رسانههای ایران از شنیده شدن صدای انفجار در اطراف جزیره خارک خبر دادند


رسانههای ایران از شنیده شدن صدای انفجار در اطراف جزیره خارک در شامگاه سهشنبه ۱۷ شهریور خبر دادند.







ایراناینترنشنال به دو سند محرمانه از وزارت نفت و شورای عالی امنیت ملی دست یافته که از فصل تازهای از فساد در فروش نفت ایران در بازار چین با مدیریت یک چهره جدید حکایت دارد.
در یک نامه محرمانه، واحد حفاظت شورای عالی امنیت ملی به وزارت نفت نوشت در تیرماه سال جاری و پس از استقرار تیم جدید مدیریت فروش نفت در این وزارتخانه، حجم بالایی از نفت ایران «بهصورت یکجا و با تخفیف بالا، آن هم بهصورت اعتباری» به چهار تراستی (واسطههای معتمد برای فروش نفت) سپرده شده که بر اساس اعلام مدیرعامل پیشین شرکت نیکو، بدهیهای سنگینی دارند و میلیاردها دلار پول نفت فروختهشده را برنگرداندهاند.
در این نامه گفته شده که وزارت نفت در این معامله، به ازای هر بشکه ۸.۵ دلار تخفیف برای تراستیها در نظر گرفته که مبلغی نامتعارف و عجیب است.
پس از افشای فساد در معاملات تراستیها در خردادماه گذشته، ابتدا مدیرعامل شرکت نیکو برکنار شد و سپس با حکم محسن پاکنژاد، وزیر نفت، محمدجواد باوند بهعنوان دستیار ویژه وزیر در امور نظارت بر تجارت نفت منصوب شد تا مدیریت فروش نفت در بازار قاچاق را بر عهده بگیرد.
سند محرمانه دوم، شرح ماوقع جلسهای محرمانه در ساختمان وزارت نفت در هفتم تیرماه ۱۴۰۵ است که در آن درباره نفت صادرشده به چین با سه نفتکش تحریمی حسین شمخانی، معروف به هکتور، دلال مشهور نفت و فرزند علی شمخانی، مشاور پیشین علی خامنهای، تصمیمگیری شد.
بر اساس این سند، چهارم فروردینماه، دو میلیون بشکه نفت با کشتی لیلی، از طریق شرکتی پوششی به بندر دونگجیاکو فرستاده شد؛ اما مالک کشتی لیلی با ادعای اختلاف مالی با شرکت پنل گود هول سیلرز، محموله نفت را تصاحب کرد.
کشتی لیلی عضوی از امپراتوری کشتیرانی و «ناوگان سایه» تحت کنترل حسین شمخانی است که وزارت خزانهداری آمریکا آن را تحریم کرد.
شرکت پنل گود هول سیلرز ثبتشده در دبی هم یکی از شرکتهای پوششی حسین شمخانی برای فروش نفت است.
در جلسه تیرماه وزارت نفت، گفته شده یک دلال نفتی به نام محمدهادی مومنین بنا بر درخواست شرکت نیکو، محموله دو میلیون بشکهای نفت را بازپس گرفته و در مخازنش در بندر دونگجیاکو چین نگهداری میکند.
مومنین از شرکت نفت خواسته به او ۳۳ میلیون دلار خسارت پرداخت کند، از جمله ۲۷ میلیون دلار برای کاهش ارزش کشتی کانوینیو بهخاطر تحریم آمریکا و شش میلیون دلار برای اجارهبهای نفتکش جایا.
در این جلسه، باوند دستور داده مومنین مالکیت محموله نفت را به وزارت نفت برگرداند و از طریق یکی از شرکتهای پوششیاش، نفتکش کانوینیو را به مدت یک سال با اجارهبهای روزانه ۹۰ هزار دلار اجاره کند.
هر دو کشتی کانوینیو و جایا متعلق به ناوگان سایه شمخانی هستند که آمریکا تحریمشان کرده است.
سه هفته پیش، ایراناینترنشنال در گزارشی اختصاصی فاش کرد مومنین عضو شبکه فساد وزارت اطلاعات موسوم به شبکه شایان است.
او متولد ۱۳۶۸ است و حدود دو میلیارد دلار پول نفت ایران را برنگردانده.
شبکه باوند؛ چهره ارشد امنیتی کلیددار نفت تحریمی ایران
دو منبع در وزارت نفت به ایراناینترنشنال گفتند مومنین یکی از پنج تراستی شبکهای از دلالان نفتی است که باوند در بازگشت به وزارت نفت تشکیل داده است.
دیگر عضو شبکه، مصطفی نیازآذری نام دارد؛ متهم ردیف پنجم پرونده فساد اکبر طبری که ۱۵ هزار متر زمین به معاون پیشین قوه قضاییه رشوه داده بود.
او که به کانادا گریخته بود، چهار سال پیش به ایران برگشت و حالا بار دیگر با اقامت در یک کشور اروپایی نفت میفروشد. مصطفی فرزند کیومرث نیازآذری، مدیرکل سابق اطلاعات استان مازندران است.
علاوه بر او، دو تاجر مشهور کالاهای اساسی هم که در دوران مدیریت سعید صادقی، مدیرعامل سابق نیکو، وارد فروش نفت شده بودند، حالا به تیم باوند پیوستهاند.
حسن افراشتهپور، مشهور به داریوش، مالک هلدینگ افرا سالهاست انحصار واردات برخی کالاهای اساسی را در اختیار دارد.
سال ۷۶، دادگاه او را به اتهام فساد اقتصادی به ۲۵ سال زندان محکوم کرد، اما چهار سال بعد از زندان آزاد شد.
مسعود مدلل، ابربدهکار بانکی مشهور و واردکننده انحصاری روغن و دان دامی، هم در شبکه باوند فعال است.
او پیشتر ۹۸۵ میلیون دلار ارز ترجیحی برای واردات کالاهای اساسی دریافت کرده و ۵۷۵ میلیارد تومان به بانک سرمایه و ۷۸۲ میلیارد تومان به بانک پاسارگاد بدهکار بوده است.
با قطع تخصیص ارز ترجیحی، مدلل تمرکزش را بر فروش نفت گذاشته است.
عضو پنجم شبکه تراستیهای باوند، علی بایندریان است؛ تاجری که شش سال پیش آمریکا او را به اتهام تامین مالی نیروی قدس سپاه تحریم کرد.
بایندریان با شبکهای از شرکتهای ثبتشده در ایران و جنوب شرق آسیا، نفت و محصولات پتروشیمی را در بازار سیاه میفروشد.
این پنج نفر شبکه تراستیهای محمدجواد باوند را تشکیل میدهند. دو سند محرمانهای که به دست ایراناینترنشنال رسیده، نشان میدهد او مسیر فسادآلود فروش نفت را با اعضای شبکهاش ادامه میدهد.
باوند بهدلیل سوابقش از نوعی مصونیت برخوردار است.
فامیل طائب، عضو کمیته پوششی شعام
او که در دانشگاه امام صادق تحصیل کرده، تا پیش از سال ۱۴۰۰، قائممقام مصطفی احدی، معاون اقتصادی اطلاعات سپاه پاسداران بود.
احدی، خواهرزاده علیاکبر حسینی محراب، یکی از امنیتیترین چهرههای نظام است که ردپایش در تمام پروندههای فساد کلان از جمله کرسنت دیده شده.
پس از خروج آمریکا از برجام، باوند در سال ۹۷ وارد یکی از کمیتههای شورای عالی امنیت ملی شد.
این نهاد یک کارگروه برای عملیات اجرایی فروش نفت با دور زدن تحریمها تعیین کرد و یک کمیته پوششی تشکیل داد که وظیفهاش حفاظتی و امنیتی بود؛ کمیتهای متشکل از معاونان سازمانهای اطلاعاتی و نظامی جمهوری اسلامی، از جمله معاونت اقتصادی اطلاعات سپاه پاسداران که قائممقامش، یعنی باوند را به کمیته پوششی فرستاد.
باوند در کمیته پوششی شعام، شبکه فساد تراستیهای مورد اعتمادش را ساخت؛ مجید اعظمی، مدیرعامل شرکت سپهر انرژی جهاننمای پارس، مجید تاج، برادر مهدی تاج، رییس فدراسیون فوتبال و دلالی به نام حامد کچویی اعضای این شبکه بودند.
وقتی در سال ۱۴۰۰ ابراهیم رئیسی به قدرت رسید و دولت به نیروهای مسلح اجازه داد بهطور رسمی وارد بازار نفت شوند، سپاه پاسداران باوند را به وزارت نفت فرستاد تا رسما مسئول تجارت نفت قاچاق کشور شود.
بخش مهمی از فساد تراستیها محصول همین دوران بود. با مرگ رئیسی، وزیر نفت دولت پزشکیان که قبلا در مقام مدیرکل نظارت بر صادرات مواد نفتی با شایان، مدیرکل سوخت وزارت اطلاعات، کار کرده بود، مدیریت قاچاق نفت تحریمی را به او سپرد.
اما با برکناری شایان، باوند به وزارت نفت برگشت. او حالا به پشتوانه نسبتش با حسین طائب، یکی از نزدیکترین چهرهها به مجتبی خامنهای و سابقه امنیتیاش، تمام تصمیمات کلیدی درباره فروش نفت را میگیرد و شبکه جدید تراستیهایش را شکل داده.
کسانی که میلیاردها دلار پول نفت را برنگرداندهاند، به لطف باوند باز هم میلیونها بشکه نفت را بهطور امانی تحویل میگیرند تا در بازار تحریمی بفروشند.
درخواست کمک مالی شهیار قنبری در ۷۶ سالگی برای تامین هزینههای درمان فرزندش، تنها روایت یک بحران خانوادگی نیست.
پشت این تصویر، سرگذشت نسلی از هنرمندان ایرانی قرار دارد که پس از انقلاب ۵۷، با سرکوب فرهنگی جمهوری اسلامی از وطن و بازار طبیعی آثارشان جدا شدند و دههها در تبعید به خلق آثاری ادامه دادند که بخش مهمی از حافظه جمعی ایرانیان شد.
قنبری، ترانهسرا، شاعر و خوانندهای که نزدیک به شش دهه از زندگیاش با ترانه و ادبیات گره خورده، این روزها با یکی از دشوارترین دورههای زندگی شخصی خود روبهروست.
در روزهای گذشته، کارزاری برای کمک به خانواده او راهاندازی شد. بر اساس توضیحات منتشرشده، لورکا قنبری، تنها فرزند این هنرمند، در شرایطی بسیار وخیم در بیمارستان بستری است.
خانواده همزمان با مشکلات جدی مالی و خطر از دست دادن خانه روبهرو شدهاند. جزییات بیماری لورکا بهصورت عمومی اعلام نشده است.
انتشار این خبر واکنش بسیاری از ایرانیان را در پی داشت. اما آنچه در نگاه نخست یک بحران شخصی و خانوادگی به نظر میرسد، پرسشی بزرگتر را نیز پیش میکشد: چگونه ممکن است خالق بخشی از ماندگارترین ترانههای موسیقی معاصر ایران، پس از دههها فعالیت هنری، در چنین شرایطی قرار گیرد؟
پاسخ را نمیتوان تنها در حساب بانکی یک هنرمند جستوجو کرد.
نسلی که ترانههایش ماند و خودش رفت
قنبری متعلق به نسلی است که انقلاب ۵۷ فقط مسیر سیاسی کشورشان را تغییر نداد؛ جغرافیای زندگی و کارشان را هم از هم گسست.
با استقرار جمهوری اسلامی، فشار بر بسیاری از هنرمندان، خوانندگان و فعالان فرهنگی افزایش یافت.
قنبری حدود دو سال پس از انقلاب، ایران را ترک کرد و ابتدا راهی فرانسه شد. او سالها بعد زندگی و فعالیت خود را در آمریکا ادامه داد.
برای هنرمندی چون او، مهاجرت تنها تغییر نشانی خانه نبود. زبان کارش فارسی بود، مواد خام ترانههایش از جامعه ایران میآمد و مخاطب اصلیاش میلیونها ایرانی بودند؛ اما سرزمینی که باید محل طبیعی انتشار، اجرا و درآمد آثارش میبود، دیگر جایی برای فعالیت آزادانه او نداشت.
قنبری پیش از انقلاب از چهرههای تاثیرگذار ترانه نوین ایران بود. همکاریهای او با آهنگسازان و خوانندگان برجسته آن دوره، مجموعهای از ترانهها را پدید آورد که شماری از آنها دههها بعد همچنان شنیده میشوند.
«بوی خوب گندم» با آهنگسازی اسفندیار منفردزاده و صدای داریوش، حتی برای شاعر و خواننده هزینه سیاسی داشت و به بازداشت آنها انجامید.
او همچنین عضو شورای ترانههای روز رادیو ایران بود و آثاری چون «اگه بمونی»، «حرف»، «هجرت»، «مرد تنها»، «کودکانه» و «آوار» در کارنامه او دیده میشود.
اما انقلاب میان این نسل از هنرمندان و ساختار حرفهای موسیقی ایران دیواری کشید. جمهوری اسلامی طی بیش از چهار دهه بسیاری از صداهای موسیقی پیش از انقلاب را از رسانههای رسمی حذف کرد، اما نتوانست آثارشان را از حافظه مردم پاک کند.
تناقض همینجاست: ترانه باقی ماند، مخاطب باقی ماند، اما بسیاری از سازندگان آن از کشور حذف شدند.
ترانههایی که میمانند، درآمدی که به خالقشان نمیرسد
تبعید برای این نسل فقط به معنای از دست دادن خانه و جغرافیا نبود؛ بسیاری از آنها از چرخه اقتصادی طبیعی آثارشان نیز جدا شدند.
ترانههایی که قنبری و همنسلانش دههها پیش نوشته یا ساختهاند، هنوز شنیده میشوند، بازخوانی میشوند، در رسانهها و شبکههای اجتماعی میچرخند و گاه میلیونها بار به گوش نسلهای تازه میرسند؛ اما این محبوبیت لزوما به درآمد مستمر برای ترانهسرا و آهنگساز تبدیل نشده است.
فلسفه کپیرایت دقیقا بر این اصل استوار است که خالق اثر بتواند از تکثیر، اجرا، پخش و استفاده تجاری از اثر خود منفعت اقتصادی ببرد.
حتی قانون حمایت حقوق مولفان، مصنفان و هنرمندان ایران که سال ۱۳۴۸ تصویب شد، برای نویسندگان، آهنگسازان و هنرمندان حق انحصاری انتشار، اجرا و پخش اثر و برخورداری از منافع مالی آن را به رسمیت شناخته است.
اما مشکل تنها وجود یک قانون روی کاغذ نیست. ایران همچنان عضو کنوانسیون برن، مهمترین چارچوب بینالمللی حمایت از حقوق پدیدآورندگان آثار ادبی و هنری، نیست و به معاهده کپیرایت سازمان جهانی مالکیت فکری نیز نپیوسته است.
برای نسلی که بخش مهمی از آثارش پیش از انقلاب شکل گرفت و پس از سال ۵۷ در تبعید پراکنده شد، مساله پیچیدهتر هم شد.
هنرمند از بازار اصلی خود جدا شد. بسیاری از قراردادهای قدیمی با سازوکار امروزی حق نشر و حقالامتیاز فاصله داشتند و پیگیری حقوق آثاری که در کشورهای مختلف تکثیر، اجرا یا بازنشر میشوند، دشوارتر شد.
در نتیجه، ممکن است ترانهای پس از نیم قرن همچنان بخشی از حافظه جمعی میلیونها ایرانی باشد، بارها بازخوانی و بازنشر شود و برای دیگران ارزش اقتصادی ایجاد کند، اما سهم مالی خالق آن با میزان حضور و ماندگاری اثرش تناسبی نداشته باشد.
در مورد قنبری، همین مساله به وضعیت امروز او معنایی فراتر از یک بحران مالی شخصی میدهد.
صحبت از هنرمندی است که کلماتش دهههاست در زندگی ایرانیان حضور دارد، اما ماندگاری یک ترانه، برخلاف آنچه شاید تصور شود، الزاما برای کسی که آن را نوشته، امنیت اقتصادی به همراه نمیآورد.
این همان شکاف تلخ میان ماندگاری فرهنگی و امنیت اقتصادی است.
البته تبعید را نمیتوان توضیحی برای تمام تصمیمها یا مشکلات مالی زندگی یک فرد دانست.
هر زندگی مجموعهای از انتخابها و شرایط شخصی خود را دارد. اما در مورد نسلی از هنرمندان ایرانی، نمیتوان نقش ساختاری را نادیده گرفت که آنها را از کشور، بازار اصلی، شبکه حرفهای و امکان بهرهبرداری طبیعی از دههها کارشان جدا کرد.
برای همین وضعیت امروز قنبری فقط داستان یک ترانهسرای ۷۶ ساله نیست.
او نماینده نسلی است که جمهوری اسلامی حضور فیزیکیاش را از ایران گرفت، اما نتوانست آثارش را از ایران بیرون کند.
صدای خوانندگانی که شعرهای او را خواندند، هنوز از خانهها، خودروها، شبکههای اجتماعی و مهمانیهای ایرانی شنیده میشود؛ حتی در کشوری که حکومتش برای دههها کوشیده است بخش بزرگی از همین میراث را به حاشیه براند.
شاید تلخترین تصویر همین باشد: هنرمند هزاران کیلومتر دورتر از سرزمینی زندگی میکند که ترانههایش هنوز در آن زندهاند.
درخواست کمک امروز قنبری، فارغ از میزان پولی که جمع خواهد شد، بار دیگر هزینهای را یادآوری میکند که در محاسبات سیاسی انقلاب و جمهوری اسلامی کمتر دیده میشود: هزینه انسانی تبعید فرهنگی؛ نسلی که آثارش در وطن ماند، اما خودش اجازه نداشت زندگی حرفهای طبیعیاش را در همان وطن ادامه دهد.
و برای هنرمندی که تمام عمر با کلمه درباره وطن، عشق، تنهایی و «هجرت» نوشته است، شاید هیچ تناقضی تلختر از این نباشد که خود نیز بخش بزرگی از زندگیاش را دور از همان سرزمینی بگذراند که زبان ترانههایش از آن آمده است.
اسرائیل اعلام کرد در واکنش به برنامه بریتانیا، فرانسه و کانادا برای ممنوعیت واردات کالاهای تولیدشده در شهرکهای اسرائیلی کرانه باختری، کنسولگری بریتانیا در اورشلیم شرقی را تعطیل میکند. بریتانیا همچنین از مشارکت در ماموریت هماهنگی غزه منع خواهد شد.
گیدئون سعار، وزیر خارجه اسرائیل، سهشنبه ۱۷ شهریور گفت بریتانیا دیگر اجازه مشارکت در ماموریت هماهنگی تحت رهبری آمریکا برای نوار غزه را نخواهد داشت.
به گفته او، آموزش نیروهای تشکیلات خودگردان فلسطین در کرانه باختری از سوی بریتانیا متوقف میشود و ورود برخی مقامهای منتخب بریتانیایی به اسرائیل ممنوع خواهد شد.
سعار اقدام بریتانیا را «از نظر اخلاقی نادرست» و «دخالت آشکار در امور یک کشور مستقل» توصیف کرد.
او همچنین اظهارات اد میلیبند، وزیر خارجه بریتانیا، را «دروغهای فاحش» خواند و افزود پاسخ اسرائیل به این اقدامات را با بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر این کشور، هماهنگ کرده است.
کنسولگری بریتانیا در شرق اورشلیم نزد تشکیلات خودگردان فلسطینی در کرانه باختری دارای اعتبارنامه است.
پیشتر در اردیبهشت ۱۴۰۴، بریتانیا، فرانسه و کانادا در بیانیهای مشترک هشدار دادند در صورت تداوم شهرکسازی در کرانه باختری، برای اعمال اقدامات بیشتر، از جمله تحریمهای هدفمند، تردید نخواهند کرد.
واکنشهای بینالمللی به شهرکسازی
تدابیر تجاری پیشنهادی بریتانیا، فرانسه و کانادا تازهترین اقدام در مجموعه تدابیری است که سیاست شهرکسازی اسرائیل را هدف قرار داده و بر انزوای دیپلماتیک فزاینده این کشور نزد برخی متحدان سنتیاش تاکید دارد.
میلیبند ۱۷ شهریور اعلام کرد بریتانیا دیگر نمیتواند صرفا «بیعدالتی و رنج» را محکوم کند و باید برای مقابله با گسترش شهرکها دست به اقدام بزند؛ روندی که به گفته او، امکان تشکیل یک کشور فلسطینی را تهدید میکند.
ژاننوئل بارو، وزیر خارجه فرانسه، ۱۷ شهریور اعلام کرد پاریس روند ممنوعیت واردات کالاهای تولیدشده در شهرکهای اسرائیلی کرانه باختری را آغاز میکند.
او گفت فرانسه همراه با ۱۱ کشور دیگر به تجارت با این شهرکها پایان خواهد داد.
بارو گسترش شهرکسازی و افزایش خشونت شهرکنشینان علیه فلسطینیها را از دلایل این تصمیم دانست.
یک منبع دیپلماتیک فرانسوی در نشستی با خبرنگاران پیش از اعلام این تصمیم گفت جزییات اجرایی ممنوعیت هنوز نهایی نشده و زمان اجرای آن مشخص نیست.
به گفته این منبع، این اقدام تحریم تجاری علیه اسرائیل نیست و فرانسه بهدلیل نبود اجماع لازم در اتحادیه اروپا، تصمیم گرفته است در سطح ملی اقدام کند.
آنیتا آناند، وزیر خارجه کانادا، نیز در شبکه ایکس نوشت دولتهای متوالی کانادا راهحل دو کشوری را مسیر دستیابی به صلح پایدار دانستهاند که به نگرانیهای امنیتی مشروع اسرائیل نیز پاسخ میدهد.
او افزود «شهرکهای غیرقانونی» در کرانه باختری این اهداف را بهشدت تضعیف میکنند.
آمریکا ۲۳ مرداد از نتانیاهو خواست اقدام شهرکنشینان افراطی در محاصره خانههای فلسطینیان در کرانه باختری را بهطور علنی محکوم کند.
مایک هاکبی، سفیر آمریکا در اسرائیل، نیز ۲۲ مرداد در انتقادی کمسابقه، شماری از شهرکنشینان افراطی اسرائیلی را «تروریست» خواند و محاصره خانههای فلسطینیان در کرانه باختری را مصداق «اوباشگری» دانست.
تحولات اخیر در حالی رخ میدهد که خشونت در کرانه باختری همچنان ادامه دارد. خبرگزاری رویترز گزارش داد نیروهای اسرائیلی ۱۶ شهریور در دو حادثه جداگانه، دو فلسطینی را کشتند.
سازمان ملل متحد، فلسطینیها و بیشتر کشورها شهرکسازی اسرائیل را بر اساس حقوق بینالملل «غیرقانونی» میدانند. اسرائیل این موضع را رد میکند.
رویترز ۱۷ شهریور نوشت دولت اسرائیل به شماری از «تندروترین» شهرکنشینان کرانه باختری کمک مالی میکند؛ افرادی که از مزارع احداثشده در شهرکهای «غیرقانونی» برای بیرون راندن فلسطینیها استفاده میکنند.
خشونت شهرکنشینان اسرائیلی علیه فلسطینیها در کرانه باختری پس از حمله هفتم اکتبر ۲۰۲۳ حماس بهشدت افزایش یافته است.
۱۰ سپتامبر، روز جهانی پیشگیری از خودکشی، فرصتی است برای پرسیدن اینکه چه زمانی خستگی از زندگی، ناامیدی و احساس بنبست میتوانند به بحرانی جدی تبدیل شوند.
احتمالا همه ما، خودمان یا در گفتوگوی یکی از اطرافیانمان، جملههایی مثل این را شنیدهایم: «دیگه از این زندگی خسته شدم. دیگه توان ادامه دادن ندارم. کاش همهچیز تموم بشه. دلم میخواد دیگه بیدار نشم.»
اما آیا همه این جملهها یک معنا دارند؟ وقتی کسی میگوید «از زندگی خسته شدهام»، لزوما به خودکشی فکر میکند؟
آیا «کاش همهچیز تمام شود»، همیشه نشانه افکار خودکشی است؟ و از طرف دیگر، آیا میتوان چنین حرفهایی را صرفا به حساب خستگی یا واکنشی موقتی به مشکلات گذاشت؟ پاسخ سادهای وجود ندارد.
یک جمله بهتنهایی نمیتواند نشان دهد که فرد در معرض خطر خودکشی قرار دارد. آنچه اهمیت دارد، زمینهای است که این حرف در آن گفته میشود؛ از جمله شدت و تداوم رنج، ناامیدی، احساس بنبست، تغییر در رفتار و روابط و در مواردی، وجود افکار، قصد یا برنامه برای خودکشی.
با این حال، خودکشی همیشه با جملهای روشن مانند «میخواهم خودکشی کنم» آغاز نمیشود. گاهی آنچه فرد بیان میکند، بیشتر شبیه خستگی، درماندگی یا میل به رهایی از یک وضعیت غیرقابل تحمل است.
شاید در این میان، پرسش مهمتر از خود واژه مرگ، تصویری باشد که فرد از آینده خود دارد.
وقتی کسی دیگر نمیتواند آیندهای متفاوت از رنج امروز تصور کند، احساس کند راهی برای تغییر وضعیت وجود ندارد و ادامه زندگی را فقط ادامه همان رنج ببیند، ممکن است در معرض بحرانی جدی قرار گرفته باشد.
اما چه چیزی افراد را به چنین نقطهای میرساند؟ فشار اقتصادی، بیکاری، خشونت و تعارض خانوادگی، فقدان، انزوا، تروما و ناامنی چه نقشی دارند؟ درباره این عوامل چه میدانیم و چه چیزهایی را هنوز نمیدانیم؟
در این مقاله، با تکیه بر پژوهشهای موجود، ابتدا به این پرسشها میپردازیم و سپس به یک سوال عملیتر میرسیم: اگر کسی در چنین بحرانی قرار گرفت، ما چه کاری میتوانیم انجام دهیم؟
آنچه پژوهشها درباره خودکشی در جامعه به ما میگویند
برای فهم خودکشی در جامعه، باید از این نکته شروع کرد که خودکشی را نمیتوان با یک علت واحد توضیح داد.
پژوهشها عوامل فردی، روانشناختی، خانوادگی، اقتصادی و اجتماعی-سیاسی را بررسی کردهاند؛ اما میان همراه بودن یک عامل با خودکشی و علت خودکشی بودن آن تفاوت وجود دارد.
در یک مرور نظاممند از ۲۰ مطالعه در ۱۶ استان، تعارضهای خانوادگی و مشکلات زناشویی از پرتکرارترین عوامل گزارششده در اقدام به خودکشی بودند و مشکلات اقتصادی و شکست تحصیلی نیز در میان این عوامل قرار داشتند.
در یک مطالعه، دادههای اجتماعی و اقتصادی استانها در فاصله سالهای ۱۳۸۰ تا ۱۳۹۵ با تعداد خودکشیها مقایسه شد.
بیکاری و طلاق با تعداد خودکشیها ارتباط معنادار داشتند و برخی شاخصهای اقتصادی و اجتماعی هم در زنان و مردان رابطه متفاوتی نشان دادند.
در یک مرور نظاممند در سال ۱۴۰۲، اقدام به خودکشی در زنان بیشتر گزارش شده بود، در حالی که مرگ ناشی از خودکشی در مردان بیشتر بود؛ تفاوتی که نشان میدهد الگوی اقدام و مرگ ناشی از خودکشی یکسان نیست.
در یک مطالعه دیگر در سال ۱۴۰۴، دهها مطالعه درباره عوامل مرتبط با خودکشی مورد بررسی قرار گرفت.
مشکلات مرتبط با اشتغال، تحصیلات پایینتر، سابقه مشکلات روانپزشکی، مصرف مواد و سابقه اقدام قبلی بیشتر دیده میشدند؛ یافتههایی که اهمیت شرایط زندگی و سابقه فردی را نشان میدهند، اما بهتنهایی اثباتکننده علت نیستند.
بر اساس یافتههای یک پژوهش در سال ۱۴۰۵ که روی نمونه بزرگی از دانشجویان انجام گرفت، درد روانشناختی و ناامیدی با افکار خودکشی ارتباط داشتند، در حالی که احساس تعلق و ارتباط با دیگران نقش محافظتی ایفا میکرد.
در یک مطالعه روی دانشجویان پزشکی نیز هرچه ناامیدی بیشتر بود، افکار خودکشی بیشتر دیده میشد.
همچنین در پژوهشی روی بزرگسالان دارای تجربه تروما، احساس بهدامافتادگی در ارتباط میان تروما و افکار خودکشی نقش داشت.
این یافتهها نشان میدهند در کنار خود مشکل، تجربه فرد از فشار، میزان امید به آینده و احساس امکان خروج از وضعیت نیز اهمیت دارد.
در یک مطالعه جمعیتمحور، ازدواج اجباری و خشونت فیزیکی شریک زندگی با افکار خودکشی بیشتر همراه بودند، در حالی که حمایت اجتماعی و تابآوری با احتمال کمتر این افکار ارتباط داشتند.
در مطالعهای روی سالمندان هم ناتوانی در پرداخت هزینههای پزشکی، حمایت اجتماعی پایین و محدود بودن شبکه اجتماعی با افکار خودکشی بیشتر همراه بودند.
در کنار این شواهد، پژوهشهای بینالمللی برخی مسیرهای مرتبط را روشن میکنند. مرور مطالعات مربوط به کودکان و جوانان در معرض جنگ، ارتباط تجربه جنگ و تروما با افکار و رفتارهای خودکشی و نقش محافظتی حمایت خانوادگی و اجتماعی را نشان داد.
همچنین مرورهای مربوط به بیکاری، فشار مالی و رکود اقتصادی، ارتباط این عوامل با افزایش افکار و رفتارهای خودکشی را گزارش کردهاند. این یافتهها میتوانند بهعنوان شواهد تکمیلی در نظر گرفته شوند.
از بحرانهای جمعی تا آسیبپذیری نسبت به خودکشی
وقتی به عواملی مانند جنگ، ناامنی، اعتراضات، خشونت سیاسی، سرکوب، زندان، اعدام، مهاجرت و بیثباتی اجتماعی میرسیم، شواهد مستقیم درباره رابطه آنها با خودکشی در ایران محدود است.
درباره پیامدهای روانشناختی و اجتماعی این تجربهها پژوهشهایی وجود دارد، اما در بسیاری از آنها خودکشی مستقیما بررسی نشده است.
بنابراین نمیتوان مثلا نتیجه گرفت که اعتراضات یا خشونت سیاسی مستقیما باعث افزایش خودکشی شدهاند.
با این حال، این محدودیت به معنای بیاهمیت بودن چنین شرایطی نیست. فشارهای اجتماعی و سیاسی، در کنار مشکلات اقتصادی و خانوادگی، میتوانند بر احساس امنیت، کنترل، تعلق و امکان تصور آینده اثر بگذارند.
مواجهه طولانیمدت با ناامنی، خشونت، ترس، فشار اقتصادی یا بیثباتی ممکن است در برخی افراد به فرسایش این احساسها و افزایش بیقدرتی، بهدامافتادگی و ناامیدی منجر شود.
این عوامل در کنار شرایط فردی و خانوادگی میتوانند آسیبپذیری نسبت به افکار خودکشی را افزایش دهند.
از این منظر، بهجای جستوجوی یک علت واحد، باید به انباشته شدن تجربهها در طول زمان توجه کرد.
سالها مواجهه با بحران، فقدان، مهاجرت، خشونت و بیثباتی میتواند در برخی افراد اعتماد به آینده و احساس کنترل بر زندگی را فرسوده کند. این تجربهها برای همه یکسان نیستند و به خودی خود، به خودکشی منجر نمیشوند.
بنابراین پرسش فقط این نیست که آیا یک عامل سیاسی یا اجتماعی مستقیما باعث خودکشی میشود؛ بلکه باید دید زندگی طولانیمدت در شرایط بحران و ناامنی چگونه تجربه فرد از خود، جامعه و آینده را تغییر میدهد.
بر اساس شواهد موجود، نمیتوان شرایط اجتماعی و سیاسی را از زمینهای که سلامت روان و آسیبپذیری نسبت به خودکشی در آن شکل میگیرد، کاملا جدا کرد.
راهکارها؛ وقتی افکار خودکشی به یک نگرانی جدی تبدیل میشوند
نباید تصور کنیم صحبت کردن درباره خودکشی صرفا برای جلب توجه است یا چون فرد درباره خودکشی حرف زده، حتما تصمیم قطعی برای مردن گرفته است.
هدف ما قانع کردن فرد نیست؛ هدف، فهمیدن رنج او، حفظ ارتباط و رساندن او به کمک مناسب است.
از پرسیدن درباره خودکشی نترسیم: اگر حرف یا رفتار فرد ما را نگران کرده است، لازم نیست با کنایه و ابهام سوال کنیم؛ میتوانیم مستقیم و آرام بپرسیم: آیا این روزها به خودکشی فکر کردهای؟
یا اگر گفته است «دیگه نمیتونم ادامه بدم»، بپرسیم: «منظورت اینه که به مردن یا خودکشی هم فکر کردی؟»
پرسیدن مستقیم درباره خودکشی باعث ایجاد این فکر در ذهن فرد نمیشود و میتواند فرصتی برای بیان افکار، آشکار شدن میزان خطر و دریافت کمک ایجاد کند.
اگر پاسخ مثبت بود، میتوان درباره وضعیت فعلی فرد پرسید؛ از جمله اینکه آیا قصد یا برنامهای برای اقدام دارد و آیا احساس میکند ممکن است در آینده نزدیک به خودش آسیب بزند.
این پرسشها جای ارزیابی تخصصی را نمیگیرند، اما به تشخیص فوریت وضعیت کمک میکنند.
چه بگوییم و چه نگوییم؟ در چنین موقعیتی بهتر است بهجای نصیحت یا قضاوت، ابتدا به رنج فرد گوش بدهیم و آن را جدی بگیریم.
میتوانیم بگوییم: «میفهمم که خیلی تحت فشاری»، «میخوام بدونی تنها نیستی»، «میتونی با من درباره چیزی که برات سخته حرف بزنی» و «اگر بخوای میتونیم با هم برای گرفتن کمک اقدام کنیم».
چنین جملههایی میتوانند فضای امنتری برای گفتوگو ایجاد کنند.
در مقابل، بهتر است رنج فرد را با مشکلات دیگران مقایسه نکنیم، او را به قوی بودن یا مثبت فکر کردن مجبور نکنیم و نگوییم همهچیز درست میشود.
با ایجاد احساس گناه یا ترساندن او از عواقب خودکشی تلاش نکنیم منصرفش کنیم و برای اثبات ارزش زندگی وارد بحث و استدلال طولانی نشویم.
همچنین نباید بدون شنیدن و فهمیدن وضعیت، بلافاصله راهحل ارائه دهیم یا تصور کنیم که صحبت فرد صرفا برای جلب توجه است.
همدلی و گفتوگو مهماند، اما جای درمان و ارزیابی تخصصی را نمیگیرند. اگر فرد آمادگی دارد، میتوانیم او را به دریافت کمک تخصصی تشویق کنیم و در صورت تمایل، در پیدا کردن متخصص یا مراجعه همراهش باشیم.
بعد از گفتوگو نیز بهتر است ارتباط را قطع نکنیم؛ یک تماس یا پیام ساده میتواند نشان دهد که فرد فراموش نشده است.
اگر فرد قصد یا برنامه مشخصی برای خودکشی دارد، احتمال میرود در آینده نزدیک به خودش آسیب بزند یا همین حالا در معرض خطر فوری قرار دارد، نباید او را تنها گذاشت و باید برای دریافت کمک فوری و تخصصی اقدام کرد.
در چنین شرایطی، حفظ محرمانگی نباید به قیمت باقی ماندن فرد در معرض خطر تمام شود.
اگر خودت این روزها با این افکار درگیری، این بخش برای توست
اگر در حال خواندن این متن احساس میکنید این کلمات درباره رنج فردی خود شماست، لازم نیست این بار سنگین را به تنهایی تحمل کنید.
داشتن افکار خودکشی به این معنا نیست که باید تسلیم شوید؛ این افکار میتوانند در شرایط رنج و بحران ظاهر شوند و نیاز به حمایت و مداخله دارند.
در چنین لحظاتی،
در نهایت، پیشگیری از خودکشی مسئولیت یک فرد یا یک حرفه نیست. متخصصان سلامت باید خطر را جدی بگیرند و فرد را به مراقبت مناسب متصل کنند.
خانواده و دوستان هم میتوانند با گوش دادن، کاهش تنهایی، همراهی برای دریافت کمک و حفظ ارتباط، بخشی از شبکه حمایت باشند.
رسانهها هم باید با پرهیز از روایتهای سادهانگارانه، هیجانزده و ذکر جزییات روش، بر امکان کمک گرفتن و بهبود تاکید کنند.
پیشگیری از خودکشی یک جمله جادویی ندارد؛ مجموعهای از رفتارهاست: رنج فرد را جدی بگیریم، بدون قضاوت گوش بدهیم، از پرسیدن مستقیم درباره خودکشی نترسیم، در شرایط خطر او را تنها نگذاریم، به کمک تخصصی متصلش کنیم و ارتباط را ادامه دهیم.
پیشگیری از همینجا شروع میشود: وقتی کسی میگوید دیگر نمیتواند ادامه دهد، بهجای نادیده گرفتن یا قضاوت کردن، بایستیم، گوش بدهیم و بپرسیم: «چه چیزی دارد به تو میگذرد؟»
شمارههای ضروری برای دریافت کمک فوری
۱۲۳: اورژانس اجتماعی
۱۴۸۰: صدای مشاور سازمان بهزیستی
۱۵۷۰: خط ملی تسکین و مشاوره دانشآموزی، ویژه نوجوانان و دانشآموزان
«دستم را در باغچه میکارم» در بخش روزهای مولفان جشنواره جهانی فیلم ونیز به نمایش درآمد؛ فیلمی داکو-فیکشن (ترکیب مستند و فیلم تخیلی) ساخته مشترک هدا طاهری و بوریس حاجیه.
این اثر ترکیب کار یک زوج سینمایی است از دو کشور مختلف، ایران و صربستان، که در خلق اثر از زندگی شخصی خود الهام گرفتهاند.
این دو فیلمساز پیشتر سه فیلم کوتاه به همین شکل و شمایل خلق کرده بودند که در جشنواره لوکارنو نمایش داده شدند.
فیلم که عنوانش را از شعر فروغ فرخزاد وام گرفته (دستهایم را در باغچه میکارم / سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم)، با تماس اینترنتی هدا با مادر و خواهرش در ایران آغاز میشود.
سایه جنگ حضور پررنگی دارد و پس از مدتها اینترنت وصل شده و این خانواده توانستهاند با هم حرف بزنند.
مادر و خواهر میگویند سفارت صربستان هم اینترنت نداشته و هنوز نتوانستهاند ویزای خود را بگیرند تا به شب عروسی هدا برسند.
فیلم به شکل جامپکات روایت میشود و در صحنه بعد، رسیدن والدین هدا را میبینیم. اما روایت در شکلهای مختلف تاب میخورد و قرار نیست با داستانی سرراست روبهرو باشیم.
هدا و بوریس در حال ازدواجاند، اما فیلم به ما میگوید هر دو همجنسگرا هستند.
بچه هم نقش مهمی در فیلم دارد و حالا هدا بچهدار است. از طرفی پدر بوریس از جمع گریزان است و در عروسی ظاهر نمیشود.
همه چیز در شکلی ظاهرا واقعی پیش میرود، اما دو فیلمساز میگویند همه چیز بر اساس فیلمنامه از پیش نوشتهشده فیلمبرداری شده و در واقع ربطی به واقعیت محض ندارد، هرچند شخصیتها، از جمله هدا و بوریس نقش خود را بازی میکنند.
در بخشهای اولیه با رابطه هدا با مادر و خواهرش روبهرو هستیم که حالا نگران جنگ در ایران و بسته شدن فرودگاهها، بهدنبال راهی برای ماندن هستند.
از سویی هدا خود یک پناهنده سیاسی است که سالها قبل به همراه شریک زندگی خود به آلمان پناهنده شده و بخشی از گذشتهاش در برابر او قرار میگیرد.
فیلم حتی در یک صحنه ناگهان به گذشته میرود و بهجای بوریس، با شریک زندگی قبلی هدا مواجه میشویم که از آشپزخانه بیرون میآید.
به این ترتیب، فیلم میخواهد گذشته و حال را به هم پیوند بزند، چیزی که در بخشهای مختلف در حال تجربه کردن آن است.
در عین حال، با نوعی نمایش بیپرده بدن زن روبهرو هستیم که حتی یک بار دوربین از داخل بدن این زن حرکت میکند و از آلت تناسلیاش بیرون میآید.
در نتیجه، گرایشهای جنسی آدمها و نوع رویارویی آنها با بدن، به بخشی از فیلمی بدل میشود که آگاهانه و عریان میخواهد درباره این مسائل حرف بزند.
اما مشکلات فیلم از جایی آغاز میشود که مرز واقعیت و تخیل مشخص نیست و فیلم بین این دو بهشکلی در نوسان قرار میگیرد و در روایت واقعیت - یا چیزی که مدعی است واقعی است - کم میآورد.
فیلم بهشکلی قدرت واقعی بودن خودش را گاه از دست میدهد و با خلق صحنههایی بازسازیشده به تاثیرگذاری خودش لطمه میزند.
از طرفی جامپکاتهای مختلف و پراکندگی نمایش زندگی این دو در دورهها و مکانهای گوناگون، در نهایت به ساختاری میرسد که به فیلم آسیب میزند و پیگیری آن را برای تماشاگر مشکل میکند.
دوربین در اغلب صحنهها ثابت است و به نظاره آدمها مینشیند. کارگردانان فیلم از قطع و نماهای مختلف از زاویههای گوناگون پرهیز دارند؛ برعکس میخواهند با دوربین ثابت و نماهای بلند، به واقعیت وفادارتر به نظر برسند.
اما این رویکرد با سبک و سیاق تدوین فیلم هماهنگ نیست؛ جایی که با برشهایی از زندگی روبهرو هستیم که کامل نمیشوند و بریدهبریده و تکهتکه میمانند.
در نتیجه، فیلم در شکل دادن به واقعیتی که تماشاگر باید باورش کند، به موفقیت نمیرسد.