• العربية
  • English
Brand
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • شنیداری
  • ایران
  • جهان
  • حقوق بشر
  • انقلاب ملی
  • جاویدنامان
  • گزارش ویژه
  • ورزش
  • بازار
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • شنیداری
  • ایران
  • جهان
  • حقوق بشر
  • انقلاب ملی
  • جاویدنامان
  • گزارش ویژه
  • ورزش
  • بازار
  • پوسته
  • زبان
    • العربية
    • English
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • شنیداری
  • ایران
  • جهان
  • حقوق بشر
  • انقلاب ملی
  • جاویدنامان
  • گزارش ویژه
  • ورزش
  • بازار
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به ولانت‌مدیا است.
volant media logo
تحلیل

«فرستاده» پرویز صیاد؛ روایتی از حضور ماموران جمهوری اسلامی در آمریکا

محمد عبدی
محمد عبدی

نویسنده و منتقد فیلم

۲۶ خرداد ۱۴۰۵، ۲۳:۰۳ (‎+۱ گرینویچ)

نسخه مرمت‌شده «فرستاده» ساخته پرویز صیاد محصول ۱۹۸۳، پس از دهه‌ها، در این ماه در چندین شهر آلمان به صورت تور نمایش خواهد داشت و پرویز صیاد که حالا ۸۷ سال دارد، در این نمایش‌ها حاضر خواهد بود.

این فیلم که اولین ساخته صیاد پس از مهاجرت محسوب می‌شود، توانست با دریافت جایزه برنز نقره‌ای جشنواره لوکارنو و نمایش در بخش مسابقه برلیناله در سال ۱۹۸۳ (‌به‌عنوان محصولی از آمریکا و آلمان غربی) توجه زیادی را به سینمای در تبعید ایران در سال‌های اولیه پس از انقلاب جلب کند، اما این حرکت در سال‌های بعد چندان که باید شکل نگرفت و به موفقیت نرسید تا دهه‌ها بعد که در این سال‌های اخیر، سینمای در تبعید ایران دوباره جان تازه‌ای گرفته است.

اما فرستاده به خودی‌خود نمونه موفقی بود از سینمای در تبعیدی که بدون سانسور موضاعاتی را می‌تواند مطرح کند که پرداختن به آنها در سینمای بسته و تحت کنترل داخل ایران ناممکن می‌نمود.

فیلم داستان یک مامور انقلابی با بازی هوشنگ توزیع را روایت می‌کند که در اولین سال‌های پس از انقلاب به آمریکا آمده تا کسی را ترور کند. یک سرهنگ سابق ساواک با بازی خود صیاد باید ترور شود، اما آشنایی این دو همه چیز را تغییر می‌دهد.

فیلم در شکل و ساختار به نوعی ادامه دنیای «بن بست» (۱۳۵۷) بهترین ساخته پرویز صیاد است؛ مضمونی سیاسی که با ریتمی آرام و فضایی سرد تماشاگر را وارد دنیای خاص خود می‌کند.

اینجا هم دوربین از برخورد احساسی و درگیری عاطفی با شخصیت‌ها پرهیز دارد و به‌نوعی تنها ناظر است. دوربین صیاد از ما نمی‌خواهد که با کسی همذات‌پنداری کنیم یا شخصیت‌های فیلم را مورد قضاوت قرار دهیم.

در فضای سیاست‌زده آن روزها، این نوع نگاه و این برداشت از شخصیت‌ها ، نقطه قوت فیلم را رقم می‌زد، جایی که قرار نیست با یک فیلم شعاری و آشکارا سیاسی درباره ایران بعد از انقلاب روبرو باشیم، در عوض با فضا و شخصیت‌های پیچیده‌ای روبرو هستیم که در یک فضای ساده ترسیم می‌شوند و تماشاگر را به راحتی با خود همراه می‌کنند؛ فیلمی کم‌دیالوگ که سعی دارد با تصاویر خود داستانش را پیش ببرد و در فضا و تونالیته رنگ حاکم بر تصویر، نیویورک غریبی را روایت می‌کند که با حال و احوال مهاجرانی که غربت را به تازگی آغاز کرده‌اند سازگار می‌شود.

100%

فیلم دو نوع تفکر را در برابر هم قرار می‌دهد: تفکر این مامور به‌عنوان شخصی متعصب و مذهبی که از انقلاب دفاع می‌کند و تفکر ملیحه، دختری عاشق موسیقی که از قید و بندهای انقلاب ایران گریخته است.

صحنه مهمانی در خانه ملیحه و بحث بدون تعارف این دو، که از گناه بودن نواختن پیانو در نظر مامور آغاز می‌شود، چکیده فضای متشنج و دو قطبی اوایل انقلاب را تصویر می‌کند که در آن دو گروه با دو دنیای متضاد رو در روی هم قرار گرفتند و گروه اول با زور اسلحه پیروز شد.

اینجا صیاد بیش از علاقه به ثبت واقعیت و نوعی وفاداری به رئالیسم، با نوعی رمانتیسم داستانش را روایت می‌کند؛ از سویی به تغییر شخص و باورهای متعصبانه‌اش ایمان می‌آورد و از سوی دیگر شخصیت سرهنگ را بیش از حد مثبت تصویر می‌کند تا آنجا که اعتماد بیش از اندازه او به یک غریبه در ساختار فیلم چندان جا نمی‌افتد، در حالی که خودش هم در صحنه‌ای اشاره دارد که جانش در خطر است و طبیعتا به این دلیل باید احتیاط بیشتری به خرج دهد، تا اینکه به سادگی مرد ناشناسی را به خود و خانواده‌اش نزدیک کند.

فیلم تا نزدیک به انتها هم هیچ شک و شبهه‌ای در این اعتماد به نمایش نمی‌گذارد و تنها در صحنه روبرو شدن با گذرنامه سوریه‌ای این مامور، فیلم با چند قطع سریع به گذشته به ما می‌گوید که سرهنگ تازه متوجه ماجرا شده است.

اما صحنه انتهایی فیلم، آن را نجات می‌دهد، جایی که از این رمانتیسم خبری نیست و فیلمساز باز به همان فضای سرد و خشن بازمی‌گردد، زمانی که به همان صحنه‌های ابتدایی فیلم باز می‌گردیم و می‌فهمیم که این چرخه تلخ پایان نمی‌پذیرد.

100%
Banner
Banner

پربازدیدترین‌ها

حضور تماشاگران ایرانی، پرچم به‌ تن و در دست در استادیوم لس آنجلس برای بازی تیم ملی
۱

حضور تماشاگران ایرانی، پرچم به‌ تن و در دست در استادیوم لس آنجلس برای بازی تیم ملی

۲

بحرانی تازه برای تیم ملی؛ ویزای مهدی ترابی منقضی شد!

۳

ایران ۲-۲ نیوزیلند؛ ساده‌ترین سه امتیاز از دست رفت

۴

قلعه‌نویی: تیم ملی حتی اجازه ریکاوری در آمریکا را هم ندارد

۵

رامین رضاییان بهترین بازیکن دیدار ایران - نیوزیلند شد

انتخاب سردبیر

  • بیش از دو دهه مذاکره، همراه با تحریم و جنگ؛ مسیر پیچ‌ در پیچ پرونده هسته‌ای تهران

    بیش از دو دهه مذاکره، همراه با تحریم و جنگ؛ مسیر پیچ‌ در پیچ پرونده هسته‌ای تهران

  • آیا ترامپ در جنگ با جمهوری اسلامی به اهداف خود دست یافت؟

    آیا ترامپ در جنگ با جمهوری اسلامی به اهداف خود دست یافت؟

  • سی‌ان‌ان: آمریکا لحن و متن یادداشت تفاهم را کم‌اهمیت می‌داند و تعهدات محرمانه را مهم‌تر

    سی‌ان‌ان: آمریکا لحن و متن یادداشت تفاهم را کم‌اهمیت می‌داند و تعهدات محرمانه را مهم‌تر

  • بنت خطاب به مردم ایران: امیدتان را از دست ندهید، اسرائیل به سرنگونی آیت‌الله‌ها کمک می‌کند
    اختصاصی

    بنت خطاب به مردم ایران: امیدتان را از دست ندهید، اسرائیل به سرنگونی آیت‌الله‌ها کمک می‌کند

  • شاهزاده رضا پهلوی: ۴۰ هزار ایرانی کشته نشدند تا سر توافق هسته‌ای یا تنگه هرمز مذاکره شود

    شاهزاده رضا پهلوی: ۴۰ هزار ایرانی کشته نشدند تا سر توافق هسته‌ای یا تنگه هرمز مذاکره شود

بازی‌های جام جهانی ۲۰۲۶

•
•
•

مطالب بیشتر

نامور حقیقی: تفاهم جدید، جمهوری اسلامی را ناچار به کنار گذاشتن سیاست‌های منطقه‌ای می‌کند

۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ۱۸:۲۴ (‎+۱ گرینویچ)

علیرضا نامور حقیقی، تحلیل‌گر سیاسی، درباره تفاوت تفاهم احتمالی تهران و واشینگتن با برجام به ایران اینترنشنال گفت: «ترامپ هم امتیازهای بیشتری از ایران گرفته و هم امتیازهای بیشتری داده است، زیرا مذاکرات فعلی صرفا درباره برنامه هسته‌ای نیست، بلکه مذاکراتی جامع درباره کل خاورمیانه است.»

او افزود: «بنابراین ایران باید سیاست نابودی آمریکا و اسرائیل و همچنین تحریک، سازماندهی و مسلح کردن نیروهای نیابتی خود را کنار بگذارد.»

دام بسیج اقتدارگرا: خیابان، بلای جان خیابان

۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ۱۷:۴۹ (‎+۱ گرینویچ)

جمهوری اسلامی سال‌ها کوشید در برابر هر «خیابانِ معترض»، یک «خیابان حکومتی» بسازد، اما اکنون بخشی از همان نیروهایی که برای تصرف خیابان و عرض‌اندام در برابر معترضان به میدان آورده شدند، در برابر توافق مدنظر حکومت با آمریکا ایستاده‌اند. چگونه خیابان حکومتی به دردسر حکومت تبدیل شد؟

حکومت‌های اقتدارگرا همیشه از خیابان می‌ترسند. خیابان برای اقتدراگرایان جایی است که ترس خصوصی به قدرت عمومی تبدیل می‌شود. دیکتاتوری می‌تواند روزنامه را ببندد، حزب را منحل کند، دانشگاه را امنیتی کند، انتخابات را مهندسی کند و دادگاه را به شعبه بازجویی بدل کند، اما خیابان همچنان میدانی متفاوت با قواعد خاص خود در شکل‌دهی به قدرت جمعی است؛ خیابان یعنی بدن‌های واقعی، جمعیت واقعی، خشم واقعی و امکان سرایت. برای همین وقتی خیابان، حتی برای مدت زمانی کوتاه، صحنه قدرت‌نمایی شهروندان عادی و معترض می‌شود، جمهوری اسلامی علاوه بر سرکوب، خیابان را به‌شیوه‌ای نمایشی بازسازی می‌کند و می‌کوشد حضور واقعی مردم را با صحنه‌آرایی حکومتی بپوشاند؛ تلاشی برای از معنا تهی کردن میدان قدرت جمعی.

این خیابانِ بدلی همان جمعیت سازمان‌یافته هواداران حکومت است؛ گروه‌هایی که با اتوبوس، وعده غذا، پاداش، کارت هدیه، کنسرت، مناسک مذهبی، شعارهای حکومتی و تهدیدهای اداری یا حتی با اتکا به باورهای قلبی‌شان به میدان آورده می‌شوند و طوری سازمان می‌یابند تا تصویر مشخص و دستکاری‌شده ساخته شود: حکومت تنها نیست. در ظاهر، هدف ساده است: معترضان باید ببینند خیابان در اختیار آنان نیست، جهان باید ببیند رژیم هنوز پایگاه اجتماعی دارد و نیروهای درون حکومت باید مطمئن شوند سقوط نزدیک نیست. اما مساله از همین‌جا آغاز می‌شود: دیکتاتوری برای شکست خیابان واقعی، خیابان مصنوعی تولید می‌کند، و و همین خیابان مصنوعی، در نقطه‌ای، می‌تواند به نیرویی بدل شود که از حکومت مطالبه می‌کند.

متن کامل این تحلیل را اینجا بخوانید

دام بسیج اقتدارگرا: خیابان، بلای جان خیابان

۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ۱۷:۲۲ (‎+۱ گرینویچ)
•
کامیار بهرنگ
دام بسیج اقتدارگرا: خیابان، بلای جان خیابان
100%

جمهوری اسلامی سال‌ها کوشید در برابر هر «خیابانِ معترض»، یک «خیابان حکومتی» بسازد، اما اکنون بخشی از همان نیروهایی که برای تصرف خیابان و عرض‌اندام در برابر معترضان به میدان آورده شدند، در برابر توافق مدنظر حکومت با آمریکا ایستاده‌اند. چگونه خیابان حکومتی به دردسر حکومت تبدیل شد؟

حکومت‌های اقتدارگرا همیشه از خیابان می‌ترسند. خیابان برای اقتدراگرایان جایی است که ترس خصوصی به قدرت عمومی تبدیل می‌شود. دیکتاتوری می‌تواند روزنامه را ببندد، حزب را منحل کند، دانشگاه را امنیتی کند، انتخابات را مهندسی کند و دادگاه را به شعبه بازجویی بدل کند، اما خیابان همچنان میدانی متفاوت با قواعد خاص خود در شکل‌دهی به قدرت جمعی است؛ خیابان یعنی بدن‌های واقعی، جمعیت واقعی، خشم واقعی و امکان سرایت. برای همین وقتی خیابان، حتی برای مدت زمانی کوتاه، صحنه قدرت‌نمایی شهروندان عادی و معترض می‌شود، جمهوری اسلامی علاوه بر سرکوب، خیابان را به‌شیوه‌ای نمایشی بازسازی می‌کند و می‌کوشد حضور واقعی مردم را با صحنه‌آرایی حکومتی بپوشاند؛ تلاشی برای از معنا تهی کردن میدان قدرت جمعی.

این خیابانِ بدلی همان جمعیت سازمان‌یافته هواداران حکومت است؛ گروه‌هایی که با اتوبوس، وعده غذا، پاداش، کارت هدیه، کنسرت، مناسک مذهبی، شعارهای حکومتی و تهدیدهای اداری یا حتی با اتکا به باورهای قلبی‌شان به میدان آورده می‌شوند و طوری سازمان می‌یابند تا تصویر مشخص و دستکاری‌شده ساخته شود: حکومت تنها نیست. در ظاهر، هدف ساده است: معترضان باید ببینند خیابان در اختیار آنان نیست، جهان باید ببیند رژیم هنوز پایگاه اجتماعی دارد و نیروهای درون حکومت باید مطمئن شوند سقوط نزدیک نیست. اما مساله از همین‌جا آغاز می‌شود: دیکتاتوری برای شکست خیابان واقعی، خیابان مصنوعی تولید می‌کند، و و همین خیابان مصنوعی، در نقطه‌ای، می‌تواند به نیرویی بدل شود که از حکومت مطالبه می‌کند.

این پدیده را می‌توان ذیل «بسیج طرفداران حکومت» در نظام‌های اقتدارگرا فهمید. حکومت‌های بسته فقط بر انفعال جامعه تکیه نمی‌کنند. برخلاف تصور رایج، دیکتاتورها همیشه جامعه‌ای کاملا ساکت نمی‌خواهند، جامعه محبوب آنها باید به‌طور گزینشی فعال باشد؛ یعنی مردم عادی خاموش بمانند، مخالفان مرعوب شوند، اما هواداران حکومت در لحظه‌های بحران به خیابان بیایند. این شکل از بسیج عمومی، هم نمایش قدرت است، هم ابزار سرکوب نرم، هم پیام به نخبگان مردد و نیروهای درونِ ساختار. حکومت با جمعیت وفادار، به مخالفان می‌گوید شما تنهایید و به نیروهای خودی اطمینان می‌دهد که هنوز اکثریت‌اند و از آن مهم‌تر، شهر در اختیار و کنترل‌شان است.

اما این سازوکار یک تناقض بنیادین دارد. وقتی حکومت به هواداران می‌آموزد که خیابان ابزار سیاست است، دیگر نمی‌تواند تضمین کند این ابزار همیشه فقط در خدمت خودش بماند. وقتی به هوادار می‌گوید برای دفاع از نظام به خیابان بیا، نوعی احساس استحقاق سیاسی در آن ایجاد می‌کند: اینکه حق دارد درباره میزان وفاداری حکومت به شعارهای خودش داوری کند. از آن لحظه به بعد، خیابان حکومتی فقط جمعیت نمایشی نیست و قابلیت این را دارد که به نیروی فشار ایدئولوژیک تبدیل شود. آنچه در شب‌های گذشته در بعضی خیابان‌های تهران و دیگر شهرها دیده می‌شود گروه‌هایی است که از حکومت انتظار دارند همان‌قدر تندرو، ضدتوافق، ضدعقب‌نشینی و ضدانعطاف بماند که سال‌ها از تریبون‌های رسمی شنیده و در اجرای آن در برابر شهروندان معترض آزاد بوده است.

الگوبرداری از آلمان نازی

نمونه تاریخی این دام کم نیست. در آلمان نازی، نیروهای خیابانی ابتدا ابزار شکستن مخالفان، مرعوب کردن جامعه و تثبیت قدرت بودند، اما پس از قدرت‌گیری، بخشی از همان نیروی بسیج‌شده به مساله‌ای برای خود رژیم تبدیل شد که انتظارات، منافع و منطق خشونت خود را داشت.

جمهوری اسلامی نیز از نخستین سال‌های استقرار خود، خیابان وفادار را به بخشی از سازوکار حفظ قدرت تبدیل کرده است. خیابان برای حکومت فقط محل راهپیمایی رسمی نیست، بخشی از معماری قدرت و سازوکار کنترل سیاسی است. از کمیته و حزب‌اللهی‌های دهه شصت تا بسیج، لباس‌شخصی‌ها، مداحان سیاسی، هیات‌های حکومتی و شبکه‌های سازمان‌یافته وفادار، جمهوری اسلامی همواره کوشیده است در برابر هر خیابان معترض، یک خیابان مطیع بسازد. وقتی دانشجو اعتراض کرده، جمعیت وفادار آمده است؛ وقتی زنان علیه حجاب اجباری ایستاده‌اند، گروه‌های حکومتی به خیابان فرستاده شده‌اند؛ وقتی کارگر، معلم، بازنشسته یا خانواده کشته‌شدگان صدای اعتراض بلند کرده‌اند، حکومت تلاش کرده تصویر «مردم طرفدار نظام» را در برابر تصویر جامعه معترض بنشاند.

جنگی که نظم سابق را به چالش کشید

جنگ اخیر این منطق را به نقطه‌ای تازه رساند. جمهوری اسلامی در شرایطی که زیر فشار نظامی، سیاسی و روانی قرار داشت، بار دیگر به خیابان وفادار پناه برد. نظامی که در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی موج مردم معترض را دیده بود و ضربه اولیه جنگ را تجربه می‌کرد، دوباره به سراغ فرمول آشنای خود رفت: سازمان‌دهی جمعیت وفادار در برابر خیابان نگران، خشمگین یا معترض.

حکومت هوادارانش را با ترکیبی از اجبار، تطمیع، مناسک، برنامه‌های نمایشی، غذا، کنسرت، کارت پول و تبلیغات حکومتی به میدان کشاند تا نشان دهد هنوز کنترل را از دست نداده است. هدف روشن بود: خیابان باید به سپر روانی حکومت تبدیل می‌شد. حکومتی که در میدان نظامی ضربه خورده بود، می‌خواست دست‌کم در میدان تصویرسازی پیروز به نظر برسد.

اما تفاوت این بود که با عمیق‌تر شدن ترک‌های هویتی و سیاسی، نمایش کوتاه‌مدت دیگر برای حکومت کافی نبود. دستگاه سرکوب این بار سناریویی بلندمدت داشت: تسخیر کامل خیابان به‌نحوی که روزنه‌ای برای حضور جمعیت معترض و مخالف باقی نمانَد.

رژیم پس از کشته شدن رهبر جمهوری اسلامی، این باور را در میان هوادارانش ترویج کرد و آنها را به خیابان کشاند: جنگ، جنگ عزت است؛ عقب‌نشینی، خیانت است؛ توافق، تسلیم است؛ مذاکره، فریب دشمن است؛ کوتاه آمدن، عبور از خون «امام شهید» و نادیده گرفتن پیش‌شرط‌های «امام حاضر» است. حالا همان خیابان، در برابر توافق، همان ادبیات را علیه خود حکومت به کار می‌گیرد. جمهوری اسلامی سال‌ها هیولا ساخت تا مردم معترض را بترساند، اکنون همان هیولا از خود حکومت خون، انتقام و عدم عقب‌نشینی می‌خواهد.

اینجا لحظه تبدیل ابزار به بحران است. حکومت اقتدارگرا تصور می‌کند هوادار خیابانی را هر وقت خواست روشن و خاموش می‌کند، اما واقعیت این است که هواداران ایدئولوژیک ماشین نیستند. آنها با روایت، خشم، تحقیر، امتیاز، هویت و دشمن‌سازی تغذیه شده‌اند. وقتی بارها و بارها در گوش آنها خوانده‌اند که هر توافقی خیانت است، ناگهان با یک بیانیه وزارت خارجه نمی‌پذیرد که توافق، عقلانیت است؛ اگر سال‌ها با آنها از «ایستادگی تا نابودی دشمن» سخن گفته شده، یک‌شبه عقب‌نشینی را «نرمش قهرمانانه» نمی‌بیند. خیابانِ وفادار حافظه دارد و باورمند است، حتی اگر این باور بر اساس تبلیغ‌های حکومتی ساخته شده و حافظه مملو از شعارهای حکومتی باشد.

این همان چیزی است که می‌توان آن را «دام بسیج اقتدارگرا» نامید. رژیم برای مقابله با اعتراض واقعی، بسیج مصنوعی می‌سازد، برای گرم نگه داشتن این بسیج، شعارهای رادیکال تولید می‌کند؛ و برای حفظ وفاداران، به آنها امتیاز و منزلت می‌دهد و القا می‌کند که رسالتی بر دوش‌شان است.

اکنون حکومت به توافق، عقب‌نشینی تاکتیکی و عبور از بحران نیاز دارد، اما خیابانِ مصنوعی، توافق را خیانت و عقب‌نشینی تاکتیکی را شکست ایدئولوژیک می‌خواند و در برابر میل حکومت به عبور از بحران می‌ایستد.

این تناقض در مورد جمهوری اسلامی عمیق‌تر است، چون نظام نه یک دولت اقتدارگرای معمولی، بلکه حکومتی ایدئولوژیک و فرسوده است که پایه‌های مشروعیتش بر دشمن‌سازی، شهادت‌طلبی، نفی غرب، نابودی اسرائیل، مقاومت منطقه‌ای و تقدیس خشونت بنا شده‌اند. چنین حکومتی اگر بخواهد توافق کند، ناچار است بخشی از مبانی وجودی خود را انکار کند و اگر انکار نکند، نمی‌تواند توافق را برای هوادارانش توضیح دهد. اینجاست که خیابانِ حکومتی دیگر ابزار سرکوب نیست؛ به زبان بازخواست تبدیل می‌شود.

طنز تلخ ماجرا این است که مردم معترض ایران سال‌ها به خیابان آمدند تا آزادی، زندگی، کرامت انسانی و آینده بخواهند. حکومت آنان را با گلوله، زندان، شکنجه، اعدام و پرونده‌سازی عقب راند و در برابرشان خیابان حکومتی ساخت. حالا همان خیابان حکومتی، نه برای آزادی، بلکه برای جلوگیری از عقب‌نشینی حکومت به میدان می‌آید. به بیان دیگر جمهوری اسلامی خیابان را علیه مردم مسلح کرد، اما اکنون خیابان خودش علیه امکان تصمیم‌گیری حکومت مسلح شده است.

خیابانْ بلای جان خیابان؛ یک تناقض خطرناک

این وضعیت برای حکومت خطرناک است، چون آن را میان دو فشار خیابانی متضاد قرار می‌دهد. خیابانِ مردم، حکومت را به دلیل سرکوب، فساد، فقر، تبعیض و شکست‌های ملی نمی‌خواهد. خیابانِ هواداران نیز حکومت را به دلیل احتمال عقب‌نشینی، توافق و سازش تهدید می‌کند. اولی از جمهوری اسلامی عبور کرده است، دومی جمهوری اسلامی را گروگان شعارهای خودش می‌خواهد. به این ترتیب، حکومت میان جامعه‌ای که دیگر نمی‌پذیرد و پایگاهی که اجازه عقب‌نشینی نمی‌دهد، گیر افتاده است.

در این نقطه، سرکوب هم کارکرد سابق را ندارد. سرکوب مردم معترض برای جمهوری اسلامی عادت حکمرانی است، اما سرکوب هواداران خودش هزینه روانی و تشکیلاتی متفاوتی دارد. اگر آنها را رها کند، علیه توافق و دولت و فرماندهان شعار می‌دهند. اگر آنها را سرکوب کند، به بدنه وفادار پیام می‌دهد که مصرف سیاسی شما فقط تا زمانی معتبر است که مزاحم تصمیم‌های بالا نباشید. این همان لحظه‌ای است که دیکتاتوری با محصول سیاسی خودش روبه‌رو می‌شود.

این وضعیت مصداق روشنی از «خیابانْ بلای جان خیابان» است. در چنین وضعیتی جمهوری اسلامی با واقعیتی که همیشه انکار کرده است، روبه‌رو می‌شود: خیابان منطق خودش را دارد و همیشه قابل کنترل باقی نمی‌ماند. وقتی جمعیت به قدرت خود عادت کند، مطالبه می‌سازد و وقتی شعار بارها و بارها از تریبون‌های رسمی تکرار شود، تعهد ایجاد می‌کند، و وقتی تندروی پاداش می‌گیرد، سهم می‌خواهد.

اکنون جمهوری اسلامی با همان نیرویی روبه‌روست که سال‌ها برای روز بحران تربیت کرده بود. نیرویی که قرار بود مردم را بترساند، حالا می‌تواند حکومت را بترساند. نیرویی که قرار بود صدای خیابان واقعی را خفه کند، حالا صدای خیابان بدلی اما دردسرساز حکومت تبدیل شده است. این نه نشانه قدرت جمهوری اسلامی، بلکه نشانه فرسایش سازوکارهای کنترل آن است.

اقتدارگرایان معمولا تصور می‌کنند جامعه با دو ابزار اداره می‌شود: ترس برای مخالفان و امتیاز برای وفاداران، اما تاریخ نشان داده است که امتیاز دادن به وفاداران خیابانی همیشه آنها را مطیع نگه نمی‌دارد؛ گاهی آنها را طلبکارتر، رادیکال‌تر و خطرناک‌تر می‌کند. جمهوری اسلامی امروز فقط با مردم ناراضی روبه‌رو نیست؛ با هوادارانی هم روبه‌روست که از دل همان دستگاه تبلیغاتی، امنیتی و ایدئولوژیک بیرون آمده‌اند و اکنون از حکومت می‌خواهند قربانی الگوها و شعارهایی شود که خودش ساخته است.

این پایانِ محتمل همه خیابان‌های مصنوعی است. جمهوری اسلامی سال‌ها می‌خواست خیابانِ مردم را با خیابان خودش شکست دهد، حالا خیابان خودش، بلای جان خودش شده است.

شش دهه نوآوری در هنر معاصر، از نقاشی و عکاسی تا آثار دیجیتال؛ دیوید هاکنی درگذشت

۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ۱۲:۰۴ (‎+۱ گرینویچ)
•
سمیرا گلچین
شش دهه نوآوری در هنر معاصر، از نقاشی و عکاسی تا آثار دیجیتال؛ دیوید هاکنی درگذشت
100%

دیوید هاکنی، از تاثیرگذارترین نقاشان بریتانیایی و یکی از چهره‌های ماندگار هنر معاصر، در ۸۸ سالگی درگذشت. او در بیش از شش دهه فعالیت، از نقاشی و عکاسی تا تولید آثار دیجیتال را تجربه کرد و نگاه تازه‌ای به تصویر، رنگ و پرسپکتیو داد.

برای بسیاری، نام هاکنی با استخرهای آفتابی لس‌آنجلس، رنگ‌های درخشان، پرتره‌های صمیمی و نگاه سرزنده او به زندگی، گره خورده است. اما جایگاه او در تاریخ هنر فراتر از چند اثر مشهور است. او از معدود هنرمندانی بود که همواره میان سنت و نوآوری حرکت می‌کرد. هنرمندی که از میراث نقاشی کلاسیک الهام می‌گرفت و در عین حال با اشتیاق به سراغ فناوری‌های تازه، از دستگاه فکس و فتوکپی تا آی‌پد می‌رفت.

100%

هاکنی سال ۱۹۳۷ در برادفورد، در شمال انگلستان، و در خانواده‌ای از طبقه کارگر به دنیا آمد.

تحصیل در کالج هنر برادفورد و سپس کالج سلطنتی هنر لندن، آغاز مسیری بود که او را به یکی از چهره‌های برجسته هنر پاپ در دهه ۱۹۶۰ تبدیل کرد.

در همان سال‌ها، او با موهای بلوند، عینک گرد و سیگار همیشگی‌اش، به چهره‌ای شناخته‌شده در محافل هنری لندن بدل شد. اما پشت این ظاهر آشنا، هنرمندی سختکوش، منظم و پیگیر قرار داشت.

آثار اولیه هاکنی، از جمله نقاشی‌هایی که آشکارا به زندگی و هویت همجنس‌گرایانه می‌پرداختند، در دورانی خلق شدند که همجنس‌گرایی در بریتانیا هنوز جرم محسوب می‌شد. همین جسارت، او را نه فقط به هنرمندی نوآور، بلکه به چهره‌ای فرهنگی در مسیر دیده شدن و بیان فردی تبدیل کرد. برای هاکنی، هنر هیچ‌گاه از زندگی جدا نبود.

100%

شهرت جهانی او با مهاجرت به لس‌آنجلس و خلق مجموعه‌ای از آثار مرتبط با استخرها، خانه‌ها و نور منحصربه‌فرد کالیفرنیا، تثبیت شد.

آثاری چون «A Bigger Splash» (یک شلپ بزرگ‌تر) و «Portrait of an Artist (Pool with Two Figures)» (پرتره یک هنرمند؛ استخر با دو پیکر) تنها تصویرهایی از سبک زندگی آمریکایی نبودند. آن‌ها نشان می‌دادند چگونه می‌توان لحظه‌ای عادی را به تصویری ماندگار و رازآلود تبدیل کرد.

در این آثار، آب، نور، معماری و بدن انسان، در تعادلی ظریف کنار هم قرار می‌گیرند. زبانی بصری که در عین سادگی، لایه‌های پیچیده‌ای از معنا را در خود جای داده است.

یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های هاکنی، مفهوم «دیدن» بود.

او بارها نشان داد پرسپکتیو تک‌نقطه‌ای تنها یکی از شیوه‌های نگاه کردن به جهان است.

کلاژهای عکاسی او که از کنار هم قرار گرفتن تصاویر متعدد شکل می‌گرفتند، تلاشی برای ثبت همزمان زمان، حرکت و نگاه‌های گوناگون بودند.

در این آثار، بیننده دیگر با یک لحظه ثابت روبه‌رو نیست، بلکه میان زاویه‌ها و زمان‌های مختلف حرکت می‌کند.

هاکنی در پرتره‌نگاری نیز زبان منحصربه‌فرد خود را داشت. او دوستان، والدین، معشوقان، مجموعه‌داران و چهره‌های فرهنگی اطرافش را با دقتی کم‌نظیر و در عین حال بدون تکلف به تصویر می‌کشید.

در پرتره‌های او، برخلاف بسیاری از سنت‌های رسمی، فاصله‌ای میان هنرمند و سوژه وجود ندارد. نوعی صمیمیت آرام و انسانی در آن‌ها جریان دارد که به ماندگاری این آثار کمک کرده است.

در دهه‌های بعد، بازگشت به یورکشایر و سپس اقامت در نورماندی فرانسه، فصل تازه‌ای در کارنامه هنری او گشود.

هاکنی در این دوره با همان انرژی سال‌های جوانی، درختان، جاده‌ها، باغ‌ها و تغییر فصل‌ها را نقاشی کرد.

برای او طبیعت هرگز موضوعی تکراری نبود، بلکه فرصتی بود برای کشف دوباره رنگ، نور و حرکت.

100%

استفاده از فناوری

شاید یکی از شگفت‌انگیزترین جنبه‌های زندگی هنری هاکنی، استقبال بی‌وقفه او از فناوری بود.

بر‌خلاف بسیاری از هنرمندان هم‌نسلش، او فناوری را تهدیدی برای نقاشی نمی‌دانست.

از نگاه هاکنی، هر ابزاری که امکان خلق تصویر را فراهم کند، می‌تواند بخشی از زبان هنر باشد.

آثار دیجیتال او که با آی‌پد خلق شدند، نشان دادند کنجکاوی و میل او به تجربه‌گری تا پایان عمر خاموش نشد.

هاکنی با وجود شهرت عظیم، همواره شخصیتی مستقل و گاه ناسازگار با نهادهای رسمی باقی ماند.

گفته می‌شود او چند بار نشان شوالیه‌ را نپذیرفت و از قبول برخی سفارش‌های رسمی نیز سر باز زد.

آثار هاکنی همچنان زنده‌اند؛ در آبی استخرهای کالیفرنیا، در سبزی درختان یورکشایر، در پرتره‌های آرام دوستانش و در صفحه‌های نورانی آی‌پدی که برای او ادامه همان بوم نقاشی بود.

هاکنی به جهان یادآوری کرد که دیدن، عملی ساده و بی‌واسطه نیست. باید آن را آموخت، تمرین کرد و هر بار از نو کشف کرد.

شاید به همین دلیل است که میراث او تنها در موزه‌ها و حراجی‌ها خلاصه نمی‌شود.

میراث هاکنی در همان دعوت ساده اما عمیق او باقی می‌ماند: زندگی را دوست بدار و دوباره نگاه کن.

توافق با ایران راه خروج ترامپ از جنگ را هموار می‌کند، اما خطرهای بزرگ باقی مانده‌اند

۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ۰۳:۵۴ (‎+۱ گرینویچ)

تحلیلگران می‌گویند توافق اولیه میان آمریکا و جمهوری اسلامی می‌تواند راهی برای خروج ترامپ از «جنگی پرهزینه» فراهم و به کاهش تنش در بازارهای انرژی کمک کند، اما این توافق همچنان با ابهام‌های روبه‌رو است که ممکن است واشینگتن را در موقعیتی ضعیف‌تر از قبل از آغاز جنگ قرار دهد.

خبرگزاری رویترز در تحلیلی نوشت که ترامپ با پذیرش یادداشت تفاهم میان تهران و واشینگتن، به مهم‌ترین پیشرفت دیپلماتیک از زمان آغاز جنگ دست یافته است. این توافق شامل تعهد [حکومت] ایران به بازگشایی تنگه هرمز است؛ اقدامی که می‌تواند به کاهش قیمت انرژی و سوخت، به‌ویژه در آمریکا، کمک کند.

با این حال، رویترز می‌نویسد توافقی که با میانجی‌گری پاکستان حاصل شده، ظاهراً با برخی امتیازدهی‌های آمریکا همراه است. از جمله اینکه مذاکرات درباره برنامه هسته‌ای ایران، که ترامپ آن را هدف اصلی جنگ معرفی کرده بود، به مذاکرات بعدی و یک دوره ۶۰ روزه موکول شده است.
به نوشته رویترز، ترامپ در ماه‌های اخیر تحت فشار فزاینده‌ای برای پایان دادن به جنگ قرار داشت؛ جنگی که هزاران کشته برجای گذاشته، هزینه‌های اقتصادی سنگینی به همراه داشته و همزمان محبوبیت رییس‌جمهوری آمریکا را در آستانه انتخابات میان‌دوره‌ای کنگره کاهش داده است.

متن کامل را اینجا بخوانید.