جوامع، همچون افراد، حافظه دارند؛ حافظهای که تنها از رویدادهای رسمی و ثبتشده شکل نگرفته، بلکه از تجربههای زیسته، احساسات سرکوبشده، سوگهای ناتمام و ترسهای ماندگار نیز ساخته میشود.
در برخی جوامع، این حافظه جمعی نه بر پایه ثبات و بازسازی، بلکه بر بستر بحرانهای پیدرپی شکل گرفته است. در چنین شرایطی، مفهوم ترومای جمعی (زخم روانی جمعی)، به یکی از کلیدواژههای مهم برای فهم وضعیت روانی و اجتماعی جامعه بدل میشود.
ترومای جمعی صرفا واکنش احساسی یک گروه به یک رویداد تلخ نیست؛ بلکه تجربهای مشترک از تهدید، فقدان، بیثباتی و ناامنی است که در سطح فرهنگی، اجتماعی و بیننسلی رسوب میکند و به بخشی از ساختار روانی جامعه تبدیل میشود.
در تاریخ جهان، نمونههای متعددی از تروماهای جمعی دیده شده است که اثرات عمیقی بر روان و هویت جوامع برجای گذاشتهاند.
هولوکاست، نهتنها یک فاجعه تاریخی، بلکه زخمی عمیق در حافظه جمعی بود که دههها در هویت فرهنگی و سیاسی یهودیان بازتاب یافت.
حملات ۱۱ سپتامبر، احساس ناامنی و تهدید را در جامعهای که خود را دور از خشونت مستقیم میدید، فعال کرد و ساختارهای امنیتی و روانی آن را دگرگون ساخت.
نسلکشی رواندا، فجایع طبیعی گسترده مانند سونامیها و زلزلههای ویرانگر و نمونههای مشابه در دیگر جوامع نیز هرکدام بهنوعی ترومای جمعی ایجاد کردند و نشان میدهند که این تجربهها محدود به یک کشور یا جامعه خاص نیستند.
با این حال، در بسیاری از این موارد، جامعه یا ساختارهای رسمی تلاش کردند با ابزارهایی چون سوگواری عمومی، روایتسازی، بازسازی اجتماعی و حمایتهای روانی، این زخمها را بهتدریج پردازش و مهار کنند.
اما جامعه ما الگویی متفاوت دارد؛ ترومای جمعی به شکل زنجیرهای از بحرانها و ضربههای پیدرپی شکل گرفته است و هیچگاه فرصت پردازش و ترمیم پیدا نمیکند، بلکه بهصورت مزمن و انباشته در لایههای مختلف جامعه باقی میماند.
بررسی این تاریخچه نشان میدهد که مجموعهای از رویدادهای آسیبزا، هرکدام بهتنهایی ظرفیت ایجاد ضربه روانی جمعی را داشتهاند: انقلاب و خشونتهای پس از آن، جنگ طولانی ایران و عراق، سوگها و ویرانیهای گسترده، اعدامها و سرکوبهای سیاسی، اعتراضهای خونین و فجایع اجتماعی، و بحرانهای اقتصادی که بهطور مداوم احساس ناامنی و بیثباتی را بازتولید کردهاند.
این رویدادها نهتنها در زمان وقوع، زخمهای عمیقی بر روان جمعی ایجاد کردند، بلکه بهدلیل فقدان سوگواری جمعی، روایت رسمی قابلاعتماد و فرآیندهای ترمیم اجتماعی، بهصورت لایههایی انباشته در حافظه جامعه باقی ماندهاند.
از این منظر، ترومای جمعی در جامعه ما با توجه به نوع، شدت، تداوم و شیوه مواجهه با آن، نه تنها اهمیت ویژهای دارد، بلکه تجربهای زنده و فعال در اکنون است. جامعهای که با ترومای انباشته، مزمن و فعال روبهروست، زیستن در آن به تجربهای ناامن و غیرقابل پیشبینی بدل میشود. ترومای جمعی نه تنها در لحظه بحران، بلکه در روابط روزمره، الگوهای رفتاری، بیاعتمادیها، خشمهای پنهان و اضطرابهای مزمن حضور دارد و همچنان بازتولید میشود.
این نوشته تلاشی است برای فهم چنین وضعیتی، با تمرکز بر لایهها، الگوها و سازوکارهای ترومای جمعی در بستر اجتماعی.
زخم روانی و ترومای جمعی: لایهها و پیچیدگیها
ترومای جمعی تجربهای است که در آن یک رویداد یا مجموعهای از رویدادهای تهدیدآمیز، نهفقط بر یک فرد، بلکه بر کل جامعه اثر میگذارد و احساس امنیت، پیوستگی و اعتماد را مختل میکند.
این ضربه روانی به تجربهای مشترک بدل میشود که در حافظه جمعی، روایتهای فرهنگی، روابط اجتماعی و ساختارهای تاریخی رسوب میکند و بخشی از واقعیت روانی جامعه را شکل میدهد.
ترومای جمعی معمولا در پی جنگها، انقلابها، سرکوبهای سیاسی، فجایع انسانی یا طبیعی و بحرانهای اقتصادی شکل میگیرد. آنچه آن را از یک بحران معمولی متمایز میکند، گستره تأثیر و ناتوانی جامعه در پردازش، سوگواری و بازسازی پس از آن است.
آسیب از سطح فردی فراتر میرود و به بخشی از ساختار روانی و فرهنگی جامعه تبدیل میشود؛ بافت اجتماعی و روابط انسانی نیز تحت تأثیر قرار میگیرند و نشانههای آن در گفتار، رفتار اجتماعی و تصمیمگیریهای جمعی قابل مشاهده است.
ترومای جمعی چندلایه و پیچیده است. ترومای مزمن زمانی شکل میگیرد که خشونت، فقدان یا تهدید مداوم باشد؛ در این حالت، سیستم عصبی فردی و جمعی در حالت هشدار مستمر تثبیت شده و پیامدهایی مانند اضطراب طولانیمدت، بیاعتمادی و فرسودگی روانی ایجاد میکند.
ترومای انباشته زمانی رخ میدهد که زخمهای گذشته پردازش نشده باقی مانده و با هر رویداد تازه دوباره فعال شوند.
نمونهای از این وضعیت، زنجیره فجایع پلاسکو، متروپل، پرواز ۷۵۲، اعتراضات آبان ۹۸، بحران کرونا و جنبشها و اعتراضات اخیر است که هر یک یادآور آسیبهای پیشین نیز هستند.ترومای فعال وضعیتی است که در آن زخمهای گذشته و فاجعه فعلی همزمان شعلهور میشوند؛ گذشته، حال و آینده درهم میآمیزند.
کشتار دستهجمعی و سرکوب اخیر اعتراضات نمونهای بارز از این وضعیت است که جامعه را در چرخهای فعال از اضطراب، خشم، کرختی و شوک گرفتار میکند.
وقتی این لایهها کنار هم قرار میگیرند، روشن میشود که ترومای جمعی در جامعه ما یک وضعیت روانی–اجتماعی پایدار است. جامعهای که با زنجیرهای از تروماهای مزمن، انباشته و فعال مواجه است و فرصت سوگواری و بازسازی ندارد، تجربهای مداوم از ناامنی و بیثباتی دارد.
شناخت ترومای جمعی در چنین بستری نیازمند درک الگوهای عمیقی است که در طول زمان شکل گرفته و در بافت روانی و اجتماعی جامعه رسوب کردهاند.
نقش ساختار قدرت و مواجهه با فجایع
ترومای جمعی حاصل رابطهای است که جامعه با ساختار سیاسی، قدرت، امنیت و عدالت تجربه میکند.
هر جامعهای در طول زمان، از خلال رویدادهای تلخ و بحرانهای اجتماعی، نوعی حافظه جمعی روانی میسازد؛ حافظهای که از سوگهای ناتمام، بیعدالتیها و احساس ناامنی شکل گرفته است. این حافظه جمعی تعیین میکند که جامعه در برابر بحرانهای بعدی چگونه واکنش نشان دهد.
در بسیاری از جوامع، حتی ناکارآمدی یا سوءمدیریت میتواند زخمهای روانی عمیقی بر جای بگذارد؛ اما وقتی حکومتها مستبد و خودکامه باشند، این روند به شکل خطرناکتر و پایدارتر ادامه مییابد. در چنین جوامعی، حکومت نهتنها از وقوع فجایع جلوگیری نمیکند، بلکه خود به منبع خشونت و تولیدکننده ترومای جمعی تبدیل میشود.
اگر بخشی از جامعه به ناکارآمدی یا نابسامانی اعتراض کند، بهجای پاسخگویی و همدلی، با سرکوب، تحریف روایتها و برچسبزنی مواجه میشود.
معترضان بهجای آنکه بهعنوان شهروند دیده شوند، اغلب با برچسبهایی چون تروریست یا اغتشاشگر معرفی میشوند تا امکان همدلی و حمایت جمعی از بین برود. به این ترتیب، رابطه میان جامعه و حکومت از اعتماد، به ترس و بیاعتمادی بدل میشود.
مساله تنها خود فاجعه نیست؛ نحوه مواجهه ساختار قدرت با آن نیز بخشی از چرخه تولید تروماست. بازداشتها، فشارهای روانی، اعترافات اجباری و روایتهای تحریفشده، نهتنها حقیقت را پنهان میکنند، بلکه نوعی خشونت نمادین علیه کل جامعه محسوب میشوند.
نهادی که باید ضامن امنیت و عدالت باشد، در چنین شرایطی خود به عامل تهدید و سرکوب تبدیل میشود؛ تجربهای که میتوان آن را گویی به مثابه خیانت ساختاری دید.
در نتیجه، ترومای جمعی تنها به خود واقعه محدود نمیشود. انکار، توجیه، برچسبزنی و سرکوب صدای معترضان، آن را تداوم میبخشند و جامعه را در چرخهای از اضطراب، خشم و کرختی روانی نگه میدارند.
تفاوت اساسی این وضعیت با بسیاری از نمونههای جهانی در عامل خشونت است؛ در کشورهای دیگر، هرچند فجایع رخ میدهند، حکومت معمولا عامل اصلی خشونت نیست و امکان سوگواری، روایت و بازسازی اجتماعی وجود دارد.
اما وقتی خود حکومت به منبع خشونت و دشمن مردم تبدیل شود، ماهیت ترومای جمعی نیز تغییر میکند. در چنین شرایطی، جامعه نه امکان سوگواری دارد، نه روایت و نه فرصت بازسازی. خشم، اضطراب و بیاعتمادی در حافظه روانی جمعی انباشته میشوند و به تجربهای مزمن، عمیق و انتقالپذیر میان نسلها بدل میگردند.
سوگواری، روایت و رابطه: زنجیرهای برای بازسازی روان جمعی
وقتی ساختار قدرت خود عامل تولید و بازتولید ترومای جمعی میشود، جامعه ناگزیر است برای حفظ تعادل روانی به روابط انسانی و مکانیزمهای درونی تکیه کند.
در چنین شرایطی، حضور در کنار یکدیگر، شنیدهشدن و تجربه مشترک اندوه، مهمترین ابزار تنظیم روان جمعی است. وقتی سوگواری رسمی یا حمایت نهادی وجود ندارد، همین پیوندهای انسانی و عاطفی میتوانند از انجماد روانی و بیحسی جلوگیری کنند.
یک واقعیت مهم این است: پس از تجربه ترومای جمعی،«ما دیگر آدم سابق نیستیم»،چیزی که احتمالاً همه لمس کردهایم. این تغییر طبیعی و اجتنابناپذیر است و نشانه شکست نیست؛ بلکه بازتاب تجربهای ناگوار و بسیار سنگین و تغییرات عمیق روانی، احساسی و رفتاری ماست.
هر خشونت گسترده یا فقدان پیچیده، روان فردی و جمعی را دگرگون میکند و بازگشت به وضعیت پیشین ممکن نیست.
این تغییر، واقعیتی است که افراد جامعه باید با آن مواجه شوند، در مواجهه با ترومای جمعی، جامعه باید به زنجیرهای طبیعی و بههمپیوسته تکیه کند، سوگواری، روایتگری و پیوند رابطه این سه حلقه کارکردی حمایتی و ترمیمی دارند و به جامعه امکان میدهند تجربه فقدان و خشونت را به شکلی قابلتحملتر پردازش کند.
سوگ جمعی نخستین حلقه است. افراد نیاز دارند تجربه فقدانهای گسترده را در کنار دیگران بیان کنند. مراسم جمعی، یادبودهای غیررسمی و تجمعهای سوگوارانه، رنج را معتبر میسازند و جامعه را از انزوا و بیحسی دور میکنند. در دل همین فضاها، شکلهای نوظهور و ابداعی سوگواری پدیدار میشوند؛ سوگواریهایی خارج از چارچوب رسمی که بر تجربه بدنی و حسی تکیه دارند. صدا، موسیقی، سکوت و رقص به ابزارهایی برای بیان رنج و بازسازی حافظه جمعی بدل میشوند و پیوند عاطفی جامعه را تقویت میکنند.
روایتگری حلقه دوم است. روایت، چه در قالب گفتار، نوشتار، موسیقی یا هنر، حافظه مشترک را ثبت کرده و تجربه فردی را به سطح اجتماعی میرساند. این فرایند گذشته و حال را به هم پیوند میدهد، امکان پردازش سوگ را فراهم میکند و مانع فراموشی یا تحریف تجربهها میشود. هر روایت علاوه بر انتقال رنج، به جامعه کمک میکند معنا بسازد و از انباشت ترومای مزمن جلوگیری کند.
رابطه و پیوند سومین حلقه این زنجیره است و حاصل سوگواری و روایتگری است. رابطه به معنای حضور در کنار دیگری و فعال کردن حمایت متقابل است. این زنجیره میتواند به تنظیمکننده روان جامعه تبدیل شود؛ شنیدهشدن، دیدهشدن و مشارکت در سوگواری و روایتگری تجربه روانی را تثبیت کرده و مانع فروپاشی هیجانی و کرختی اجتماعی میشود.
پیوند میان سوگ، روایت و رابطه بستر اصلی تابآوری جمعی را شکل میدهد و به جامعه کمک میکند حتی در دل ترومای مزمن، همدلی و پیوندهای اجتماعی خود را حفظ کند و مسیر مبارزه و بازسازی روانی–اجتماعی را ادامه دهد.
ماهان مردانی، ورزشکار ۲۳ ساله، پیش از قدم گذاشتن به خیابان نوشت: «از ما حتی اگر یک نفر باقی بماند، وظیفه دارد راوی بماند.» او رفت، گلوله خورد و کشته شد، اما آخرین واژههایش دریچهای گشود به بازخوانی روندی که در آن جمهوری اسلامی ورزش را به ابزاری برای سرکوب و مدیریت ترس بدل کرد.
بر اساس تجمیع اطلاعات رسیده به ایراناینترنشنال، تا لحظه تنظیم این گزارش هویت ۸۲ ورزشکار کشتهشده شناسایی شده است؛ ۲۸ نفر از آنها ورزشکار آماتور بودند، ۴۷ نفرشان ورزشکارانی در تیمهای استانی و کشوری و هفت نفرشان قهرمان ملی.
۵۶ درصد از ورزشکاران کشتهشدهای که هویتشان شناسایی شده، در ورزشهای رزمی و قدرتی مانند پرورش اندام، کشتی، کیکبوکسینگ، بوکس، تکواندو، کاراته و پاورلیفتینگ فعال بودند.
۵۸ درصد از آنها هم از قهرمانان استانی و کشوری بودند و در سطح محلی افرادی صاحب نفوذ و شناختهشده به شمار میآمدند.
این اعداد تصادفی نیستند؛ حامل پیام و حاصل یک برنامهریزی بلندمدتاند.
اعداد به ما چه میگویند؟
پیش از رفتن به سراغ اعداد، لازم است تصویر یک ورزشکار را در ذهن تجسم کنیم؛ بدنی ورزیده و عضلانی، نگاهی مصمم و حالتی جسمانی که قدرت، مقاومت، نظم، امید به بهبود، استمرار و امکان زیستنِ مستقل را تداعی میکند.
بدن ورزشکار فقط یک پیکره فیزیکی نیست. نمادی است زنده از معنا یافتنِ تلاش، امکان، رویا و میل به عبور از محدودیتها. بدنی که گواهی میدهد انسان قادر به «از نو ساختن» است.
حالا اعداد معنا پیدا میکنند: ۵۶ درصد، یعنی بیش از نیمی از ورزشکاران شناساییشده که به دست جمهوری اسلامی به قتل رسیدند، در رشتههای رزمی و قدرتی فعال بودند.
تصاویری که همراه با خبر کشته شدن این گروه از ورزشکاران کشتهشده منتشر میشود، حامل تناقضی صریح و کوبنده است: حکومت سرکوبگر این اندامهای ورزیده قدرتمند را، این نمادهای تلاش و امکان و رویا را و این میل بیپایان به عبور از محدودیتها را، در چشم بر هم زدنی با شلیک چند گلوله به «جسد» تبدیل کرده است.
نانسی شپر-هیوز، انسانشناس آمریکایی که بخش عمدهای از کارهایش بر انسانشناسیِ بدن، خشونت، نسلکُشی و جوخههای مرگ متمرکز است، عقیده دارد که خشونت، بهویژه از سوی نظامهای اقتدارگرا، صرفا سرکوب نیست؛ آموزش است.
در این چارچوب، قتل ورزشکار حاوی یک پیام تربیتی برای جامعه است: بدن قوی، محبوب و مشهور، قابل حذف است، چه رسد به بدنهای نحیف و ناتوانشده از فقرِ شهروندان گمنام.
افزون بر این، شپر-هیوز، کشتار گسترده سیاسی را نوعی «ترور نمادین» میداند. جمهوری اسلامی با کشتن دهها ورزشکار که نماد امید، سلامت، امکان پیشرفت و زیستنِ مستقلاند، پیامی نمادین به جامعه ارسال میکند: هیچ افقی امن نیست و هر تلاش و هر شکلی از قدرت در برابر حاکمیت «هیچ» است.
خشونت پیش از شلیک گلوله آغاز شده بود
علیرضا نجاتی، ملیپوش پیشین کشتی فرنگی و دارنده مدال برنز جهانی، ۱۶ دی در صفحه اینستاگرامش نوشت: «ما آمدهایم بجنگیم، نه برای زنده ماندن، بلکه برای نماندن در خفت … جنگیدن در مقابل ظلم، حقکشی، زورگویی و ...»
پیام بعدی او درست یک روز پیش از فراخوان شاهزاده رضا پهلوی این بود: «آخر هفتهای زیبا و پر از موفقیت و حال خوب را برای همه آرزومندم؛ این پایان است.» او دو روز بعد بازداشت شد.
پس از آن، ایرانوایر، به نقل از یک منبع آگاه در تهران، گزارش داد علیرضا دبیر، رییس دستنشانده فدراسیون کشتی، پس از بازداشت نجاتی به کشتیگیران ملیپوش ایران پیام داده که «این، آخر و عاقبت فریب خوردن و سیاسی شدن شماست».
دبیر ۲۶ تیر ۱۳۹۸ با وجود پروندههای فساد مالی گسترده در دوران نمایندگیاش در شورای شهر تهران، با حمایت مدیران نظامی و امنیتی ورزش و در انتخاباتی که سلامت آن مورد تردید بود، به ریاست فدراسیون کشتی رسید.
او ۲۱ بهمن ۱۴۰۳، در گفتوگو با روزنامه شرق تایید کرد محدودیتهایی برای کشتیگیران در «اظهارنظرهای شخصی و عمومی» ایجاد کرده است: «گفتم بچههای تیم ملی حق ندارند در مسائل سیاسی اظهارنظر کنند چون سیاسی نیستند، بلد نیستند، من سیاست را میفهمم. من قضیهام فرق دارد ولی بچهها را گفتم در موضوعات سیاسی حق ندارید اظهارنظر کنید.»
پایگاه خبری وزارت ورزش و جوانان سوم دی، حدود ۱۰ روز پیش از نخستین جرقههای انقلاب ملی ایرانیان، از دیدار دبیر با فرمانده مرکز مقاومت بسیج این وزارتخانه و مهدی میرجلیلی، رییس سازمان بسیج ورزشکاران خبر داد و به نقل از دبیر نوشت: «فدراسیون کشتی برای همکاری هرچه بیشتر با مرکز مقاومت بسیج وزارت ورزش آمادگی دارد.»
ورزش در تسخیر نظامیان
فدراسیون کشتی تنها فدراسیون تحت نفوذ نیروهای سیاسی-امنیتی نیست. مهدی تاج، از چهرههای شناختهشده نظامی، امنیتی و اقتصادی در ورزش ایران، ریاست فدراسیون فوتبال، محبوبترین رشته ورزشی در ایران را بر عهده دارد.
آذر ۱۴۰۱ گروه هکری بلکریوارد اسنادی درباره انتخابات فدراسیون فوتبال را در اختیار رسانهها از جمله ایراناینترنشنال قرار داد که نشان میداد مهدی تاج گزینه مد نظر سپاه پاسداران در این انتخابات بود، زیرا ضمانت داده بود هیچگاه در برابر نظام، علی خامنهای و منویات او قرار نخواهد گرفت.
فدراسیون تیراندازی از بهمن ۱۴۰۰ تحت ریاست سرتیپ مرتضی قربانی، از فرماندهان ارشد سپاه پاسداران فعالیت میکند.
غفور کارگری، از فرماندهان پیشین نیروی قدس سپاه که از سوی اتحادیه اروپا تحریم شده، از آذر ۱۴۰۱ هدایت کمیته ملی پارالمپیک را بر عهده گرفته است.
دیدار غفور کارگری با رییس کاروان اعزامی فلسطین به بازیهای پاراآسیایی هانگژو
کمیته ملی المپیک نیز در اختیار محمود خسرویوفا، چهره امنیتی و محافظ شخصی پیشین خامنهای است.
احسان حدادی که با وجود محکومیت در یک پرونده تجاوز جنسی، تیر ۱۴۰۳ در جریان انتخاباتی جنجالی به ریاست فدراسیون دو و میدانی انتخاب شد، به بیت خامنهای نزدیک است، به دیدار او میرود و به دوستی با آقازادهها و همراهیشان در راهپیمایی اربعین افتخار میکند.
هادی ساعی که ۱۵ دی ۱۴۰۰ به عنوان رییس فدراسیون تکواندو انتخاب شد، نیز مانند دبیر تعاملی نزدیک با فرماندهان سپاه پاسداران دارد.
دیدار او با جانشین فرمانده سپاه بیتالمقدس کردستان و فرمانده سپاه «امام صادق» بوشهر رسانهای شد.
یک هفته پس از حمله لفظی دبیر به علی دایی، معاون هماهنگکننده سازمان بسیج مستضعفین در اظهار نظری، ساعی و دبیر را «افرادی که پای حقیقت ایستادهاند» توصیف کرد و گفت باید از چنین کسانی تجلیل کرد.
از قرارگاه تا فدراسیون؛ پروژه ۳۰ ساله امنیتیسازی ورزش
این انتصابها و انتخابها نهتنها تصادفی نیستند، بلکه بخشی حیاتی و نظاممند از یک الگوی حکمرانی امنیتیاند که از اواخر دهه ۱۳۷۰ بهتدریج در ورزش ایران نهادینه شد.
از آن زمان، همزمان با تثبیت ساختارهای امنیتی جمهوری اسلامی پس از جنگ و آغاز نگرانیِ حاکمیت از گسترش نهادهای مستقل مدنی، ورزش ایران بهتدریج وارد فرآیند «امنیتیسازی» شد.
فدراسیونها و باشگاهها دیگر صرفا نهادهای مستقل ورزشی نبودند، بلکه به حوزههایی برای مدیریت اجتماعی، کنترل افکار عمومی و مهار چهرههای اثرگذار تبدیل شدند.
حضور تدریجی فرماندهان پیشین سپاه پاسداران و نیروهای امنیتی در راس فدراسیونها و باشگاههای پرطرفداری چون استقلال و پرسپولیس، دخالت نهادهای اطلاعاتی در انتخابات ورزشی و شکلگیری شبکههای غیررسمی نظارت بر ورزشکاران، نشاندهنده انتقال منطق «امنیت داخلی» به حوزه ورزش بود.
تشکیل «میز ورزش» در اطلاعات سپاه هم بر تمایل این نهاد نظامی به کنترل تمام و کمال ورزشکاران صحه میگذارد.
میثم مهری، که به نظر میرسد نامی مستعار باشد، مسئول این میز است و گزارشهایی از روابط نزدیک او با تاج، خسرویوفا و محمدرضا داورزنی، از مدیران ورزشی جمهوری اسلامی، حکایت دارد.
مطالعهای با عنوان «تجارت جدی: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران و صنعت ورزش» که سال ۲۰۲۴ در دانشگاه یِیل انجام شد، سیطره سپاه پاسداران بر ورزش ایران را اینطور توصیف میکند: «سپاه از طریق در اختیار گرفتن بسیاری از باشگاهها و فدراسیونهای مهم، نهتنها سودهای اقتصادی عظیمی بهدست میآورد - که میتواند در فعالیتهای اقتصادی، اطلاعاتی یا نظامی دیگر سرمایهگذاری شود ـ بلکه ساختار ورزش ایران را نیز مطابق با اولویتهای نهادی خود شکل میدهد: محافظهکاری اسلامی، سرکوب زنان و کنترل بیچونوچرای شهروندان.»
در بخش دیگری از این پژوهش به استفاده سپاه پاسداران از نهادهای ورزشی، بهویژه ورزشهای رزمی، برای «جذب جوانان به نیروهای زمینی خود» اشاره شده است: «بهطور مشخص، فدراسیونهای هنرهای رزمی که زیر نظر وزارت ورزش و جوانان فعالیت میکنند، از جمله جودو و کیکجیتسو، به مراکز جذب نیرو برای یگانهای ویژه سپاه تبدیل شدهاند؛ یگانهایی که ماموریت اصلی آنها سرکوب اعتراضات مردمی با خشونتی قلدرمابانه و سازمانیافته است.»
اعمال کنترل و خشونت در دستورالعملهای ابلاغی
خرداد ۱۴۰۲، چند ماه پس از خیزش مشهور به «زن، زندگی، آزادی»، نسخهای تازه از دستورالعمل نقل و انتقال بازیکنان فوتبال از سوی فدراسیون و با موافقت باشگاهها ابلاغ شد که در آن یک بند تازه وجود داشت.
در بند ۱۵ این دستورالعمل ذکر شده که «انجام هر گونه فعالیت و مواد مغایر با قوانین کشور» و «سوءرفتارهای اجتماعی، سیاسی، مذهبی و توهین به مقامات ذیصلاح در فضای مجازی و مصاحبه» در کمیته انضباطی باشگاه و «مراجع صلاحیتدار» قابل رسیدگی است.
این بند از دستورالعمل که هماکنون نیز مورد استفاده است، از باشگاهها میخواهد در قرارداد بازیکنان قید کنند که «انجام هر گونه فعالیت و مواد مغایر با قوانین کشور و کدهای اخلاقی و انضباطی پیوست از جمله سوءرفتارهای اجتماعی، تبعیض نژادی، قومی، مذهبی و سیاسی و توهین به مقامات ذیصلاح اعم از در فضای مجازی، مصاحبه، تبلیغ در داخل و خارج از زمین مسابقه، ممنوع بوده و تخلف قابل رسیدگی در کمیته انضباطی باشگاه و مراجع صلاحیتدار است.»
به این ترتیب، دست نهاد قضایی باز است که بر اساس گزارشهایی که از فدراسیون دستنشانده حاکمیت دریافت میکند، هر واکنش یا اظهار نظر خلاف منافع حاکمیت را با برچسب «سوءرفتار» یا «توهین به مقامات ذیصلاح» به «مراجع صلاحیتدار» بسپرد.
منظور از مراجع صلاحیتدار در این بند، نهادهایی جز کمیته انضباطی باشگاه و فدراسیون است و میتوان به شکلهای مختلف آن را تفسیر کرد؛ از قوه قضاییه تا وزارت اطلاعات و اداره اطلاعات سپاه.
دستکاری ساحت ورزش و تعبیه کردن ساختاری خشونت
این تلاش سازمانیافته برای تبدیل ورزش از سرمایه ملی به ابزار سرکوب و قتل هدفمند ورزشکاران به کمک «تئوری میدان» پییر بوردیو، جامعهشناس فرانسوی، بهتر درک میشود.
بوردیو جامعه را متشکل از «میدان»هایی نسبتا مستقل میداند که هر کدام قواعد، سلسلهمراتب و سرمایه خاص خود را دارند.
بر این اساس، سرمایه در میدان ورزش، بدن ورزیده، افتخارات ورزشی، شهرت و محبوبیت است، شایستگیهای جسمی و فنی قواعد بازی را تعیین میکنند، و مشروعیت بر موفقیتهای ورزشی و محبوبیت اجتماعی استوار است.
در این میدان، ورزشکار میتواند بدون وابستگی به قدرت «کسی» شود.
با ورود نهادهای امنیتی به مدیریت ورزشی، ورزش بهتدریج از میدانی نسبتا مستقل به زیرمجموعهای وابسته به میدانِ سیاستِ اقتدارگرا تبدیل شد و قواعد بازی بهدست مدیران امنیتی-نظامی یا مدیران دستنشانده، به نفع قدرت مسلط تغییر میکند.
وقتی نیروهای سپاهی ریاست فدراسیونها، کمیتههای ورزشی و باشگاهها را به دست میگیرند و انتخابات فدراسیونها را مهندسی میکنند، در واقع میگویند که سرمایه مشروع در میدان تازهای که ساختهایم، دیگر بدن ورزیده، تعداد مدالها و محبوبیت اجتماعی نیست؛ «وفاداری به من و سکوت در برابر من» است.
در چنین میدانی، بدن ورزیده و محبوبیت اجتماعی ورزشکار مستقل، تهدیدی تحملناپذیر علیه میدان سیاست اقتدارگرا تلقی میشود؛ پس باید بیاعتبار و شکسته و در شدیدترین حالت حذف شود.
در چنین ساختاری، ورزشکار دیگر یک کنشگر آزاد نیست، بلکه یا باید سرمایه نمادین خود را در خدمت قدرت بگذارد، یا هزینه استقلالش را با حذف، زندان و مرگ بپردازد.
مدیریت ترس، کنترل مرگ
سرکوبگران پس از کشتنِ ماهان مردانی به ضرب دو گلوله جنگی، اجازه ندادند پیکر او در گورستان شهر قدس، شهر محل زندگیاش در حاشیه جنوب غربی تهران، دفن شود.
بدن ورزیده اما بیجانشده ماهان بهشرطی به خانوادهاش تحویل داده شد، که او را در گورستان یکی از روستاهای حاشیه تهران به خاک بسپارند؛ بدون حق سوگواری و بدون حضور جمعیت.
این خشونت عریان که تا لحظه دفن بدنِ سیاسیشده ورزشکار ادامه یافت، شاهدی دیگر بر این واقعیت است که قتل ورزشکاران، بهویژه آنها که در سطح محلی شناختهشدهترند، محبوبیت و نفوذ بیشتری دارند و اندامشان تجسم صریحتری از «قدرت» است، تصادفی نیست.
این بخشی از معماری قدرت و سرکوب است؛ تصمیمی سیاسی در پی سالها تدارک و برنامهریزی امنیتی گامبهگام و حسابشده برای هشدار به جامعه.