بررسی شیوهنامه سرکوب؛ الگوی دشمنسازی خامنهای در ۲۱۵ سخنرانی
خامنهای در دی ۱۴۰۴ اعتراض بازاریان را «بهجا» خواند؛ ۴۵ روز بعد، درباره کشتهشدگان آن اعتراضات گفت: «به درک واصل شدند.» کدگذاری ۲۱۵ سخنرانی او نشان میدهد این چرخش نه یک استثنا، بلکه فشردهترین اجرای الگویی بود که نخستین نمونه کاملش در واکنش او به اعتراضات مشهد ۱۳۷۱ دیده میشود.
سیزدهم دی ۱۴۰۴، بازار تهران در اعتصاب بود و چند شهر ملتهب بودند. علی خامنهای درباره معترضان گفت: «اعتراض، بهجا است» و درباره بازاریها افزود: «حرفشان حرف درستی بود». در مجموعه ۲۱۵ سخنرانی بررسیشده، این تنها بار بود که یک اعتراض از سوی او با صفت «بهجا» به رسمیت شناخته شد.
۴۵ روز بعد، در آخرین سخنرانی بزرگ عمرش، کشتهشدگان همان زمستان را «به درک واصلشده» خواند و همصدایی با «فتنه» را نه فقط در عمل، بلکه «در زبان» و «در تحلیل» نیز مستوجب برخورد دانست. این فاصله کوتاه، مسیر سه دهه منطق زبان سیاسی او را در مقیاسی فشرده تکرار کرد: پذیرش محدود یک نارضایتی، جداکردن معترض از مردم، نسبتدادن بحران به دشمن و انتقال مسئولیت خشونت از حکومت به همان معترضان.
در این گزارش، همه واکنشهای گفتاری علی خامنهای به ۹ خیزش بزرگ اعتراضی دوران رهبری او را بررسی کردیم. برای این کار، ۲۱۵ سخنرانی شامل ۶۰۲ هزار کلمه را بر اساس یک دستورالعمل علمی کدگذاری با ۱۲۸ متغیر و با کمک ۲ مدل مستقل هوش مصنوعی کدگذاری کردیم. هر یافته با نقلقولی مستقیم مستند شده است و میتوان همه نقلقولها را در آرشیو رسمی خامنهای ردیابی کرد.
این بررسی، الگویی زبانی و منسجم را آشکار میکند؛ الگویی که شهروند معترض را در چهار گام از دایره «مردم» و صاحبان حق بیرون میراند و به دشمن تبدیل میکند. اسناد، شکلگیری، تکامل و آخرین اجرای این الگو را مرحلهبهمرحله نشان میدهند.
یافته اصلی: چهار قاعده، یک شیوهنامه
کدگذاری سخنرانیها نه یک واژه ثابت یا برچسبی واحد، بلکه الگویی چندمرحلهای را آشکار میکند که اجزای آن لزوما همیشه با ترتیبی یکسان ظاهر نمیشوند. هسته این الگو چهار حرکت دارد: مرزبندی مردم به معنای بیرون راندن معترضان از دایره «مردم»، سلب حقوق و انسانیت از معترضان، پیوند زدن آنها به دشمن و وارونهسازی مسئولیت خشونت به این معنا که آنها را مسئول خشونتها معرفی میکند.
این قواعد در همه بحرانها با شدت یکسان دیده نمیشوند. گاهی قاعده نخست با لحنی همدلانه آغاز میشود؛ گاهی از نخستین قدمها، همه مراحل یکجا فعالاند. آنچه در طول زمان تغییر میکند اصل الگو نیست، بلکه سرعت، صراحت و دامنه اجرای آن است.
مشهد، ۱۳۷۱: تولد الگو
خرداد ۱۳۷۱، اعتراض حاشیهنشینهای مشهد به تخریب خانههایشان به شورشی چندروزه انجامید که با اعدامهای شتابزده خاموش شد. ۱۱ روز بعد، خامنهای معترضان را «یک قشر رذل اوباش چاقوکش» نامید و گفت باید آنان را «مثل علف هرزه» کَند، درو کرد و دور انداخت و در نهایت «قضایای مشهد و امثال آن» را «کار دشمن» خواند.
در همین پاراگراف، سه قاعده نخست اجرا شد: معترض از مردم جدا شد، زبان حقوق و محاکمه جای خود را به استعاره دروکردن داد، و منشاء بحران به دشمن منتقل شد. این قدیمیترین سندِ کاملِ الگوست - و بعد؟ سکوت.
سکوت را نباید دستکم گرفت. در این شیوهنامه، سکوت یکی از انواع دادههاست.
همین نخستین سند نشان میدهد هسته اصلی این الگو از سالهای آغازین رهبری علی خامنهای وجود داشت. در دهههای بعد، اجرای این الگو سریعتر و شیوههای انتقال مسئولیت خشونت از حکومت به معترضان پیچیدهتر شد.
قزوین، ۱۳۷۳: سکوت به مثابه واکنش
قزوین در مرداد ۱۳۷۳ شورید، سپاه اعزام شد، برآوردها از دهها کشته گفتند و خامنهای در ۱۱ سخنرانی خود در چهار ماه پس از آن حتی یک بار هم به نام قزوین اشاره نکرد. چند هفته بعد خامنهای در جمع امامان جمعهای که به دیدارش رفته بودند، گفت: «نسبت به مسائل سیاسی کشور هیچ نگرانی ندارم».
اسلامشهر در فروردینِ ۱۳۷۴ به خون کشیده شد اما علی خامنهای در ۱۷ سخنرانی بزرگ خود پس از این واقعه حتی یک بار نام اسلامشهر را به زبان نیاورد؛ در روز کارگر همان سال، در برابر دیدگان کارگران، موضوع سخن رهبر جمهوری اسلامی «وجدان کاری» بود و در دیدار با نمایندگان مجلس گفت: «از لحاظ سیاسی وضع ما خوب» است.
سکوت تنها زمانی داده محسوب میشود که زمان سخنرانی، موضوع آن یا ترکیب مخاطبان، انتظار معقولی برای واکنش ایجاد کرده باشد. با در نظر گرفتن این قید، سکوتهای دهه ۷۰ نشان میدهند حذف بحران از روایت رسمی، خود یکی از شیوههای بازتعریف بحران بوده است.
دو ماه پس از سرکوب اسلامشهر، خامنهای در خطبه عاشورا گفت در برابر حاکم فاسد و منحرف «هر مسلمانی باید قیام کند»، اما مصداقها یزید و حکومت پیشین بودند. همان سالها دشمنسازی بیش از خیابان متوجه قلم بود: نویسنده منتقد «ستون پنجم دشمن» معرفی شد و به گرفتن «پول سیآیای» متهم شد. در این دستگاه، مشروعیتِ قیام نه به عمل، بلکه به زمان و هدف آن وابسته بود.
تیر ۱۳۷۸: همدلی کوتاه، بازطبقهبندی سریع
۱۸ تیر ۱۳۷۸ نیروی انتظامی و لباسشخصیها به کوی دانشگاه تهران حمله کردند. سخن از حرکت دانشجویان به سوی محل کار و زندگی رهبر جمهوری اسلامی مشهور به «بیت رهبری» پس از شِش روز ناآرامی بود و همین مساله در کنار وسعت و شدت رویداد که در روزنامههای پرشمار آن دوره بازتاب گستردهای یافته بود، سکوت را غیرممکن میکرد.
واکنش نخست خامنهای لحنی استثنایی داشت: «این حادثه تلخ، قلب مرا جریحهدار کرد» و «دانشجو، فرزند ماست». این مورد یکی از مهمترین شواهد خلاف فرضیه است: زبان او میتوانست برای مدتی کوتاه دانشجو را درون دایره «ما» نگه دارد. اما سه هفته بعد، همان بحران در قالب پیروزی بر دشمن بازروایت شد: «مثل کاغذی که مچاله کنند، دشمن را مچاله کردند». در همان خطبه معماریِ کاملِ توطئه چیده شد: پیشبینیِ رئیسِ سیا، شِش «اشتباهِ محاسبه دشمن»، و صورتبندی رسمی دوگانه «خودی-غیرخودی» که ستونِ فقراتِ شیوهنامه او در دو دهه بعد است.
در هفتههای پس از اعتراضات تیر ۷۸، سند دیگری نشان میدهد این زبان تا کجا پیش میرود: خامنهای مطبوعاتی را که حکم قصاص را زیر سوال میبردند، به ارتداد تهدید کرد؛ یعنی مهدورالدمسازی قلم. پاییز همان سال، یعنی حدود سه ماه بعد از واقعه کوی دانشگاه، در سخنرانیاش به مناسبت هفته نیروی انتظامی درباره حمله همین نیرو به کوی، الگوی سکوت را فعال کرد و بی هیچ اشارهای به موضوع سخنرانیاش را به پایان رساند.
خرداد ۱۳۸۸: جنبش سبز و خلق مظنون دائمی
جنبش سبز بزرگترین آزمون شیوهنامه سرکوب خامنهای بود و کاملترین مستندات را نیز میتوان در همان دوره یافت. چهار روز پس از انتخابات، خامنهای در دیدار با نمایندگان نامزدها گفت: «پارهای از صندوقها بازشماری بشود، اشکالی ندارد» با این حال، همان روز حساب «خرابکاران» را جدا کرد. سه روز بعد، در خطبه ۲۹ خرداد، مسئولیت «خونها» را پیشاپیش به گردن سران معترض انداخت.
پیش از آغاز تابستان نیز واژه «فتنه» وارد توصیف او از اعتراضات شد. تا پاییز، تعریف نظری این واژه تثبیت شد: فتنه یعنی «ظاهر دوست و باطن دشمن». این تعریف، هر معترض را به مظنونی همیشگی تبدیل میکرد، زیرا دشمنی به «باطن» او نسبت داده میشد و دیگر نیازی به اثبات نداشت.
دو گفته خامنهای در همین دوره، منطق درونی این چارچوب را روشن میکند. او بعدها گفت در همان روزهای نخست به معترضان به نتیجه انتخابات پیام داده بود که زیر سوال بردن انتخابات «بزرگترین جرم» است. با این حال، درباره وابستگی سران جنبش سبز به بیگانگان گفت: «این را من ادعا نمیکنم، چون برای من این قضیه ثابت نیست؛ چیزی که ثابت نیست، نمیتوانم بگویم.» خامنهای در خطبه رمضان نیز خطمشی «جذب حداکثری» و «دفع حداقلی» را اعلام و همزمان مرز آن را روشن کرد: هر کس با نظام درگیر شود، «حالت دشمن را پیدا» میکند.
دی ۱۳۹۶ و آبان ۱۳۹۸: الگوریتم روی دورِ تند
در دی ۹۶ دیگر پلکان تدریجی لازم نبود. خامنهای در قم نظریه «مثلث» را ارائه کرد: «نقشه مال آمریکاییها و عوامل رژیم صهیونیستی است، پول مال یکی از این دولتهای خرپول [اطراف خلیج فارس] و اجرا با پادویی منافقین». علت داخلی اعتراض پیش از آنکه موضوع بحث شود، در شبکه دشمن خارجی حل شد.
آبان ۱۳۹۸ که تا آن زمان مرگبارترین سرکوب خیابانی تاریخ جمهوری اسلامی بود، با یک جمله تعریف شد: «کارهای مردمی نبود، «کار امنیتی بود». خامنهای در نمازجمعه دیماه همان سال، مرزگذاری با «مردم» را بهطور رسمی بازآرایی کرد: «آنها [معترضان] مردم ایرانند یا این جمعیت میلیونی عظیمی که در خیابانها نشان میدهند خودشان را؟» او روشن کرد از نظر او «مردم» تنها کسانی را شامل میشود که تکبیرگویان پای سخنانش مینشینند.
در ۱۹ سخنرانیِ دیگری که در بازه بررسیشده پس از اعتراضات آبان ۱۳۹۸ قرار دارند، هیچ اشارهای به صدها کشته این اعتراضات مشاهده نمیشود. اما همان هفتهها حضور خیابانی دیگری را میستاید: «یومالله تشییع جنازه» سلیمانی. معیار دوگانه او در اشاره به خیابان و مرزبندی میان گونههای مختلف مردم در دستگاه فکری خامنهای در همین عبارت سهواژهای روشن است.
اعتراضات ۱۴۰۱: وارونهسازی قربانی و عامل
پس از جانباختن ژینا مهسا امینی در بازداشت گشت ارشاد، خامنهای دو هفته سکوت کرد و حتی در سخنرانی مفصل برای فرماندهان نظامی کلامی از در این باره بر زبان نیاورد. او وقتی سکوتش را شکست، کل فرمول را یکجا پیاده کرد. او گفت «حادثه تلخی بود، دل ما هم سوخت» اما «این اغتشاش برنامهریزی شده بود» و «اگر قضیه این دختر جوان هم نبود، یک بهانهی دیگری درست میکردند». در دستگاه فکری او «بهانه» نامی برای خشم خیابان است و دادهای مستقل به شمار نمیآید.
او در همان سخنرانی پلیس را «قویترین» و در عین حال «مظلومترین» توصیف کرد.
در همان سخنرانی، پلیس هم «قویترین» و هم «مظلومترین» بود. اینجا قاعده چهارم بهروشنی عمل میکند: نهاد مسلح و عامل شلیک به معترضان به قربانی تبدیل و خشم معترضان به محصول طراحی دشمن فروکاسته میشود.
خامنهای بعدتر در دیدار با مداحان گفت «در دلم به مهندسی خوب دشمن آفرین گفتم» و در اشاره به نسل معترض این جمله را بر زبان راند «اینها بچههای ما که نیستند» و «از کجا دستور میگیرند». در سخنرانیهای بعدی در اشاره به اعتراضهای ۱۴۰۱، برخورد دستگاههای نظامی و امنیتی با «خیانت» را عادلانه و واجب خواند و به بسیجیهایی که به معترضان حمله میکردند با صفت «مظلوم» یاد کرد.
و درباره جوانان خیابان پرسید: «اینها بچّههای ما که نیستند» و «از کجا دستور میگیرند». برخورد دستگاهها با در همان سخنرانی قم، قیام ۱۹ دی ۱۳۵۶ علیه حکومت پیشین ستایش شد.
۴۵ روز آخر: اجرای کامل و فشرده شیوهنامه سرکوب
در زمستان ۱۴۰۴، تشدید لحن خامنهای چنان سریع بود که میتوان آن را روزبهروز دنبال کرد.۱۳ دی، اعتراض بازاریان «بهجا» و حرفشان را «درست» خواند. این تنها باری است که در میان ۲۱۵ سند بررسی شده یک اعتراض خیابانی را با چنین واژهای توصیف کرد. ۲۷ دی، اعتراضها را «فتنه آمریکایی» نامید و تاکید کرد «شخص رییسجمهوری آمریکا در این فتنه دخالت کرد». در همان سخنرانی سپاه، بسیج و نهادهای امنیتی «جانفشانی» کرده بودند، ستود.
۱۲ در سخنرانی بهمن، مسئولیت کشتهشدن معترضان را به خود «فتنهگران» نسبت داد. به گفته او سردستهها «موظف بودند کشتهسازی کنند» و و آمار قربانیان را «ده برابر و بیشتر از ده برابر» افزایش دهند. او معترضان را «هَمَجُ الرَّعاع» خواند؛ تعبیری در نهجالبلاغه به معنای فرومایگان بیریشه.
این روند ۲۸ بهمن به اوج رسید. خامنهای اعتراضات را کودتا خواند و درباره کشتهشدگان گفت: «به درک واصل شدند.» او خواستار برخورد با هر کس شد که «چه در عمل، چه در زبان، چه در تحلیل» از «فتنه» حمایت کرده بود. مسئولیت شلیکها را نیز به «فتنه دشمن» نسبت داد: «این گلوله از هر جا آمده باشد، در فتنه دشمن این اتفاق افتاده.»
آزمون فرضیه: چهار استثنا چه میگویند؟
مجموعه سخنرانیهای بررسیشده تنها شامل شواهد تاییدکننده فرضیه نیست. چهار نمونه مهم میتوانند آن را به چالش بکشند: «دانشجو، فرزند ماست» در تیر ۷۸؛ موافقت با بازشماری بخشی از صندوقها در خرداد ۸۸؛ خودداری از متهم کردن سران جنبش سبز به وابستگی به بیگانگان، بهدلیل نبود شواهد؛ و «اعتراض، بهجا است» در دی ۱۴۰۴. این موارد اهمیت دارند، زیرا نشان میدهند زبان خامنهای در آغاز هر بحران لزوما طردکننده نبود.
با این حال، این پذیرشهای محدود در هیچیک از چهار مورد پایدار نماندند. تعبیر «دانشجو، فرزند ماست» سه هفته بعد جای خود را به روایت «مچاله کردن دشمن» داد؛ در کنار موافقت با بازشماری بخشی از صندوقها، خامنهای همان روز حساب «خرابکاران» را جدا کرد؛ خودداری از طرح یک اتهام مشخص مانع نشد که فتنهگر «ظاهر دوست و باطن دشمن» تعریف شود؛ و «اعتراض بهجا» ظرف ۴۵ روز به «به درک واصل شدند» رسید.
بنابراین، این موارد فرضیه را رد نمیکنند، اما دامنه آن را دقیقتر میکنند: الگو همیشه از نخستین واکنش فعال نمیشود و سرعت گذار به طرد و دشمنسازی در بحرانهای مختلف یکسان نیست.
آنچه هرگز گفته نشد
در ۲۱۵ سخنرانیِ مورد بررسی در این گزارش، حتی یک محکومیت صریح خشونت حکومتی ثبت نشده است. نزدیکترین مورد، اذعان به تخلفات کوی و کهریزک در سال ۱۳۸۸ بود. البته او در همان سخنرانی ضمن اشاره به این تخلفها، از پلیس و بسیج بابت خدماتشان تشکر کرد. در مقابل، دادههای ثبتشده شامل ۲۰ مورد توجیه، هفت مورد تمجید، هشت مورد انکار و ۳۷ سکوت معنادار است.
اعداد ۵۷، ۸۶ و ۲۱ شمار سخنرانیها در دستههای همپوشاناند. عدد یک، یک استثنای واژگانی است و عدد صفر، غیاب یک نوع واکنش در کل پیکره. کنار هم گذاشتن این واحدهای متفاوت فقط زمانی روشن است که این تفاوت بهصراحت برای خواننده توضیح داده شود.
روششناسی، حدود ادعا و شفافیت
پیکره این گزارش شامل ۲۱۵ سخنرانی از فهرست رسمی سخنرانیهای علی خامنهای، در پنجرههای ۱۰۰ تا ۳۰۰ روزه پس از ۹ بحران است: مشهد ۱۳۷۱، قزوین ۱۳۷۳، اسلامشهر ۱۳۷۴، کوی دانشگاه ۱۳۷۸، جنبش سبز ۱۳۸۸، دی ۱۳۹۶، آبان ۱۳۹۸، اعتراضات ۱۴۰۱ و اعتراضهای دیماه ۱۴۰۴. مجموع این سخنرانیها حدود ۶۰۲ هزار کلمه است.
کدگذاری بر پایه دستورالعملی ساختاریافته با ۱۲۸ متغیر و با استفاده از دو مدل مستقل هوش مصنوعی انجام شد. در نمونه کنترلی، میزان توافق دو کدگذار درباره متغیر مرکزی ۹۴ درصد و ضریب کاپا ۰.۸۵ بود. این ضریب فقط برای همان متغیر گزارش شده است و نباید آن را معیاری برای میزان توافق در همه ۱۲۸ متغیر دانست.
پیش از انتشار، هر نقلقول با متن صفحه مبدأ در آرشیو رسمی تطبیق داده شد، شماره منبع گرفت و به همان صفحه پیوند داده شد. آمار قربانیان و اطلاعات زمینهای از منابع مستقل حقوقبشری برگرفته شدند.
دستههای آماری مستقل از یکدیگر نیستند و ممکن است یک سخنرانی در چند دسته قرار گیرد. برای نمونه، ممکن است در یک سخنرانی هر سه مولفه دشمنخواندن معترضان، پیوند دادن آنان به دشمن خارجی و استفاده از زبان انسانیتزدا ثبت شود؛ بنابراین اعداد جدول را نمیتوان با یکدیگر جمع کرد. دو یافته «یک مورد اعتراض بهجا» و «صفر مورد محکومیت خشونت حکومتی» نیز از جنس ردیفهای دیگر جدول نیستند: اولی یک مورد استثنایی را میشمارد و دومی نبود کامل یک نوع موضع را در سراسر پیکره نشان میدهد.
یک مقام ارشد اسرائیلی دیدار اخیر رییسجمهوری آمریکا و نخستوزیر اسرائیل را «نه فقط خوب، بلکه فوقالعاده» توصیف کرد. به گفته او در این جلسه سه مسیر احتمالی در قبال جمهوری اسلامی بررسی شد: دستیابی به توافق، ادامه تحریمها و حملات پراکنده، یا ورود به جنگی گستردهتر.
این مقام اسرائیلی در یک جلسه توجیهی با تعدادی از رسانهها گزارشها درباره بروز شکاف راهبردی میان دو رهبر را رد کرد و گفت دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو درباره هدف نهایی تفاهم دارند، هرچند تصمیم نهایی درباره چگونگی برخورد آمریکا با جمهوری اسلامی با رییسجمهوری ایالات متحده است.
او در این جلسه که خبرنگار ایراناینترنشنال نیز در آن حضور داشت، تاکید کرد ترامپ و نتانیاهو یکدیگر را کاملا درک میکنند و تفاهم دارند.
دیدار سهشنبه ششم مرداد، نخستین ملاقات نتانیاهو و ترامپ از زمان آغاز جنگ ۴۰ روزه در نهم اسفند ۱۴۰۴ بود. این دیدار در حالی برگزار شد که ترامپ همچنان برای دستیابی به توافق با جمهوری اسلامی تلاش میکند، اما همزمان بازگشت به عملیات نظامی گسترده را نیز در نظر دارد.
چند ساعت پس از این دیدار، جمهوری اسلامی برای نخستین بار از زمان توقف حملات آمریکا به ایران در روز جمعه دوم مرداد، یک پایگاه آمریکایی در اردن را هدف حمله موشکی قرار داد.
سه راه در قبال جمهوری اسلامی
به گفته این مقام ارشد اسرائیلی، ترامپ و نتانیاهو سه گزینه اصلی در قبال جمهوری اسلامی را بررسی کردند: دستیابی به توافق با تهران؛ ادامه فشار اقتصادی و تحریمها، همراه با حملات محدود و پراکنده و بدون ورود به جنگی تمامعیار؛ یا آغاز کارزاری نظامی گستردهتر علیه جمهوری اسلامی.
این مقام گفت: «همه این گزینهها را بهطور مفصل و بسیار صریح بررسی کردیم. هدف این نبود که یک گزینه را بر گزینههای دیگر ترجیح دهیم، بلکه میخواستیم نتایج مطلوب هر کدام از آنها را بررسی کنیم.»
او تاکید کرد اسرائیل خواهان وارد شدن شدیدترین فشار ممکن بر اقتصاد جمهوری اسلامی است و معتقد است فشار اقتصادی، همزمان با حفظ تهدید نظامی، میتواند حکومت را در موقعیتی دشوارتر قرار دهد.
به گفته این مقام اسرائیلی، ترامپ در این جلسه درباره تاثیر جنگ با جمهوری اسلامی بر بازارهای انرژی و اقتصاد جهانی ابراز نگرانی کرد. نتانیاهو به ترامپ گفت حکومت ایران عمدتا میکوشد از تنها اهرمی که برایش باقی مانده، یعنی تنگه هرمز، برای واداشتن آمریکا به دادن امتیاز استفاده کند.
به گفته مقام اسرائیلی، نتانیاهو نگرانیهای ترامپ را نادیده نگرفت، اما به او گفت راههایی برای افزایش بیشتر فشار بر اقتصاد ایران وجود دارد؛ اقتصادی که هماکنون نیز تحت فشار شدیدی قرار دارد.
مجتبی خامنهای زنده است
این مقام اسرائیلی در این جلسه به زنده بودن مجتبی خامنهای، رهبر کنونی جمهوری اسلامی، نیز اشاره و تاکید کرد او زنده است، اما هیچکس نمیتواند شهادت دهد او را دیده است.
او افزود نظر مجتبی خامنهای درباره «همهچیز» بسیار منفی است اما مشخص نیست دستورهایی که به او نسبت داده میشود، واقعا از سوی خود او صادر میشود یا نه.
او همچنین گفت: «او به اطرافیانش گفته بدون تاییدش هیچ کاری انجام ندهند و حتی گفته میشود یک بار نیز وقتی از دستورش پیروی نکردند، عصبانی شد.»
دیدار با شاهزاده رضا پهلوی
این مقام ارشد اسرائیلی همچنین تایید کرد که نتانیاهو سهشنبه ششم مرداد در حاشیه مراسم یادبود لیندزی گراهام، سناتور جمهوریخواه، با شاهزاده رضا پهلوی دیدار و گفتوگو کرد. او در پاسخ به پرسش ایراناینترنشنال درباره محتوای این گفتوگوها از ارائه جزئیات خودداری کرد و افزود نمیتواند در این باره اظهار نظر کند.
کوه کلنگ؛ سانتریفیوژها منتقل شدهاند اما غنیسازی انجام نمیشود
مقام ارشد اسرائیلی گفت برخلاف برخی گزارشهای منتشرشده پیش از دیدار روز ششم مرداد، نتانیاهو سند یا پرونده مشخصی درباره تاسیسات زیرزمینی کوه کلنگ گزلا در اختیار ترامپ قرار نداد.
به گفته او، اسرائیل برآورد میکند هزاران سانتریفیوژ در این مجموعه زیرزمینی پنهان شدهاند، اما در حال حاضر عملیات غنیسازی اورانیوم در آنجا انجام نمیشود.
این مقام گفت موضوع هستهای جمهوری اسلامی بخشی مهم از گفتوگو بود، اما نشست ترامپ و نتانیاهو برای انتقال اسناد خام اطلاعاتی برگزار نشده بود، زیرا تبادل اطلاعات میان دستگاههای امنیتی آمریکا و اسرائیل از مجاری جداگانه صورت میگیرد.
نگرانی تهران از عملیات زمینی و کاهش توان موشکی
مقام ارشد اسرائیلی همچنین گفت حکومت ایران بهشدت از احتمال ورود زمینی نیروهای آمریکایی یا اجرای یک عملیات محدود زمینی علیه تاسیسات زیرزمینی خود هراس دارد.
این مقام اسرائیلی ارزیابی کرد جمهوری اسلامی اکنون شمار محدودی موشک عملیاتی در اختیار دارد و توان تولید موشک آن تقریبا متوقف شده است.
«حکومت از مردم میترسد»
مقام ارشد اسرائیلی جمهوری اسلامی را در «بدترین وضعیت اقتصادی و سیاسی» خود توصیف کرد و گفت تورم نزدیک به ۹۰ درصد و بحران سوخت «کمر حکومت را خم کرده است».
این مقام گفت اسرائیل از اجرای اعدامهای گسترده و تقریبا روزانه در ایران آگاه است و سرکوبها را نشانه ترس حکومت از شهروندان میداند: «حکومت از مردم ایران میترسد.»
وکلای وریشه مرادی (میرزائی)، با ابراز نگرانی از وضعیت سلامت او اعلام کردند این زندانی سیاسی محبوس در زندان اوین بیش از ۹ ماه است با وجود تجویز پزشکان، از اعزام به مراکز درمانی و دریافت تجهیزات پزشکی محروم مانده و ممنوعیت تماس و ملاقات او نیز همچنان ادامه دارد.
کیوان عزیزی، یکی از وکلای مرادی به وبسایت «امتداد» گفت موکلش که سه سال است در بازداشت به سر میبرد و به بیماری روده و دیسک شدید گردن مبتلاست، با وجود تجویز پزشک متخصص و پزشک معتمد زندان، طی بیش از ۹ ماه گذشته به مراکز درمانی خارج از زندان اعزام نشده است.
به گفته عزیزی، مرادی که در جریان مبارزه با داعش زخمی شده، همچنان از عوارض آن آسیبها رنج میبرد.
عزیزی با اشاره به مقررات مربوط به حقوق زندانیان گفت در مواردی که امکانات درمانی مورد نیاز در زندان وجود ندارد، اعزام زندانی به مراکز درمانی خارج از زندان از حقوق قانونی او به شمار میرود.
در سالهای گذشته، گزارشهای متعددی از محرومیت زندانیان در ایران از خدمات پزشکی منتشر شده است. شماری از زندانیان نیز در پی شکنجه، فشار یا عدم رسیدگی درمانی جان باختهاند، بیآنکه جمهوری اسلامی مسوولیتی در قبال مرگ آنان بپذیرد.
امیر سجادی، دیگر وکیل وریشه مرادی، نیز با تایید اظهارات عزیزی گفت محرومیت درمانی موکلش تنها به اعزام نشدن به مراکز درمانی محدود نمیشود.
به گفته او، با وجود تجویز پزشک زندان برای استفاده از برخی تجهیزات درمانی و تهیه آنها از سوی خانواده، مسئولان زندان تاکنون این وسایل را در اختیار مرادی قرار ندادهاند.
سجادی افزود بر اساس آنچه به صورت شفاهی به موکلش اعلام شده، تحویل این تجهیزات به ارایه تعهدی «غیرمرتبط» مشروط شده است؛ اقدامی که به گفته او، هیچ مبنایی در مقررات انضباطی زندان ندارد و محروم کردن زندانی از امکانات درمانی را نمیتوان در قالب «تنبیه انضباطی» توجیه کرد.
او همچنین گفت با وجود پایان یافتن دوره محرومیت از تماس تلفنی و ملاقات موکلش که از سوی کمیته انضباطی زندان تعیین شده بود، این محدودیتها بدون ابلاغ تصمیم جدید همچنان ادامه دارد.
وکلای وریشه مرادی در پایان با ابراز نگرانی از آنچه «اعمال سلایق شخصی» در ایجاد و توسعه محدودیتها علیه موکل خود خواندند، خواستار فراهم شدن امکان بهرهمندی او از حقوق قانونی، از جمله دسترسی به خدمات درمانی، تماس و ملاقات شدند.
صحبتهای وکلای مرادی درباره محرومیت از خدمات درمانی در حالی مطرح میشود که پیشتر نیز گلرخ ایرایی در پاسخ به نامه فائزه هاشمی، گزارشهای مربوط به دسترسی نداشتن زندانیان به امکانات پزشکی، محرومیت از درمان و شرایط نامناسب زندانیان زن اوین را تایید و از آنها دفاع کرده بود.
وریشه مرادی (جوانا سنه) ۱۰ مرداد ۱۴۰۲ همراه با ضرب و شتم شدید در حوالی سنندج بازداشت شد.
او سال ۱۴۰۳ از سوی ابوالقاسم صلواتی، رییس شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب تهران، به اتهام «بغی» به اعدام محکوم شد. این حکم سال ۱۴۰۴، پس از فرجامخواهی در دیوان عالی کشور، نقض و پرونده برای رسیدگی مجدد به همان شعبه ارجاع شد.
مصطفی نیلی، وکیل دادگستری، آذر ۱۴۰۴ اعلام کرد حکم اعدام مرادی بهدلیل «نقص در تحقیقات و رعایت نشدن تشریفات قانونی»، از جمله تفهیم نشدن اتهامی که مبنای صدور حکم اعدام قرار گرفته بود، نقض شد.
جلسه رسیدگی مجدد به پرونده او برای ۲۰ تیر تعیین شده بود، اما مرادی پس از احضار به دادگاه انقلاب تهران اعلام کرد این دادگاه را به رسمیت نمیشناسد و از حضور در جلسه خودداری کرد.
یک منبع مطلع از وضعیت پرونده وریشه مرادی به ایراناینترنشنال گفت او بار دیگر به دادگاه انقلاب تهران احضار شده و از او خواسته شده است شنبه ۱۰ مرداد در جلسه رسیدگی مجدد به اتهاماتش شرکت کند.
جمعی از مادران و خانوادههای دادخواه کردستان با حضور در خانه خانواده توکلی، با بستگان مهدی توکلی، خواهرش سمیه و مادرشان مریم اصلانی دیدار کردند و بر ادامه دادخواهی و اجرای عدالت تاکید کردند. این سه نفر در تیراندازی نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی در جاده بانه–مریوان کشته شدند.
سازمان حقوق بشری هانا چهارشنبه هفتم مرداد با انتشار ویدیویی از حضور جمعی از مادران و خانوادههای دادخواه کردستان در منزل این خانواده خبر داد.
شرکتکنندگان در این دیدار با بستگان مهدی و سمیه توکلی و مریم اصلانی اعلام همبستگی کردند و یاد آنان را گرامی داشتند.
ویدیوی منتشرشده نشان میدهد حاضران با سر دادن شعار کردی «شەهید نامرێ» به معنای «شهید نمیمیرد»، بر ادامه دادخواهی، پاسداری از راه و آرمان جانباختگان، تحقق عدالت و پاسخگو شدن عاملان این کشتار تاکید کردند.
شبکه حقوق بشر کردستان پیشتر گزارش داد نیروهای وزارت اطلاعات شامگاه چهارم مرداد خودروی حامل این خانواده را در جاده بانه–مریوان به رگبار بستند و هر سه درجا جان باختند.
مهدی توکلی، عکاس و فعال فرهنگی و هنری کرد، مدیر خانه عکاسان کردستان و موسس خانه هنری «چاو» بود و پیشتر به دلیل فعالیتهای خود بازداشت و محکوم شده بود.
کردپا نیز به نقل از یک منبع مطلع گزارش داد پیکرهای این سه نفر در بیمارستان، بدون ثبت هویت و تشکیل پرونده، مخفیانه بررسی شدند و اجازه نزدیک شدن کسی به آنها داده نشد.
به گفته این منبع، همه گلولهها از روبهرو شلیک شده بودند، مهدی توکلی سه گلوله، مریم اصلانی دو گلوله و سمیه توکلی چندین گلوله خورده بود و پیکر و صورت او بهشدت آسیب دیده و صورتش «کاملا متلاشی شده بود».
به نوشته شبکه حقوق بشر کردستان و سازمان حقوق بشری ههنگاو، نهادهای امنیتی خانواده آنان را برای خودداری از اطلاعرسانی تحت فشار گذاشته و از آنان خواستهاند علت مرگ این سه نفر را «تصادف» اعلام کنند.
در مقابل، سعید منتظرالمهدی، سخنگوی فراجا، گفت نیروهای مرزبانی و ماموران وزارت اطلاعات در نوار مرزی بانه با سرنشینان یک خودروی سمند وارد «درگیری مسلحانه» شدند و کشتهشدگان را اعضای پژاک معرفی کرد.
ههنگاو این روایت را «قاطعانه» رد کرد و خواستار واکنش فوری نهادهای بینالمللی حقوق بشری برای حقیقتیابی و پاسخگو کردن عاملان این تیراندازی شد.
سنگهای موقت مزار مهدی توکلی، مریم اصلانی و سمیه توکلی که عبارت «شهید کوردستان» بر آنها نوشته شده است.
پیکر سه عضو کشتهشده خانواده توکلی پنجم مرداد در فضایی امنیتی در آرامستان بهشت محمدی سنندج به خاک سپرده شد.
مراسم خاکسپاری آنان با حضور اعضای خانواده، بستگان و شماری از فعالان و چهرههای هنری کردستان برگزار شد.
تیراندازی نیروهای نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی به خودروهای غیرنظامی، بهویژه در مناطق مرزی غرب ایران، پیش از این نیز بارها به کشته یا زخمی شدن شهروندان منجر شده است.
پیادهروهای تخریبشده مقابل کافههای خیابان سنایی تهران
پس از پلمب چندین کافه در مرکز تهران، باغچهها و پیادهروهای مقابل کافههای خیابان سنایی که به پاتوقی برای شهروندان تبدیل شده بود، شبانه تخریب شدند. همزمان، در ادامه روند محدودسازی فضاهای شهری، از حضور و فعالیت چند نوازنده خیابانی و هنرمندان دستفروش در تجریش نیز جلوگیری شده است.
نبرد بر سر فضاهای شهری در ایران، مدتهاست که از یک رویارویی صرفا اجتماعی یا فرهنگی فراتر رفته و به هسته مرکزی سیاستهای امنیتی جمهوری اسلامی تبدیل شده است. سیستمی که در دهههای گذشته تلاش کرده تمام ابعاد زندگی خصوصی و عمومی شهروندان را تحت کنترل خود درآورد، اکنون در میانه بحرانهای عمیق داخلی، خارجی، نظامی و اقتصادی، جنگ در زمین شهروندان را شدت بخشیده است.
سکوهای شکسته و تصاحب همنشینی
خیابانها، پیادهروها، کافهها و میدانهای شهر، دیگر تنها مکانهایی برای عبور و مرور یا وقتگذرانی نیستند؛ آنها به زمین مبارزهای تبدیل شدند که یک سوی آن شهروندانی قرار دارند که برای حفظ حداقلهای زندگی و ارتباطات اجتماعی میجنگند و در سوی دیگر، سازوکار نظاممندی در جریان است که در میانه هر بحران، با ترکیب ابزارهای رسمی قضایی و بازوهای غیررسمی سرکوب، تلاش میکند سلطه خود را بر عرصه عمومی تحمیل کند.
ویدیویی که صبح چهارشنبه هفتم مرداد در رسانههای اجتماعی منتشر شد، نمونهای از همین رویارویی است؛ پس از پلمب کافههای «۱۴۰۱، تئوری، جو کافه، دو بار، سام کافه، مان و نووک» در خیابان سنایی تهران، باغچههای مقابل آنها نیز شبانه تخریب شدند. از جدولهایی که تا پیش از این با چیدمان چند صندلی، فضایی برای تعاملات اجتماعی و دورهمیهای روزمره ایجاد کرده بودند، دیگر خبری نیست.
جمهوری اسلامی پاتوقهای شهری را تنها فضاهایی برای تفریح و معاشرت نمیبیند، بلکه چنین مکانهایی را بالقوه بستری برای شکلگیری شبکههای اجتماعی و مقاومت مدنی میداند. از این منظر، تشدید فشار بر فضاهای عمومی در دورههای بحرانی را میتوان تلاشی برای بازسازی اقتدار حکومت و محدود کردن سبکهای زندگی ناسازگار با ایدئولوژی رسمی دانست. این روند، که میتوان آن را «پاتوقزدایی» نامید، هزینه حضور اجتماعی را افزایش میدهد و بر تداوم کنترل حکومت بر خیابان و زندگی روزمره تاکید میکند.
گزارشهای میدانی و روایتهای شهروندان در روزها و هفتههای اخیر، تصویر روشنی از یک پروژه هماهنگ و چندلایه ترسیم میکند؛ طرحی که میتوان آن را پاکسازی سیستماتیک عرصههای عمومی و سرکوب خردهفرهنگهای مستقل شهری ارزیابی کرد.
مرکز تهران با بافت قدیمی و فرهنگی خود، در سالهای اخیر میزبان کافههایی بوده که به مرور به مقاصد اصلی جوانان و دانشجویان تبدیل شدهاند. خیابانهایی چون سنایی و ایرانشهر، شریانهای تنفسی شهری محسوب میشوند که زیر بار فشارهای مداوم سیاسی و اقتصادی، در جستوجوی امکانی برای گفتوگو، شنیدن موسیقی و برگزاری رویدادهای مستقل فرهنگی است.
روایت کافهدارها، مشتریان ثابت و شهروندانی که زیست روزمرهشان با این فضاها گره خورده، نشان میدهد که دلیل اصلی این هجوم، مسائلی چون رعایت نشدن «حجاب اجباری»، پخش موسیقی زنده و برگزاری رویدادها و تفریحاتی است که با چارچوب ایدئولوژیک جمهوری اسلامی همخوانی ندارند.
تجریش؛ تقابل دستفروشان هنر و نیروهای بیسیمبهدست
دامنه این تغییرات و سرکوبهای شهری در پایتخت، به مرکز تهران محدود نمانده است. در روزهای گذشته، شمال تهران، به ویژه محدوده میدان تجریش، بازار سنتی آن و خیابانهای منتهی به کاخ سعدآباد که از شلوغترین و زندهترین محورهای پیادهروی شهروندان محسوب میشوند نیز شاهد دگرگونیهای معناداری بودهاند. هرچند این تغییرات از جنس محدودیتهای تحمیلشده به خیابان سنایی نیست، اما در یک نقطه با آن اشتراک دارد: پاکسازی چهره شهر از نشانههای زندگی، هنر و موسیقی.
یک نوازنده هنگدرام که از اواخر اسفند ۱۴۰۴ و در روزهای منتهی به نوروز در یکی از پیادهروهای میدان تجریش ساز مینواخت، در گفتوگو با ایراناینترنشنال میگوید از هفته گذشته «افرادی بیسیمبهدست با لباس شخصی و با برخورد کلامی خشن»، مانع از حضور او در این محدوده شدهاند.
این نوازنده جوان میگوید لباسشخصیها به او گفتند «زمان این ادا و اصولها تمام شده» و «دیگر در خیابان از این خبرها نیست».
او میافزاید: «از روزهای منتهی به نوروز تا هفته گذشته، با اینکه حال هیچکس واقعا خوب نبود اما آدمها تلاش میکردند چیزی را ادامه دهند. هرچند در همین پیادهروها من شخصا بارها و بارها شاهد این بودم که با شنیدن صدای ساز من، بغض عابران ترکیده و گریه کردهاند.»
پس از اعتراضهای ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ و به دنبال آن شرایط جنگی، یکی از نخستین اقدامات امنیتی جمهوری اسلامی، اعمال قطعیهای طولانیمدت و محدودیتهای بیسابقه بر اینترنت بود. این جنگ در فضای آنلاین، به نابودی هزاران کسبوکار مجازی و صفحات فروش محصولات هنری و خانگی منجر شد.
بخش قابل توجهی از جوانان، زنان سرپرست خانوار و افرادی که تا پیش از آن محصولات خود را از طریق شبکههای اجتماعی میفروختند، با از دست دادن پلتفرمهای آنلاین و در میان بیثباتی اینترنت، چارهای جز روی آوردن به دستفروشی پیدا نکردند. حالا به نظر میرسد در ادامه اعمال محدودیت بر فضاهای شهری، این پناهگاه خیابانی نیز امن نمانده است.
شهروند هنرمندی که در حوالی «امامزاده صالح» از ابتدای سال به فروش مهرهها و سنجاقهای دستساز مو مشغول بود، میگوید سهشنبه (۳۰ تیر) دو خانم نسبتا مسن همراه با دو مرد جوان از او خواستهاند «بساط گناهش» را جمع کند و تهدید کردهاند که «دفعه بعد با مشت و لگد از خیابان جمع خواهد شد».
این دختر جوان تاکید میکند دستکم از ۱۰ روز گذشته، افرادی بهصورت دورهای با نوازندگان و هنرمندانی که محصولات دستساز خود را در محدوده تجریش عرضه میکنند، برخورد خشنی داشتهاند.
تسخیر هندسی شهر؛ از تجمعات ایدئولوژیک تا حسینیه کردن پایتخت
آنچه برخورد با کافهها و هنرمندان خیابانی را تبعیضآمیزتر جلوه میدهد، تضاد آشکار آن با رفتاری است که حاکمیت با نیروهای حامی خود در همان فضاهای شهری دارد.
در حالی که جوانان برای نشستن در یک کافه یا نواختن ساز با بقایای تخریبشده جدولهای کنار پیادهرو و نیروهای امنیتی مواجه میشوند، بیش از ۱۵۰ روز است که گروههای نزدیک به حکومت با حمایت مالی و لجستیکی جمهوری اسلامی، تجمعهای شبانه، مراسم پرچمگردانی و برنامههای مداحی با صدای بلند برگزار میکنند.
این تجمعات که با هدف قدرتنمایی و تصرف روانی خیابانها سازماندهی شدهاند، زیست روزمره شهروندان را مختل کردهاند. راهبندان، آلودگی صوتی، مسدود کردن پیادهروها و ایجاد فضای رعب و وحشت، تنها بخشی از پیامدهای این اشغالگری شهری است.
اوج این تصرف اما در جریان مراسم تشییع و خاکسپاری علی خامنهای رخ داد. به روایت بسیاری از شهروندان در رسانههای اجتماعی، در آن روزها چهره تهران و دیگر شهرهای بزرگ، «ترسناک و غیرقابل تحمل» شده بود.
انتقام پس از بحران؛ بازگشت اعدامها به خیابان
برای درک بهتر چرایی تشدید این فشارهای اجتماعی در مقطع کنونی، باید به الگوی رفتاری جمهوری اسلامی در چهار دهه گذشته نگاه کرد.
تاریخ نشان داده است که این حکومت هرگاه از پس یک بحران بزرگ، چه اعتراضات سراسری و چه تهدیدهای جنگی، مجالی برای تنفس مییابد، بلافاصله برای بازسازی سلطه از دسترفته و تزریق ترس به جامعه، ماشین سرکوب اجتماعی خود را روشن میکند.
فشاری که امروز بر کافهها، هنرمندان و جوانان اعمال میشود، روی دیگر سکه سرکوبهای خشونتباری است که در ابعاد قضایی در حال وقوع است. همزمان با این پاتوقزداییها، حاکمیت بار دیگر حربه رعبافکنی از طریق اعدام را به کار گرفته است.
در هفتههای اخیر با افزایش شمار اعدامها در زندانها، اجرای احکام اعدام دو تن از بازداشتشدگان انقلاب ملی دی ۱۴۰۴ در پرونده «میدان علیخانی» اصفهان، بار دیگر به فضای عمومی و خیابانهای شهر کشیده شد تا بهطور مستقیم روان جامعه را هدف قرار دهد.
پیروزی نور زندگی بر پرچمهای انتقام
با وجود تمام فشارها، خفقان و تلاشهای سیستماتیک برای تحمیل افسردگی جمعی، جامعه نشان داده است که میل به زندگی و رسیدن به زیست آزاد حتی در پس سیاهترین روزها نیز جریان دارد.
با وجود سرکوبهای دیماه و محدودیتهای اعمالشده بر فضاهای شهری، بسیاری از شهروندان همچنان کوشیدهاند شیوه زندگی و آیینهای فرهنگی خود را حفظ کنند. برگزاری نوروز در اوج جنگ در اواخر اسفند نمونهای از این تلاش بود. تداوم حضور در فضاهایی چون سنایی و تجریش نیز نشان میدهد محدودیتها نتوانستهاند زندگی روزمره و شکلهای کمصداتر کنش مدنی را بهطور کامل از میان ببرند.
برخورد حکومت با کافهها در سنایی، نوازندگان خیابانی در تجریش و دستفروشان نشان میدهد این موارد از نگاه نهادهای رسمی تنها پدیدههایی معمول در زندگی شهری نیستند و ممکن است نمود سبکهای زندگی خارج از چارچوبهای مورد تایید حکومت تلقی شوند. از این منظر، اقداماتی مانند تخریب باغچهها و جمعآوری دستفروشان را میتوان بخشی از مناقشهای گستردهتر بر سر شیوه استفاده از فضای عمومی و حدود اختیار شهروندان در زندگی روزمره دانست.
در سالهای اخیر چهره شهرها تغییر کرده است و کافهها، کتابفروشیها و فضاهای اجتماعی، بیش از گذشته، محل قرار، گفتوگو و حضور مردم شدهاند.
شاید برای بسیاری این پرسش پیش آمده باشد که چگونه جامعهای که سالها با بحرانهای اقتصادی، تورم، ناامنی، تروماهای جمعی، سرکوب و آیندهای نامطمئن دستوپنجه نرم میکند، چنین فضاهایی گاه تا این اندازه پررونق و پررفتوآمد هستند؟
همین تصویر بارها مبنایی برای قضاوتهای سادهانگارانه شده است؛ اینکه اگر کافهها و رستورانها شلوغ است، پس حال جامعه آنقدرها هم بد نیست. گویی ظاهر شهر، معیار سنجش سلامت روان و کیفیت زندگی مردم است. اما آیا حضور مردم در این فضاها الزاما به معنای رفاه و رضایت است یا معنایی کاملا متفاوت دارد؟
برای پاسخ باید از ظاهر فراتر رفت. کافه، کتابفروشی یا پارک، فقط محل نوشیدن قهوه یا گذراندن اوقات فراغت نیستند. این مکانها فضاهایی برای تجربه احساس تعلق، شکلگیری روابط انسانی، بازسازی هویت و حفظ سلامت رواناند. در جامعهای که فرصت تجربه امنیت و ثبات روانی کاهش یافته، این فضاها گاه به آخرین مکانهایی تبدیل میشوند که افراد میتوانند ساعتی از فشارها فاصله بگیرند و احساس کنند هنوز بخشی از یک جامعه زنده هستند.
از سوی دیگر، پلمب و اعمال محدودیتهای مداوم بر این فضاهای مستقل، پرسش دیگری را ایجاد میکند: چرا چنین مکانهایی برای حکومتهای استبدادی تا این حد حساسیتبرانگیز هستند؟ آیا این حساسیت تنها مربوط به یک فعالیت صنفی است یا کارکردی فراتر در زندگی روانی و اجتماعی مردم دارد؟
این مقاله تلاشی است برای پاسخ به این پرسشها از منظر روانشناسی اجتماعی؛ اینکه چرا کافهها به فضاهای سوم و تنفسگاههای روانی جامعه تبدیل شدهاند، چرا در دوران بحران نه تنها خلوت نمیشوند، بلکه گاهی شلوغتر نیز میشوند، و چگونه در شکلگیری اعتماد، سرمایه اجتماعی و سلامت روان جمعی نقش دارند.
در نهایت، شاید روشن شود فضای اجتماعی پیش از آن که درباره خدمات یا عملکردش باشد، درباره خودِ انسان است. انسانی که در سختترین شرایط هم به جایی برای نفس کشیدن، پیدا کردن معنا و حفظ امید نیاز دارد.
چرا انسان در دل بحران، بیشتر به فضاهای اجتماعی نیاز پیدا میکند؟
در نگاه نخست، شاید انتظار داشته باشیم هرچه بحران عمیقتر میشود، کافهها، پارکها، کتابفروشیها، مراکز خرید و دیگر فضاهای اجتماعی نیز خلوتتر شوند. اما تجربه انسان در مواجهه با بحرانهای طولانیمدت نشان میدهد واقعیت همیشه چنین نیست. انسانها در شرایط دشوار، بیش از هر زمان دیگری به فضاهایی نیاز پیدا میکنند که بتوانند در آنها ارتباط برقرار کنند، احساس تعلق داشته باشند و بخشی از زندگی عادی خود را حفظ کنند. این رفتار نه یک تناقض، بلکه پاسخی طبیعی به نیازهای روانی و اجتماعی انسان در مواجهه با بحرانهای طولانیمدت است.
اما این برداشت، تفاوت مهمی را نادیده میگیرد؛ تفاوت میان ادامه دادن زندگی و خوب بودن شرایط.
یک جامعه میتواند همزمان نشانههایی از زندگی اجتماعی فعال داشته باشد و در عمق خود با اضطراب، ناامیدی و فشارهای اقتصادی دستوپنجه نرم کند.
انسان میتواند در شرایط دشوار همچنان کار کند، خرید کند، به کافه برود، با دوستانش دیدار کند و لحظاتی از زندگی عادی را تجربه کند. این رفتارها به معنای نبود فشار یا رضایت از شرایط نیست؛ آنها بخشی از تلاش انسان برای حفظ پیوند خود با زندگی و ادامه دادن در شرایط دشوار هستند.
انسان میتواند همزمان نگران آینده باشد، از شرایط ناراضی باشد و فشارهای روانی را تجربه کند، اما همچنان نیاز داشته باشد با دیگران دیدار کند، گفتوگو کند، بخندد و ساعاتی را از فشارهای بیرونی فاصله بگیرد.
همین نیازهاست که او را به سوی فضاهای اجتماعی میکشاند.
وقتی این بحرانها طولانیتر شوند، این نیازها نه تنها از بین نمیروند، بلکه پررنگتر میشوند.
انسان در مواجهه با خطرات مزمن و بحرانهای طولانیمدت، نوعی مقاومت زیسته را تجربه میکند؛ یعنی برای جلوگیری از فرسودگی و فروپاشی درونی، تلاش میکند بخشهایی از زندگی روزمره و روابط اجتماعی خود را حفظ کند.
حضور در کافه، خرید کردن، گفتوگو با دیگران یا وقت گذراندن در فضاهای عمومی، رفتارهایی انطباقی هستند که به فرد کمک میکنند در کنار تحمل فشارهای روانی، همچنان احساس ارتباط، تعلق و زنده بودن داشته باشد.
جامعه نیز به مرور یاد میگیرد چگونه در عین تحمل بار سنگین بحران، عملکرد روزمره خود را حفظ کند.
این توانایی، راهی برای بقا و سازگاری با شرایط دشوار است، نه نشانه رضایت از آن.
در جامعه ما که بحرانها سالهاست ادامه دارند، افراد میان دو تجربه همزمان حرکت میکنند: از یک سو رنج، ناامنی و نگرانی نسبت به آینده، و از سوی دیگر تلاش برای حفظ ارتباط، شادی، امید و معنا.
این دو وضعیت در تضاد با یکدیگر نیستند. انسان میتواند آسیبدیده باشد و همچنان برای حفظ زندگی اجتماعی خود تلاش کند. او میتواند از شرایط ناراضی باشد و در عین حال، به دنبال دیدار با دیگران، تجربه لحظاتی از آرامش و حفظ بخشی از زندگی عادی خود بگردد.
از سوی دیگر، انباشت بحرانهای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و حتی زیستمحیطی، احساس کنترل انسان بر آینده را کاهش میدهد. زمانی که امکان برنامهریزی بلندمدت محدود میشود، ذهن انسان بهطور طبیعی بر اکنون و فضاهایی متمرکز میشود که هنوز احساس کنترل بر آنها دارد. رفتن به کافه، قدم زدن در پارک، دیدار با دوستان یا حتی ساعتی نشستن در یک فضای عمومی، میتواند تجربهای کوچک اما واقعی از بازپسگیری کنترل بر بخشی از زندگی روزمره باشد.
به همین دلیل، کافهها فقط مکانهایی برای نوشیدن قهوه نیستند. این فضاها که در علوم اجتماعی از آنها با عنوان فضاهای سوم یاد میشود، میان خانه و محل کار قرار دارند؛ نه کاملا خصوصیاند و نه رسمی و وظیفهمحور. اهمیت آنها در فراهم کردن امکان ارتباط، گفتوگو، شکلگیری روابط انسانی و تجربه احساس تعلق است. در جامعهای که اضطراب، ناامنی و بیثباتی، تجربهای مداوم است، چنین فضاهایی به یکی از ارکان سلامت روان جمعی تبدیل میشوند.
بنابراین، تحلیل سلامت یک جامعه تنها با نگاه کردن به ظاهر خیابانها، کافهها یا مراکز خرید امکانپذیر نیست. برای شناخت وضعیت واقعی جامعه باید به میزان اضطراب، اعتماد اجتماعی، احساس امنیت، امید به آینده و کیفیت روابط انسانی نیز توجه کرد.
کافهها و فضاهای اجتماعی شلوغ، نشانه بیمشکل بودن جامعه نیستند؛ آنها بخشی از تلاش انسانها برای بازسازی احساس تعلق، مقاومت در برابر فرسودگی روانی و ادامه دادن زندگی در دل بحران هستند.
چرا فضاهای اجتماعی مستقل در حکومتهای استبدادی حساسیتبرانگیز میشوند؟
یکی از ویژگیهای جوامع سالم، وجود فضاهایی است که افراد بتوانند خارج از ساختارهای رسمی قدرت با یکدیگر تعامل داشته باشند.
همین ویژگی، فضاهای اجتماعی مستقل را برای حکومتهای استبدادی حساسیتبرانگیز میکند. این حکومتها معمولا میکوشند بر جریان اطلاعات، ارتباطات اجتماعی و سازمانیابی شهروندان کنترل داشته باشند؛ زیرا هر فضایی که خارج از نظارت مستقیم قدرت، امکان شکلگیری اعتماد، گفتوگو و پیوندهای اجتماعی را فراهم کند، میتواند بخشی از انحصار حکومت بر عرصه عمومی را کاهش دهد.
از همین رو، محدودیتهایی که بر این فضاها اعمال میشود، در عمل به کنترل روابط اجتماعی و کاهش ظرفیت جامعه برای ایجاد شبکههای مستقل ارتباطی نیز میانجامد.
در چنین شرایطی، حتی فضاهایی که در ظاهر تنها بخشی از زندگی روزمرهاند، کارکردی فراتر پیدا میکنند. کافهها، کتابفروشیها و دیگر فضاهای اجتماعی مستقل، تنها محل ارائه خدمات یا گذران اوقات فراغت نیستند. آنها امکان دیدار، گفتوگو، تعامل و شکلگیری روابط انسانی را فراهم میکنند و احساس تعلق به یک جامعه را زنده نگه میدارند.
پاسخ این حساسیتها را نیز باید در همین کارکرد اجتماعی جستوجو کرد. جامعهای که افراد آن بتوانند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند، گفتوگو کنند و روابط مبتنی بر اعتماد بسازند، از ظرفیت بیشتری برای تابآوری روانی و اجتماعی برخوردار خواهد بود.
پیامدهای محدود شدن فضاهای ارتباطی برای سلامت روان جمعی
محدود شدن فضاهای اجتماعی صرفا به معنای تعطیلی یک کسبوکار یا از دست رفتن یک مکان شهری نیست. زمانی که یک کافه، کتابفروشی یا فضای فرهنگی به دلایل مختلف، از جمله محدودیتهای مرتبط با سبک زندگی، مسائل فرهنگی یا مقررات رسمی، تعطیل یا محدود میشود، پیامدهای آن فراتر از یک زیان اقتصادی است.
هر فضای اجتماعی که از دست میرود، بخشی از فرصتهای جامعه برای دیدار، گفتوگو، شکلگیری اعتماد و تجربه تعلق اجتماعی را نیز از میان میبرد.
در جامعهای که سالها با بحرانهای اقتصادی، اجتماعی و تروماهای جمعی روبهرو بوده است، کاهش این فضاها میتواند احساس انزوا، بیاعتمادی و فرسودگی روانی را تشدید کند.
انسانها بخش مهمی از تجربههای دشوار خود را در ارتباط با دیگران پردازش میکنند و گفتوگو، همدلی و حضور در کنار یکدیگر، از مهمترین سازوکارهای طبیعی مقابله با فشارهای روانی است. محدود شدن این امکان، ظرفیت جامعه برای ترمیم و بازیابی روانی را نیز کاهش میدهد.
در چنین شرایطی، سلامت روان جمعی تنها به خدمات درمانی یا مداخلات فردی وابسته نیست. حفظ فضاهایی که امکان ارتباط، تعامل و تجربه زندگی اجتماعی را فراهم میکنند نیز بخشی از مراقبت از سلامت روان جامعه است.
این فضاها بحرانها را از میان نمیبرند، اما میتوانند از عمیقتر شدن پیامدهای روانی و اجتماعی آنها جلوگیری کنند.
جامعهای که افراد آن بتوانند یکدیگر را ببینند، گفتوگو کنند و پیوندهای انسانی خود را حفظ کنند، ظرفیت بیشتری برای تابآوری و عبور از بحرانها خواهد داشت.
فضاهای اجتماعی مستقل بخشی از روایت زنده هر جامعهاند. روایتی از انسانهایی که حتی در دل بحران نیز، پیوند خود را با زندگی و با یکدیگر حفظ میکنند.