دونالد ترامپ، رییسجمهوری ایالات متحده، در گفتوگو با شبکه ۱۲ اسرائیل درباره حملات جاری به اهداف در ایران، گفت که میتواند تصمیم بگیرد که این کارزار را هرقدر بخواهد طولانی کند یا ظرف جند روز خاتمه دهد. او هشدار داد اگر جمهوری اسلامی برای بازسازی تواناییهایش تلاش کند، بار دیگر حمله خواهد کرد.
ترامپ همچنین تاکید کرد که در هر صورت «چندین سال» زمان لازم است تا حکومت ایران آسیبهای این حمله را بهبود دهد.
رییسجمهوری آمریکا همچنین جمهوری اسلامی را متهم کرد که از دستیابی به توافق هستهای عقبنشینی کرده و گفت: «فهمیدم تهران واقعا به دنبال توافق نبود.»
او گفتوگوی روز شنبه خود با نخستوزیر اسرائیل را هم «مثبت» ارزیابی کرد.
بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، شنبه نهم اسفند در یک سخنرانی تلویزیونی گفت نشانههای متعددی حاکی از آن است که علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، «دیگر در صحنه نیست»، اما جزئیات بیشتری ارائه نداد و مرگ او را بهطور صریح تایید نکرد.
نتانیاهو همچنین گفت محل اقامت خامنهای مشهور به «بیت رهبری» نابود شده و فرماندهان سپاه پاسداران و مقامهای ارشد هستهای نیز از بین رفتهاند.
او خطاب به مردم ایران گفت «رنج شما بیهوده نخواهد بود. کمک رسیده است. اکنون زمان آن است که برای این هدف تاریخی متحد شوید» و از مردم اسرائیل خواست تابآوری خود را حفظ کنند.
نتانیاهو در بخش دیگری از صحبتهایش نیز مردم ایران را خطاب قرار داد، گفت لحظهای فرا خواهد رسید که شهروندان باید به خیابانها بیایند و از آنها خواست آنچه را «فرصتی تاریخی» توصیف کرد، از دست ندهند.
رهبر اقلیت سنا خواستار شفافیت دولت آمریکا درباره اهداف حملات و گامهای بعدی شد
چاک شومر، رهبر اقلیت سنای آمریکا، در واکنش به حملات اخیر علیه اهداف مرتبط با ایران خواستار شفافیت دولت درباره اهداف این حملات و گامهای بعدی شد و تاکید کرد مردم آمریکا خواهان ورود به «جنگی بیپایان و پرهزینه» دیگر در خاورمیانه نیستند.
او در پیامی در شبکه اجتماعی ایکس نوشت که در گفتوگو با مارکو روبیو، وزیر خارجه آمریکا، از او خواسته است درباره اهداف عملیات و پیامدهای آن با کنگره و افکار عمومی صادق باشد.
شومر با تاکید بر اینکه تهران نباید هرگز به سلاح هستهای دست یابد، افزود دولت هنوز جزئیات مهمی درباره گستره و فوریت تهدید ارائه نکرده است.
رهبر دموکراتهای سنا همچنین خواستار برگزاری فوری جلسه توجیهیِ محرمانه برای همه سناتورها و ارائه توضیحات علنی شد و نوشت که سنا باید با تصویب قطعنامهای برای اجرای قانون اختیارات جنگی، وظیفه قانون اساسی خود را دوباره تثبیت کند.
٣٢٠ فعال سیاسی و مدنی داخل و خارج از ایران در بیانیهای بر ضرورت برقراری آتشبس فوری تاکید کردند.
امضاکنندگان بیانیه با اشاره به «زخمهای تاریخی بهجامانده از کشتار دیماه» و «تشدید فقر و تورم، بیکاری فزاینده و فجایع زیستمحیطی» افزودند که امید شمار زیادی از ایرانیان به توان خودشان برای ایجاد تحولات مسالمتآمیز از بین رفته است.
به نوشته بیانیه، این وضع سبب شده که بخشی از مردم، «از سر یاس و خستگی و از فرط بیزاری از وضع موجود و نومیدی از عملکرد فاجعهبار حکومت، برای تحقق مطالبات برحق خود خواهان مداخله ارتشهای خارجی شوند.»
امضاکنندگان بیانیه با یادآوری پیامدهای ناشی از حمله نظامی در تاریخ قدیم و معاصر جهان اضافه کردند: «فارغ از نوع نظام سیاسی حاکم، تجاوز به ایران همواره بزرگترین تهدید برای تمامیت ارضی و استقلال ایران و جان و مال و آزادی ایرانیان بوده، هست و خواهد بود.»
امضاکنندگان بیانیه، ضمن تاکید بر «ضرورت آتشبس فوری»، «اعتراض به سیاستهای خارجی جمهوری اسلامی» و «دفاع از تنشزدایی و روابط متعارف با جامعهٔ جهانی و حسن همجواری با همسایگان»، مخالفت صریح خود را با حمله تجاوز نظامی به ایران ابراز داشتند.
درپایان بیانیه، بر برگزاری همهپرسی و انتخابات آزاد و منصفانه مجلس مؤسسان، در چارچوبِ موازین آزاد و منصفانه انتخابات در جهان، خارج از ساز و کارهای رسمی و تحت نظارت نهادهای موثق و مردمی به منظور گذار خشونتپرهیز به دموکراسی» تاکید شده است.
ابوطالب آدینهوند، محمدکریم آسایش، حمید آصفی، محمد آقازاده، گودرز اقتداری، زهرا باقریشاد، محمدباقر بختیار، پرویز جاهد، امیر چمنی، مهرداد حجتی، بهروز خلیق، مزدک دانشور، سروش دباغ، مهرداد درویشپور، امیرخسرو دلیرثانی، تقی رحمانی، اکرم زینالی، منصوره شجاعی، ماندانا صادقی، علی صمد، کیوان صمیمی، سیامک طاهری، آرش قلعهگلاب، فرشین کاظمینیا، کاظم کردوانی، آزاده کیان، کتایون گلرخ، حسین لاجوردی، مزدک لیماکشی، محمد مالجو، فخرالسادات محتشمیپور، سعیده منتظری، کامبیز نوروززاده، صالح نیکبخت، محمدرضا نیکفر و هنگامه هویدا از جمله امضاکنندگان این بیانیه هستند.
خامنهای مُرد؛ تصوری که سالها در ذهن و بر زبان بسیاری از ایرانیان جاری بود، سرانجام به واقعیت پیوست. اما مرگ رهبر جمهوری اسلامی، آغاز فصل تازهای از پرسشگری، محاسبه و مواجهه با میراثی است که دههها بر سر ایران سایه انداخت.
مرگ علی خامنهای (۱۳۱۸-۱۴۰۴)
علی خامنهای، دیکتاتور تهران، در حمله نهم اسفند اسرائیل و آمریکا به دفتر و محل سکونتش کشته شد.
در حالی که هنوز زخمِ کشتار سراسری دیماه ۱۴۰۴ با دهها هزار کشته و زخمی بر تن جامعه تازه است، مرگ ایران و منطقه را وارد مرحلهای حساس و بیسابقه کرده است.
خامنهای که بیش از سه دهه ستون اصلی نظام جمهوری اسلامی بود، در لحظهای از صحنه قدرت کنار رفته که ساختار سیاسی و نظامی کشور در حالت آمادهباش دائمی، اقتصاد زیر فشار فقر تودهای و فرسایش شدید مشروعیت، و جامعه مملو از خشم و سوگ دیماه است و آینده جمهوری اسلامی در هالهای متراکم از ابهام، ترس و پرسش از بقای خود نظام فرو رفته است.
در نبود او، نظامی که همه اهرمهای حیاتیاش از قوه قضاییه و نیروهای نظامی تا سیاست منطقهای و رسانه رسمی، با هدایت راس هرم شکل گرفته بود، با بحرانی عمیق روبهروست: هم در سطح جانشینی، هم در مدیریت پیامدهای جنگ ناتمام، و هم در مواجهه با خشم فشرده و انباشتهای که در سالهای اخیر در خیابان و جامعه شعلهور شده است.
مرگ خامنهای نه فقط پایان عمر یک رهبر، بلکه پایان عصری است که در آن ایدئولوژی، سرکوب، امنیت و مقاومت در شخصیتی واحد تجسد یافته بود.
اکنون، جمهوری اسلامی باید مسیر آینده را بدون خامنهای، در فضایی از تردید، ترس و رقابتِ درونساختاری طی کند.
از مشهد تا بیت رهبری؛ شکلگیری یک رهبر سیاسی-مذهبی
سید علی حسینی خامنهای در فروردین سال ۱۳۱۸ در مشهد به دنیا آمد؛ شهری که در سنت تشیع جایگاهی مهم دارد. پدرش، سید جواد خامنهای، روحانیای سنتی و زاهد بود که معیشت سادهای داشت. علی خامنهای از کودکی وارد حوزه علمیه شد و پس از تحصیل در مشهد، برای ادامه علوم دینی به قم رفت؛ جایی که با چهرههایی چون روحالله خمینی و اکبر هاشمی رفسنجانی آشنا شد و تحت تاثیر نگاه سیاسی خمینی به فقه، جذب مبارزه با حکومت پهلوی شد.
در دهههای ۴۰ و ۵۰، خامنهای بارها بهدلیل فعالیتهای انقلابی علیه حکومت شاه دستگیر، زندانی و تبعید شد. این تجربههای مبارزاتی، بهویژه در کنار سخنرانیها و ترجمههای ایدئولوژیک از آثار اسلامگرایان عرب، نقش مهمی در هویت فکری او ایفا کردند.
او همچنین به چهرهای فعال در انتقال مفهوم «حکومت اسلامی» به نسل جوان روحانی و انقلابی بدل شد.
تثبیت پس از انقلاب؛ میان فقه و قدرت
پس از انقلاب ۱۳۵۷، خامنهای به سرعت به ساختار قدرت جمهوری اسلامی راه یافت. او عضو شورای انقلاب شد، در بازسازی ارتش و تاسیس سپاه پاسداران نقش داشت و در دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی نیز فعال بود.
در دهه نخست حیات جمهوری اسلامی، خامنهای بخشی از هسته مرکزی تصمیمسازی محسوب میشد؛ هم بهدلیل نزدیکی به خمینی و هم بهدلیل مهارت در ایجاد شبکههای وفاداری در میان بدنه روحانی و نظامی.
او سال ۱۳۶۰، هنگامی که در مسجد ابوذر تهران سخنرانی میکرد، هدف بمبگذاری قرار گرفت.
انفجار ضبط صوتی که در مقابل او قرار داشت، بازوی راستش را برای همیشه فلج کرد. این واقعه، او را به نماد «روحانی مجروح در راه انقلاب» بدل ساخت و از نظر سمبلیک، جایگاهش را در حافظه حامیان نظام تثبیت کرد.
ریاستجمهوری و پیوند با سپاه
پس از ترور محمدعلی رجایی، خامنهای در سال ۱۳۶۰ به ریاستجمهوری رسید و دو دوره در این مقام باقی ماند.
دوران ریاستجمهوری او با جنگ ایران و عراق همزمان بود. او در عمل نقش میانجی را میان سپاه پاسداران و دولت وقت (بهویژه در رابطه با نخستوزیرش میرحسین موسوی) ایفا میکرد.
اگرچه ریاستجمهوری در ساختار جمهوری اسلامی قدرت محدودی داشت، خامنهای با حمایت هاشمی رفسنجانی که مانع حاشیهنشینی او شد، از فرصت استفاده کرد تا روابطی استراتژیک با فرماندهان سپاه پاسداران و حلقههای امنیتی برقرار کند. شبکههایی که بعدها پایههای رهبری مطلقه او شدند.
انتخاب غیرمنتظره، تثبیت پرقدرت
خرداد ۱۳۶۸، با مرگ خمینی، جمهوری اسلامی با چالشی در تعیین جانشین او روبهرو شد.
قانون اساسی آن زمان تنها یک «مرجع تقلید» را شایسته رهبری میدانست، اما خامنهای از نظر حوزوی در این جایگاه نبود. با این حال، در جلسهای اضطراری در مجلس خبرگان، و با نقشآفرینی پررنگ هاشمی رفسنجانی، بهعنوان رهبر موقت انتخاب شد.
خود او در آن جلسه با صراحت مخالفت خود را با انتخابش به عنوان رهبر اعلام کرد.
خامنهای در بخشهایی از سخنانش در آن جلسه (که بعدها فایل صوتی و ویدیویی آن منتشر شد)، تاکید میکند نه صلاحیت فقهی لازم را برای رهبری دارد و نه موافق با اصل تمرکز قدرت در یک فرد است.
او حتی با لحنی اعتراضی میگوید: «واقعا باید خون گریست بر جامعه اسلامی که حتی احتمال [رهبری] کسی مثل بنده مطرح شود ....»
اما پس از مشورتها، فشارهای سیاسی درون مجلس خبرگان، و نقش پررنگ و قاطع هاشمی رفسنجانی که در جلسه گفت «من در وصیت امام شنیدم که ایشان آقای خامنهای را شایسته رهبری میدانست»، جریان جلسه به سمتی رفت که خامنهای بهعنوان رهبر موقت انتخاب شد.
در انتهای جلسه، او این مسئولیت را پذیرفت و گفت: «اگر شما تصمیم گرفتید، من مخالفتی نمیکنم، اما به وضوح میگویم که این برای من از هر چیزی سنگینتر است.»
چند ماه بعد، قانون اساسی اصلاح شد و شرط «مرجع تقلید بودن» از قانون حذف شد.
آبان ۱۳۶۸، مجلس خبرگان دوباره تشکیل جلسه داد و خامنهای را بهطور رسمی و دائم به رهبری جمهوری اسلامی انتخاب کرد.
این جلسه یکی از مهمترین نقاط عطف در تاریخ جمهوری اسلامی بود، زیرا نشان داد که رهبری نه فقط بر اساس شأن فقهی، بلکه با ترکیبی از مصلحت سیاسی، انسجام ساختاری و مداخلههای پشتپرده شکل گرفته است.
آنچه در ابتدا انتخابی موقت و محافظهکارانه تلقی میشد، در عمل آغاز ساختن یکی از قدرتمندترین و متمرکزترین ساختارهای شخصمحور در جمهوری اسلامی شد.
اقتدار مطلقه؛ از ولایت فقیه تا نهاد موازی
خامنهای به تدریج نهاد رهبری را به قدرتی فراگیر تبدیل کرد که در همه عرصهها، از امنیت و سیاست خارجی گرفته تا اقتصاد و فرهنگ، حرف نهایی را میزد.
او ستاد اجرایی فرمان امام (ستاد) را به یکی از ثروتمندترین نهادهای اقتصادی ایران بدل کرد و از طریق آن، به مدیریت گسترده املاک، صنایع، بانکها و رسانهها پرداخت.
نهادهایی چون قوه قضاییه، شورای نگهبان، سپاه پاسداران، صداوسیما و حتی شورای عالی امنیت ملی عملا تابع نظر مستقیم رهبر بودند. خامنهای نه تنها فرمانده کل قوا، که هم قاضیالقضات و هم سیاستگذار اصلی جمهوری اسلامی شد.
در دوران رهبری او، سپاه پاسداران از یک نیروی نظامی انقلابی به بازیگر اصلی سیاست، اقتصاد و امنیت در جمهوری اسلامی بدل شد.
خامنهای با واگذاری مستقیم اختیارات، بودجههای کلان و ماموریتهای فراملی به سپاه پاسداران، آن را به ستون فقرات حفظ نظام و بازوی اجرایی ولایت فقیه تبدیل کرد.
ذهنیت سیاسی خامنهای عمیقا توطئهاندیش بود. او در اغلب سخنرانیهایش، از «دشمن» با تعابیری چون «استکبار جهانی» و «شبکه نفوذ» یاد میکرد و هر رخداد داخلی، از اعتراضات دانشجویی و جنبش سبز تا خیزشهای ۱۳۹۶، ۱۳۹۸، ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴ را به طراحی لندن، واشینگتن و تلآویو نسبت میداد.
در این چارچوب، مطالباتی مانند آزادیهای مدنی، حقوق زنان یا اعتراض به بحران اقتصادی نه خواستهای واقعی جامعه، که بخشی از «پروژه دشمن» معرفی میشد تا هم سرکوب مشروع جلوه کند و هم هر نقدی به نظام، به خیانت و وابستگی تعبیر شود.
خامنهای با هدف مقابله با اسرائیل و ایالات متحده، راهبردی منطقهای بنیان نهاد که با عنوان «محور مقاومت» شناخته میشود. ائتلافی نامتوازن از گروههای نیابتی و دولتهای همسو که به واسطه پشتیبانی مالی، نظامی و ایدئولوژیک جمهوری اسلامی شکل گرفت.
از حزبالله لبنان و گروههای شبهنظامی شیعه در عراق گرفته تا حوثیهای یمن و رژیم بشار اسد در سوریه، این محور طی دو دهه زیر نظر مستقیم خامنهای گسترش یافت.
اما در سالهای ۱۴۰۳ و ۱۴۰۴، این راهبرد زیر ضربات پی در پی قرار گرفت. حملات اسرائیل ساختار نظامی حماس را در غزه در هم شکست، دولت سوریه پس از سقوط بشار اسد به بازتعریف روابط با محور تهران پرداخت، و کارزار نظامی ایالات متحده علیه حوثیها در دریای سرخ و یمن، نفوذ جمهوری اسلامی را در آن منطقه بهشدت تضعیف کرد.
دشمنی ساختاری با غرب، بهویژه ایالات متحده، همراه با بیاعتمادی مزمن به اروپا، خامنهای را به سمت دکترین «نگاه به شرق» سوق داد. او طی سالهای رهبریاش بارها تاکید کرد که باید «شرق را بر غرب ترجیح داد» و در عمل، با تعمیق وابستگی راهبردی به روسیه و چین، از قراردادهای بلندمدت اقتصادی و نظامی تا هماهنگیهای امنیتی، کوشید حیات جمهوری اسلامی را در چتر حمایت این دو قدرت تعریف کند.
این چرخش، هم ایران را در موقعیت ژئوپولیتیک فرودستتری نسبت به مسکو و پکن قرار داد و هم انزوای آن را در جهان غرب تثبیت کرد.
خامنهای همواره نسبت به غرب، بهویژه ایالات متحده، عمیقا بدبین بود و بارها هشدار میداد که «نفوذ فرهنگی غرب» تهدیدی بنیادین برای جمهوری اسلامی است.
در عرصه بینالمللی، برنامه هستهای تهران یکی از پروندههای اصلی رهبری او بود.
با وجود فتوای شرعی علیه سلاح هستهای، او توسعه برنامه غنیسازی را پیش برد و در سال ۱۳۹۴ از توافق برجام حمایت مشروط کرد، اما پس از خروج آمریکا از آن در سال ۱۳۹۷، استراتژی «مقاومت فعال» را جایگزین تعامل دیپلماتیک کرد و پیوندهای جمهوری اسلامی با روسیه و چین، تقویت شد.
در سال ۱۴۰۴، این راهبرد با واکنشهای کمسابقه نظامی از سوی اسرائیل و ایالات متحده مواجه شد. اسرائیل عملیاتی تحت عنوان «طلوع شیران» را علیه تاسیسات هستهای در ایران آغاز کرد که شامل حمله به سایتهای غنیسازی نطنز، فردو و تاسیسات نظامی در اصفهان بود.
این حملات با کشتن همزمان نزدیک به ۳۰ تن از فرماندهان ارشد سپاه پاسداران و عوامل برنامه هستهای ایران همراه شد.
چند روز بعد، آمریکا نیز با عملیات مستقلی موسوم به «چکش نیمهشب»، مجموعهای از حملات دقیق هوایی را به زیرساختهای هستهای ایران در عمق خاک این کشور انجام داد.
برخی ارزیابیها حاکی از وارد آمدن خسارت سنگین به سانتریفیوژها و مراکز غنیسازی بود، اما گزارشهای نهادهای اطلاعاتی غرب نشان داد بخشهایی از ظرفیت فنی و نیروی انسانی برنامه هستهای تهران همچنان پابرجا ماندهاند.
آژانس بینالمللی انرژی اتمی کاهش محسوس در فعالیتهای هستهای را تایید کرد؛ اگرچه درباره میزان واقعی تخریب زیرساختها اجماع وجود نداشت.
خامنهای در مواجهه با اعتراضات مردمی، همواره به سناریوی «دشمن خارجی» متوسل شد.
از جنبش دانشجویی ۱۳۷۸ گرفته تا جنبش سبز ۱۳۸۸، اعتراضات اقتصادی ۱۳۹۷ و ۱۳۹۸، و خیزش «زن، زندگی، آزادی» در ۱۴۰۱، تا انقلاب ملی ۱۴۰۴، همه با سرکوب امنیتی شدید پاسخ داده شدند.
در جریان اعتراضات سال ۱۳۸۸، او در خطبهای کمسابقه در نماز جمعه، به جای شنیدن صدای میلیونها معترض، با لحنی گلایهآمیز گفت: «نمیشود آدم با کسانی که نظام را قبول ندارند، در چارچوب نظام رقابت کند.»
او خود را قربانی توطئه دشمنان دانست که هدفشان نه انتخابات، بلکه «اصل ولایت فقیه» بود. این رویکرد از آن پس به الگوی ثابت تحلیل او از هر شکل اعتراض بدل شد: اعتراضات نه خاستگاه اجتماعی داشتند، نه اقتصادی، نه جنسیتی؛ بلکه همه، از لندن و تلآویو و واشینگتن هدایت میشدند.
در ماجرای قتل حکومتی ژینا (مهسا) امینی، او حتی حاضر نشد با خانواده امینی دیدار کند و در سخنرانیهایش، جوانان معترض را فریبخوردگان «پروژههای آمریکایی-صهیونیستی» خواند.
درک او از خیزش زنان و جوانان عمدتا نه از منظر بحران مشروعیت، که بر اساس ادبیات توطئه و نفوذ بود.
این رویکرد، شکاف میان مردم و راس هرم قدرت را به اوج رساند و پرسش از مشروعیت خود نظام را به موضوعی عمومی، فراگیر و حتی بیننسلی بدل کرد.
در ماههای پایانی حیات سیاسی خامنهای، بحران انباشتشده اجتماعی و اقتصادی به انفجاری سراسری در دیماه ۱۴۰۴ بدل شد که گستره و شدتش، حتی در قیاس با خیزشهای ۱۳۷۸، ۱۳۸۸، ۱۳۹۶، ۱۳۹۷، ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱، ابعادی بیسابقه یافت.
از هفتم دی، اعتصاب و اعتراض بازاریان و کسبه در تهران علیه سقوط آزاد ارزش ریال و جهش افسارگسیخته قیمتها به سرعت به دهها و سپس صدها شهر گسترش یافت و ظرف کمتر از دو هفته، خیزشی تمامعیار با مطالبات صریحِ براندازی نظام مستقر و علیه شخص خامنهای شکل گرفت.
شامگاه ۱۸ و ۱۹ دی، میلیونها نفر در همه ۳۱ استان کشور به خیابانها آمدند و خیابانهای تهران، مشهد، اصفهان، شیراز، تبریز، اهواز و دهها شهر دیگر برای ساعاتی از کنترل نیروهای حکومتی خارج شد.
خامنهای دستور داد اعتراضات «به هر وسیله لازم» سرکوب شود و نیروهای امنیتی و نظامی با فرمان صریح «شلیک برای کشتن» وارد عمل شدند. فرمانی که با قطع کامل اینترنت و ارتباطات همراه شد و زمینهساز خونبارترین سرکوب خیابانی تاریخ جمهوری اسلامی شد.
گزارشها از بیمارستانها، اسناد درز کرده نهادهای امنیتی و برآورد رسانههای بینالمللی از دهها هزار کشته و صدها هزار مجروح حکایت دارند. برخی منابع از بیش از ۳۶ هزار جانباخته تنها در دو روز ۱۸ و ۱۹ دی و صدها هزار زخمی در درگیریها در بیش از ۴۰۰ شهر و نقطه درگیری سخن گفتهاند، در حالی که حتی آمارهای رسمی حکومت نیز به هزاران کشته اذعان دارند.
بخش بزرگی از قربانیان، جوانان و نوجوانانی بودند که با اصابت گلوله جنگی در خیابان یا در مسیر انتقال به بیمارستان جان دادند و تصاویر و گزارشهایی که بعدتر از بیمارستانهایی چون الغدیر تهران و مراکز درمانی شهرهای بزرگ منتشر شد، ابعاد فاجعه را بهوضوح نشان داد.
کشتار دیماه ۱۴۰۴، نه فقط آخرین تصمیم بزرگ سرکوبگرانه خامنهای، که نقطه گرهی در فروپاشی کامل مشروعیت سیاسی او و نظامی بود که بر آن حکم میراند.
از این پس، حتی بخشهایی از بدنه خاکستری جامعه که تا پیش از آن در وضعیت تعلیق، ترس یا بیتفاوتی بودند، حاکمیت را نه یک حکومت ناکارآمد، که ساختاری آشکارا جنایتکار و اشغالگر نسبت به جامعه خود تلقی کردند.
در سطح منطقهای و بینالمللی نیز کشتار دیماه، چهره رهبر جمهوری اسلامی را بهعنوان دیکتاتوری که آماده توسل به قتلعام برای حفظ قدرت است، تثبیت کرد و معنای «ثبات» در دوران رهبری او را با خون هزاران شهروند ایرانی صورتبندی مجدد کرد.
خامنهای، جمهوری اسلامی را از بحرانهای پس از سالهای نخست انقلاب، جنگ، اختلافات درونساختاری، و خلاء جانشینی خمینی عبور داد و آن را به انسجامی ظاهرا پایدار رساند. اما بهای این «ثبات» را نه ساختار حکومتی، بلکه جامعه ایران پرداخت: با سرکوبهای پیاپی سیاسی، انسداد اجتماعی، سرکوب نهادهای مدنی، تبعید صدای مخالف، و انزوای جهانی.
او با تبدیل جایگاه رهبری به نقطه ثقل همه تصمیمها، عملا نظام را حول شخص خود متمرکز کرد و ساختارهای انتخابی را به نهادهایی تشریفاتی و بیاثر تقلیل داد.
نهادهای مستقل یکی پس از دیگری تعطیل یا جذب شدند. صداوسیما، قوه قضاییه، ارتش، آموزش، فرهنگ، حتی اقتصاد، در نهایت در یک چیز مشترک بودند: «رضایت رهبر!»
شخصیت او، ترکیبی از ظاهری متواضع، رفتاری ادیبمسلک و باطنی بیتسامح بود. گرچه در کلام از اخلاق و عدالت سخن میگفت، در عمل، تحمل هیچ صدای ناهمسویی را نداشت.
برخوردش با مخالفان، از اصلاحطلبان درونی تا معترضان خیابانی، یا با زبان تهدید بود، یا با ابزار سرکوب.
اطرافش را نه نخبگان منتقد، بلکه حلقهای محدود از وفاداران امنیتی و روحانیون همسو و سپاهیان احاطه کرده بودند.
همین انسداد فکری، به انسداد سیاسی بدل شد و در نهایت، به فروپاشی رابطه میان نظام و مردم انجامید.
اکنون، در نبود او، جمهوری اسلامی با بزرگترین آزمون بقای خود از درون و بیرون روبهروست.
دستگاهی که قدرت را حول یک نفر بنا کرده بود، حالا باید بدون او بایستد.
مرگ خامنهای میتواند آغاز فروپاشی، خلاء قدرت، بینظمی و شکاف در راس هرم جمهوری اسلامی باشد یا شاید فرصتی تاریخی برای بازسازی و بازنگری.
فصل خامنهای در تاریخ ایران بسته شد. فصلی که در آن، حاکم خود را فراتر از قانون، فراتر از جامعه و حتی فراتر از انقلاب تعریف میکرد.
چه این پایان، آغاز یک گذار باشد، و چه آغاز بحرانی تازه، سایهای که او بر تاریخ معاصر انداخت، برای سالها باقی خواهد ماند.