شهرام خلدی، پژوهشگر تاریخ خاورمیانه و روابط بینالملل، گفت اولویت اصلی دونالد ترامپ همچنان بازگرداندن جمهوری اسلامی به میز مذاکره است.
او افزود اگر این هدف محقق نشود، تهدیدهای مطرحشده از جمله هدف قرار دادن پلها و نیروگاههای تهران ممکن است اجرا شود؛ اقدامی که به گفته او میتواند منطقه را وارد جنگی گسترده و بسیار پرهزینه کند.
خلدی همچنین گفت بسیاری از مولفههای یک جنگ گسترده میان ایالات متحده و جمهوری اسلامی از هماکنون شکل گرفته است.







خبرگزاری رویترز به نقل از مقامهای کنونی و پیشین ایالات متحده گزارش داد تهدید حوثیها به اعمال محاصره دریایی علیه عربستان سعودی در دریای سرخ میتواند دامنه جنگ ایران را بهطور چشمگیری گسترش دهد و فشار بیشتری بر ارتش آمریکا وارد آورد.
حوثیهای یمن، از گروههای نیابتی جمهوری اسلامی، ۲۹ تیر اعلام کردند اجازه نخواهند داد کشتیها در بنادر عربستان سعودی دست به بارگیری بزنند یا تخلیه بار کنند؛ اقدامی که میتواند صادرات نفت این کشور را تحت تاثیر قرار دهد و عرضه هفت درصد دیگر از نفت جهان را مختل کند.
عربستان سعودی که میزبان نیروهای آمریکایی است، تاکنون از واشینگتن درخواست کمک نظامی نکرده است.
با این حال، دونالد ترامپ، رییسجمهوری آمریکا، ۳۰ تیر اعلام کرد اقدام حوثیها برای اختلال در کشتیرانی در دریای سرخ، یکی از مسیرهای حیاتی تجارت جهانی، ممکن است پای ایالات متحده را به درگیری باز کند.
ترامپ به خبرنگاران گفت: «اگر چنین اتفاقی بیفتد، به آن رسیدگی خواهیم کرد. قبلا هم با حوثیها این کار را کردهایم.»
چالشی تازه برای ارتش آمریکا
رویترز نوشت برای ارتش آمریکا، ماجرا ممکن است به این سادگی نباشد، زیرا حوثیها بهعنوان نیروهایی سرسخت و چابک شناخته میشوند که توانستهاند در برابر کارزارهای نظامی پیشین ریاض و واشینگتن مقاومت کنند.
بر اساس این گزارش، مقابله با این گروه نیابتی تهران به معنای وارد آمدن فشار بیشتر بر منابع نظامی آمریکا خواهد بود؛ توانی که هماکنون بر جنگ با جمهوری اسلامی و محاصره بنادر ایران متمرکز شده است.
جیسون کمپبل، از مقامهای ارشد پیشین پنتاگون، گفت مقابله با تهدیدها در دریای سرخ ممکن است مستلزم انتقال ناوهای جنگی آمریکا از خلیج فارس به مناطق نزدیکتر به یمن باشد تا ارتش بتواند علیه حوثیها دست به عملیات بزند و در برابر موشکهای آنها اقدامات دفاعی انجام دهد.
رویترز افزود اگر ناوها و هواپیماهای آمریکایی مستقر در منطقه ناچار شوند برای سرنگونی پهپادها و موشکهای حوثیها اقدام کنند، این امر میتواند فشار بر ذخایر مهمات و موشکهای رهگیر پدافند هوایی آمریکا را افزایش دهد.
حوثیها از سال ۲۰۱۴ کنترل صنعا را در دست دارند. با این حال، سازمان ملل متحد، آمریکا و اتحادیه اروپا، حکومت این گروه مورد حمایت جمهوری اسلامی را به رسمیت نمیشناسند.
ایالات متحده و اسرائیل حوثیها را در فهرست گروههای تروریستی قرار دادهاند.
کارزارهای نظامی پیشین علیه حوثیها
رویترز در ادامه نوشت کارزار چندساله ائتلافی به رهبری عربستان سعودی علیه حوثیها نتوانست این گروه را شکست دهد. حوثیها همچنین در برابر حملات ایالات متحده مقاومت کردند.
مایکل مالروی، معاون پیشین دستیار وزیر دفاع آمریکا در امور خاورمیانه در دوره نخست ریاستجمهوری ترامپ، گفت: «حوثیها در گذشته بارها نشان دادهاند توانایی و اراده ایجاد اختلال در تردد دریایی در دریای سرخ و تنگه بابالمندب را دارند.»
در دوران ریاستجمهوری جو بایدن، ایالات متحده برای باز نگه داشتن مسیر تجاری دریای سرخ، حملاتی هوایی علیه مواضع حوثیها انجام داد.
ترامپ سال گذشته این عملیات را تشدید کرد و حوثیها را که به ناوهای جنگی آمریکا و کشتیهای تجاری در آبهای منطقه حمله میکردند، هدف بمباران قرار داد.
رویترز به نقل از کارشناسان نوشت هیچ یک از این دو کارزار نتوانست توانایی حوثیها را برای تهدید کشتیرانی از بین ببرد.
با این حال، عملیات دو ماهه آمریکا در سال ۲۰۲۵ نیازمند حجم قابل توجهی از توان نظامی آمریکا بود؛ از جمله دو ناو هواپیمابر، چندین ناو جنگی، جنگندهها و هواگردهای راهبردی مانند بمبافکنهای بی۲.
محدودیت منابع نظامی آمریکا در میانه جنگ ایران
به گزارش رویترز، هرچند ارتش آمریکا بیشترین بودجه نظامی را در جهان در اختیار دارد، اما همچنان با محدودیت منابع و تجهیزات روبهروست و بسیاری از سامانههایی که احتمالا برای عملیات علیه حوثیها مورد نیاز خواهند بود، در جنگ ایران به کار گرفته شدهاند.
یک مقام آمریکایی در همین رابطه گفت: «همین حالا هم حسابی درگیر هستیم.»
او افزود بهدلیل شدت بالای عملیات، ابتدا در کارائیب و اکنون در خاورمیانه، برخی ناوهای جنگی مدتزمانی بیش از حد معمول در دریا ماندهاند.
ادامه ماموریتهای طولانی فشار بیشتری بر نیروهای نظامی وارد میکند و ناوها نیز در نهایت باید برای تعمیر و آمادهسازی مجدد به بندر بازگردند.
در حال حاضر بیش از ۲۰ ناو جنگی نیروی دریایی آمریکا و صدها هواگرد نظامی این کشور در خاورمیانه فعالیت میکنند.
یک مقام دیگر آمریکایی خبر داد نیروهای بیشتری نیز برای کمک به عملیات مرتبط با جنگ ایران راهی منطقه هستند.
رویترز نوشت این وضعیت میتواند نیروها و تجهیزاتی را که برای درگیری احتمالی در نزدیکی یمن در دسترس هستند، محدود کند.
بر اساس این گزارش، چنین نبردی به منابع چشمگیر دریایی و هوایی نیاز خواهد داشت و بخشی از ظرفیتهای اطلاعاتی آمریکا را نیز به خود اختصاص خواهد داد، زیرا توانمندیهای حوثیها که ممکن است از سال گذشته تغییر کرده باشند، باید شناسایی و مکانیابی شوند.
مارک کانسیان، افسر بازنشسته تفنگداران دریایی ایالات متحده، تایید کرد گشوده شدن جبههای دیگر در دریای سرخ، فشار را بر نیروی دریایی آمریکا افزایش خواهد داد.
او در عین حال گفت حوثیها نیز برای تامین مجدد تسلیحات و تجهیزات خود با مشکلاتی روبهرو خواهند شد، زیرا حکومت ایران بهعنوان حامی اصلی این گروه در محاصره قرار دارد.
کانسیان ادامه داد: «محاصره آمریکا ۱۰۰ درصد موثر نیست، اما بسیار موثر است. در نتیجه، حوثیها ممکن است برای تداوم یک کارزار طولانیمدت با دشواری جدی مواجه شوند.»
الیوت آبرامز، معاون مشاور امنیت ملی در دولت جورج دبلیو بوش و نماینده ویژه آمریکا در امور ایران و ونزوئلا در دولت اول دونالد ترامپ در مقالهای با اشاره به خسارات و تلفات در پایگاههای نظامی آمریکا درخاورمیانه استدلال کرده که زمان بازنگری در حفظ این پایگاهها فرا رسیده است.
بهنوشته او این پایگاهها میراثی از تصمیمات گذشته درباره استقرار نیروها در زمانی هستند که ارتش آمریکا با دشمنانی بهمراتب کمتوانتر روبهرو بود. اکنون که جنگ این آسیبپذیری را آشکار کرده، استدلالها برای انتقال نیروهای آمریکایی به نقاطی دورتر از برد موشکی و پهپادی حکومت ایران در حال تقویت شدن است.
الیوت آبرامز در مقالهای که در سایت اندیشکده شورای روابط خارجی منتشر شده، نوشته است درگیری میان ایالات متحده و جمهوری اسلامی، جنبهای از سیاست آمریکا را آشکار کرده که تا پیش از امسال توجه چندانی به آن نمیشد: الگوی استقرار پایگاههای نظامی آمریکا در خاورمیانه.
بهنوشته او، پایگاههای آمریکا در منطقه اکنون به اهداف حملات جمهوری اسلامی تبدیل شدهاند؛ حملاتی که تاکنون به کشته شدن دستکم ۱۷ نظامی آمریکایی، زخمی شدن حدود ۵۰۰ نفر دیگر و وارد آمدن میلیاردها دلار خسارت به تجهیزات نظامی منجر شده است.
آبرامز در مقاله خود تاکید کرده است که این، در اصل، یک مشکل جغرافیایی است. به بیان ساده، ایالات متحده در سراسر خلیج فارس پایگاههایی دارد که بیش از حد به ایران نزدیک هستند.
بزرگترین پایگاه آمریکا در خاورمیانه، پایگاه هوایی العدید در قطر است؛ جایی که پیش از آغاز جنگ کنونی حدود ۱۰ هزار نظامی آمریکایی در آن مستقر بودند. این پایگاه همچنین مقر پیشروی فرماندهی مرکزی آمریکا، سنتکام، و محل استقرار مرکز عملیات هوایی مشترک است که تمام عملیات هوایی آمریکا در سراسر خاورمیانه را هدایت میکند.
مقر ناوگان پنجم نیروی دریایی آمریکا و همچنین فرماندهی نیروهای دریایی آمریکا در منطقه مرکزی نیز در بحرین قرار دارد.
آمریکا همچنین پایگاههای مهمی در کویت و امارات متحده عربی دارد و در عمان و عربستان سعودی نیز حضور نظامی دارد. تمام این پایگاهها بهراحتی در تیررس حملاتی قرار دارند که از خاک ایران انجام میگیرد.
آبرامز در ادامه نوشته است این الگوی استقرار نیروها زمانی منطقی بود که آمریکا در افغانستان و عراق با گروههای تروریستی میجنگید؛ دشمنانی که توانایی حمله به این پایگاهها را نداشتند.
در سال ۲۰۰۱، زمانی که آمریکا عملیات خود علیه طالبان در افغانستان را آغاز کرد، پایگاههای آمریکایی در خلیج فارس بسیار کارآمد و تقریباً مصون از حمله بودند. همین وضعیت در جنگ عراق که در سال ۲۰۰۳ آغاز شد نیز برقرار بود؛ هیچیک از دشمنان آمریکا توانایی هدف قرار دادن پایگاههای این کشور با موشک را نداشتند و پهپادها نیز تازه وارد میدان شده بودند و تهدید جدی محسوب نمیشدند.
آبرامز اما تاکید میکند که امروز، در رویارویی با حکومت ایران، همین الگوی استقرار بهشدت آسیبپذیر است.
با توجه به برد موشکها و پهپادهای موجود در زرادخانه جمهوری اسلامی، حتی اگر پایگاههای آمریکا دورتر نیز باشند، همچنان در معرض خطر قرار خواهند داشت، اما دستکم نیروها زمان بیشتری برای پناه گرفتن خواهند داشت.
برای مثال، اردوگاه عریفجان در کویت، که مقر پیشروی نیروهای زمینی فرماندهی مرکزی ارتش آمریکاست، تنها حدود ۱۰۰ کیلومتر با ایران فاصله دارد.
پایگاه دریایی آمریکا در بحرین حدود ۲۰۶ کیلومتر از ایران و پایگاه العدید نیز تنها حدود ۲۷۴ کیلومتر با ایران فاصله دارد. همه این پایگاهها کاملا در برد موشکهای ایران قرار دارند. برای مقایسه، فاصله ایران تا اسرائیل حدود ۱۷۷۰ کیلومتر است.
بهنوشته الیوت آبرامز، الگوی استقرار پایگاههای آمریکا در خلیج فارس بازتابدهنده چالشهای دوران گذشته است؛ از جمله ضرورت دفاع از متحدان آمریکا در خلیج فارس و سراسر خاورمیانه در برابر اتحاد جماهیر شوروی. شاید این الگو در جنگهای افغانستان و عراق عملکرد مناسبی داشت، اما اکنون به ساختاری منسوخ تبدیل شده که جان نظامیان آمریکایی را به خطر میاندازد؛ موضوعی که توضیح میدهد چرا بسیاری از نیروها در حال انتقال به نقاطی دورتر از ایران هستند.
اما این نیروها به کجا منتقل شدهاند؟ دهها فروند هواپیمای آمریکایی به فرودگاه بنگوریون و پایگاه هوایی رامون در اسرائیل منتقل شدهاند.
آمریکا همچنین از پایگاههایی در اردن استفاده میکند؛ کشوری که هفته گذشته نیروهای آمریکایی در آن متحمل تلفات شدند و دو نظامی خود را از دست دادند.
ژنرال بازنشسته فرانک مککنزی، فرمانده پیشین سنتکام، معتقد است انتقال نیروها به نقاطی دورتر از ایران و خلیج فارس باید گستردهتر شود.
او اوایل ماه ژوئیه گفت: «هیچ فرد عاقلی هرگز مقر پیشروی فرماندهی مرکزی آمریکا را در فاصله حدود ۱۰۰ مایلی از ایران، یعنی در قطر، مستقر نمیکرد؛ اما اکنون دقیقا همین وضعیت وجود دارد.»
او الگوی کنونی استقرار نیروهای آمریکا را «باقیماندهای تاریخی» توصیف کرد و گفت راهبرد استقرار پایگاههای آمریکا «با واقعیتهای موجود در میدان مطابقت ندارد.»
مککنزی نتیجه گرفت: «ما باید به سمت غرب نگاه کنیم. باید استقرار نیروها در اسرائیل را بررسی کنیم.»
به اعتقاد او، این گزینه هم بهدلیل فاصله بیشتر از ایران و هم به این دلیل مناسبتر است که اسرائیل کمترین محدودیت را برای دسترسی، استقرار نیروها و حقوق عبور هوایی آمریکا ایجاد خواهد کرد.
الیوت آبرامز در ادامه مقاله خود افزوده است که از دیگر گزینههای دورتر از ایران میتوان به غرب عربستان سعودی و مصر اشاره کرد اما هیچیک از این دو کشور سامانههای دفاع هوایی اسرائیل را ندارند و هیچکدام نیز همان میزان آزادی عمل در زمینه دسترسی، استقرار و پرواز را برای آمریکا فراهم نمیکنند.
بهنوشته او با این حال، با توجه به اینکه آمریکا هماکنون در چندین کشور حوزه خلیج فارس پایگاه دارد، بهتر است به جای متمرکز کردن همه توان هوایی خود در یک نقطه، ایجاد پایگاههای جدید در چندین مکان مختلف را بررسی کند.
آبرامز تایید کرده که البته اجرای چنین طرحی آسانتر از مطرح کردن آن است. در حالی که اسرائیل ممکن است از ایجاد یک پایگاه آمریکایی استقبال کند، مصر، عربستان سعودی یا دیگر کشورهای منطقه ممکن است چنین پایگاهی را باری بدانند که آنها را در معرض حملات قرار میدهد یا ابزاری برای افزایش اهرم فشارشان بر آمریکا جهت گرفتن امتیازهای سیاسی، یا در مورد مصر، دریافت کمکهای بیشتر از واشینگتن.
علاوه بر این، احداث پایگاههای جدید بسیار پرهزینه است؛ آن هم در شرایطی که بودجه دفاعی آمریکا از هماکنون نیز تحت فشار زیادی قرار دارد.
قطر در سال ۱۹۹۶ برای ساخت پایگاه العدید بین یک تا دو میلیارد دلار هزینه کرد و از آن زمان تاکنون نیز بیش از شش میلیارد دلار دیگر صرف نگهداری و توسعه آن کرده است.
بیتردید، الگوی جدید استقرار پایگاههای آمریکا موضوع بحثهای گستردهای خواهد بود.
دریادار بازنشسته مارک مونتگمری، از فرماندهان پیشین نیروی دریایی آمریکا، در گفتوگو با فاکسنیوز اظهار داشت که ارتش آمریکا هماکنون نیز بیش از گذشته به پایگاههای جایگزین، بهجای پایگاههایی که بیش از حد به ایران نزدیک هستند، تکیه میکند.
او گفت: «ما دیگر مانند قبل از جنگ به آن پایگاهها متکی نیستیم. فکر میکنم ما این نیروها را جابهجا خواهیم کرد.»
بهنوشته آبرامز اینکه نیروها به کجا منتقل خواهند شد، چه زمانی این انتقال انجام میشود و چه کسی هزینه ایجاد پایگاههای جدید را پرداخت خواهد کرد، پرسشهایی است که بدون تردید هم ارتش آمریکا و هم کنگره در حال بررسی آنها هستند.
الیوت آبرامز در پایان مقاله خود تاکید کرده که کنگره بهکندی تصمیم میگیرد اما در همین فاصله، حملات به پایگاههای فعلی آمریکا ادامه دارد و این انتظار، هزینه سنگینی خواهد داشت. هرچه نیروهای آمریکایی مدت بیشتری در تیررس موشکهای ایران باقی بمانند، هزینهای که ایالات متحده از نظر آمادگی رزمی، قدرت بازدارندگی و جان نظامیان خود خواهد پرداخت، بیشتر خواهد شد.
برای آمریکا، جنوب ایران یعنی تضعیف توان جمهوری اسلامی در میدان و پشت میز مذاکره احتمالی. در مقابل، گسترش جنگ به منطقه برای جمهوری اسلامی، راهبرد بقا است.
حملات پیاپی آمریکا به جنوب ایران را نمیتوان صرفا ادامه یک رویارویی نظامی یا پاسخی به حملات موشکی و پهپادی جمهوری اسلامی دانست.
الگوی اهداف انتخابشده، از پایگاههای دریایی و انبارهای تسلیحاتی تا پلها و مسیرهای مواصلاتی، نشان میدهد واشینگتن در حال اجرای راهبردی است که هدف آن تنها نابودی اهداف امروز نیست، بلکه شکل دادن به میدان نبرد فرداست.
فرماندهی مرکزی آمریکا، سنتکام، اعلام کرده است حملات اخیر مراکز فرماندهی، انبارهای زیرزمینی تسلیحات، زیرساختهای لجستیکی و قابلیتهای دریایی جمهوری اسلامی را هدف قرار داده است.
سنتکام همچنین از استقرار بیش از ۵۰ هزار نیروی نظامی آمریکا در خاورمیانه خبر داده است؛ آرایشی که بیش از آنکه نشانه آمادگی برای یک عملیات زمینی فوری باشد، نشان میدهد واشینگتن تلاش کرده همه گزینههای نظامی را برای مراحل بعدی جنگ حفظ کند.
هدف نخست: ایجاد منطقه حائل در جنوب
نخستین هدف، کاهش توان جمهوری اسلامی برای تهدید ناوهای آمریکایی در خلیج فارس است.
حمله به رادارها، سامانههای موشکی ساحلی، مراکز دریایی و زیرساختهای پشتیبانی بهتدریج توان حکومت را برای شناسایی و هدف قرار دادن شناورهای آمریکایی کاهش میدهد و آزادی عمل بیشتری برای حضور ناوهای آمریکا در خلیج فارس ایجاد میکند.
در چنین سناریویی، بدون آنکه نیازی به اشغال خاک ایران باشد، نوعی منطقه حائل عملیاتی در جنوب شکل میگیرد؛ منطقهای که جمهوری اسلامی همچنان بر آن حاکم است، اما توان نظامی آن برای تهدید نیروهای آمریکایی به شکل محسوسی کاهش یافته است.
روزنامه گاردین در تحلیلی نوشت هدف دولت ترامپ تنها پاسخ به حملات جمهوری اسلامی نیست، بلکه خارج کردن اهرم تنگه هرمز از دست تهران پیش از هر مذاکره احتمالی است.
به نوشته این روزنامه، آمریکا تلاش میکند جمهوری اسلامی در موقعیتی ضعیفتر پای میز مذاکره بازگردد و دیگر نتواند از تهدید بستن تنگه هرمز به عنوان ابزار چانهزنی استفاده کند.
هدف دوم: فرسایش شبکه لجستیکی جنوب
دومین هدف، کاهش تدریجی توان حکومت برای حفظ کنترل بر جنوب است.
هدف قرار گرفتن پلها، جادهها و مسیرهای ارتباطی تنها تخریب چند سازه نیست.
در یک جنگ فرسایشی، این حملات انتقال نیرو، تجهیزات، سوخت و پشتیبانی را از سایر نقاط کشور به جنوب، دشوارتر میکند و به مرور زمان، قدرت حکومت را برای واکنش سریع کاهش میدهد.
واشینگتنپست در تحلیلی تاکید کرده است حفظ برتری دریایی آمریکا در خلیج فارس بدون تضعیف زیرساختهای پشتیبانی جمهوری اسلامی، با دشواری روبهرو خواهد بود.
از این منظر، حمله به شبکههای ارتباطی بخشی از یک راهبرد بلندمدت برای فرسایش توان لجستیکی حکومت است، نه صرفا اقدامی تاکتیکی.
هدف سوم: حفظ گزینههای آینده
استقرار گسترده نیروهای آمریکایی در منطقه به معنای تصمیم واشینگتن برای ورود نیروی زمینی نیست و بیشتر تحلیلگران نظامی چنین سناریویی را همچنان پرهزینه میدانند.
اما این آرایش نظامی گزینههای آمریکا را باز نگه میدارد. در صورت گسترش جنگ، کنترل یا تصرف برخی جزایر ایرانی در خلیج فارس، از نگاه بسیاری از کارشناسان، عملیتر از ورود به خاک ایران خواهد بود و میتواند فشار نظامی و سیاسی بیشتری بر جمهوری اسلامی وارد کند.
به همین دلیل، مجموعه حملات اخیر را میتوان تلاشی برای تغییر تدریجی موازنه قدرت در جنوب ایران دانست؛ راهبردی که بیش از تصرف سرزمین، بر سلب تدریجی ابزارهای قدرت جمهوری اسلامی تمرکز دارد.
دکترین جمهوری اسلامی
اگر آمریکا در حال طراحی میدان نبرد آینده است، جمهوری اسلامی نیز دکترین مشخص خود را دنبال میکند: افزایش هزینه جنگ برای آمریکا و متحدان منطقهای آن.
خبرگزاری رویترز گزارش داده است تهران با گسترش دامنه حملات به کشورهای منطقه و تهدید زیرساختهای انرژی تلاش میکند هزینه ادامه جنگ را برای آمریکا و شرکای عرب آن افزایش دهد.
کشته شدن دو نظامی آمریکایی در اردن نیز در همین چارچوب قابل ارزیابی است.
هدف چنین حملاتی تنها وارد کردن خسارت نظامی نیست، بلکه ایجاد فشار سیاسی بر کاخ سفید و دولتهای منطقه است تا ادامه جنگ، پرهزینهتر از بازگشت به مذاکره به نظر برسد.
آسوشیتدپرس معتقد است دو طرف اکنون از بسیاری از خطوط قرمز گذشتهاند؛ آمریکا دامنه حملات خود را به زیرساختهای لجستیکی گسترش داده و جمهوری اسلامی نیز میدان درگیری را از خاک ایران به سراسر منطقه کشانده است.
چرا ترامپ هنوز از توافق سخن میگوید؟
همزمان با ادامه عملیات نظامی، دونالد ترامپ همچنان از امکان دستیابی به توافق با جمهوری اسلامی سخن میگوید.
او به تازگی نتایج یک نظرسنجی را منتشر کرده که نشان میدهد بیش از ۶۰ درصد آمریکاییها از توافق میان واشینگتن و تهران حمایت میکنند.
مرکز پژوهشی پیو نیز گزارش داده است اکثریت آمریکاییها از گسترش جنگ و ادامه آن حمایت نمیکنند.
این دو واقعیت نشان میدهد هدف واشینگتن، دستکم در مقطع کنونی، لزوما تغییر حکومت نیست، بلکه افزایش فشار نظامی تا جایی است که جمهوری اسلامی با اهرمهای بسیار کمتری وارد هرگونه مذاکره احتمالی شود.
جنگ برای بقا
در سوی دیگر، جمهوری اسلامی این جنگ را تنها یک نبرد خارجی نمیبیند، بلکه آن را بخشی از راهبرد بقای خود میداند.
حکومت بهخوبی میداند که در شرایط جنگ، جامعه بیش از هر چیز نگران امنیت، معیشت و بقا خواهد بود و احتمال شکلگیری اعتراضات گسترده علیه حکومت کاهش پیدا میکند.
تجربه سالهای گذشته نشان داده است هرگاه بحرانهای اقتصادی و معیشتی به نقطه اوج رسیده، خطر اعتراضات سراسری نیز افزایش یافته است.
اما در فضای جنگ، حکومت میتواند بخش مهمی از این فشارها را به شرایط درگیری نسبت دهد و همزمان فضای امنیتی را برای کنترل جامعه تشدید کند.
در همین چارچوب، بحران انرژی مهمترین اهرم باقیمانده جمهوری اسلامی است.
تهران بر این باور است که اگر تهدید علیه صادرات نفت، امنیت انرژی و تنگه هرمز از میان برود، فشارهای خارجی و نارضایتیهای داخلی میتوانند بهطور همزمان بر حکومت متمرکز شوند.
به همین دلیل، راهبرد جمهوری اسلامی تنها دفاع از مرزهای ایران نیست، بلکه دفاع از بقای نظام سیاسی است.
حمله به زیرساختهای انرژی، تهدید مسیرهای کشتیرانی و گسترش دامنه جنگ به کشورهای منطقه تلاشی برای خریدن زمان است؛ زمانی که حکومت امیدوار است یا به توافقی دست یابد یا مانع همزمان شدن فشار خارجی و اعتراضات داخلی شود.
در مقابل، راهبرد آمریکا بر فرسایش تدریجی ابزارهای قدرت جمهوری اسلامی استوار شده است؛ از محدود کردن توان دریایی و لجستیکی گرفته تا کاهش اهرم انرژی و تنگه هرمز.
از این منظر، دو طرف دیگر تنها بر سر جغرافیای جنگ رقابت نمیکنند. واشینگتن در پی کاهش تدریجی ظرفیت جمهوری اسلامی برای اعمال قدرت است و جمهوری اسلامی تلاش میکند با گسترش بحران انرژی و انتقال هزینه جنگ به دیگران، از همزمان شدن فشار خارجی و نارضایتی داخلی جلوگیری کند.
شاید به همین دلیل، این جنگ بیش از آنکه نبردی بر سر خاک باشد، نبردی بر سر زمان و بقا است.
جنگ ایران امید کشورهای عربی خلیج فارس به نقش امنیتی چین را تضعیف کرده است. به نوشته فارین افرز، پکن با وجود روابط اقتصادی گسترده، حاضر نیست برای مهار تهران یا حفاظت از شرکای عرب خود، مسئولیت امنیتی بپذیرد.
روابط اقتصادی چین با کشورهای عضو شورای همکاری خلیج فارس در سالهای اخیر بهسرعت گسترش یافته است. در سال ۲۰۲۳، حدود ۳۶ درصد واردات نفت خام چین از عربستان سعودی، امارات متحده عربی، کویت، قطر، عمان و بحرین تامین شد. ارزش تجارت دو طرف نیز در سال ۲۰۲۴ به نزدیک ۳۰۰ میلیارد دلار رسید و از مجموع تجارت کشورهای خلیج فارس با آمریکا و اتحادیه اروپا فراتر رفت.
دولتهای عربی امیدوار بودند افزایش وابستگی چین به نفت و سرمایه منطقه، پکن را به حفاظت از ثبات خلیج فارس و مهار اقدامات تهاجمی جمهوری اسلامی ترغیب کند. اما جنگ اخیر نشان داد گسترش منافع اقتصادی چین لزوما به پذیرش مسئولیت امنیتی منجر نمیشود.
فارین افرز سهشنبه ۳۰ تیر در یادداشتی نوشت پکن همچنان پرهیز از تعهد امنیتی و جانبداری نکردن را بهترین راهبرد میداند. کشورهای عربی خلیج فارس نیز ناچار شدهاند بپذیرند که چین، دستکم در آینده قابل پیشبینی، وزنهای امنیتی در برابر آمریکا نخواهد بود.
از امید به چین تا سرخوردگی امنیتی
فارین افرز در ادامه نوشت که پیش از جنگ، نشانههای متعددی موجب خوشبینی کشورهای خلیج فارس شده بود. این کشورها روزانه نزدیک به چهار میلیون بشکه نفت به چین صادر میکردند و صندوقهای ثروت ملی آنها سرمایهگذاری در بازار چین را افزایش داده بودند. همکاری در حوزه انرژیهای تجدیدپذیر، فناوری فضایی، هوش مصنوعی و زیرساخت نیز گسترش یافته بود.
نفوذ اقتصادی و دیپلماتیک چین بر تهران این تصور را تقویت میکرد که پکن میتواند رفتار جمهوری اسلامی را تعدیل کند.
حکومت ایران بهدلیل تحریمهای آمریکا به شدت به حمایت اقتصادی و سیاسی چین وابسته است و دو کشور در سال ۲۰۲۱ توافق همکاری ۲۵ ساله امضا کردند.
چین همچنین ضامن توافق سال ۲۰۲۳ جمهوری اسلامی و عربستان سعودی برای ازسرگیری روابط دیپلماتیک شد.
پس از آن، سه نشست سهجانبه میان چین، ایران و عربستان سعودی برگزار شد و پکن این روند را نشانه آغاز دورهای از آشتی منطقهای معرفی کرد.
کشورهای خلیج فارس تصور میکردند افزایش حضور چین، آمریکا را نیز برای حفظ جایگاه خود و ارائه امتیازهای بیشتر تحت فشار قرار خواهد داد.
رقابت فناوری میان واشینگتن و پکن فرصتهایی مانند دسترسی عربستان سعودی و امارات به تراشههای پیشرفته آمریکایی را فراهم کرد.
اما تحولات سه سال گذشته، محدودیتهای نقش چین را آشکار کرد.
پس از حمله حماس به اسرائیل در اکتبر ۲۰۲۳، پکن خود را میانجی صلح معرفی کرد، ولی ابتکارهایش تغییری در وضعیت منطقه ایجاد نکرد.
هنگامی که حوثیها حمله به کشتیها در دریای سرخ را آغاز کردند، چین برای واداشتن جمهوری اسلامی به مهار آنها فشار نیاورد و تنها با حوثیها، توافقی برای حفاظت از کشتیهای چینی به دست آورد.
در جنگ ایران نیز پکن از نفوذ خود برای جلوگیری از حملات تهران به کشورهای خلیج فارس استفاده نکرد و این موضوع بهویژه عربستان سعودی را نگران کرد، زیرا چین ضامن توافق آشتی ریاض و تهران بود.
از سوی دیگر، سیانان اواخر اردیبهشت گزارش داد یک شبکه پنهان نفتی در چین سالهاست میلیاردها دلار به اقتصاد ایران تزریق کرده و اکنون نیز همزمان با تشدید فشارهای آمریکا، به بقای مالی جمهوری اسلامی کمک میکند.
برخی کشورهای منطقه هم چین را بهدلیل وتوی قطعنامه شورای امنیت برای حفاظت از کشتیرانی در تنگه هرمز و گزارشهای مربوط به ارائه اطلاعات جغرافیایی از سوی شرکتهای چینی به تهران، در برابر حملات ایران «منفعل یا حتی همدست» دانستهاند.
تجارت بدون تعهد امنیتی
به نوشته فارین افرز، خویشتنداری چین هم ناشی از عملگرایی است و هم از ناتوانی در تدوین راهبردی روشن برای خاورمیانه.
سیاستگذاران چینی سالها درباره ضرورت حفاظت فعالتر از منافع کشورشان بحث کردهاند، اما روشن نکردهاند چنین سیاستی چگونه اجرا خواهد شد، ارتش چین چه زمانی باید وارد عمل شود و هزینه شراکت امنیتی عمیقتر با کشورهای منطقه چگونه مدیریت خواهد شد.
سقوط بشار اسد در سوریه، جنگ ۱۲ روزه سال ۲۰۲۵ و حمله آمریکا و اسرائیل به ایران، نگرانی پکن از گرفتار شدن در درگیریای طولانی را تشدید کرد و چین در نتیجه ترجیح داد از مداخله مستقیم خودداری کند؛ تصمیمی که کشورهای خلیج فارس را در برابر حملات ایران آسیبپذیر گذاشت.
با این حال، روابط اقتصادی دو طرف ادامه خواهد یافت. انرژی همچنان محور اصلی مناسبات باقی میماند و چین بهدلیل برتری در فناوریهای سبز، شریک مهم کشورهای خلیج فارس در گذار به انرژیهای تجدیدپذیر خواهد بود.
سرمایهگذاری در حوزههایی مانند معدن، ساختوساز، پهپاد، کشاورزی هیدروپونیک و رباتیک نیز ادامه خواهد یافت.
اما جنگ نشان داده است که پول، فناوری و تجارت چین با تضمین امنیت همراه نیست.
برای کشورهای عربی خلیج فارس، آمریکا همچنان تنها قدرت دارای توانایی حفظ امنیت منطقه است، هرچند بر اساس یادداشت فارین افرز، خود واشینگتن نیز «یکی از عوامل اصلی بیثباتی» به شمار میرود.
در ادامه این تحلیل آمده است: «کشورهای منطقه درباره مسیر آینده اختلاف دارند. عمان و عربستان سعودی در پی کاهش وابستگی به واشینگتن و تقویت همکاری امنیتی منطقهایاند. عمان حتی خواستار نظمی برای دوران پس از آمریکا با مشارکت کشورهای خلیج فارس، ایران و عراق شده است.»
در مقابل، بحرین، کویت و امارات، به دلیل حملات ایران و نبود جایگزینی قابل اتکا، به آمریکا نزدیکتر میشوند. با این همه، آنها نیز همزمان توان دفاعی خود را تقویت میکنند، با تهران گفتوگو دارند و برای ایجاد مشارکتهای امنیتی تازه، به ترکیه و پاکستان روی آوردهاند.
به نوشته فارین افرز، روابط چین و کشورهای خلیج فارس اکنون بیش از آن که بر انتظارهای رو به افزایش استوار باشد، به مشارکتی ناشی از ضرورت تبدیل شده است. پکن همچنان تجارت و سرمایهگذاری را میخواهد، اما حاضر نیست هزینه و مسئولیت تامین امنیت منطقه را بپذیرد.
روزنامه والاستریت ژورنال در تحلیلی نوشت که آیتاللهها خواهان جنگ هستند و نسبت به دونالد ترامپ، تحمل بسیار بیشتری در برابر درد و هزینه دارند و همین سرسختی و جنگطلبی برگ برنده آنهاست.
نویسندگان این تحلیل، روئل مارک گرشت پژوهشگر ارشد بنیاد دفاع از دموکراسیها و ری تکیه پژوهشگر ارشد شورای روابط خارجی آمریکا، نوشتهاند: «تهران در زمان جنگ نسبت به واشینگتن یک مزیت راهبردی دارد؛ زیرا نخبگان حاکم بر ایران خواهان جنگ هستند و آمادگی داشتهاند هزینه و رنجی بسیار بیشتر از آنچه دونالد ترامپ حاضر به تحمل آن است، بپذیرند.»
بهنوشته آنها، وفاداران به انقلاب بارها و بارها چنین آزمونهایی را با آغوش باز پذیرفتهاند. در دهه ۱۹۸۰، جنگ ایران و عراق جان صدها هزار ایرانی را گرفت و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را تا مرز فروپاشی پیش برد. جنگ داخلی سوریه نیز فرصت تازهای برای نسل جدید فراهم کرد تا خود را اثبات کند. امروز نیز درگیری با آمریکا و اسرائیل به فرماندهان ارشد و نیروهای عادی سپاه و سایر اعضای دستگاه امنیتی حکومت این احساس را میدهد که در برادری و مقاومت علیه دشمنان نظام سهیم هستند.»
بهنوشته گرشت و تکیه، برای حکومتی اقتدارگرا که سالها پیش وفاداری بخش بزرگی از مردم ایران را از دست داده، این جنگها نعمتی بزرگ بودهاند. شور و اشتیاق وفاداران به انقلاب، بسیاری از ایرانیان خارج از کشور و تحلیلگران را که حکومت را از نظر اخلاقی، معنوی و مالی ورشکسته میبینند، سردرگم کرده است.
در این یادداشت گفته شده است: «تیم ترامپ بر این باور بود که جمهوری اسلامیِ زخمی و تضعیفشده را میتوان با بمبارانهای مداوم از توان انداخت. اسرائیلیها نیز به شکنندگی حکومت و این احتمال استناد میکردند که حذف رهبران ارشد میتواند به فروپاشی نظام منجر شود. اما هنگامی که این فروپاشی رخ نداد، ناکامیهای جنگ باعث شد برخی اعضای دولت ترامپ دوباره به همان توهماتی گرایش پیدا کنند که زمانی مبنای سیاست تعامل جریان چپ آمریکا با جمهوری اسلامی بود.»
جیدی ونس، معاون رییسجمهوری آمریکا و مسئول اصلی مذاکرات با جمهوری اسلامی، پس از دیدار با تیم مذاکرهکننده جمهوری اسلامی گفت: «همیشه از تندروها و میانهروها صحبت میشود. چیزی که برای من درباره نظام آنها جالب است این است که حتی افرادی که تصور میکردم تندرو باشند، حالا میگویند شاید کارهایی که طی ۴۰ سال گذشته انجام دادیم، اشتباه بوده، شاید وقت آن رسیده باشد که در رابطه با ایالات متحده فصل جدیدی باز کنیم.»
نویسندگان مقاله با انتقاد از رویکرد ونس، به طعنه نوشتهاند که حتی جان کری، وزیر امور خارجه پیشین آمریکا که به تلاش برای توافق با تهران مشهور بود و برجام در دوران وزارت او امضا شد، هم رهبران جمهوری اسلامی را بهتر میشناخت.
طرفهای مذاکره ونس، یعنی محمدباقر قالیباف، رییس مجلس و فرمانده سابق سپاه پاسداران، و عباس عراقچی، وزیر امور خارجه که سالها گزینه مورد اعتماد سپاه برای دیپلماسی بوده است، انقلابیونی هستند که آمادهاند در مذاکرات، رقبای خود را شکست دهند. آنها گرفتار آن برداشت محافظهکارانه شیعی نیستند که غربیهای غیرمسلمان را افرادی غیرقابل تماس یا نجس میداند.
نویسندگان در ادامه افزودهاند نزدیک به نیمقرن است که روسایجمهوری آمریکا جمهوری اسلامی را مجموعهای از جناحهای رقیب تصور کردهاند؛ جایی که «میانهروها» و «تندروها» برای به دست گرفتن قدرت با یکدیگر رقابت میکنند. این تصور وجود داشت که اگر واشینگتن اهرم مناسب را پیدا کند، میتواند ایران بهتری بسازد؛ ایرانی که در آن اسلامگرایان عملگرا و ملیگرا قدرت را در دست بگیرند.
بهنوشته آنها، منطق باراک اوباما برای توافق هستهای نیز بر همین امید به پیروزی «عملگرایان» ایرانی استوار بود، اما متاسفانه برای ترامپ، حکومت ایران دچار شکاف و اختلافی نیست. این نظام احتمالا امروز بیش از هر زمان دیگری از زمان حمله صدام حسین در سال ۱۹۸۰، متحد و مصمم است. حمام خونی که به قیام مردمی دی ماه ۱۴۰۴ پایان داد، نتیجه خشونت نیروهای امنیتی ایران و اتحاد کامل نخبگان حاکم بود.
بهگفته گرشت و تکیه، در میان اسلامگرایان حاکم، هنگامی که موضوع کشتن شهروندان معترض مطرح بود، هیچ اختلاف نظری وجود نداشت. در عین حال، حکومت هم هوشمندانه عمل کرده و هم خونریز بوده است. مذهبیترین نیروهای حکومت، دستکم فعلا، تصمیم گرفتهاند به رویکرد جدید و آسانگیرانهتر درباره حجاب اعتراض نکنند؛ رویکردی که به زنان اجازه میدهد بدون ترس از ضربوشتم یا زندان، بدون پوشاندن کامل سر در جامعه حاضر شوند.
در ادامه مقاله والاستریت ژورنال گفته شده که رهبران جمهوری اسلامی شرط بستهاند که این امتیاز، دستکم پس از خونریزی دی ماه، به سراشیبی مطالبات بیشتر تبدیل نخواهد شد.
از زمانی که آمریکا عملیات خشم حماسی را در اسفند ماه آغاز کرد، حکومت ایران درباره اهداف خود، بهویژه در مورد تنگه هرمز، کاملا شفاف بوده است.
نویسندگان مقاله تاکید کردهاند که ونس و دیگر مذاکرهکنندگان آمریکایی، از جمله جرد کوشنر و استیو ویتکاف، بدون تردید به کارشناسان فارسیزبان در وزارت امور خارجه یا سازمان سیا دسترسی داشتهاند؛ افرادی که میتوانستند برای آنان توضیح دهند بند پنجم تفاهمنامه اسلامآباد در تهران چه معنایی دارد.
بهنوشته روئل مارک گرشت و ری تکیه، بحران خلیج فارس نه با بمباران اهداف بیشتر از سوی واشینگتن حل خواهد شد و نه با پیشنهاد امتیازهای مالی بیشتر به تهران. خطوط لولهای که برای دور زدن تنگه هرمز ساخته شدهاند میتوانند تا حدی کمک کنند، اما نمیتوانند نقش محوری خلیج فارس را در تجارت جهانی بهطور محسوس کاهش دهند.
نویسندگان در پایان مقاله خود تاکید کردهاند که نیروی دریایی آمریکا باید کنترل خلیج فارس را دوباره در دست بگیرد و با وجود همه خطرات، برای مدتی نامحدود در آن گشتزنی کند. تهران باور ندارد که واشینگتن از استقامت و اراده لازم برای چنین ماموریتی برخوردار باشد و تا زمانی که این ارزیابی درست باشد، جمهوری اسلامی، و نه ایالات متحده، مهمترین قدرت تعیینکننده در خاورمیانه خواهد بود.