهر در زندان دستگرد اعدام شدند و شمار اعدامشدگان پرونده «میدان علیخانی» اصفهان به هفت نفر رسید.
ساتو در رسانه اجتماعی ایکس تاکید کرد نقض دادرسی عادلانه در ایران سابقهای طولانی دارد و صدور حکم اعدام پس از محاکمه ناعادلانه، مصداق «سلب خودسرانه حق حیات» است.
او بازداشت خودسرانه، شکنجه، اعترافات اجباری، محدودیت انتخاب وکیل، دادگاههای غیرعلنی و منتشر نشدن آرای قضایی را از نقایص ساختاری برشمرد.
به گفته او، وکلای مدافع نیز با تهدید، زندان و محرومیت از وکالت روبهرو هستند.
گزارشگر ویژه حقوق بشر سازمان ملل در امور ایران، نوشت رسیدگی به اتهامهای ۳۴ متهم پرونده «میدان علیخانی» تنها پنج روز طول کشیده و ۱۲ نفر حکم اعدام گرفتهاند.
او محاکمه گروهی بدون تعیین مسئولیت فردی را ناقض اصل برائت دانست و خواستار توقف تمامی اعدامها تا رفع این نقایص شد.
کارزار «سهشنبههای نه به اعدام» هم خواستار لغو احکام محمدامین ماندنی در تهران بزرگ و سیروان شعبانی، مهدی نامی، مسعود توشمالانی و خسرو محمدینیا در قزلحصار شد.
بیانیه این کارزار به محکومیت افزایش اعدامها از سوی ۴۶ کشور اشاره کرد.
سازمان عفو بینالملل شمار اعدامهای ثبتشده در ایران در سال ۲۰۲۵ را دستکم دو هزار و ۱۵۹ نفر اعلام کرده است.
اطلاعات رسیده به ایراناینترنشنال از تشدید فشار بر خانوادههای جانباختگان اعتراضات دیماه حکایت دارد. فشارهایی که در روزهای اخیر به بازداشت دستکم سه عضو خانوادههای دادخواه، تشکیل پرونده، احضار و تهدید و محدود کردن فعالیت آنان در شبکههای اجتماعی انجامیده است.
تازهترین موارد، تشکیل پرونده برای ساناز بنیسعید، همسر محسن رشیدی خانیآبادی، و احضارهای مکرر خانواده ایمان اسدی است.
این فشارها در ادامه روندی صورت گرفت که در هفتههای اخیر، همزمان با گسترش فعالیتهای دادخواهانه خانوادهها، از جمله پویش «یک شمع، یک نام، یک یاد»، شدت گرفت.
ایراناینترنشنال اول مهر گزارش داده بود نیروهای امنیتی شماری از خانوادهها را برای حذف مطالب احضار و تهدید کرده و برخی صفحات اینستاگرام و سیمکارتهای آنان را نیز محدود یا مسدود کردهاند.
بر اساس اطلاعات رسیده به ایراناینترنشنال، برای ساناز بنیسعید، همسر رشیدی خانیآبادی، از جانباختگان اعتراضات دیماه در اصفهان، با اتهام «بلاگری سیاسی»، پرونده تشکیل و صفحه اینستاگرام او نیز مسدود شده است.
رشیدی خانیآبادی، ۴۲ ساله، متولد اصفهان و اصالتا بختیاری بود که ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ در بهارستان اصفهان کشته شد.
بنیسعید پس از کشته شدن همسرش بارها با انتشار مطالبی بر ادامه دادخواهی و زنده نگه داشتن یاد او تاکید کرد.
او در یکی از نوشتههایش خطاب به همسرش نوشت: «آنها پیکرت را با گلوله از میان ما گرفتند، اما نتوانستند نامت را از یادها ببرند.»
پیشتر نیز فعالیت خانوادههای دادخواه در شبکههای اجتماعی با برخوردهای امنیتی مواجه شده بود.
ایراناینترنشنال ۱۴ مرداد گزارش داد سمانه عصاران، مادر کیاوش میرقاسمی، و خواهر مجتبی کری در گرگان، بازداشت شدند.
دلیل بازداشت عصاران، انتشار استوریهای اعتراضی در اینستاگرام عنوان شد.
خانواده ایمان اسدی در پی ادامه فعالیتهای دادخواهانه با فشارهای امنیتی روبهرو شدهاند.
بر اساس اطلاعات رسیده به ایراناینترنشنال، اعضای خانواده اسدی چندین بار احضار شدهاند و به آنان هشدار داده شده در شبکههای اجتماعی در ارتباط با ایمان یا روند دادخواهی، فعالیت نکنند.
ایمان اسدی، متولد ۲۳ اسفند ۱۳۷۳ در اراک و ساکن تهرانپارس، ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ در جریان اعتراضات بر اثر اصابت گلوله جنگی به قلبش کشته شد.
این فشارها پیشتر در ارتباط با پویش «یک شمع، یک نام، یک یاد» نیز گزارش شده بود.
۳۰ شهریور، پس از روشن کردن شمع بر مزار علی کرابی در سبزوار، سنگ مزار او تخریب و شماری از اعضای خانوادهاش به نهادهای امنیتی احضار شدند.
سه بازداشت در دو روز
همزمان با احضارها و محدودیتهای مجازی، سه عضو خانوادههای جانباختگان طی دو روز بازداشت شدند.
یک منبع مطلع به ایراناینترنشنال گفت مونا محمودیان، همسر ابراهیم مصطفیپور، از جانباختگان اعتراضات ۱۸ دیماه در بابل، هفتم مهر مقابل محل کارش بازداشت شد.
همان روز، امیر فرنیا، پسر ۲۳ ساله مجید فرنیا، یکی دیگر از جانباختگان، در محل کارش در کلاردشت بازداشت شد.
هشتم مهرماه نیز زهرا فداکار، همسر وحید فیروزی و مادر دو دختر خردسال، پس از مراجعه به پلیس فتا در نسیمشهر تهران بازداشت شد.
پلیس فتا در پیامکی از او خواسته بود ساعت ۸:۳۰ صبح هشتم مهر برای «انجام امور اداری» مرتبط با یک پرونده مراجعه کند.
او پس از مراجعه بازداشت و به مکانی نامعلوم منتقل شد.
پیوند خانوادهها محکمتر شده است
همزمان، خانوادههای سیاوش محمودی، احمد خسروانی، عسل منصوری، پرنیان دبیری، سعید زینالزاده، حسین فرهی و امیرعلی قنبرزاده، در پیامی مشترک تاکید کردند فشارها ارتباط میان خانوادههای دادخواه را «از بین نبرده» است.
این خانوادهها نوشتند: «آنها فکر کردند اگر عزیزانمان را از ما بگیرند، میتوانند ما را از هم جدا کنند، اما پیوند خانوادهها محکمتر شد. گاهی سکوت چند خانواده که کنار هم ایستادهاند، از هزار شعار رساتر است. ما فراموش نکردهایم. نامها را به یاد داریم.»
علی رفیعی، رییس پلیس اماکن تهران بزرگ، اجرای موسیقی زنده، استفاده از دیجی و ارائه قلیان در کافهها را ممنوع خواند و از برخورد با این واحدها خبر داد؛ هشداری در ادامه پلمب کسبوکارها بهدلیل رعایت نکردن حجاب اجباری، برگزاری برنامههای تفریحی یا حمایت از اعتراضات.
رفیعی دوشنبه ۱۳ مهر در یک نشست خبری گفت: «کافهها باید صرفا در چارچوب رسته صنفی فعالیت کنند و ارائه قلیان، اجرای موسیقی زنده، استفاده از دیجی و فعالیتهای مرتبط با قمار، از مواردی است که با آن برخورد میشود.»
این هشدار در حالی مطرح شده است که در ماههای گذشته، محدود کردن فعالیت کافهها با پلمب، بازداشت متصدیان و لغو مجوز همراه بوده است.
از ابتدای مرداد تا ۲۱ مرداد، دستکم ۴۲ مورد پلمب کسبوکارها در شهرهای مختلف ایران گزارش شد؛ مواردی که کافهها، رستورانها، فروشگاهها، باشگاههای ورزشی و یک مجموعه فرهنگی را در بر میگرفت.
در همین بازه، کافهرستوران «بُل» در ولنجک تهران پلمب شد و معاون دادستان اردبیل از پلمب سه کافیشاپ و بازداشت ۱۶ نفر خبر داد.
کافهکتاب «ارغوان» در مشهد و کافه «ژوان» در مینودشت نیز از واحدهای پلمبشده بودند.
موسیقی و حضور جوانان زیر نظارت پلیس
رفیعی درباره نحوه برخورد با کافهها گفت: «به محض مشاهده چنین مواردی، پلیس با واحد متخلف برخورد میکند. در مقابل، فعالیت واحدهای صنفی در چارچوب رسته و مجوز خود میتواند از بروز بسیاری از این تخلفات جلوگیری کند.»
در توضیحات او، نظارت بر کافهها به خدمات داخل این واحدها محدود نمانده است.
رییس پلیس اماکن تهران، خیابانهای سنایی و ایرانشهر را محل «دوردور و بساطگستری» توصیف کرد و «حضور برخی جوانان بدون هدف مشخص» را در کنار ارائه خدمات کافهها در پیادهرو، از عوامل شلوغی و نارضایتی دانست.
او سد معبر را یکی از دلایل پلمب کافهها عنوان کرد و گفت پلیس پیش از پلمب، به متصدیان تذکر میدهد و از آنان تعهد کتبی میگیرد.
به گفته رفیعی، ادامه آنچه پلیس تخلف میخواند، میتواند به ابطال پروانه کسب نیز منجر شود.
فشار بر صاحبان کافهها تنها به موسیقی و ضوابط صنفی محدود نمانده است. در پرونده صادق ساعدینیا، مدیرعامل مجموعه «املاک و صنایع ساعدینیا» و از حامیان اعتراضات دیماه، دیوان عالی کشور ۱۲ شهریور حکم حبس و مصادره همه اموال او را تایید کرد.
ساعدینیا به ۱۲ سال و شش ماه و یک روز حبس و دو سال ممنوعیت اشتغال در حوزه کافهداری پس از پایان زندان محکوم شده است. همه شعب کافههای او نیز پس از بازداشتش پلمب شدند.
قوه قضاییه، انتشار استوری، حضور در تجمعات، تعطیل کردن کافهها و فروشگاهها و تشویق کارکنان به مشارکت در اعتراضات را از مصادیق اتهامات امنیتی این پرونده ذکر کرده بود.
این پرونده در کنار پلمب واحدها بهدلیل حجاب اجباری و آنچه مقامها «هنجارشکنی» میخوانند، نشان میدهد نظارت حکومتی بر کسبوکارها، علاوه بر فعالیت صنفی، پوشش مشتریان، برنامههای تفریحی و موضعگیری سیاسی صاحبان آنها را نیز در بر میگیرد.
در آستانه نهمین ماه کشتار خونین معترضان انقلاب ملی ایرانیان در دی ۱۴۰۴، دستگاه سرکوب جمهوری اسلامی پرده تازهای از خشونت روانی علیه دادخواهان را به نمایش گذاشته است: یورش به حریم سوگواری خانوادهها و مصادره یادگارهای بهجامانده از کشتهشدگان.
تلاش حکومت برای متوقف کردن جریان دادخواهی، اکنون از احضار و بازداشت فراتر رفته و به خصوصیترین حریم بازماندگان، یعنی اتاقهای خالی فرزندانشان رسیده است.
منابع مطلع به ایراناینترنشنال گفتند که در دو هفته گذشته، نیروهای امنیتی دستکم به خانه پنج خانواده از جاویدنامان دی ماه حمله کرده و وسایل شخصی به جای مانده از آنها را «ربودهاند» و با خود بردهاند.
بنا بر اعلام این منابع، هدف اصلی این هجومها، «مجازات» این خانوادهها بهدلیل فعالیت در شبکههای اجتماعی و ممانعت از زنده نگه داشتن یاد عزیزانشان است؛ برخوردی امنیتی که با توجه به زیر ۱۸ سال بودن سه تن از این جانباختگان، نشان از فشار مضاعف و هدفمند بر والدین کودکان کشتهشده دارد.
پدر یکی از این جاویدنامان، در روایتی از این هجوم میگوید: «هفت مرد لباس شخصی وارد خانه ما شدند و شروع به بازرسی بخشهای مختلف کردند. آنها پس از سرکشی به اتاقها، وارد اتاق دخترمان شدند و بخشهایی از وسایل شخصی او از جمله لباسها، دفترهای خاطرات، کتابها و حتی دو عروسک او را در کیسهای ریختند و با خود بردند.»
این هجوم و مصادره اموال در حالی رخ داده است که مادر این نوجوان کشتهشده، پیشتر با انتشار ویدیوهایی از وسایل بهجامانده از او در شبکههای اجتماعی، برای دخترش سوگواری کرده بود.
برخورد امنیتی با وسایل شخصی یک قربانی، نمایانگر مرحله تازهای از جنگ روانی جمهوری اسلامی برای مقابله با دادخواهی است. نیروهای امنیتی با ضبط این یادگاریهای کوچک به جا مانده، نشان میدهند که حکومت ایران همچنان از بازتولید و استمرار تصویر قربانیان در حافظه جمعی هراس دارد.
نهادهای امنیتی با پاک کردن عامدانه آثار و رد پای به جا مانده از جاویدنامان، در پی آن هستند تا ابزارهای مستندسازی خانواده را نابود کنند و حق طبیعی آنها را برای ثبت تاریخی جنایت رخداده، از بین ببرند.
سایه وحشت بر سوگواری؛ از تهدید به سرقت تا تخریب مزار
این فشارهای امنیتی تنها به ضبط وسایل ختم نشده است و با تهدیدهای کلامی و ارعاب مستقیم همراه بوده است.
مادر یکی دیگر از جاویدنامان که نیروهای امنیتی پس از تفتیش منزل آنها، ساعت و لباسی را ضبط کردهاند که فرزند او هنگام کشتهشدن بر تن داشت، به ایراناینترنشنال میگوید: «ما را تهدید کردند که دیگر در اینترنت عکس یا ویدیو منتشر نکنیم، وگرنه چیزی از اتاق فرزندمان برای ما باقی نخواهد ماند.»
به گفته او، ماموران در یک تهدید روانی آشکار به آنها گفتهاند: «ممکن است یک شب دزد به خانه شما بیاید و صبح با یک اتاق خالی روبهرو شوید.»
این شکل از شکنجه روانی، حلقه تازهای از زنجیره سرکوب خانوادههای دادخواه است.
جمهوری اسلامی در ماههای گذشته با اعمال محدودیتهای گسترده، از برگزاری مراسم خاکسپاری، یادبود و زادروز جاویدنامان جلوگیری کرده است.
تخریب و شکستن شبانه سنگ مزارها، مسدود کردن سیمکارتهای تلفن همراه و اعمال فشار برای حذف مطالب از صفحات اینستاگرام، از دیگر روشهای سیستماتیک برای منزوی کردن این خانوادهها بوده است.
تلاش امنیتی برای قطع پیوند جامعه با قربانیان از طریق حذف مستندات
صدور احکام قضایی، مسدود کردن حسابهای کاربری، سیمکارتها و سرکوب دادخواهان در رسانههای اجتماعی، رویهای آشنا در برخورد با خانوادههای جاویدنامان بوده است؛ روندی که پیش از این در اعمال فشار بر ماهمنیر مولاییراد، مادر کیان پیرفلک و دیگر خانوادههای دادخواه جنبش «زن، زندگی، آزادی» نیز به کار گرفته شد تا با تحمیل انزوا، آنها را به سکوت وادار کند.
اما گذر ماشین سرکوب از رسانههای اجتماعی و رسیدن آن به مصادره فیزیکی عروسکها، دفترچههای خاطرات و لباسها، نشاندهنده گستردگی برخورد امنیتی با پدیده دادخواهی است.
نهادهای امنیتی با این اقدام نشان میدهند یادگارهای بهجامانده از کشتهشدگان را دیگر صرفا اشیایی شخصی و زمینهای برای سوگواری نمیدانند، بلکه آنها را اسنادی زنده و نمادهایی برای بازتولید حافظه تاریخی جامعه ارزیابی میکنند.
جمهوری اسلامی با خالی کردن اتاقهای جاویدنامان، در تلاش است تا ابزارهای مستندسازی و پیوند جامعه با قربانیان را از بین ببرد.
در این شرایط، دادخواهی در ایران دیگر یک مطالبه حقوقی صرف نیست و از منظر حسی و عاطفی، برجسته شدن نقش اشیا در آن قابل توجه است. این شکل از هویتسازی و تلاش برای یادآوری و ایستادگی در مقابل فراموشی، به پایدارترین و غیرقابلکنترلترین شکل از مقاومت مدنی در برابر کلیت ساختار سیاسی جمهوری اسلامی تبدیل شده است.
منابع نزدیک به خانوادههای علیرضا رئیسی و علیرضا سپاهی، دو معترض اعدامشده، به ایراناینترنشنال گفتند نیروهای حکومتی مانع از دفن آنها در محل زندگیشان شدهاند.
سپاهی و رئیسی، از متهمان پرونده موسوم به «میدان علیخانی» اصفهان، سحرگاه دوشنبه ۱۳ مهر در زندان دستگرد اعدام شدند.
به گفته منابع آگاه، پیکر رئیسی ۲۱ ساله در نطنز و سپاهی ۲۴ ساله در کاشان به خاک سپرده شد.
خشم شهروندان از اعدام علیرضا سپاهی و علیرضا رئیسی
اعدام این دو جوان، موجی از خشم و اندوه را در میان مخاطبان ایراناینترنشنال برانگیخت.
بسیاری از شهروندان جمهوری اسلامی را «قاتلترین» و «بزدلترین» حکومت تاریخ خواندند و دهها نفر در پیامهای خود نوشتند: «نه میبخشیم، نه فراموش میکنیم.»
بخش قابل توجهی از پیامهای رسیده به ایراناینترنشنال بر این موضوع متمرکز بود که اعدام معترضان، به جای ایجاد ترس، خشم علیه جمهوری اسلامی را افزایش میدهد.
یک مخاطب از تهران خطاب به مقامهای جمهوری اسلامی نوشت: «با شنیدن سربهدار شدن دو جوان دیگرمان، نه میترسیم، نه فراموش میکنیم. برعکس، خشم ما روزبهروز نسبت به شما بیشتر میشود.»
شهروند دیگری از بروجرد گفت از شنیدن خبر اعدام سپاهی و رئیسی چنان اندوهگین شده که انگار عزیز خودش را از دست داده و افزود: «قول میدهم روزی انتقام خواهیم گرفت.»
دفتر شاهزاده رضا پهلوی نیز در واکنش به اجرای این احکام، در شبکه اجتماعی ایکس نوشت: «قتلهای حکومتی بیپاسخ نخواهد ماند. از صادرکنندگان دستور و حکم تا مجریان اعدام، تمامی مسئولان این جنایات را در چارچوب قانون و در دادگاه عادلانه پاسخگو خواهیم کرد.»
در پایان این مطلب خطاب به سران جمهوری اسلامی آمده است: «اخطار کمیته تدوین مقررات عدالت انتقالی ایران روشن است: هر اعدام بر مسئولیت کیفری شما میافزاید. به فراموشی این جنایات، مصونیت از مجازات یا بخشش، دل نبندید.»
هفت اعدام در یک پرونده
با اعدام سپاهی و رئیسی، شمار اعدامشدگان پرونده میدان علیخانی اصفهان به هفت نفر رسید.
مای ساتو، گزارشگر ویژه سازمان ملل در امور حقوق بشر ایران، پیشتر در واکنش به خطر اجرای حکم اعدام سپاهی و رئیسی گفته بود بسیاری از محکومان به اعدام در ایران در روندهایی به مرگ محکوم شدهاند که با استانداردهای بینالمللی دادرسی عادلانه «فاصله بسیار زیادی دارند».
زندگی سپاهی در ماههای پیش از اعدام نیز در شماری از واکنشها بازتاب داشت.
یک مخاطب نوشت اگر روزی از سرگذشت خانواده سپاهی فیلمی ساخته و گفته شود داستان واقعی است، «فقط ما باور میکنیم».
علیرضا سپاهی قرار بود ششم مرداد همراه با پسرعمویش، ابوالفضل سپاهی بادجانی، و امیرحسین صفری حسینآبادی اعدام شود اما پیش از انتقال به محل اجرای حکم دچار سکته شد و به بیمارستان الزهرای اصفهان انتقال یافت.
ابوالفضل سپاهی و صفری همان روز در ملاءعام اعدام شدند.
علیرضا سپاهی پس از درمان به زندان بازگردانده و در شهریور بار دیگر به سلول انفرادی منتقل شد.
او دوازدهم مهر و یک روز پیش از اجرای حکم اعدام، با مهشاد کشانی، دانشجوی ۲۲ ساله، که او نیز در در زندان دولتآباد اصفهان نگهداری میشود، به شکل تلفنی عقد ازدواج بست.
در یکی از پیامهای رسیده درباره آخرین ماههای زندگی سپاهی آمده است: «به اعدام محکومش کردند، بردندش پای چوبه دار، سکته کرد، بردندش انفرادی، شب قبل اعدام عقد کرد و بعد به دار آویخته شد.»
در میان پیامهای رسیده، شماری از مخاطبان تاکید کردند نام سپاهی و رئیسی و دیگر «سربدراران» را فراموش نخواهند کرد.
شهروندی نوشت: «تا ابد نام این دو جوان در ذهنمان میماند.»
مخاطبی دیگر در واکنش به ادامه اعدامها نوشت: «باشد که رها شویم از رنجی که از آن ما نیست.»