محل دفن دو معترض اعدام شده را به خانواده اطلاع ندادهاند
بر اساس اطلاعات رسیده به ایراناینترنشنال، ماموران امنیتی پیکر امیرمهدی بیگلری و شاهین واحدپرست، دو معترض اعدام شده، را به صورت مخفیانه دفن کرده و محل مزار را هم به خانواده آنها اطلاع ندادهاند.
خبرگزاری قوه ضاییه جمهوری اسلامی روز ۱۶ فروردین از اجرای حکم اعدام محمدامین بیگلری و شاهین واحدپرست خبر داد.
قوه قضاییه این دو زندانی سیاسی را متهم کرد که در جریان انقلاب ملی ایرانیان، «به یک مکان دارای طبقهبندی نظامی تعرض کردند و ضمن مشارکت در تخریب و آتش زدن این مکان حساس تلاش داشتند به اسلحهخانه دسترسی پیدا کنند».
پرونده بیگلری و واحدپرست به آتشسوزی پایگاه بسیج ۱۸۵ «شهید محمود کاوه» در شرق تهران در شامگاه ۱۸ دی مربوط بود که در پی آن هفت نفر بازداشت و همگی به اتهام «محاربه» به اعدام محکوم شدند.
جمهوری اسلامی در انقلاب ملی ایرانیان دهها هزار معترض را در ۱۸ و ۱۹ دی ماه با گلوله جنگی به قتل رساند و اینترنت را قطع کرد. یک منبع آگاه از «بهشت رضوان» مشهد گفت آنها تنها در یک نوبت پیکر حدود ۴۰۰ معترضی که چهرهشان به دلیل شلیک به صورت قابل شناسایی نبود، دفن کردند.
«ما بسیاری از شجاعترین سربازان و فرزندان ایران را که در خط مقدم میجنگیدند در شبهای ۱۸ و ۱۹ دی ماه از دست دادیم، تعداد زیادی از آنها نیز در روزهای بعد، بازداشت و در اعدامهای فوری به قتل رسیدند. امروز ۲۵ دی ماه است و جنگ ما با جمهوری اسلامی در خیابانها ادامه دارد، من احتمال زنده ماندن خودم را در روزهای آینده در حدود ۲۰ درصد میدانم. میخواهم این روایت از من ثبت شود تا اگر زنده ماندم در هر دادگاهی که لازم باشد شهادت دهم و اگر زنده نباشم این روایت، بخشی از جنایتی را بازگو کند که در آن دو شب در مشهد رخ داد.»
این آخرین اظهارات یکی از جوانانی است که در انقلاب ملی ایرانیان در مشهد برای آزادی ایران به خیابان رفت.
بیش از هشت هفته است که جمهوری اسلامی، اینترنت و خطوط تلفن را قطع کرده و از سرنوشت این جوان نیز تاکنون خبری در دست نیست.
۱۸ دی، وکیلآباد؛ ساعت ۹ شب سیل جمعیت، نیروهای سرکوب را عقب راند
روایت این جوان حدود ۳۲ ساله از بلوار وکیلآباد حاکی از سیل جمعیت سیاهپوشانی است که با صورتهای پوشیده، در پاسخ به فراخوان شاهزاده رضا پهلوی، شعارهای «جاوید شاه» و «این آخرین نبرده/ پهلوی برمیگرده» سر دادند.
آنها در اولین ساعتهای فراخوان، دسته دسته از کوچههای منتهی به این بلوار به خیابان اضافه شدند و در کمتر از یک ساعت مسیر بلوار وکیلآباد تا خیابان آزادشهر را پوشاندند.
به گفته او، سیل معترضان به حدی بود که نیروهای یگان ویژه مجبور به عقبنشینی تا میدان پارک شدند و این بخش از شهر تا ساعت ۱۱ شب در دست معترضان بود.
ساعت ۱۱ شب، چراغهای خیابان و آنتنهای موبایل را قطع کردند و مردم را به رگبار بستند.
به گزارش ایراناینترنشنال، جمهوری اسلامی در دو شب ۱۸ و ۱۹ دی ماه بیش از ۳۶ هزار معترض را در خیابانهای ایران کشت.
گزارشهای بسیاری نیز از شلیک تیر خلاص به مجروحان در بیمارستانها و بازداشتگاهها منتشر شده است.
این جوان گفت که در سه ساعت اول حضور مردم، نیروهای سرکوب با اسلحههای ساچمهای یا تفنگهای وینچستر به معترضان حمله کردند، اما ساعت ۱۱ شب به بعد، «هنگامی که صدای شعارهای مردم زمین را میلرزاند و سیل جمعیت به بالاترین حد ممکن رسید»، ناگهان تمام چراغهای پیادهروها، خیابانها و پارک خاموش شد، و نیروهای سپاه گلولههای اشکآور شلیک کردند و در پی آن با گلوله جنگی معترضان را کشتند.
او بارها از «خط مقدم» نام میبرد و آن را جایی تعریف میکند که اولین ردیف جوانان آزادیخواه ایستاده بودند و با دست خالی با نیروهای سلاح به دست سپاه پاسداران میجنگیدند.
او گفت: «به محض خاموش شدن چراغهای خیابان، نور سبز لیزرها یکی یکی بر روی شجاعانی که در خط مقدم بودند، میافتاد و به دنبال آن، صدای تکتیر میآمد و میدیدیم که یکی یکی بر زمین میافتادند»
خیابان طبرسی؛ جای گلوله روی دیوارها و بوی خون در هوا
در خیابان طبرسی مشهد، نیروهای سپاه پاسداران از ساعت ۹ شب روی پشتبامها مستقر شده بودند و به جمعیتی که هر لحظه وارد این خیابان میشدند و شعار میدادند، گلوله جنگی شلیک میکردند.
لباسشخصیها نیز معترضان را در جمعیت شناسایی و پس از شلیک گاز اشکآور، هنگامی که مردم شروع به دویدن به اطراف میکردند، با کلت آنها را میکشتند.
جوان دیگری که آن شب در خیابان طبرسی حضور داشت، گفت: «از ساعت ۱۰ شب به بعد آنقدر تعداد کشتهشدگانی که روی زمین افتاده بودند زیاد بود که بوی خون به وضوح در هوا احساس میشد.»
او اضافه کرد سرکوبگران در ساعت ۱۲ نیمهشب به آمبولانسی که در حال انتقال معترضان مجروح به بیمارستان بود حمله کردند و معترضان را با تیر خلاص کشتند.
شورای تامین استان: جوری مردم را بترسانید که ۲۰ دی کسی جرات به خیابان رفتن نکند
یک منبع آگاه در استانداری خراسان رضوی که بهدلیل حفظ امنیت نخواست نامش فاش شود به ایراناینترنشنال گفت که ساعت ۱۱ صبح جمعه ۱۹ دیماه، شورای تامین استان در جلسهای با حضور روسای تمام ارگانهای دولتی اعلام کرد بر اساس دستور رسیده از نهادهای بالادستی، اعتراضات باید به هر قیمتی سرکوب و در خیابانها حکومت نظامی برقرار شود.
همچنین در این جلسه عنوان شد که مهم نیست تعداد کشتهشدگان سرکوب چند نفر باشد: «فقط باید جوری مردم را به بترسانند که ۲۰ دی هیچکس جرات رفتن به خیابان و اعتراض نداشته باشد.»
۱۹ دی، وکیلآباد؛ آنتن موبایل و چراغها را خاموش کردند و قتلعام شروع شد
«شب دوم، در وکیلآباد سنگر درست کرده بودیم و شعار میدادیم و تا ساعت ۹ شب خیابان در دست ما بود. قرار بود تا صبح در خیابان بمانیم و شعار بدهیم، اما ساعت ۹ شب برقها و آنتنهای موبایل را قطع کردند و از زمین و پشتبامها به سویمان گلولههای جنگی شلیک کردند.»
این روایت نوجوان ۱۷ سالهای است که در اولین ساعتهای شب ۱۹ دی ماه در خیابان وکیلآباد مشهد، همراه با مادر و پدر و خواهر کوچکترش حضور داشت: «ساعت ۱۰ شب صدای گلوله میآمد اما مردم همچنان شعار میدادند و کسی حاضر به ترک خیابان نبود.»
او از حدود ۲۵ جوان و نوجوان دختر و پسری یاد کرد که اسم هیچ کدامشان را نمیدانست اما شاهد کشته شدن تکتکشان در تنها نیم ساعت بود: «به چشم دیدم که همهشان را از پشتبام یک مسجد به رگبار بستند.»
در «بهشت رضوان» بیش از ۴۰۰ پیکر بهدلیل شلیک به صورت و گردن قابل شناسایی نبودند
یک منبع آگاه، به نقل از رییس آرامستان «بهشت رضوان» مشهد به ایراناینترنشنال گفت در شامگاه ۱۹ دی ماه بیش از ۴۰۰ پیکر به این آرامستان منتقل شد که امکان شناسایی هیچ کدام از آنها وجود نداشت چون به طور عمدی و مستقیم به صورتشان گلوله شلیک کرده بودند تا چهرهشان قابل شناسایی نباشند.
ماموران آتشنشانی که از دستور سرکوب سرپیچی کردند کشته یا بازداشت شدند
بر اساس گزارشها، ماموران آتشنشانی در شبهای ۱۸ و ۱۹ دیماه از سوی شهرداری و استانداری مشهد مامور شدند در سرکوب مردم مشارکت کنند، اما تعداد زیادی از آنها از این دستور سر باز زدند و به کمک معترضان رفتند.
حمید مهدوی، آتشنشان و ورزشکار، یکی از آنها بود که هنگام کمک به معترضان هدف شلیک گلوله ماموران حکومت قرار گرفت و کشته شد.
یک شاهد عینی از صبح ۱۹ دیماه در خیابان طبرسی مشهد گفت: «دو کوچه در میان، یک نفر را کشته بودند و از پیکر چمباتمهزده پیرمردهای محل که در سکوت سیگار میکشیدند، میشد فهمید شب گذشته در این منطقه چه جنایتی رخ داده است.»
به گفته این جوان، نهادهای امنیتی، حتی نیروهای بازنشسته دادگستری و انتظامات فرودگاههای مشهد را مجبور کرده بودند اسلحه بگیرند و در میدانها مستقر شوند.
او گفت شب ۱۹ دیماه در خیابان طبرسی از یک راننده ون حمل جنازه در یک ایستگاه پمپبنزین منطقه طبرسی شنید که از ساعت ۹:۳۰ شب ۱۸ دی تا ساعت دو بامداد، تنها یکی از ونهای حمل جنازه، پیکر ۱۳۱ نفر را به «بهشت رضا» تحویل داده است.
۲۰ دی، اعدامهای گروهی؛ ۴۰۰ نفر را دستهجمعی دفن کردند
در هفته اول انقلاب ملی ایرانیان، شمار زیادی از خانوادهها اعلام کردند نزدیکانشان مفقود شدهاند و پس از بازداشت از آنها خبری ندارند. برخی نیز پس از تماس نهادهای امنیتی مبنی بر بازداشت عزیزانشان، با مراجعه به بازداشتگاه مطلع شدند که برای گرفتن پیکر نزدیکانشان باید به پزشکی قانونی مراجعه کنند.
به گزارش یک منبع مطلع در آرامستان «بهشت رضوان» مشهد، تنها در یک نوبت حدود ۴۰۰ نفر را بهصورت دستهجمعی در این آرامستان دفن کردند؛ کشتهشدگانی که امکان شناسایی بسیاری از آنها به دلیل شلیک گلوله به صورتشان وجود نداشته است.
یک منبع آگاه ساکن منطقه طبرسی مشهد نیز گفت پس از کشتار ۱۸ و ۱۹ دی، افراد غریبه اجازه رفتوآمد در این محل را نداشتند، زیرا ماموران لباس شخصی یا نیروهای سپاه برای ورود از آنها کارت شناسایی و نشانی خانهای را میخواستند که قصد ورود به آن داشتند.
یکی از پرستاران بیمارستان فارابی مشهد نیز درباره آمار کشتهشدگان تنها در شب ۲۰ دیماه گفت از ساعت ۱۲ شب تا هفت صبح برای ۵۰۰ نفر در این بیمارستان گواهی فوت صادر کرده بودند.
او گفت در یک خیابان کوچک این منطقه، در یک شب ۲۰ نفر را کشته بودند؛ موضوعی که از روی اعلامیههای ترحیم کوچک و بدون عکس روی در خانهها قابل تشخیص بود.
حیاط درمانگاه چمران؛ پیکر کشتهها را با شتاب از تریلیها خالی کردند
همسر یکی از کشتهشدگان مشهد که صبح ۲۰ دیماه برای دریافت پیکر به درمانگاه چمران رفته بود، گفت: «تا وقتی پایم را در درمانگاه نگذاشته بودم، فکر میکردم شاید همسرم زنده باشد .... وارد حیاط درمانگاه شدم و دیدم پیکرها را در سه ردیف روی هم در کاورهای سیاه گذاشتهاند و مردم سیاهپوش با شیون و فریاد در حال شناسایی عزیزانشان هستند. همه آن کاورهای سیاه انگار همسرم بودند و زار زار گریستم.»
او گفت همراه با برادرش در حال باز کردن زیپ کاور اجساد بوده که یک تریلی بزرگ از راه رسیده و کارگرانی که صورتشان را پوشانده بودند، با شتاب اجساد داخل تریلی را روی زمین حیاط درمانگاه پرتاب میکردند.
این روایتها تنها بخشی از کشتار و جنایتی است که جمهوری اسلامی در تاریکی شبهای ۱۸ و ۱۹ دی در مشهد و تمام ایران انجام داد. در شرایطی که ارتباطات قطع و اطلاعرسانی محدود شده است، هنوز روشن نیست دقیقا چه تعداد کشته شدند و چه بر سر بازداشتشدگان میآید.
پرسشهایی که با گذشت بیش از ۱۰۰ روز همچنان بیپاسخ ماندهاند.
جوانان بسیاری که حالا «جاویدنامان انقلاب ملی» نام گرفتهاند، برای فردای بهتر و زندگی در کشوری آزاد به خیابان رفتند و کشته شدند. آنها باور داشتند ایران آزاد میشود و با فدا کردن جانشان میخواستند این آزادی هر چه زودتر به دست بیاید.
بر اساس پیامهای رسیده به ایراناینترنشنال، امیرمحمد مجلل چوبری ۲۲ ساله با اتهامهایی مانند «شروع به قتل عمدی از طریق اقدام به زیر گرفتن ماموران» و «اجتماع و تبانی به قصد ارتکاب جرم» در معرض خطر اعدام قرار دارد. او ۱۲ دی در تهران بازداشت شد.
«اخلال در نظم و آسایش عمومی از طریق شرکت در اغتشاشات» و «تمرد نسبت به ماموران» از دیگر موارد اتهامی علیه این جوان است.
پدر امیرمحمد کارگر و مادرش خانهدار است. پیشتر وکیل پرونده از خانواده درخواست شش میلیارد تومان حقالزحمه برای جلوگیری از صدور حکم اعدام کرده بود.
والدین امیرمحمد توانستند یک میلیارد تومان را تهیه کنند، اما بر اساس پیامهای رسیده به ایراناینترنشنال، وکیل پرونده از زمان دریافت این مبلغ تاکنون جواب خانواده را نداده است.
امیرمحمد از زمان بازداشت تاکنون در زندان قزلحصار کرج نگهداری میشود.
دی ماه ۱۴۰۴ نشان داد که در ایران مردمانی وجود دارند که از زندگی کنونی و آیندهشان بیش از سکوت میترسند. در سالهای گذشته نارضایتی معیشتی و از بین رفتن امید به اصلاح به قدری گسترده شده که میلیونها ایرانی از سیاست جمهوری اسلامی احساس بیگانگی کردهاند.
آنچه مردم معترض در خیابان میخواستند سرنگونی جمهوری اسلامی بود.
اعتراضات دی ۱۴۰۴ برآیند تلاقیِ بحرانهای مزمن و حلناشدهای بود که از آستانه تحمل جامعه عبور کرد. در این مقطع، مکانیسم تحقیر ساختاری، محذوفشدگان را از حاشیه به متن سیاست بازگرداند تا کرامت پایمالشده خود را بازپس گیرند. فروپاشی اقتصادی در این دوره، با فراتر رفتن از لایههای فرودست، طبقه متوسط را نیز با پدیده سقوط منزلت مواجه کرده بود؛ اقدامات پولی دولت نیز نه راهکار، بلکه بیشتر محرکِ خشم مردم شد. آنچه این گسستهای ساختاری را به یک خیزش میلیونی پیوند داد، صرفاً وجود فراخوان سیاسی نبود که بسیاری به آن آری گفتند، بلکه شکلگیری نوعی پیوند جمعی در مورد نازیستنی شدن زندگی بود.
تحقیر و تبعیض سالیان در جنوب غربی ایران، در شهرهایی که یا نفت دارند یا صنایع سنگینی مانند آلومینیوم و فولاد، مدتهاست که سفرههای مردم خالی است، نسلی بزرگ شده است با آرزوهای بسیاری که به آنها نرسیدند یا میدانند که نمیرسند. آنها فقر را زندگی کردند در حالی که میپرسیدند «پول نفت کجا رفت؟» از آبدانان تا آبادان، از نیریز تا کنگان، از گیلانغرب تا بوشهر، شهرهایی که در اعتراضات دیماه در روزهای اول اعتراضات به خیابان آمدند، نقشهای را تشکیل میدهند که تصادفی نیست. این نقشه، همان نقشه شکست چهار دهه وعده توزیع عدالت است.
اما در دی ۱۴۰۴، تحقیر دیگر فقط جغرافیایی نبود، طبقات مختلف اجتماع و اقتصادی را هم درنوردید. دولت [مسعود] پزشکیان برای کنترل اعتراضات اعلام کرد به ازای حذف ارز ترجیحی، یک میلیون تومان مستقیم به حساب خانوارها واریز میکند. این رقم معادل هفت دلار بود، در روزهایی که قیمت روغن ۲۰۰ تا ۲۶۰ درصد بالا رفته، تخممرغ ۲۴۷ درصد گرانتر از سال قبل شده، و برخی فروشندگان به فروش قسطی ماست و دوغ روی آورده بودند. دولت تنها بخشی از مکانیسم تحقیری که در سالهای گذشته به وجود آمده بود را باردیگر و در میانه اعتراضات به مردم نشان داد. این موضوعی بود که اکثریت ایرانیان آن را احساس کردند.
آنچه دی ۱۴۰۴ را از موجهای قبلی متمایز کرد، پدیدهای است که میتوان آن را «همسرنوشتی اجباری طبقات» نامید. طبقه متوسط ایران، که بطور تاریخی حامل ارزشهای مدنیای مانند آزادی بوده، در دی ۱۴۰۴ دیگر با فرودستان اقتصادی فاصلهای نداشت. وقتی این گروه برای نغلتیدن به فقر میجنگید، خواستههای رادیکالش از طبقه فرودست هم بیشتر شد؛ چون با سقوط قدرت خریدش تحقیر را بیشتر احساس میکرد. آزاده مختاری، روزنامهنگار، در ۱۷ دی نوشت: «ما روزانه با بیتدبیری مدیریتی فقیر میشویم.» او پیشتر هم گفته بود «مردم دیگر معیشتی ندارند که دربارهاش نگران باشند.» جملاتی که نشان میداد فقر دیگر نه یک ناکارآمدی گذرا، بلکه به ماهیت حکمرانی تبدیل شده است.
جامعهشناسان سیاسی، در متون مختلفی نشان دادهاند که انقلابها نه توسط گرسنگان، بلکه توسط کسانی رخ میدهد که طعم زندگی بهتر را چشیده بودند اما اکنون در حال سقوط هستند. طبقه متوسط ایران در دی ۱۴۰۴، با تورم دو رقمی سالیان گذشته، فقط پولش را از دست نداده بود، بلکه منزلت و هویت خود را از دست رفته میدید. این زوال منزلت اجتماعی، خشم را در میان افراد بسیاری نهادینه کرده است. اینگونه ائتلافی نانوشته میان آنها و گروههای کم برخوردار اجتماعی به وجود آمد که همه از سیاستی واحد ضربه خورده بودند.
بازار و پایان سکوت ظهر هفتم دیماه ۱۴۰۴، بخشی از بازار تهران محل کسب و کار خود را بست. بازار در تاریخ سیاسی ایران همیشه یکی از محافظهکارترین نهادها بود، جمهوری اسلامی ریشه خود را در این نهاد میدانست و سالها برای کنترل و تغییر آن کوشیده بود. همچنین بازاریان در اعتراضات ۱۳۸۸ سکوت کرده بود و در ۱۴۰۱ در حاشیه بودند اما این بار خودشان نقطه آغاز اعتراضات شدند. دلار به ۱۴۴ هزار تومان رسیده بود و کسبه دیگر نمیدانستند کالایی را که صبح خریدهاند عصر به چه قیمتی بفروشند. نوسانات لحظهای ارز، تامین کالا را غیرممکن و قیمتگذاری را بیمعنا کرده بود. بسیاری از بازاریان آن روزها میگفتند باز کردن مغازه بیشتر از آنکه سود برساند، زیان میزند.
در طول دهههای گذشته، بازار حتی در سختترین بحرانهای اقتصادی ترجیح میداد با مذاکره و فشار غیرمستقیم به دنبال راهحل بگردد. اعتراض علنی و اعتصاب سازمانیافته را برای لحظههایی نگه میداشت که راه دیگری نمانده بود. دی ۱۴۰۴ چنین لحظهای بود؛ نه چون مطالبهای داشت که با یک تصمیم دولتی حل شود، بلکه به این نتیجه رسیده بود که نظم موجود خودش عامل اصلی بینظمی شده است.
حضور اعتراضی بازار امکانی داد تا این همدستی و ائتلاف میان گروههای مختلف شکل بگیرد تا آنها خشم فروخفته خود را به سمت حاکمیت جمهوری اسلامی نشان دهند. در عین حال که بازار برای خود دستاوردهایی مانند صفر شدن برخی از ارقام مالیاتی داشت اما آنها اعتماد چندانی به دولت نکردند. چرا که عدم توان مردم برای خرید، یعنی کاهش فروش هم بخشی از معضل بازاریان بود.
دیگر امیدی به اصلاح نیست مسعود پزشکیان برای بخشی از رایدهندگان، نمادی از «آخرین شانس» برای اصلاح و مهار سایه جنگ بود. کسی که در ۱۴۰۱ از استفاده از برچسب «اغتشاش» پرهیز کرده بود، اما با حضورش هم جنگ شد و هم او قبل از ۱۸ دی، آغاز کشتار مردمی، مدام از خط و مرز با اغتشاشات گفت و بعد در ۲۱ دی ۱۴۰۴، معترضان را «تروریست» خواند و و از نیروهای امنیتی خواست «قاطعانه» برخورد کنند.
این تغییر مواضع و آنچه او کرد را میتوان به معنای تصلب ساختاری و از بین رفتن آخرین امیدها دانست. اما ادغام او در نظم موجود و بی اثر شدن دولتش به نوعی که یاران قدیمیاش مانند علی شکوریراد را به انتقاد از پزشکیان واداشت، نشانی از آن بود که حاکمیت هیچ قصدی برای تغییر رویه ندارد و این موضوع باعث ناامیدی بسیاری از امکانهای تغییر شد. به ویژه که در دوره او همه چیز رو به بدتر شدن گذاشت.
پیامد این انسداد سیاسی، در کنار پیامدهای مخرب جنگ ۱۲ روزه، زندگی در ایران را به تعبیر مصطفی مهرآیین «نازیستنی» کرد. جامعه در وضعیت فرساینده «نه جنگ، نه صلح» گرفتار شد؛ جایی که رکود تولید، کسری بودجه مزمن و ناترازیهای گسترده انرژی، روان جمعی را تحت فشاری بیسابقه قرار داد. در چنین بنبستی، انفجار بازار به عنوان نهادی ذاتاً محافظهکار، نشان داد که نظم سیاسی تنها فلاکت محض تولید میکند. این فشارِ زیستی، بخش گستردهای از مردم ایران را به این نتیجه رساند که هزینه خیابان از هزینه ماندن در خانهها میتواند کمتر باشد.
آنچه فضای این نارضایتی را تغییر داد اقدام سیاسی دونالد ترامپ و رضا پهلوی بود. ترامپ در ۱۲ دی ماه در واکنش به اعتراضها در ایران نوشت: «اگر ایران به معترضان مسالمتجو شلیک کند و آنها را به طرز خشونتآمیزی بکشد، که این رسم آنهاست، ایالات متحده آمریکا به کمک آنها خواهد آمد. ما کاملاً آماده و مجهز هستیم.» گفتاری که بخشی از معترضان ایرانی را دلگرم کرد.
پیوند یابی فضای نارضایتیهای داخلی به موضوعی ژئوپلتیک در زبان ترامپ، در بخشی از اپوزیسیون بازتابی محتاطانه یافت. رضا پهلوی، در ۱۶ دی ماه از معترضان خواست «این پنجشنبه و جمعه، ۱۸ و ۱۹ دیماه، همزمان سر ساعت ۸ شب، همگی چه در خیابانها یا حتی از منازل خودتان شروع به سردادن شعار بکنید.» درخواست او برای همراهی مردمی در زبان جمعی به یک فراخوان خیابانی ترجمه شد و باعث شد تا بسیاری از ایرانیان معترض، یک هدف سیاسی واحدی پیدا کرده و علیه نظم سیاسی اعتراض خود را با داشتن امکان آلترناتیو، شکل دهند.
حکمرانی بر اطلس خشم دی ۱۴۰۴ نشان داد که انباشت بحرانهای اجتماعی و اقتصادی به تنهایی برای شکل گرفتن یک خیزش میلیونی کافی نیست؛ این بحرانها به یک فراخوان سیاسی و یک لحظه مشترک هم نیاز داشتند. ترامپ و رضا پهلوی این لحظه را فراهم کردند و نارضایتی پراکنده را حول یک هدف واحد متمرکز کردند. اما آنچه خیابان را پر کرد نه این فراخوانها، بلکه سالها درد انباشته بود.
اعتراضات دی در فضایی رخ داد که جمهوری اسلامی پس از جنگ ۱۲ روزه پیشاپیش وارد الگویی از حکمرانی شده بود که میتوان آن را «اقتدارگرایی تدافعی» نامید. در این فهم، نظم مدیریتی جای خود را به نظم کنترلی داد، در این چارچوب جدید، مطالبات معیشتی و صنفی به عنوان ریسک امنیتی بازتعریف میشدند و آزادسازیهای محدود مانند تعلیق اجرای قانون حجاب، کنسرتهای کنترلشده نه گشایش واقعی، بلکه ابزار کاهش فشار در نقاط پرریسک بودند. اعتراضات دی این الگو را به محک واقعی گذاشت و نظام با سرکوب آن را تثبیت کرد.
اما مشکل بنیادین این الگو آن است که اصلاح ساختاری را ناممکن میکند؛ چون نظامی که بر پیشفرض بیاعتمادی به جامعه بنا شده، هر اصلاح واقعی را به معنای افزایش ریسک وجودی میبیند. سرکوب وحشیانه و کشتار در سایه سکوت خبری و پنهان کاری اگرچه خیابانها را خالی کرد اما تغییری جدی در ذهن جامعه رقم زد و بسیاری پس از آن گفتند دیگر جامعه به قبل از ۱۸ دی باز نخواهد گشت.
اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ در ایران، از یک جرقه اقتصادی به یکی از گستردهترین و خونینترین موجهای اعتراضی سالهای اخیر تبدیل شد؛ رخدادی که با کشتاری بیسابقه، قطع ارتباطات و سرکوبی چند لایه همراه بود و همچنان آمار دقیق قربانیان آن محل مناقشه است.
اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ را نمیتوان در چارچوب ساده «یک موج اعتراضی دیگر» فهمید. این رخداد، در فاصلهای کوتاه، از یک اعتراض اقتصادی به یک بحران سراسری و سپس به یکی از شدیدترین سرکوبهای ثبتشده در جمهوری اسلامی تبدیل شد.
آنچه این اعتراضات را از موجهای پیشین از دی ۱۳۹۶ تا آبان ۱۳۹۸ و خیزش ۱۴۰۱ متمایز میکند، نه فقط دامنه و سرعت گسترش، بلکه همزمانی سه پدیده است: بسیج گسترده اجتماعی، کشتار متمرکز در بازهای بسیار کوتاه، و تلاش سازمانیافته برای پنهانسازی ابعاد آن.
از اعتراض معیشتی تا انفجار سیاسی
اعتراضات از اواخر آذر و اوایل دی ۱۴۰۴، در واکنش به فشارهای اقتصادی، افزایش قیمتها و فرسایش شدید قدرت خرید آغاز شد. اما این اعتراضات بهسرعت از سطح مطالبات اقتصادی عبور کرد و به اعتراضاتی با ماهیت سیاسی تبدیل شد. شعارها، در فاصلهای کوتاه، از نقد وضعیت معیشتی به نفی کلیت ساختار قدرت تغییر کرد.
ویژگی مهم این مرحله، سرعت گسترش جغرافیایی بود. گزارشهای میدانی نشان میدهد اعتراضات در دهها شهر و در بخش بزرگی از استانهای کشور شکل گرفت و بهسرعت از یک نقطه به نقاط دیگر منتقل شد.
برخلاف برخی موجهای پیشین که دارای کانونهای مشخص بودند، در اینجا با نوعی انتشار همزمان و چندکانونی مواجهیم؛ الگویی که نشاندهنده انباشت نارضایتی در سطوح مختلف جامعه است.
در اوج اعتراضات، گزارشهایی از حضور گسترده در خیابانها منتشر شد؛ سطحی از مشارکت که آن را در ردیف بزرگترین بسیجهای اجتماعی پس از انقلاب قرار میدهد. همین دامنه گسترده، بهنظر میرسد یکی از عوامل تعیینکننده در نوع واکنش حکومت بود.
نقطه عطف خونین؛ ۱۸ و ۱۹ دی
تقریبا تمام روایتهای مستند، بر یک نقطه عطف تاکید دارند: روزهای ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴. در این بازه زمانی، سرکوب به شکلی ناگهانی و بسیار شدید وارد فاز تازهای شد. گزارشها و مستندات نشان از وقوع کشتار گسترده در این دو روز دارد؛ کشتاری که میتوان آن را بزرگترین سرکوب فشرده در تاریخ جمهوری اسلامی خواند.
آنچه این مقطع را متمایز میکند، نه فقط تعداد کشتهشدگان، بلکه تمرکز زمانی آن است. در حالی که در اعتراضات آبان ۱۳۹۸ یا خیزش ۱۴۰۱، خشونت در طول چند روز یا هفته توزیع شده بود، در دیماه ۱۴۰۴ بخش قابل توجهی از تلفات در یک بازه ۴۸ ساعته رخ داد.
این «فشردهسازی خشونت» یک تغییر مهم در الگوی سرکوب محسوب میشود؛ رویکردی که هدف آن، شکستن سریع موج اعتراض پیش از تثبیت آن است.
گزارشهای معتبر بینالمللی، بهویژه عفو بینالملل، دیدبان حقوق بشر و روایتهای پزشکی و میدانی منتشر شده در رسانهها تصویری نسبتا روشن از نوع سلاحها و ابزارهای کشتار در اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ ارائه میدهند.
بر اساس این منابع، نیروهای امنیتی از گلوله جنگی و سلاحهای گرم مرگبار بهصورت گسترده و مستقیم علیه معترضان استفاده کردند؛ از جمله تفنگهای تهاجمی، شاتگانها و حتی در برخی موارد تیربارهای سنگین (مانند DShK) که معمولا در میدانهای جنگ به کار میروند.
همچنین گزارشها به حضور تکتیراندازها در نقاط مرتفع و شلیک هدفمند به سر، سینه و اندامهای حیاتی اشاره دارند؛ الگویی که نشاندهنده سیاست «شلیک برای کشتن» است، نه کنترل جمعیت.
در کنار اینها، استفاده از ابزارهای بهاصطلاح «کمکشنده» مانند گلولههای ساچمهای و گاز اشکآور نیز ثبت شده، اما حتی این سلاحها نیز بهگفته عفو بینالملل بهطور عامدانه به نقاط حساس بدن شلیک شدهاند و موجب نابینایی یا آسیبهای دائمی شدهاند.
افزون بر این، برخی گزارشهای میدانی از بهکارگیری چاقو و خشونت مستقیم فیزیکی از سوی نیروهای لباسشخصی سخن میگویند.
مجموع این دادهها نشان میدهد که ابزارهای بهکاررفته در این سرکوب، از سطح کنترل شورش فراتر رفته و به سطح کاربرد تسلیحات جنگی علیه غیرنظامیان رسیده است.
جنگ آمارها؛ کشتاری که هنوز عدد ندارد
یکی از پیچیدهترین ابعاد این اعتراضات، اختلاف شدید در آمار کشتهشدگان است. خود حکومت رقم رسمی حدود سه هزار کشته را اعلام کرده است.
در مقابل، گزارشهای منتشرشده در ایراناینترنشنال بر پایه منابع مختلف از جمله اسناد داخلی دامنهای بسیار گستردهتر را نشان میدهد: از برآوردهای اولیه چند هزار نفری تا ارقامی در بازه ۱۲ تا ۲۰ هزار، و حتی گزارشهایی که از بیش از ۳۶ هزار کشته سخن میگویند.
در کنار این ارقام، گزارشهایی نیز وجود دارد که به هزاران کشتهای اشاره میکنند که هویت آنها ثبت نشده یا هنوز در دست بررسی است. نهادهای بینالمللی، از جمله گزارشگر ویژه سازمان ملل، نیز با اشاره به محدودیتهای راستیآزمایی، از احتمال بسیار بالاتر بودن تعداد قربانیان نسبت به آمار رسمی سخن گفتهاند.
این شکاف آماری، صرفا یک اختلاف عددی نیست؛ بلکه خود نشانهای از شرایطی است که در آن، همزمان با سرکوب، تلاش برای کنترل روایت و پنهانسازی نیز جریان داشته است.
اگر در اعتراضات قبلی، سرکوب عمدتا به خیابان محدود میشد، در دیماه ۱۴۰۴ با یک الگوی چندلایه مواجهیم که حوزههای مختلف را در بر میگیرد. در خیابان، گزارشها از استفاده گسترده از سلاح گرم و شلیک مستقیم به معترضان حکایت دارد. اما سرکوب به اینجا ختم نشد.
گزارشها نشان میدهد که در جریان سرکوب ۱۷ و ۱۸ دی، نیروهای امنیتی وارد بیمارستانها شدند و مجروحان را بازداشت کردند؛ امری که عملا درمان را به یک خطر امنیتی تبدیل کرد. این اقدام، علاوه بر افزایش تلفات، نشاندهنده گسترش دامنه سرکوب به خارج از میدان اعتراض است.
در مرحله بعد، مدیریت اجساد و کنترل مراسم سوگواری نیز به بخشی از سازوکار سرکوب تبدیل شد. پیدا کردن پیکر جانباختگان به یک چالش بزرگ تبدیل شد. نگهداری پیکرها در سولههای پزشکی قانونی و تلاش خانوادههای برای یافتن پیکر عزیزانشان در میان انبوه جانباختگان، از تاثربرانگیزترین تصاویر این دوران بود. در اغلب موارد اجساد با تاخیر یا تحت شرایط خاص به خانوادهها تحویل داده شد و در بسیاری موارد نیز دفنها تحت نظارت و محدودیت انجام شد.
این روند، نشان میدهد که کنترل پیامدهای اجتماعی کشتار، به اندازه خود سرکوب اهمیت داشته است.
اینترنت؛ ابزار سرکوب و پنهانسازی
قطع و محدود سازی اینترنت، در این اعتراضات نقشی کلیدی داشت. اما تفاوت مهم این دوره با ۱۳۹۸ در این بود که قطع ارتباطات، صرفا واکنشی به گسترش اعتراضات نبود، بلکه همزمان با سرکوب و در راستای پنهانسازی آن اجرا شد.
این بار این اختلالات برای مدت طولانیتری ادامه داشت و بهصورت مدیریتشده اعمال شد؛ بهگونهای که دسترسی به اطلاعات، ارسال تصاویر و حتی ارتباطات روزمره شهروندان بهشدت مختل شد. این وضعیت، نهتنها کار راستیآزمایی را دشوار کرد، بلکه امکان امدادرسانی و ثبت مستقل وقایع را نیز محدود ساخت.
در مقایسه با اعتراضات ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱، دیماه ۱۴۰۴ چند تفاوت کلیدی دارد. نخست، همزمانی گستردگی اعتراض و شدت سرکوب است؛ در حالی که در گذشته، معمولا یکی از این دو عامل غالب بود.
دوم، تمرکز زمانی خشونت در بازهای بسیار کوتاه، که نشاندهنده تغییر در راهبرد سرکوب است. سوم، گسترش سرکوب به حوزههایی فراتر از خیابان؛ از بیمارستان تا گورستان و فضای اطلاعاتی.
بهبیان دیگر، اگر آبان ۱۳۹۸ نماد سرکوب در شرایط قطع اینترنت بود و ۱۴۰۱ نماد تداوم اعتراض در برابر فشار امنیتی، دیماه ۱۴۰۴ را باید نقطهای دانست که در آن، سرکوب به یک سازوکار چندلایه و همزمان در حوزههای مختلف تبدیل شد.
۱۰۰ روز پس از کشتار خونین معترضان در دیماه ۱۴۰۴، نام و روایت شماری از کشتهشدگان و اعدامشدگان بار دیگر در حافظه عمومی ایرانیان برجسته شده است. نامهایی که در ۴۸ سال گذشته، از خاوران تا خیزشهای سالهای اخیر، از سوگ خانوادگی فراتر رفته و به نمادهای دادخواهی تبدیل شدهاند.
جمهوری اسلامی در نزدیک به ۴۸ سال گذشته با اعدام، شکنجه، سرکوب خیابانی و کشتار معترضان، هزاران خانواده را داغدار کرده است.
در این میان، برخی قربانیان بهواسطه شیوه جانباختن، روایت بازماندگان، تصویرها و صداهای بهجامانده و ایستادگی خانوادهها، به چهرههایی ماندگار در حافظه جمعی ایرانیان بدل شدهاند.
آنچه این نامها را متمایز کرده، نه ارزش بیشتر جان آنان، بلکه تبدیل شدن زندگی و مرگشان به زبان عمومی دادخواهی است.
گاهی یک گورستان، یک جمله کوتاه، یک فایل صوتی یا صدای مادری در سوگ، و گاهی ویدیویی از مراسم خاکسپاری، نامی را از دل سوگ شخصی بیرون آورده و به نشانهای جمعی برای اعتراض و مطالبه عدالت بدل کرده است.
این گزارش تنها به بخشی از این نامها میپردازد. نامهایی که در پی جنایتهای بیشمار جمهوری اسلامی، از اعدامهای دهه ۶۰ تا جانباختگان خیزشهای اخیر، به اشکال مختلف در حافظه جمعی ایرانیان ماندگار شدهاند.
از خاوران تا قتلهای زنجیرهای؛ حافظهای که پاک نشد
دادخواهی در ایران از همان سالهای نخست استقرار جمهوری اسلامی و کشتارهای سال ۱۳۵۸ آغاز شد و در دهه ۶۰، با خاوران، صورتی ماندگار و تاریخی پیدا کرد.
خاوران، محل دفن شماری از زندانیان سیاسی اعدامشده دهه ۶۰ و کشتار ۱۳۶۷، به یکی از روشنترین نشانههای این حافظه جمعی بدل شد.
خاوران فقط محل دفن نیست. نشانی جنایتی است که حکومت کوشیده بپوشاندش و خانوادههایی نگذاشتهاند این تاریخ دفن شود. خانوادههای اعدامشدگان بارها گفتهاند خاوران فقط جغرافیای آنان نیست، بلکه تاریخ مشترک حذفشدگان و مبارزان راه آزادی و عدالت است.
حکومت در سالهای گذشته با محدود کردن حضور خانوادهها، بستن درهای خاوران و جلوگیری از برگزاری مراسم، کوشیده این حافظه را کنترل کند. اما همین محرومیت و ایستادگی، خاوران را به یکی از ریشههای اصلی دادخواهی در ایران بدل کرده است. جایی که حفظ نام کشتهشدگان، خود بخشی از مبارزه برای حقیقت شده است.
در دهه ۷۰، با قتلهای سیاسی-زنجیرهای این مسیر به شکلی دیگر ادامه یافت. قتل سازمانیافته نویسندگان، روشنفکران و منتقدان حکومت، از داریوش فروهر و پروانه اسکندری تا محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، نشان داد حذف مخالفان تنها به زندان و اعدام محدود نیست.
با وجود گذشت دههها، بسیاری از ابعاد این پروندهها همچنان مبهم مانده و همین ابهام، در کنار جایگاه فرهنگی و سیاسی قربانیان، نام آنان را به بخشی از حافظه دادخواهی در ایران تبدیل کرده است.
سعید زینالی، دانشجوی دانشگاه تهران، پس از حمله ۱۸ تیر ۱۳۷۸ در خانهاش بازداشت شد و پس از یک تماس کوتاه، برای همیشه ناپدید شد.
مادرش، اکرم نقابی، با پلاکارد «سعید من کجاست؟» در ۲۷ سال گذشته به یکی از نمادهای دادخواهی برای ناپدیدشدگان در ایران بدل شده است.
دهه ۸۰ و ۹۰؛ از کهریزک تا طناب دار
سرکوب اعتراضات ۱۳۸۸ و پرونده کهریزک، شکل تازهای از مواجهه جامعه با مرگ در بازداشت و خشونت حکومتی را رقم زد.
مصطفی کریمبیگی، از کشتهشدگان آن اعتراضات، یکی از نامهایی بود که در امتداد همین حافظه ماندگار شد. شهناز اکملی، مادر او، بعدها گفت این دادخواهی پرچمی است که از مادران خاوران به ارث رسیده. جملهای که پیوند نسلهای دادخواه در ایران را نشان میدهد.
در ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹، فرزاد کمانگر، معلم و فعال حقوق بشر، مخفیانه و بدون اطلاع وکیل و خانواده، در اوین اعدام شد. ماندگاری نام او فقط به اعدامش برنمیگشت؛ جایگاهش بهعنوان معلم، روند پرخطای پرونده و همزمانی اعدامش با هفته معلم، او را به نماد بیعدالتی در جمهوری اسلامی و دادخواهی در میان معلمان و فعالان مدنی بدل کرد.
آبان ۱۳۹۱، ستار بهشتی، وبلاگنویس و کارگر، پس از بازداشت به دست پلیس فتا زیر شکنجه جان باخت. اما نام او فقط با مرگش در بازداشت ماندگار نشد. صدای مادرش، گوهر عشقی، در تثبیت این نام نقشی تعیینکننده داشت. جمله «من صدای ستارم» نیز به یکی از روشنترین بیانهای دادخواهی در ایران بدل شد.
نوید افکاری هم در همین مسیر قرار میگیرد. کشتیگیری که پس از اعتراضات مرداد ۱۳۹۷ بازداشت و با وجود اعتراضهای گسترده داخلی و بینالمللی، اعدام شد.
جمله او در آخرین فایل صوتی منتشرشدهاش، «برای طناب دارشان دنبال گردن میگردند»، به یکی از ماندگارترین عبارتهای سالهای اخیر بدل شد. عبارتی که هم ستم قضایی را عریان کرد و هم خشم عمومی را بازتاب داد.
آبان ۹۸ تا «زن، زندگی، آزادی»
اعتراضات آبان ۱۳۹۸ بار دیگر نامهایی را وارد حافظه عمومی کرد که از سطح خبر فراتر رفتند. پویا بختیاری یکی از آنها بود. ویدیویی که پس از کشتهشدنش از تلفن همراهش منتشر شد، فقط تصویر یک معترض نبود، صدایی بود که از دل خیابان برخاست و او را با این جمله به یکی از نمادهای آبان ۹۸ بدل کرد: «من هم پسر کسی هستم ....»
محسن محمدپور، نوجوان ۱۷ ساله، کودک کار و کارگر ساختمانی که در خرمشهر کشته شد، نمونه دیگری بود.
روایت زندگی او، همراه با تصاویر منتشرشده، نشان داد چگونه مرگ نوجوانی که از سالهای کمسنوسالی بار کار و معیشت را بر دوش میکشید، به نشانهای از خشونت ساختاری حکومت بدل میشود.
با کشتهشدن مهسا ژینا امینی در شهریور ۱۴۰۱، این روند وارد مرحلهای تازه شد و نام او با آغاز یکی از بزرگترین خیزشهای ضدحکومتی گره خورد.
جمله «ژینا جان، نخواهی مرد، نامت نماد خواهد شد» خیلی زود به واقعیتی اجتماعی تبدیل و مرگ او به آغاز یک جنبش بدل شد.
در همان خیزش، کیان پیرفلک با جمله «به نام خدای رنگینکمان» به نمادی گسترده تبدیل شد؛ جملهای که هم معصومیت کودکانه را حمل میکرد و هم عمق فاجعه را.
سارینا اسماعیلزاده نیز با ویدیوهایی که پیش از کشتهشدنش منتشر کرده بود، به نماینده نسلی بدل شد که خواهان زندگی عادی و آزاد بود.
خدانور لجهای با تصویری از او در بازداشت، در حالی که دستهایش به میله بسته شده و لیوان آبی روبهرویش گذاشته بودند و نیز با ویدیوهایی از رقص و سرزندگیاش، در حافظه عمومی ماند و به یکی از چهرههای نمادین خیزش تبدیل شد.
مینو مجیدی، از جانباختگان خیزش ۱۴۰۱ در کرمانشاه نیز با تصویری ماندگار در حافظهها ثبت شد؛ جایی که دخترش بر مزار او، با موهای بریده در دست ایستاد. آن تصویر به یکی از نشانههای دادخواهی در اعتراضات آن سال بدل شد.
مجیدرضا رهنورد با وصیتی که پیش از اعدام از او منتشر شد در حافظه ایرانیان ماند؛ اینکه دوست ندارد بر مزارش گریه کنند و میخواهد آهنگ شاد پخش شود. او بر یکی از دستانش نشان شیر و خورشید داشت؛ دستی که بر اساس روایتهای منتشرشده، در بازداشت، سوزانده و شکسته شد.
همین وصیت و آن تصویر، او را به یکی از چهرههای ماندگار آن خیزش تبدیل کرد.
در کنار او، محمدمهدی کرمی و محمد حسینی نیز با زندگی و صداهایشان ماندگار شدند. محمدمهدی، نانآور خانواده، با تماس تلفنیاش که گفت «بابا حکمها رو دادن، حکم من اعدامه، به مامان چیزی نگو» به یکی از تکاندهندهترین صداهای این دوره بدل شد.
محمد حسینی نیز کارگری تنها با پیشینه قهرمانی در رشتههای رزمی، به نمادی از بیپناهی و بیعدالتی در روند سرکوب قضایی بدل شد.
حمیدرضا روحی، جوانی که با ویدیوی موتورسواری و خواندن ترانه «بارون اومد و یادم داد» به «پسر بارون» مشهور شد، یکی دیگر از این نامها بود.
شهریار محمدی نیز با تصویری در حافظهها ماند که او را در حال نشستن و عزاداری کنار پیکر دوستش محمد حسنزاده نشان میداد؛ تصویری که پیش از کشته شدن خودش در بوکان، به یکی از قابهای ماندگار خیزش ۱۴۰۱ تبدیل شد.
۱۰۰ روز پس از کشتار دیماه و روایتهای زنده
۱۰۰ روز پس از کشتار خونین معترضان در دیماه ۱۴۰۴، برخی نامها و صداهای آن روزها بهوضوح به بخشی از حافظه عمومی تبدیل شدهاند.
سپهر شکری از مهمترین نمونههاست. ویدیوی پدر او در پزشکی قانونی کهریزک، در حالی که میان اجساد به دنبال فرزندش میگشت و فریاد میزد «سپهر بابا کجایی؟»، خیلی زود به یکی از تکاندهندهترین روایتهای این اعتراضات بدل شد.
پس از انتشار این ویدیو، پیامهایی به ایراناینترنشنال رسید که از نامگذاری برخی نوزادان به نام «سپهر» خبر میداد. واکنشی که نشان داد چگونه یک نام، در دل یک روایت جمعی، به نشانهای از همدلی و مقاومت تبدیل میشود.
سینا حقشناس، جوان ۲۷ ساله و صاحب یک مغازه گلفروشی در گرگان نیز با ویدیوی «رقص سوگ» خانواده و آشنایانش در مراسم یادبود، به یکی از چهرههای ماندگار دیماه ۱۴۰۴ بدل شد.
ترانه مازندرانی «دله دیگه» که پیشتر در جشنها شنیده میشد، پس از آن به موسیقی سوگ و دادخواهی در بسیاری از مراسمها تبدیل شد.
در بسیاری از مراسمهای خاکسپاری و یادبود جانباختگان سالهای اخیر، ترانههای دیگری نیز همین مسیر را طی کردند؛ از جمله ترانه لُری «دایه دایه وقت جنگه» که از یک آواز حماسی، به بخشی از زبان سوگ، همبستگی و دادخواهی بدل شد.
حمید مهدوی، آتشنشان مشهد، در حالی هدف گلوله قرار گرفت که به معترضان مجروح کمک میکرد. ویدیویی که از او در حال دویدن و حمل یک مجروح بر دوش خود باقی مانده، از همان تصویرهایی است که بهسادگی از حافظه عمومی پاک نمیشود.
نگین قدیمی نیز با روایت پدرش در ذهنها ماند. پدری که گفت دخترش در آغوش او جان داد؛ در حالی که برای مراقبت از او در خیابان مانده بود.
سینا کاظمی، دانشجوی ۲۲ ساله مهندسی نرمافزار، پس از چند روز جستوجوی خانوادهاش در میان اجساد شناسایی شد. ویدیوی جشن تولد آخر او که در آن از آرزوهای بزرگترش میگوید، فاصله میان زندگی معمولی یک جوان و مرگ خشونتبار او را به شکلی عریان نشان داد.
مسعود ذاتپرور، پروانه خجندیراد و صهبا رشتیان نیز از خلال ویدیوهای خاکسپاری، شعارها، ترانهها و صدای خانوادههایشان به حافظه جمعی راه یافتند.
در مورد صهبا، فریادهای مادرش در مراسم خاکسپاری و درباره پروانه، ترانههایی که فرزندانش در وداع با او خواندند، خود به بخشی از روایت دادخواهی تبدیل شد.
چرا برخی قربانیان به نماد دادخواهی تبدیل میشوند؟
مرور این نامها از خاوران تا دی ۱۴۰۴ نشان میدهد نماد شدن، صرفا نتیجه کشتهشدن یا اعدام نیست. آنچه یک قربانی را به نماد دادخواهی بدل میکند، ترکیبی از چند عامل است: زندگی ملموس، شکل خشونتبار مرگ، یک جمله یا تصویر ماندگار و مهمتر از همه، ایستادگی بازماندگان در روایت آنچه رخ داده است.
در این میان، مادران و پدران دادخواه نقشی تعیینکننده داشتهاند. از مادران خاوران تا دایه شریفه، دایه سلطنه و گوهر عشقی، از شهناز اکملی، اکرم نقابی، مینا سلطانی و ماشاالله کرمی تا اسماعیل شکری، این خانوادهها با ایستادگی و پافشاری بر حقیقت، نگذاشتهاند روایت رسمی و تحریفشده بر این جنایتها حاکم شود.
شبکههای اجتماعی و رسانهها این روند را شتاب دادهاند. جملهای کوتاه، یک فایل صوتی، تصویر یک خاکسپاری یا ویدیوی جستوجوی یک پدر، میتواند در حافظه ملی ثبت شود.
به همین دلیل، جمهوری اسلامی با وجود تلاش برای سانسور، از تحریف، تهدید خانوادهها و تخریب نشانهها، بارها نتیجه معکوس گرفته است: نامهایی که قرار بود فراموش شوند، به سندهای زنده جنایت و به زبان ماندگار دادخواهی تبدیل شدهاند.
این گزارش تنها بخشی از این تاریخ را مرور کرده است. هزاران نام دیگر، از بکتاش آبتین، نیکا شاکرمی و حدیث نجفی تا مهرشاد شهیدی، فرزاد انصاریفر، غزاله چلابی، پدرام آذرنوش و مهسا موگویی، در این حافظه جمعی حضور دارند.
گستردگی کشتار و اعدام در جمهوری اسلامی چنان است که هیچ متنی نمیتواند همه نامها را در خود جای دهد. اما همین نمونهها برای نشان دادن یک واقعیت کافیاند: جمهوری اسلامی در ۴۸ سال گذشته، با تداوم سرکوب و کشتار، ناخواسته باعث شده شماری از جانباختگان و اعدامشدگان به نمادهای پایدار دادخواهی در ایران بدل شوند.