بر اساس پرسوجوهای دقیق، شهرستان کلاردشت (غیر از روستاهای تابعه اطراف) حدود ۱۰۰ هزار نفر جمعیت ثابت دارد. پنجشنبه شب، با محاسبه عرض بلوار حسنکیف، بلوار اصلی این کلاردشت و با محاسبه حضور ۳ نفر در هر یک متر مربع (به دلیل تراکم جمعیت که در عکسها و فیلمها مشهود است)، همینطور با توجه به حضور مردم در پیادهروها و کوچههای اطراف که با معترضان همراهی میکردند، تخمین زده میشود که جمعیتی بین ۲ هزار تا ۳ هزار و ۵۰۰نفر در خیابان حضور داشتند.
شعارها، بهروشنی، از خواست آنها برای خواستار براندازی جمهوری اسلامی و حمایت از شاهزاده رضا پهلوی حکایت داشت. نیروهای امنیتی و انتظامی هر دو در جریان اعتراضها حضور داشتند و نیروهای سرکوب همگی با لباسهای مخصوص ضد شورش بر تن و مسلح به باتوم و سلاح ساچمهای، پینتبال، شاتگان، کلاشنیکُف بودند. برخی از نیروهای لباسشخصی هم کلت کمری داشتند.
پنجشنبهشب درگیری چندانی روی نداد. سرهنگ ناصر صالحی، فرمانده نیروی انتظامی شهرستان، در کنار معترضان حضور داشت و از زبان او شنیدم که هرگز انتظار تجمع چنین جمعیتی را نداشتند. از چهره او و دیگر نیروهای امنیتی و انتظامی هم مشخص بود که از دیدن شمار زیاد معترضان به شدت جا خوردهاند.
پس از اینکه معترضان چند بار طول بلوار اصلی را بالا و پایین رفتند و چند تن از معترضان به در ورودی سپاه شهرستان کوبیدند، شلیک تیر هوایی و گاز اشکآور آغاز شد؛ اما با مقاومت معترضان، با سلاح ساچمهای به سوی چند نفر از معترضان شلیک شد. جراحتهای دو نفر شدید بود و حالشان رو به وخامت گذاشت.
روز جمعه ۱۹ دی، حدود ساعت ۲۰، بلوار اصلی شهرستان از شمال و جنوب مسدود شد و همین باعث شد تا از کوچهپسکوچهها به سوی محل اعتراضها بروم. به یک مامور شاتگانبهدست گفتم به دلیل دنداندرد شدید میخواهم به داروخانه شبانهروزی بروم، پاسخ داد: «کجا میخواهی بروی؟ پایین درگیری است.» با این همه با اتومبیل تا نزدیکی محل درگیری حرکت کردم و پس از پارک خودرو، پای پیاده و از کوچهپسکوچهها به نزدیکی معترضان رسیدم.
در محله حسنکیف، یک جنگ تمامعیار در جریان بود. نیروهای سرکوب با تمام قوا از شاتگان گرفته تا کلاشنیکف به سوی معترضان شلیک میکردند. مجبور شدم روی دیوار یک منزل مسکونی بروم و در میان شاخههای پربرگ یک درخت پنهان شوم.
شک نداشتم اگر مرا آنجا میدیدند، بدون هیچ پرسشی حتی دستگیرم نمیکردند، بلکه مستقیم به سویم شلیک میکردند؛ زیرا شاهد بودم مرد میانسالی که مشخص بود از خرید برمیگشت تا به سوی منزل برود، با ایست یک نیروی لباسشخصی مواجه شد و وقتی گفت خرید کرده و قصد رفتن به خانه را دارد، هدف شلیک شاتگان قرار گرفت.
با مردی که مورد اصابت ساچمهها قرار گرفت، نهایتا ۱۰ متر فاصله داشتم. او بلافاصله پس از شلیک با نالهای به زمین افتاد. پسر جوانی که معلوم بود از آشنایان آن مرد بود فریاد زد: «زدند! زخمی شده! این بنده خدا که کاری نکرده.» با فریاد او چند نفر دیگر از معترضان به کمک شتافتند و آنها هم مورد اصابت گلولههای ساچمهای قرار گرفتند و بر زمین افتادند.
کمی دورتر چند جوان معترض شروع کردند به سنگپرانی به سوی جانیان و فرار کردند. نیروهای سرکوب همدستان خود را صدا زدند و وارد کوچهای شدند که آن جوانان به آن راه گریخته بودند. این نیروها که غالبا بسیجی بودند، با رکیکترین فحاشیها به سمت منازل مسکونی آن کوچه حملهور شدند؛ در خانهها را چنان میکوبیدند که یکی از درها به دلیل فرسودگی شکست.
خانم میانسالی که داخل خانه بود از ترس بیرون آمد و با زبان محلی و فریاد خطاب به آنان گفت: «چه میخواهید؟ اینها بچهاند.» به چشم دیدم که دو نیروی سرکوبگر با باتوم به جان آن زن میانسال افتادند و چندین ضربه محکم به سر، بالاتنه و پاهای او وارد کردند، سپس به وحشیانهترین شکل ممکن وارد خانه شده و شروع کردند به کتک زدن اهالی خانه.
جایم را عوض کردم و به داخل حیاط خانهی که روی دیوارش بودم پریدم. بعد به سمت دیگر دیوار رفتم تا شاید راه فراری پیدا کنم. آن سوی منزل از پشت بوتهها به داخل خیابان نگاه کردم. سایر نیروها حتی گاز اشکآور را به صورت افقی و مستقیم به سوی معترضان شلیک میکردند. یکی از آنها یک خشاب به طور کامل خالی کرد وبعد از خشابگذاری مجدد، دوباره همانطور به شلیک مستقیم ادامه داد. دستکم چهار معترض را در تاریکی دیدم که روی زمین افتادند.
پس از متفرق شدن معترضان، نیروهای سرکوب به هر منزل مسکونی شلیک میکردند، با خشونت تمام وارد خانهها میشدند و بیشترْ مردان و پسران جوان را با ضرب و شتم بسیار شدید دستگیر و داخل ون میانداختند. ناله و شیون مادران، همراهان، خواهران و فرزندان کمترین اهمیتی برای مهاجمان نداشت.
پس از چند ساعت پنهان ماندن، تا نزدیکی صبح سرانجام توانستم از مهلکه جان سالم به در ببرم. فردای آن روز شنیدم که دستکم ۲۰نفر کشته شده بودند و بسیاری دیگر را دستگیر کرده بودند.
نیروهای امنیتی به این هم بسنده نکرده و از روز شنبه با چک کردن دوربینهای شهری به سراغ افرادی رفتند که شناسایی کرده بودند. طی روزهای بعد، گورستان کلاردشت در محاصره کامل نیروهای سرکوبگر بود تا اجازه ندهند مراسم خانوادههای داغدار به درستی برگزار شود و از سوی دیگر شمار قربانیان مشخص نشود.
همچنین بسیاری از اهالی به دلیل شرایط طبیعی شهرستان، از ترس اینکه پیکرهای عزیزانشان مورد مصادره قرار گیرد، آنان را در املاک شخصی و به صورت کاملا مخفیانه به خاک سپردند و حاضر نشدند اطلاعاتی در این خصوص به دیگران بدهند. از منابع موثق شنیدم که دستکم پنج خانواده که سه خانواده از روستاهای اطراف بودند، پیکر عزیزانشان را از مهلکه نجات داده و در املاک شخصی و در نقاط دورافتاده به خاک سپردند.
دو برادر به دست نیروهای سرکوب دستگیر شدند که گفته شده جرم آنها کشتن یک مامور بسیج است. آن طور که من شنیدم حکم اعدام هر دو صادر شده است؛ اما با پرسوجوی فراوان متوجه شدیم که هیچ نیروی بسیجی طی آن شب آسیبی ندیده بود، چه رسد به اینکه کشته شده باشد. دستگاه پروپاگاندای محلی هم کوچکترین خبری در خصوص اینکه یک مامور بسیج کشته شده باشد، منتشر نکرده است.
با سفر به تهران و پرسوجو از دوستان و منابع نزدیک و موثقی که در اعتراضهای این دو شب حضور داشتند، دریافتم جمعیتی انبوه از حوالی میدان توحید تا پل ستارخان حضور داشتند که برآورد جمعیت را بیش از ۱۰۰ هزار نفر میرساند. نیروهای سرکوب از حوالی تقاطع دریاننو و ستارخان دستبهکار شده و با گاز اشکآور و شاتگان معترضان را بهطور مستقیم هدف میگیرند. یک افسر نیرویانتظامی با صدای بلند به نیروهای لباس شخصی و بسیجی می گوید جمعیت زیاد است، مستقیم شلیک نکنید. یکی از سرکوبگران به آن افسر میگوید: «اگر ... نداری گورت را گم کن و گوه زیادی نخور!»
یکی از دوستان نزدیک که مسئول خدمات شهری شهرداری است و تا صبح مجبور به حضور در سر کار بوده و خدمت سربازی کرده، تعداد بسیار زیادی پوکه کلت ۴۵ - کلت ژکاف (سلاح سازمانی نیروی انتظامی) و پوکه کلاشنیکف جمعآوری کرده بود.
همچنین در همان پنجشنبهشب پس از ساعت ۲۲ در تهران، درست مثل کلاردشت که من خودم به چشم دیدم، نیروهای سرکوب در تعقیب معترضان با شکستن در به خانهها وارد میشدند و با ضرب وشتم وحشیانه در آن ساعت شب و بدون توجه به حضور کودکان خردسال و افراد سالخورده، با فحاشیهای رکیک به دنبال معترضان میگشتند و در صورت یافتن آنان، با ضرب و شتم وحشیانه دستگیرشان میکردند.
در یکی از دستگیریها وقتی پسر جوانی به شدت مقاومت میکرد، ماموران در نهایت سنگدلی و از فاصله نیم متری با سلاح ساچمهای به پسر جوان شلیک و او را غرق در خون رها میکنند. یکی از ماموران در کمال شقاوت به همراه خود که شلیک کرده بود، گفت: «این را کجا ببرم؟ این که دیگه میمیره!»
روز جمعه، اوج کشتار و حمام خون در تهران بود. در بهشت زهرا جای سوزن انداختن نبود و بسیاری از پیکرها، بدون غسل تحویل داده میشدند و برخی دیگر از پیکرها هم به دلیل شدت جراحات امکان غسل نداشتند.
یکی از غسالهای شریف بهشت زهرا با بغض و گریه شدید برای من تعریف کرد: «پیکر یک پسر جوان را که غرق در خون بود آوردند و معلوم بود از فاصله بسیار نزدیک با ساچمه به صورتش شلیک شده؛ طوری که صورتش اصلا قابل تشخیص نبود و برادرش از روی علامت فروهر که روی بازویش خالکوبی کرده بود توانسته بود شناساییاش کند.»
آن غسال شریف افزود: «کف سالن شستوشو پر از ساچمههایی است که از پیکر قربانیان جدا شده و چند بار باعث زمین خوردن کارکنان سالن شستوشو شده است.»
شدت سرکوب و از آن بدتر وحشیانه بودن آن شگفتآور بود. چگونه یک ایدئولوژی بیمار میتواند هیولاهایی تولید کند که با همنوع خود چنین کنند؟ نکته ترسناکتر آنجاست که میزان خشم و نفرت ملت از آنها به حدی است که چه اکنون و چه فردای سقوط جمهوری اسلامی، اگر دستشان به این جانوران برسد، میتوانند همین بلاها را بر سرشان بیاورند.
در بهشت زهرا وقتی میزان خشم و سوگواری یک جوان را دیدم، جهت دلداری به او گفتم: «مطمئن باش روزی شخص خامنهای و تمام عوامل این جنایات خیلی زود در دادگاه محاکمه و مجازات خواهند شد.» جوان با خشم رو به من گفت: «محاکمه؟ این ...زادهها را محاکمه کنیم؟ اینها را باید نه با گلوله، بلکه زیر مشت و لگد گرفت اما نکشت!» و بعد با شدت و هیجان بیشتر از انتقامجویی گفت.
از این دست انتقامها بسیار شنیدم و شک ندارم اگر هر کدام از مسئولان جمهوری اسلامی به دست مردم بیفتند، حسرت سرنوشت قذافی را خواهند خورد. شاید تنها نیرویی که امروز ملت ایران را سرپا نگه داشته و آنان را به ادامه این راه امیدوارتر و ترغیب میکند، همین آتش انتقامی است که در همه ایرانیان به نحوی شعلهور است. من ترسیدم بیش از این آن جوان را از آتش خشم و انتقامی که در وجودش داشت، بر حذر بدارم.
راستش الان که این سطور را مینویسم، اقرار میکنم به عنوان یک روزنامهنگار این توانایی را دارم که اگر یکی از بازجویان خودم در سال ۸۸ را ببینم، به قصد کشت به او حمله کنم و جانش را بگیرم. یعنی پس از ۱۶ سال هنوز گر میگیرم وقتی یادم میافتد طی چند ماه زندان، چه بر سر من آورد. وقتی من چنین حسی دارم، آن هموطن عزیز که پارهتنش را با دستان خود در گور گذاشته و عزیز از دست داده چقدر حس انتقام دارد.
امروز دوشنبه ۲۹ دیماه، حدود عصر و در خیابان پیروزی در حالی که نه تجمعی و نه تظاهراتی بوده، نیروهای لباسشخصی با سلاح کمری به سوی فردی تیراندازی کرده و او را به قتل رساندند. گروههای فشار مثل همیشه از مصونیتی آهنین برخوردارند و دست به هر جنایتی میزنند و پاسخگوی هیچکس نیستند.
نقد اصلاحطلبان و صفبندی آنها در کنار قدرت مسلط
این روزنامهنگار در ادامه این روایت، با زبانی تند جریان اصلاحات و چهرههای شاخص این جریان را نقد میکند.
او « عریان شدن هرچه بیشتر چهره اصلاحطلبان حکومتی یا همان استمرارطلبان به سرکردگی سید محمد خاتمی» در جریان اتفاقهای اخیر را قابل توجه میداند و مینویسد: «سیدمحمد خاتمی یک بار دیگر ریاکاری خود را به اثبات رساند و تاکید کرد تحت هر شرایطی فرمانبر ارباب خود، خامنهای، است. او و پیروان ریاکار و فاسدش بار دیگر ثابت کردند که جیرهخوار سفره هسته سخت قدرت هستند و حاضرند بیش از ۲۰ هزار ایرانی کشته شوند اما نظام فاسد آنها همچنان پابرجا بماند.»
این روزنامهنگار معتقد است اطلاق صفاتی چون « آشوبگر و اغتشاشطلب و تروریست» به معترضان از سوی خاتمی و مسعود پزشکیان، رییس دولت در جمهوری اسلامی، به این دلیل است که «در صورت سقوط این نظام فاسد، بساط رانت آنها هم برچیده خواهد شد.»
او در ادامه نوشت: «این جماعت فاسد بارها اعلام کردهاند که همه در یک کشتی هستند و در صورت سوراخ شدن، همه با هم غرق خواهند شد. برای همین خاتمی و حسن خمینی، که تنها شغلش نوه خمینی بودن است، و سایر نوکران دستبهسینه خامنهای در چنین لحظاتی احساس خطر میکنند و به کمک ولیفقیه خود میروند تا مبادا از قافله فساد عقب بمانند!»