ایراناینترنشنال
در روزهای ملتهب اعتراضات، نام «سپهر» با نجوایی استخوانسوز در فضای مجازی طنینانداز شد: «سپهر بابا کجایی؟»؛ فریادی که از گلو پدری مستأصل در حیاط سرد و بیروح کهریزک برمیخاست.
او در میان پیکرهای بیجان جاویدنامان وطن، دنبال پارهتن خود میگشت. این ویدئو که نخستین بار توسط اکانت «وحید آنلاین» منتشر شد، بهسرعت به شناسنامه مظلومیت ملتی بدل گشت که داغ بر داغ بر شانههاشان گذاشته میشد.
اما در پس این سوگ، روایتی از یک جابهجایی اسمی و تلاش ناکام دستگاه تبلیغاتی برای ذبح حقیقت نهفته بود.
دو روایت، یک سرنوشت؛ سپهر ابراهیمی و سپهر شکری
ابتدا خبر جانباختن سپهر ابراهیمی، بوکسور جوانی که با ضربات نیروهای سرکوب به خاک افتاد، در رسانهها منتشر شد. همزمانی این خبر با انتشار ویدئو جانگداز «سپهر بابا کجایی»، باعث شد افکار عمومی و بسیاری از رسانهها، آن پدر سرگردان در کهریزک را پدر سپهر بوکسور تصور کنند.

در این میان، دستگاه امنیتی که همواره دنبال بهانهای برای برچسب «جعلی» زدن به اخبار رسانهها آزاد است، از این تشابه اسمی راهزنی کرد. صداوسیما با ترتیب دادن یک مصاحبه که تنها میتوان نام «اعتراف اجباری» بر آن نهاد، پدر داغدار سپهر ابراهیمی را مقابل دوربین نشاند.
هدف سناریو مشخص بود است، القای این مطلب که ویدئو وایرال شده ساخته و پرداخته رسانهها آزاد است، چرا که پدر حاضر در تصویر (پدر سپهر ابراهیمی)، آن صدای لرزان توی ویدئو نیست.
ادامه این گزارش را اینجا بخوانید

در روزهای ملتهب اعتراضات، نام «سپهر» با نجوایی استخوانسوز در فضای مجازی طنینانداز شد: «سپهر بابا کجایی؟»؛ فریادی که از گلو پدری مستأصل در حیاط سرد و بیروح کهریزک برمیخاست.
او در میان پیکرهای بیجان جاویدنامان وطن، دنبال پارهتن خود میگشت. این ویدئو که نخستین بار توسط اکانت «وحید آنلاین» منتشر شد، بهسرعت به شناسنامه مظلومیت ملتی بدل گشت که داغ بر داغ بر شانههاشان گذاشته میشد.
اما در پس این سوگ، روایتی از یک جابهجایی اسمی و تلاش ناکام دستگاه تبلیغاتی برای ذبح حقیقت نهفته بود.
دو روایت، یک سرنوشت؛ سپهر ابراهیمی و سپهر شکری
ابتدا خبر جانباختن سپهر ابراهیمی، بوکسور جوانی که با ضربات نیروهای سرکوب به خاک افتاد، در رسانهها منتشر شد. همزمانی این خبر با انتشار ویدئو جانگداز «سپهر بابا کجایی»، باعث شد افکار عمومی و بسیاری از رسانهها، آن پدر سرگردان در کهریزک را پدر سپهر بوکسور تصور کنند.
در این میان، دستگاه امنیتی که همواره دنبال بهانهای برای برچسب «جعلی» زدن به اخبار رسانهها آزاد است، از این تشابه اسمی راهزنی کرد. صداوسیما با ترتیب دادن یک مصاحبه که تنها میتوان نام «اعتراف اجباری» بر آن نهاد، پدر داغدار سپهر ابراهیمی را مقابل دوربین نشاند.
هدف سناریو مشخص بود است، القای این مطلب که ویدئو وایرال شده ساخته و پرداخته رسانهها آزاد است، چرا که پدر حاضر در تصویر (پدر سپهر ابراهیمی)، آن صدای لرزان توی ویدئو نیست.
حقیقتی که از پس ابر تزویر برآمد
اما این سناریو ناشیانه دوام چندانی نداشت. شفافسازی وحیدآنلاین نشان داد که صاحب آن فریاد «سپهر بابا کجایی»، پدر جاویدنام سپهر شکری است؛ جوان دیگری که او نیز قربانی خشونت عریان نیروهای سرکوب شد.
صداوسیما میخواست با یک جابهجایی، اصل فاجعه را انکار کند، اما غافل از آن بود که در این سرزمین، «سپهرها» یکی پس از دیگری به دست استبداد پرپر شدهاند.
فراتر از جعل؛ داغی که تکثیر میشود
جدا از ترفندها همیشگی صداوسیما در جعل حقیقت که دیگر برای ملت رنگ باخته؛ فرقی نمیکند نام آن جوان سپهر ابراهیمی باشد یا سپهر شکری؛ واقعیت این است که پدرانی هستند که هنوز در میان سردخانهها، میان پیکرهای جاویدنامان وطن، دنبال تکههایی از وجود خود میگردند.
مادرانی هستند که بر مزار فرزندانشان، رقص سرخ غم سر میدهند و ضجههاشان لالایی شبها تاریک ایران شده است.
پیکرهایی که با قساوتی غیرقابل توصیف به زمین افتادند، اما خونشان در رگها یک ملت جاری ماند.
«سپهر» دیگر تنها یک نام نیست؛ «سپهر» نماد نسلی است که برای آزادی، جانانه ایستاد. امروز ۹۰ میلیون ایرانی خود را پدر، مادر، برادر و خواهر این سپهرها میدانند.
دستگاهها تبلیغاتی هر چقدر هم برای تغییر روایت بجنگند، نام این جوانان در صفحههای زرین تاریخ ایران، به «نیکنامی» ثبت شده است.

ویدیوهای کشتار بزرگ معترضان در ۱۸ و ۱۹ دی و روایتهای شاهدان عینی، تصویری از یک الگوی سرکوب به دست میدهد که میتوان آن را عملیات ترکیبی از کشتار، فلجسازی حافظه و پاککردن رد خون نامید؛ الگویی که هدفش نه صرفا پراکندهکردن تجمعات که تسلیم ساختن مردم از رهگذر حکومت وحشت است.
الگوی جدید در نهایت یک هدف راهبردی را دنبال میکند: تغییر محاسبات عقلانی جامعه. در چنین صحنهای، اعتراض نه صرفا هزینهدار که مرگآور تعریف میشود؛ یعنی اعتراض کنشی است با احتمال مرگ فوری و همزمان محدودیت شدید امکان ثبت و پیگیری حقیقت.
به این ترتیب، بازدارندگی نه با بازداشت و پروندهسازی، بلکه با رد خون و اصرار بر نمایش مرگ تامین میشود و ترس، نه تنها ابزار کنترل خیابان، که به ابزار بازنویسی ذهنیت جامعه بدل میشود. نقطهای که سیاست از معنا تهی میشود و جامعه در دوگانهای نهایی قرار میگیرد: سکوت و تسلیم یا انفجاری فراتر از تابآوری گلولهها.
الف) شلیک برای کشتن
در بیشتر روایتها یک ترتیب تکرارشونده دیده میشود: با گاز، مواد محرک یا ناشناس، گلولههای ساچمهای یا تعقیب و گریز بدنِ معترض را از حرکت میاندازند اما برخلاف رویه تا پیش از این معمول، این جا دیگر بازداشتی رُخ نمیدهد.
لحظهای که مردم در مسیر فرار گیر میافتند یا توان دویدن و حتی راه رفتن را از دست میدهند، با شلیک مستقیم، شلیک نزدیک، بریدن گلو یا اگر زخمی شده باشند با تیر خلاص کشته میشوند.
این ترتیب، معنای مهمی دارد: زمینگیرسازی نه صرفا برای پراکندن و بیاثرکردن تجمع، بلکه برای بالا بردن احتمال اصابت و افزایش تلفات است. بهعبارت دیگر، فلجسازی به مقدمهای برای کشتن تبدیل میشود.
ب) منطقه کشتن
یکی از ویژگیهای مهم این الگو، ادامه میدان سرکوب به جایی فراتر از میدان تجمع و در مسیرهای خروج است. پرتاب گاز در کوچهها، راههای خروج یا در دل جمعیت، در روایتهای ذکرشده فراتر از متفرق کردن است: ایجاد نقاطی که مردم نتوانند بدوند، نتوانند مسیر را عوض کنند، یا به تله بیفتند.
روایتهای زیادی از تعقیب معترضان به کوچههایی هست که به بنبست کشتن تبدیل شدهاند. به این ترتیب، راهبردی از سرکوب که شاید بتوان آن را راهبرد بازدارندگی خونین نامید، اعتراض را از کنش سیاسی به بازی مرگ و زندگی بدل کرده است.
ج) چندلایهبودن نیروها و تقسیم نقشها
در روایتها همزمان حضور یگانهای رسمی، بسیج، لباسشخصیها و نیروهای موتور/ون/وانت سوار تکرار میشود.
این چندلایهبودن فقط ناشی از تراکم نیرو نیست؛ نوعی تقسیم کار است: گروهی تعقیب و محاصره میکنند، گروهی زمینگیر میکنند، گروهی شلیک میکنند، و گروهی پیکرها را منتقل میکنند.
تقسیم نقشی که سرکوب را از واکنش عصبی صرف یا کنترل حرفهای «شورش» به عملیات راهحل نهایی نزدیک میکند: کشتار هر آنکسی که تن نمیدهد و تحمیل سکوت ناشی از ارعاب به هر آنکسی که از کشتار گریخته است.
د) سرکوب همزمان خیابان و حافظه
روایتهای متعدد از انتقال سریع پیکرها، ترس زخمیهای گریخته از معرکه برای مراجعه به بیمارستان، کمین پشت در خانهها و جمعکردن یا از بین بردن شواهد، نشان میدهد هدف فقط خاموش کردن اعتراض نیست؛ اینجا بدن و سند همزمان هدف قرار میگیرند.
وقتی مجروح درمان نمیشود یا از ترس بازداشت به درمانگاه نمیرود، زنجیره مستندسازی پزشکی قطع میشود؛ وقتی پیکر بهسرعت منتقل میشود و صحنه کشتار پاک میشود، امکان ثبت جنایت و راستیآزمایی کم شده و گاهی به کلی از دست میرود.
در چنین وضعی سرکوب نه تنها در خیابان که در حافظه عمومی هم رُخ میدهد.
ه) خاموشی اینترنت خاموشی اینترنت
در این الگو صرفا سانسور نیست؛ پوشش عملیات است. قطع ارتباطات هم به هماهنگی معترضان را ضربه میزند و هم مستندسازی، انتشار و پیگیری را دشوار میسازد.
با محدودکردن روایتها، تصاویر آنچه اتفاق افتاده کدر شده و هر شکافی در دادهها به فرصتی برای انکار و برتری روایت دروغ در جنگ روایتها تبدیل میگردد.
سیر تاریخی سرکوب؛ پیشینه کشتار بزرگ
برای فهم نسبت کشتار بزرگ با تاریخ سرکوب در جمهوریاسلامی، باید تداومهای بنیادی و تفاوتهای تعیینکننده را کنار هم دید.
تداومها نشان میدهند ریشههای سرکوب ثابت ماندهاند و تفاوتها نشان میدهند ابزارها و میدان تغییر کردهاند.
۱) منطق دشمنسازی و حذف
در دهه شصت ابتدا برچسبهایی مانند ضدانقلاب، طاغوتی، تجزیهطلب و منافق و بعدتر محارب کارکردی مشخص داشت: بیرون گذاشتن مخالف از دایره ملت، انسانزدایی از او و تبدیلش به دیگری حذفپذیر.
امروز هم همین منطق اما با زبان تازه بازتولید میشود: اغتشاشگر، تروریست و مزدور اسرائیل. این برچسبها با توجیه ایدئولوژیک خشونت و سادهسازی اخلاقی کشتار، حذف را مشروع میسازد.
۲) امنیتیسازی کنش سیاسی
جمهوریاسلامی از همان روزهای ابتدایی پس از پیروزی انقلاب ۵۷، به خاطر ماهیت غیردموکراتیک حکومت و مستظهر به حمایت تودهای، مخالفت و انتقاد و اعتراض را با هر زبانی که بیان میشد بلافاصله از حوزه سیاست به حوزه امنیت میراند و با بیمعناساختن گفتوگو، زور را به معیار حل مسئله بدل کرده است.
وقتی اعتراض از ابتدا تهدید امنیتی تعریف شود، هر سطحی از خشونت میتواند با منطق اضطرار توجیه شود.
۳) تداوم مصونیت ساختاری
یکی از وجوه مشترک دهه شصت و امروز، تداوم مصونیت ساختاری است. مصونیتی که به قاتل میگوید شلیک کن! حسابرسی در کار نیست.
وقتی پاسخگوکردن وجود ندارد، چرخه خشونت هر بار خشنتر بازتولید میشود و مصونیت، خشونت را از استثنا به رویه تبدیل میکند.
۱) از مشروعیت دهه شصت به خطر فروپاشی در عصر کشتار بزرگ
دهه شصت سرکوب در چارچوب یک دستگاه تازهتاسیس با انسجام ایدئولوژیک بالا رخ میداد. عرصه اصلی منازعه نه با مردم خشمگین ناراضی و مخالف در خیابان که با جریانهای سیاسی و احزاب اپوزیسیونی بود که نه در خیابان بلکه در زندان حذف میشدند.
آنها مخالفین حزبی را بازداشت کرده و پس از صدور حکم در دادگاههای نمایشی سریع، به اعدام محکوم کرده و میکشتند و بر پایههای اعدام، نظم جدید خود را تثبیت میکرد.
امروز اما حاکمیت در بحران عدم مشروعیت غرق شده و نه قبراق که بسیار فرسوده است. مخالفان هم نه کادرهای حزبی و نیروهای حرفهای سیاسی که مردم عادی خشمگین و ناراضی از ناکارآمدی، فساد و استبداد هستند. میدان اصلی سرکوب هم نه زندان که خیابان است و حکم کشتن را نه دادگاههای نمایشی که ماموران سرکوب میدهند.
توام با بحران مشروعیت و فرسودگی سازوکارهای میانجی، گستردگی جغرافیایی اعتراض و رادیکال بودن شعارها و مطالبات، حکومت هراسان از سقوط، به پاسخ فوری و خونین چنگ انداخته است.
در اینجا و امروز برخلاف دهه شصت، سرکوب بیشتر تلاشی است برای جلوگیری از فروپاشی نظام کنترلی و نه تثبیت نظم تازه.
۲) تکامل ابزارها: از اعدام و زندان انبوه تا عملیات ترکیبی
اگر دهه شصت با زندان، اعدام و حذف سیستماتیک در فضای بسته شناخته میشود، اکنون با ترکیبی مواجه هستیم که همزمان چند لایه دارد: کشتار خیابانی، قطع اینترنت، نظارت دیجیتال، نیروهای لباسشخصی و پاکسازی صحنه؛ معماری کاملی از کشتن در خیابان، قطع ارتباطات و روایتسازی برای کنترل بدن، حافظه و حقیقت.
در حالی که ایالات متحده در حال تکمیل آرایش نیروهای دریایی، هوایی و زمینی برای کارزار احتمالی علیه جمهوری اسلامی است، کانال ۱۳ اسرائیل گزارش داد ارتش این کشور ارزیابی کرده که آمریکا به ایران حمله خواهد کرد.
فرزین ندیمی، پژوهشگر ارشد امور دفاعی و امنیتی، گفت: «در صورت آغاز درگیری، عملیات بهشیوهای مشابه الگوی اسرائیل شروع میشود؛ همزمان با اهداف مشخص و نظامی، حمله به اهداف کلاسیک مانند سامانههای پدافند هوایی و رادارها در دستور کار قرار میگیرد.»
در شرایطی که جمهوری اسلامی میکوشد از طریق خشونت و قطع ارتباط، سکوت را بر جامعه ایران تحمیل کند، آنچه جهان میبیند ناآرامی نیست؛ بلکه مقاومتی است در عریانترین شکل آن: مردمی که حاضر نیستند محو شوند، به عدد تقلیل پیدا کنند، یا از نام و هویت خود دست بکشند.
بیش از دو هفته است که کشور در دل سکوتی مهندسیشده فرو رفته و این سکوت همچنان ادامه دارد. اینترنت عمومی، بهعنوان زیربنای اصلی زندگی مدرن، به شایعات و قطعاتی گسسته فروکاسته شده است.
آنچه باقی مانده، تنها کانالهای مورد تایید حکومت است؛ شبکههای «سفید» گزینششدهای که عناصر حکومت را به یکدیگر متصل نگه میدارند و در همان حال، جامعه را از چرخه عادی حیات مدنی جدا میکنند.
متن کامل این تحلیل را اینجا بخوانید

در شرایطی که جمهوری اسلامی میکوشد از طریق خشونت و قطع ارتباط، سکوت را بر جامعه ایران تحمیل کند، آنچه جهان میبیند ناآرامی نیست؛ بلکه مقاومتی است در عریانترین شکل آن: مردمی که حاضر نیستند محو شوند، به عدد تقلیل پیدا کنند، یا از نام و هویت خود دست بکشند.
بیش از دو هفته است که کشور در دل سکوتی مهندسیشده فرو رفته و این سکوت همچنان ادامه دارد. اینترنت عمومی، بهعنوان زیربنای اصلی زندگی مدرن، به شایعات و قطعاتی گسسته فروکاسته شده است.
آنچه باقی مانده، تنها کانالهای مورد تایید حکومت است؛ شبکههای «سفید» گزینششدهای که عناصر حکومت را به یکدیگر متصل نگه میدارند و در همان حال، جامعه را از چرخه عادی حیات مدنی جدا میکنند.
از بیرون ایران، این وضعیت اغلب بهعنوان موج دیگری از ناآرامیها توصیف میشود. اما از درون، بیشتر به آغاز انقلابی میماند که بهای آن تاکنون جان هزاران نفر بوده است.
ایران یک کشتار را پشت سر گذاشته و وارد مرحله پساکشتار شده است؛ مرحلهای که در آن حکومت دیگر حتی تظاهر به خویشتنداری هم نمیکند؛ میکشد، دفن میکند، روایتها را بازمینویسد و ارتباط را قطع میکند.
خاموشی ارتباطات محصول جانبی بینظمی نیست؛ بخشی از سازوکار قدرت و سرکوب است. اعمال خشونت زمانی آسانتر میشود که ثبت آن دشوارتر باشد و انکار آن زمانی سادهتر است که شواهد دیر برسند، ناقص باشند یا بهکلی پاک شوند.
ایرانیان از داخل کشور با «برنامه» تماس میگیرند و پرسشی را مطرح میکنند که دیگر مفهومی انتزاعی ندارد و حالوهوای بازخواست و اتهام گرفته است: جهان دقیقا گمان میکند نظارهگر چه چیزی است؟
این تماسها به خطابه شباهت ندارند؛ بیشتر شبیه تقلا هستند، صداهایی بریدهبریده که با زحمت از دل سکوتی سنگین و ارتباطهایی ازهمگسیخته عبور میکنند.
علی از مازندران در تماس با «برنامه» خطاب به نیروهای سرکوب جمهوری اسلامی گفت: «لازم نیست سلاحتان را زمین بگذارید. هیچکس از شما نمیترسد.»
او این جمله را دوباره میگوید؛ نه برای نمایش شجاعت، بلکه بهعنوان یک واقعیت. از نگاه او، ترس دیگر محور اصلی تحولات در ایران نیست.
پوریا در تماسی از شیراز گفت معترضان حتی یک مجروح را رها نکردند و اجازه ندادند کسی جا بماند یا از قلم بیفتد.
زبان او عملیاتی و تقریبا لجستیکی است. از مرزی اخلاقی سخن میگوید: هیچکس را پشت سر نگذارید.
بهرام، از محلهای کارگری در جنوب تهران، توضیح داد چرا به خیابان آمده: «برای کشورم و برای فرزندانم.» این سخن موضعی ایدئولوژیک نیست؛ نگاهی میاننسلی است.
مهسا، از نجفآباد، خواستهای سادهتر مطرح کرد: «میخواهم داستان شهرم را بگویم.» همین مطالبه اکنون خود یک اتهام است. در ایران امروز، روایت داستان یک مکان میتواند عملی سرکشانه باشد.
از بندرعباس، خشم آلیا کنترلشده و به دور از احساساتگرایی است. «فکر کردید ما میترسیم. نمیترسیم. ما خشمگین هستیم و منتظریم.» جمله را تکرار میکند تا تاکیدش روشنتر شود: «آنها فکر میکنند ما میترسیم. نمیترسیم. ما خشمگین هستیم و منتظریم.» او دلجویی نمیخواهد؛ میخواهد صدایش شنیده شود.
این صداها وجهی مشترک دارند که در نظامهای اقتدارگرا بهندرت دیده میشود. ساده و بیآرایشاند. بهدنبال صحنهسازی نیستند. فقط بر ثبت شدن پافشاری میکنند.
قدرت نامها
این اصرار، یادآور زندگی رها بهلولیپور است؛ دانشجویی که ۱۸ دی در نزدیکی میدان فاطمی تهران با شلیک نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی کشته شد.
رها که همچون نامش «آزاد» بود، بر اساس آنچه از فعالیتهایش در شبکههای اجتماعی به جا مانده، به هنر و موسیقی علاقه داشت.
او نه سازماندهنده اعتراضات بود و نه چهرهای شناختهشده. شعاری در دست نداشت و به هیچ جریان یا جناحی وابسته نبود. در چارچوب یک فرهنگ سیاسی مبتنی بر دشمنسازی مداوم، رها نمونهای از یک شهروند عادی و غیراستثنایی به شمار میآمد.
رها بهخاطر اعمال قدرت یا طرح مطالبهای سیاسی جان خود را از دست نداد؛ او کشته شد، چون شیوهای از زیستن را نمایندگی میکرد که حکومت یاد گرفته از آن بترسد.
نسل او در پی ژستهای قهرمانانه یا اسطورههای فداکارانه نیست. این نسل چیزی آرامتر و در عین حال دشوار برای سرکوب میخواهد: حق زندگی عادی با کرامت، پیوستگی و توجه. حق نفس کشیدن بینیاز از اجازه. حق اندیشیدن به فردا، بیآنکه مجبور به توضیح باشد.
او هیچ مانیفستی از خود به جا نگذاشت. آنچه باقی مانده، پارههایی پراکنده است؛ تاملات کوتاه و سطرهایی که با دقت انتخاب شدهاند.
زبان او همواره به دغدغههای ابتدایی بازمیگردد: نفس کشیدن، ادامه دادن، فردا. حتی زمانی که از ترس سخن میگوید، بزرگنمایی نمیشود. نوشتارش سنجیده و شفاف است. اگر این زبان سیاسی باشد، در بنیادیترین معنا سیاسی است؛ بر این نکته پافشاری میکند که زنده بودن موضوعی قابل مذاکره نیست.
یک نکته تعیینکننده وجود دارد. رها نامها را مینوشت. نام بازداشتشدگان و ناپدیدشدگان را ثبت میکرد. او آدمها را بهعنوان انسان ثبت میکرد، نه بهصورت مفاهیم انتزاعی.
او میدانست سرکوب چگونه آغاز میشود: نه با گلوله، بلکه با حذف. خشونت زمانی آسانتر میشود که نامها ناپدید شوند و افراد به عدد تقلیل پیدا کنند.
به همین دلیل است که صدای مردم داخل ایران از اهمیت برخوردارند. آنها خطرناکترین چیزی را تولید میکنند که حکومتی مانند جمهوری اسلامی میتواند با آن روبهرو شود: اسناد، نامها، مکانها، توالی زمانی رویدادها.
روایت حرکت ترس در محلات شهر و البته نوعی همبستگی که سریعتر از آن پیش میرود؛ غریبههایی که همدیگر را از موقعیت خطر بیرون میکشند؛ مغازهدارانی که درها را میبندند؛ خانوادههایی که دست به ریسکهایی میزنند که در یک جامعه عادی حتی قابل تصور نیست.
نوید، پزشک ساکن تهران، وضعیت بیمارستانهایی را توصیف کرد که زیر فشار فروپاشیدهاند: حضور نیروهای امنیتی در بخشها، خانوادههایی که برای دسترسی به کوچکترین خبری از عزیزان خود سرگرداناند، و کارکنانی که فراتر از فرسودگی جسمی، به مرز آسیب اخلاقی رانده شدهاند.
سخن او رنگ ایدئولوژیک ندارد. بیشتر به صدای کسی میماند که تقلا میکند در دل نظامی که انسانیت را تنبیه میکند، انسان باقی بماند.
ابهام بهمثابه استتار
اعداد نه بهصورت آمار قطعی، بلکه در قالب برآورد مطرح میشوند. برخی برآوردها از احتمال فراتر رفتن شمار کشتهشدگان از ۲۰ هزار نفر سخن میگویند.
اینکه رقم نهایی کمتر باشد یا بیشتر، موضوعی است که تاریخنگاران و دادستانها به آن خواهند پرداخت. اما مساله اصلی سادهتر و عمیقتر است: حکومت شمارش را به امری خطرناک تبدیل کرده و سپس از همین ابهام بهعنوان پوشش استفاده میکند.
دوران «پس از کشتار جمعی» به همین معناست. مساله تنها کشتار انسانها نیست؛ بلکه خود اثبات این کشتار به میدان دوم نبرد تبدیل میشود.
دیگر در صدای مردم شوک شنیده نمیشود. آنچه شنیده میشود، فرسودگی است؛ فرسودگی ناشی از تکرار و قابلپیشبینی بودن خشونت.
ایران امروز تنها با یک بحران درونی مواجه نیست. زمانی که یک حکومت مردم خود را همچون نیرویی متخاصم تلقی میکند، پیامدها در مرزها متوقف نمیشوند. این وضعیت به بیرون گسترش مییابد: از مسیر جابهجاییهای اجباری و پناهجویی، بیثباتی منطقهای، و الگویی که دیگر حکومتها در سکوت آن را رصد میکنند.
تماسها با «برنامه» همچنان ادامه دارند؛ نه از این رو که یک خط تلفن بتواند دستگاه امنیتی را شکست دهد، بلکه چون تاریخ را کسانی مینویسند که اصرار دارند بهعنوان انسان به رسمیت شناخته شوند.






