از شلیک یک گلوله به احسان عابدینی تا مرگ برادر و پدرش بر اثر فشار روانی

اطلاعات رسیده به ایراناینترنشنال حاکی از آن است که خانواده عابدینی در فاصله کمتر از چهار ماه، سه عضو خود را بهدلیل سرکوب اعتراضهای دیماه از دست داد.

اطلاعات رسیده به ایراناینترنشنال حاکی از آن است که خانواده عابدینی در فاصله کمتر از چهار ماه، سه عضو خود را بهدلیل سرکوب اعتراضهای دیماه از دست داد.
احسان عابدینی، ۳۵ ساله، در جریان اعتراضهای ۱۸ دیماه تهران با شلیک گلوله نیروهای سرکوبگر کشته شد. برادر ۲۳ ساله او، دانیال عابدینی، ۱۲ روز بعد بر اثر سکته قلبی جان باخت و رضا عابدینی، پدرشان، نیز چند ماه بعد بر اثر سکته قلبی درگذشت.
به گفته منابع آگاه نزدیک به خانواده، دانیال و پدرش پس از کشته شدن احسان تحت فشار شدید روانی قرار گرفتند و برخوردهای امنیتی سرکوبگران نیز بر این فشارها افزود.
بر اساس اطلاعات دریافت شده، احسان شامگاه ۱۸ دیماه در جریان اعتراضات در محدوده خیابان ستارخان تهران، از پشت سر هدف اصابت گلوله جنگی قرار گرفت و کشته شد.
او از کسبه شناختهشده منطقه ستارخان بود و رستوران «جوانان» را در خیابان شادمان اداره میکرد. پدرش نیز از رستورانداران قدیمی و صاحب رستوران «جوانان اسلامی» در خیابان زنجان شمالی بود.
یکی از نزدیکان احسان به ایراناینترنشنال گفت او با وجود برخورداری از وضعیت اقتصادی مناسب و نداشتن مشکلات معیشتی، از آغاز اعتراضات با انتشار مطالب اعتراضی در شبکههای اجتماعی، مخالفت خود را با جمهوری اسلامی ابراز کرده بود.
به گفته این منبع، احسان بهدلیل نگرانی از وضعیت کشور و مردم ایران در اعتراضات شرکت کرد.
شناسایی پیکر احسان پس از یک هفته جستوجو
بر اساس اطلاعات رسیده به ایراناینترنشنال، خانواده عابدینی پس از کشته شدن احسان، حدود یک هفته در جستوجوی پیکر او بودند تا اینکه یکی از دوستان نزدیکش، تصویر او را در ویدیویی از پیکرهای معترضان کشتهشده شناسایی کرد.
به گفته منابع آگاه، این ویدیو از تلفن همراه یکی از نیروهای سرکوبگر به دست شهروندان رسیده بود و پیکر شماری از معترضان کشتهشده را در خیابان نشان میداد.
در این تصاویر، افرادی که گفته میشود از نیروهای حکومتی هستند، در کنار پیکرهای غرق در خون ایستادهاند و میخندند.
بر اساس برخی روایتهای دریافتشده، مقامهای حکومتی پس از شناسایی پیکر احسان، اجازه خاکسپاری او در تهران را به خانواده ندادند و خانواده ناچار شد پیکر را برای خاکسپاری به منطقه جاسب، از توابع شهرستان دلیجان در استان مرکزی، منتقل کند.
مرگ دانیال ۱۲ روز پس از کشته شدن برادرش
دانیال عابدینی ۳۰ دیماه ۱۴۰۴، تنها ۱۲ روز پس از کشته شدن برادر بزرگترش، بر اثر سکته قلبی جان باخت.
به گفته منابع نزدیک به خانواده، او پس از کشته شدن احسان تحت فشار شدید روحی قرار داشت و برخوردهای امنیتی با خانواده نیز بر وضعیتش تاثیر گذاشته بود.
این منابع، فشارها و برخوردهای امنیتی را از عوامل موثر در وخامت وضعیت جسمی دانیال دانستند.
او در حالی جان باخت که خانواده عابدینی هنوز در سوگ احسان بود.
درگذشت پدر خانواده پس از مرگ دو فرزندش
رضا عابدینی، پدر احسان و دانیال، ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵، کمتر از چهار ماه پس از مرگ دو فرزندش، بر اثر سکته قلبی درگذشت.
به گفته منابع نزدیک به خانواده، او پس از کشته شدن احسان و درگذشت دانیال، تحت فشار شدید روحی قرار داشت و تحمل فقدان هر دو فرزند برایش ناممکن بود.
اطلاعات رسیده به ایراناینترنشنال حاکی است امیرمحمد حاتمی، جوان ۱۸ ساله اهل شاهینشهر اصفهان، پس از مجروح شدن و بازداشت در شامگاه ۱۹ دی، با شلیک تیر خلاص به چشم راست کشته شد.
خانواده او پس از ۲۰ روز جستوجو در زندانها، سردخانهها و مراکز امنیتی، سرانجام پیکرش را که آثار شکنجه بر آن دیده میشد، از جای زخمی قدیمی بر کتف راست شناسایی کردند.
یک منبع مطلع نزدیک به خانواده حاتمی به ایراناینترنشنال گفت این جوان ۱۸ ساله، اصالتا بختیاری و ساکن شاهینشهر در استان اصفهان بود.
به گفته این منبع، خانواده حاتمی در روزهای نخست از بازداشت فرزندشان اطلاعی نداشتند و نمیدانستند او پس از مجروح شدن به کجا منتقل شده است.
جستوجو در زندانها، سردخانهها و میان کیسههای سیاه اجساد
بر اساس روایت منبع نزدیک به خانواده، بستگان امیرمحمد پس از ناپدید شدن او، جستوجو را برای یافتنش آغاز کردند، اما مراجعه به نهادهای امنیتی و انتظامی، بینتیجه ماند.
آنها در این مدت به اداره اطلاعات، کلانتریها، مراکز وابسته به سپاه پاسداران، پزشکی قانونی، زندانها و سردخانههای شاهینشهر و مناطق اطراف مراجعه کردند، ولی پاسخی درباره سرنوشت او دریافت نکردند.
به گفته این منبع، خانواده حاتمی در جریان جستوجو، روزانه حدود ۱۰۰ کیسه سیاه حاوی پیکر جانباختگان را باز میکردند تا شاید بتوانند فرزندشان را پیدا کنند.
سرانجام پس از ۲۰ روز جستوجو، فردی با خانواده تماس گرفت و از آنها خواست تا یکی از اعضای خانواده برای شناسایی پیکری مراجعه کند.
آثار جراحت و شکنجه بر پیکر امیرمحمد
به گفته منبع نزدیک به خانواده، پیکر امیرمحمد هنگام شناسایی درون کیسهای سیاه قرار داشت و شدت جراحات به اندازهای بود که خانواده نمیتوانستند چهره او را تشخیص دهند.
این منبع گفت: «وقتی برای شناسایی امیرمحمد رفتیم، پیکرش درون کیسهای سیاه بود. خونها روی بدنش خشک شده بود و قابل شناسایی نبود. بدن و صورتش کاملا کبود بود.»
او افزود گوشهای امیرمحمد بهشدت آسیب دیده بودند، چشمهایش تخلیه شده بودند و آثار متعدد جراحت بر بدن او دیده میشد.
به گفته این منبع، آثار ضربوجرح با زنجیر نیز بر بدن امیرمحمد وجود داشت و خانواده معتقدند او پیش از کشته شدن، به شدت شکنجه شده بود.
مکانیک جوانی که در شاهینشهر به «اوستا» معروف بود
امیرمحمد در حرفه مکانیکی فعالیت میکرد.
به گفته نزدیکانش، او با وجود سن کم، مهارت زیادی در این کار داشت و در شاهینشهر به «اوستا» معروف بود.
کسانی که امیرمحمد را میشناختند، او را جوانی سختکوش، مهربان و مسئولیتپذیر توصیف کردهاند که علاوه بر کمک به تامین معاش خانواده، به حمایت از کودکان کار نیز اهمیت میداد.
۹ ماه پس از کشتار معترضان در ۱۸ و ۱۹ دیماه، خانوادههای دادخواه با راهاندازی پویش «۹ سیب، ۹ ماه دوری»، ویدیوهایی از سوگواری و ابراز دلتنگی برای فرزندان کشتهشده خود منتشر کردند.
در این پویش، مادران با قرار دادن ۹ سیب در ظرفی، ۹ ماه انتظار برای تولد فرزندانشان را در برابر ۹ ماه دوری و فقدان آنان قرار داده و بر فراموش نکردن یاد عزیزانشان و ادامه دادخواهی تاکید میکنند.
ویدیوهای منتشرشده در شبکههای اجتماعی نشان میدهند مادرانی که فرزندانشان را از دست دادهاند، سیبها را یکی پس از دیگری در ظرف میگذارند و در همان حال، از دلتنگی، چگونگی کشتهشدن فرزندانشان و حسرت روزهای از دست رفته، سخن میگویند.
سیب در فرهنگ ایرانی با مفاهیمی چون زندگی، عشق، زیبایی، باروری و تندرستی پیوند دارد.
در این پویش، این میوه در کنار عدد ۹، به نمادی از پیوند میان تولد و فقدان تبدیل شده است.
این حرکت نمادین، فراتر از یادآوری گذشت زمان، تلاشی برای زنده نگه داشتن نام و یاد کشتهشدگان و تبدیل روایتهای فردی مادران به صدایی مشترک برای دادخواهی است.
روایت مادران؛ از دلتنگی تا دادخواهی
مادران پرهام آقامحمدی، حمید زارع، تانیا عباسی، بهنام ابراهیمیان، آرش یزدانی، عاطفه عابد، امیرحسین امامجمعه و علی رحمانی، از جمله مادرانی هستند که با انتشار ویدیوهایی به این پویش پیوستهاند.
مادر پرهام ۳۲ ساله که شامگاه ۱۹ دی در تهران کشته شد، در ویدیویی با قرار دادن ۹ سیب در ظرف، بر ادامه دادخواهی تاکید کرد و گفت: «تا روزی که حقیقت روشن شود، نام تو را فریاد خواهم زد.»
مادر حمید ۳۳ ساله که ۱۸ دیماه در مرودشت کشته شد، نیز در نهمین ماه فقدان فرزندش، با یادآوری چگونگی کشته شدن او گفت: «در شب لعنتی دی، تو را با گلوله جنگی از من گرفتند.»
مادر تانیای ۲۱ ساله، خطاب به دخترش گفت: «تو شجاع بودی و از یاد نخواهی رفت.»
مادر آرش ۲۷ ساله، نیز هنگام قرار دادن ۹ سیب در ظرف گفت: «۹ ماه است که تو را ندارم و دلم برایت تنگ شده.»
مادر عاطفه ۲۳ ساله که ۱۹ دیماه در مشهد با شلیک مستقیم نیروهای حکومت کشته شد، در ویدیوی خود گفت: «۹ ماه تو را در شکم خود حمل کردم و حالا ۹ ماه است از تو دورم. ظلمی که به تو شده را فراموش نمیکنم.»
مادر امیرحسین نیز با اشاره به همین فاصله میان تولد و فقدان گفت: «۹ ماه تو را در شکمم پروردم و حالا ۹ ماه است که تو را از دست دادهام.»
در یکی دیگر از ویدیوهای این پویش، مادر علی معروف به شاهرخ، خطاب به فرزندش گفت: «به تو افتخار میکنم پسرم. تو برای وطن رفتی.»
علی ۲۵ ساله، ۱۹ دیماه در منطقه حصار کرج، در آغوش مادرش کشته شد.
از «یک شمع، یک نام، یک یاد» تا «۹ سیب، ۹ ماه دوری»
پویش «۹ سیب، ۹ ماه دوری» در ادامه حرکتهای نمادین خانوادههای دادخواه برای زنده نگه داشتن یاد کشتهشدگان اعتراضات دی شکل گرفته است.
یک ماه پیش، همزمان با هشتمین ماه کشتار معترضان، خانوادهها پویش «یک شمع، یک نام، یک یاد» را راهاندازی کردند. اقدامی که در آن روشن کردن شمع و صدا زدن نام کشتهشدگان به نمادی برای یادآوری آنان و ادامه دادخواهی تبدیل شد.
ادامه دادخواهی با وجود فشارهای امنیتی
انتشار این ویدیوها در شرایطی ادامه دارد که خانوادههای کشتهشدگان اعتراضات دیماه در ماههای گذشته با فشارهای امنیتی، احضار، بازداشت و محدودیت در برگزاری مراسم یادبود روبهرو بودهاند.
با وجود این فشارها، شماری از خانوادهها همچنان با انتشار تصاویر، ویدیوها و روایتهای شخصی، نام فرزندانشان را زنده نگه داشته و بر پیگیری حقیقت درباره کشتهشدن آنان تاکید دارند.
اطلاعات جدید رسیده به ایراناینترنشنال، جزییات تازهای از نحوه کشته شدن دو برادر ۱۵ و ۱۹ ساله در فردیس کرج در شامگاه ۹ اسفند، همزمان با شادی شهروندان از هدف قرار گرفتن و مرگ علی خامنهای را فاش میکند.
به گفته منابع مطلع، ماموران انتظامی پس از شنیدن بوق زدنهای خودروی حامل احمدرضا و امیرحسین فیضی به نشانه شادی، این خودرو را تعقیب کردند و با شلیک ۳۶ گلوله جنگی به سوی آن، دو برادر را کشتند.
یک منبع مطلع نزدیک به خانواده فیضی به ایراناینترنشنال گفت پدر خانواده همراه دو فرزندش، چند نفر از همکاران و همسر یکی از همکارانش، از مهرشهر کرج به سمت فردیس حرکت میکردند.
به گفته این منبع، خیابانهای فردیس مملو از خودروها و شهروندانی بود که با بوق زدن ابراز شادی میکردند. سرنشینان خودروی خانواده فیضی نیز تنها بوق میزدند که در فلکه دوم فردیس با واکنش یکی از ماموران انتظامی مواجه شدند.
پس از درگیری لفظی مامور با سرنشینان، نیروهای مستقر در فلکه سوم از طریق بیسیم مطلع شدند و خودرو را متوقف کردند.
در جریان توقف، یکی از ماموران با همکار پدر خانواده درگیر شد و مامور دیگری با قنداق سلاح شیشههای عقب خودرو را شکست.
این منبع تاکید کرد ماموران هنگام شکستن شیشهها متوجه حضور دو فرزند خانواده در صندلی عقب شدند.
به گفته او، پدر برای دور کردن فرزندانش از محل درگیری حرکت کرد، اما ماموران درخواست نیروی کمکی کردند و یگان امداد نیز به تعقیب خودرو پیوست.
تعقیب هفت دقیقهای و شلیک گلولههای جنگی
بر اساس اطلاعات رسیده به ایراناینترنشنال، ماموران انتظامی و یگان امداد در جریان تعقیبی حدود هفت دقیقهای، ۳۶ گلوله جنگی به سوی خودروی خانواده فیضی شلیک کردند.
خودرو پس از خروج از فلکه سوم وارد جاده ملارد شد. پیش از رسیدن به پل ارتش، امیرحسین متوجه شد احمدرضا هدف گلوله قرار گرفته است. او پدرش را صدا زد و تلاش کرد برادر کوچکترش را که دیگر واکنشی نشان نمیداد، به هوش بیاورد.
پدر خانواده برای نجات فرزندانش مسیر خود را به خیابان دخانچی، میدان ارغوان و سپس مسیر سهبانده تغییر داد، اما تعقیب و تیراندازی ادامه یافت.
به گفته منبع نزدیک به خانواده، ماموران در بخشی از مسیر که تردد خودروها کمتر بود، خودرو را به رگبار بستند و حتی پس از توقف کامل آن در نزدیکی یک ایستگاه آتشنشانی، دو گلوله دیگر شلیک کردند.
اصابت گلوله به قلب احمدرضا و پهلوی امیرحسین
پس از توقف خودرو، ماموران سرنشینان را با ضربوشتم بیرون کشیدند.
به گفته منبع مطلع، پدر ابتدا منتظر پیاده شدن فرزندانش بود، اما وقتی آنها از خودرو خارج نشدند، متوجه شد هر دو هدف گلوله قرار گرفتهاند.
یک گلوله به قلب احمدرضا ۱۵ ساله و گلوله دیگری به پهلوی امیرحسین ۱۹ ساله اصابت کرده بود.
این منبع از تاخیر در انتقال امیرحسین به مرکز درمانی خبر داد.
به گفته او، ماموران با درخواست پدر برای انتقال فرزندانش به بیمارستان شهدای سلامت مخالفت کردند و آنها را به درمانگاه رسالت در فلکه پنجم فردیس بردند.
ماموران دلیل این تصمیم را قرار داشتن درمانگاه در حوزه استحفاظی خود اعلام کردند.
خانواده فیضی معتقدند درمانگاه رسالت امکانات لازم را برای رسیدگی به مجروحان گلوله جنگی نداشت و تاخیر در درمان، فرصت نجات امیرحسین را از بین برد.
بر اساس این روایت، پس از اعتراض خانواده به کشته شدن دو فرزندشان، نیروهای لباسشخصی اعضای خانواده را ضربوشتم کردند.
ماموران سپس پیکرهای دو برادر را در کاورهای سیاه قرار دادند و به مکانی نامعلوم بردند.
چهار روز خودداری از تحویل پیکرها و فشار برای خاکسپاری
بر اساس اطلاعات رسیده به ایراناینترنشنال، نهادهای امنیتی به مدت چهار روز از تحویل پیکرهای احمدرضا و امیرحسین به خانواده خودداری کردند.
در این مدت، خانواده تحت فشار قرار گرفت و سرانجام با خاکسپاری دو فرزندش در آرامستان دورافتاده «بهشت علی» موافقت کرد.
منبع نزدیک به خانواده گفت پذیرش محل تعیینشده برای خاکسپاری، تنها با هدف پایان دادن به بلاتکلیفی و دفن هرچه سریعتر دو برادر صورت گرفت.
ماهان مردانی، دوست گربهها، دروازهبان تیم فوتسال دانشگاه شاهرود، دانشجوی نخبه، او که باور داشت از ما حتی اگر یک نفر به جا بماند، وظیفه دارد روایت کند، در بامداد بیستمین روز دی ۱۴۰۴ بر اثر خونریزی ناشی از اصابت دو گلوله جنگی به استخوان ران پا در بیمارستان فیاضبخش تهران کشته شد.
آنچه میخوانید روایتی از زندگی و مرگ ماهان است که از خلال یک گفتوگوی بلند با مهسا، خواهرش، شکل گرفته؛ از خاطرات و مشاهدات او و آنچه پدر، مادر و همسایهها از شب تیراندازی و روزهای پس از آن برایش روایت کردهاند.
ماهان ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۱ متولد شد؛ کودکی نحیف که گویی برای به دنیا آمدن شتاب داشت و امیدی به زنده ماندنش نبود.
پیشتر، مادرش ماه و خورشید را در خواب دیده بود؛ چنان نزدیک و باشکوه که میتوانست هر دو را در دست گیرد.
کتاب تعبیر خواب اما تصویری تلخ و تاریک از این خواب پیش روی زن گذاشت: «قرار است فرزندی به دنیا بیاوری، خوشنام، با عمری به کوتاهی شکوفههای بهار.»
مادر خواب را پشت در اتاق مراقبتهای ویژه بیمارستان جا گذاشت و خیال کرد خطر مرگ زودهنگام «محمدمهدی» کوچک در جدال برای زندگی در همان اتاق بیمارستان از سر گذشته است.
وقتی آن شب حیاتی سپری شد و پزشکان به زنده ماندن کودک امیدوار شدند، نام دوازدهمین امام شیعیان را بر کودک نجاتیافته از مرگ گذاشتند: محمدمهدی.
بزرگ که شد، دلش خواست نامش «ماهان» باشد. به خواهرش گفته بود قبل از اردیبهشت پیش رو، قبل از آنکه ۲۴ ساله شود، برای تغییر نامش اقدام خواهد کرد؛ آرزویی که ناکام ماند.
از کودکی، عاشق فوتبال بود. آرزو داشت «نامش جهانی شود». نام ماهان سرانجام خارج از دانشگاه و محله و شهر شنیده شد، اما نه به واسطه فوتبال؛ در پی اصابت دو گلوله که استخوان پایش را در چند قدمی در خانهشان شکافت.
تلاشگر بود؛ دروازهبان تیم فوتبال محله و شاگرد مدرسه تیزهوشان و همراه همیشگی پدر در سالهایی که دستفروشی میکرد.
در نوجوانی دل دیدن خستگی پدرش را نداشت؛ قبل از او میرفت که اجناس را بچیند و شب، وقت پایان کار باز همانجا بود. ماهان، با کتابی در دست کنار پدر، تصویری آشنا برای اهل محل بود.
در جوانی هم در تیم فوتسال دانشگاه صنعتی شاهرود بود، هم در بوفه خوابگاه کار میکرد، هم مربی فوتبال بود.
شوخ، خندان و خوشبرخورد بود، از آن آدمها که با آمدنشان حال جمع بهتر میشود.
مصمم، سرسخت و کلهشق هم بود. اگر چیزی را میخواست، بهسادگی از خواستنش نمیگذشت.
یک بار تنها کامپیوتر خانه را، بیآنکه کسی خبردار شود، فروخت تا دوچرخه بخرد. بهسختی تنبیه شد، اما پس از آن هم اگر تصمیمی میگرفت، منصرف کردنش آسان نبود.
برای گربهها حسابی وقت داشت. دوست گربههای خیابان بود. اسم یکی از گربههای حنایی حیاط دانشگاه شاهرود «گربه تپل ماهان» بود؛ یک گربه نارنجی و بازیگوش که وقتی از درخت افتاد و دستش شکست، ماهان با همان باند و چسب و وسایلی که آسیبدیدگیهای سطحی خود موقع بازی در زمین فوتبال را درمان میکرد، برایش آتل ساخت.
سقفی که هر سال کوتاهتر میشد
«اگر من بترسم، تو بترسی، پس کی بره؟» این را در جواب مهسا گفته بود، تقریبا چهار سال قبل از آنکه کشته شود.
مهسا نگران برادر جوانی بود که سر پر شورش برای «زن، زندگی، آزادی» بارها او را به حراست دانشگاه کشانده بود.
به مهسا از کوتاه شدن سقف آرزوهایش هم گفته بود؛ اینکه خیال خریدن یک خانه نقلی در سرش جای خود را به خریدن یک ماشین داده بود، ماشین به موتور تبدیل شده بود و چند ماه مانده به دی فکر میکرد: «الان اگر زنده بمونم، هنر کردم.»
۱۸ دی ۱۴۰۴، با اعلام تخلیه خوابگاهها، ناچار شد وسایلش را بهعجله جمع کند و از شاهرود به خانه برگردد.
صبح ۱۹ دی در تماس با مهسا از آنچه شب قبل دیده بود، حرف زد؛ از سه نفری که کنار او هدف گلوله قرار گرفتند و از تلاش بینتیجهاش برای رساندن آنها به جایی امنتر.
میان حرفهایش گفته بود: «حالم هنوز از دیدن اون صحنهها بده، شاید اصلا امشب نرم.» و خیال خانواده کمی آسوده شده بود.
شامگاه ۱۹ دی، حوالی ۹ و نیم شب، هنوز در خانه بود و موسیقی گوش میداد. مادرش کنار پنجره صدای تیراندازی و فریادهایی را میشنید که هر لحظه بیشتر میشد.
از اینکه پسرش سرگرم موسیقی بود و گمان میکرد صداها را نمیشنود، در دل خوشحال بود. اما ماهان ناگهان بلند شد، لباس پوشید و گفت: «باید برم.»
در شرحی که همسایهها از آن دقایق برای خانواده بازگو کردند، به شتاب از راهروها گذشته بود و بیسلام و احوالپرسی، از کنار همسایهای که چنین رفتاری را از او به یاد نداشت، یکسره به سوی خیابان دویده بود؛ جایی که چند زن معترض میان ماموران گرفتار شده بودند.
به طرف دخترها رفت و با ماموران درگیر شد. تیراندازی که آغاز شد، به سوی خانهشان دوید. شماری از معترضان پیش از او در خانه پناه گرفته بودند.
ماهان به در بسته رسید و همانجا گلوله خورد.
خودش را به خانه کناری رساند، مقابل در زانو زد و افتاد. همسایهای که در حیاط بود، ابتدا خیال کرد پایش پیچ خورده است. وقتی او را به داخل کشیدند، خون فواره میزد.
دو گلوله به ران پای راستش اصابت کرده بود. یکی از همسایهها پرستار بود و تلاش کرد با بستن محل زخم، خونریزی را مهار کند، اما نمیشد؛ قطع خونریزی از شریان اصلی پا بدون تجهیزات پزشکی ممکن نبود.
او را به نزدیکترین درمانگاه رساندند. تلاش برای احیا و جلوگیری از خونریزی آغاز شد، اما امکانات کافی نبود.
در نهایت به بیمارستان فیاضبخش در غرب تهران اعزام شد، اما دیگر فرصتی برای نجات ماهان باقی نمانده بود.
زمان مرگ ۴۵ دقیقه پس از آغاز بیستمین روز دی اعلام شد؛ نزدیک به سه ساعت پس از شلیک دو گلوله جنگی.
انتظار برای پیکر شماره ۱۲۳۹۱
مهسا همراه با مادر و پدرش ۲۰ دی به کهریزک رفت، دهها کیسه سیاه را گشودند تا ماهان را پیدا کنند، اما از پیکر شماره ۱۲۳۹۱ خبری نبود.
سرانجام پس از ساعتها انتظار، در گرگ و میش ۲۰ دی، با آمبولانسی از بیمارستان فیاضبخش به کهریزک رسید.
تنش را در برابر دیدگان خانواده وارسی کردند تا مطمئن شوند گلولهای در بدن باقی نمانده است. کارهای اداری انجام شد و پیکر را به بهشت زهرا فرستادند تا برای خاکسپاری آماده شود.
صبح ۲۱ دی، تحویل او به خانوادهاش به اخذ تاییدیه از فرمانداری شهر قدس مشروط شد. طبق روایت خانواده از مراجعه به فرمانداری، برای هر گلوله ۴۵۰ میلیون تومان خواسته بودند. خانواده چنین پولی نداشت.
راهی که پیش پای آنها گذاشتند این بود: تعهد به سکوت. کارکنان حاضر در فرمانداری از پدر خواستند نه خودش و نه کسی از خانوادهاش نامی از ماهان نبرد و درباره چگونگی مرگش چیزی نگوید تا اجازه دهند خاکسپاری با حضور ماموران و تنها ۱۰ نفر از اعضای خانواده انجام شود.
پدر بهناچار تعهد داد و تن ماهان ۲۱ دی در حضور ماموران سرکوب در آرامستان امامزاده حضرتین شهر قدس به خاک سپرده شد، اما طنین قصهاش درست از همانجا، از همان گودال کوچک و تاریک گورستان، برخاست.
زیرا نجاتیافتگان دریافتهاند «فراموش کردن مردگان، چون کشتن دوباره آنهاست*» و صلیب روایتگری را بر دوش میکشند؛ همانطور که ماهان خواسته بود.
* الی ویزل، نویسنده و یکی از بازماندگان هولوکاست، مقدمه نویسنده بر ترجمه تازه انگلیسی کتاب «شب»، ۲۰۰۶.
اطلاعات رسیده به ایراناینترنشنال از تشدید فشار بر خانوادههای جانباختگان اعتراضات دیماه حکایت دارد. فشارهایی که در روزهای اخیر به بازداشت دستکم سه عضو خانوادههای دادخواه، تشکیل پرونده، احضار و تهدید و محدود کردن فعالیت آنان در شبکههای اجتماعی انجامیده است.
تازهترین موارد، تشکیل پرونده برای ساناز بنیسعید، همسر محسن رشیدی خانیآبادی، و احضارهای مکرر خانواده ایمان اسدی است.
این فشارها در ادامه روندی صورت گرفت که در هفتههای اخیر، همزمان با گسترش فعالیتهای دادخواهانه خانوادهها، از جمله پویش «یک شمع، یک نام، یک یاد»، شدت گرفت.
ایراناینترنشنال اول مهر گزارش داده بود نیروهای امنیتی شماری از خانوادهها را برای حذف مطالب احضار و تهدید کرده و برخی صفحات اینستاگرام و سیمکارتهای آنان را نیز محدود یا مسدود کردهاند.
تشکیل پرونده برای همسر رشیدی خانیآبادی
بر اساس اطلاعات رسیده به ایراناینترنشنال، برای ساناز بنیسعید، همسر رشیدی خانیآبادی، از جانباختگان اعتراضات دیماه در اصفهان، با اتهام «بلاگری سیاسی»، پرونده تشکیل و صفحه اینستاگرام او نیز مسدود شده است.
رشیدی خانیآبادی، ۴۲ ساله، متولد اصفهان و اصالتا بختیاری بود که ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ در بهارستان اصفهان کشته شد.
بنیسعید پس از کشته شدن همسرش بارها با انتشار مطالبی بر ادامه دادخواهی و زنده نگه داشتن یاد او تاکید کرد.
او در یکی از نوشتههایش خطاب به همسرش نوشت: «آنها پیکرت را با گلوله از میان ما گرفتند، اما نتوانستند نامت را از یادها ببرند.»
پیشتر نیز فعالیت خانوادههای دادخواه در شبکههای اجتماعی با برخوردهای امنیتی مواجه شده بود.
ایراناینترنشنال ۱۴ مرداد گزارش داد سمانه عصاران، مادر کیاوش میرقاسمی، و خواهر مجتبی کری در گرگان، بازداشت شدند.
دلیل بازداشت عصاران، انتشار استوریهای اعتراضی در اینستاگرام عنوان شد.
احضار و تهدید خانواده اسدی
خانواده ایمان اسدی در پی ادامه فعالیتهای دادخواهانه با فشارهای امنیتی روبهرو شدهاند.
بر اساس اطلاعات رسیده به ایراناینترنشنال، اعضای خانواده اسدی چندین بار احضار شدهاند و به آنان هشدار داده شده در شبکههای اجتماعی در ارتباط با ایمان یا روند دادخواهی، فعالیت نکنند.
ایمان اسدی، متولد ۲۳ اسفند ۱۳۷۳ در اراک و ساکن تهرانپارس، ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ در جریان اعتراضات بر اثر اصابت گلوله جنگی به قلبش کشته شد.
این فشارها پیشتر در ارتباط با پویش «یک شمع، یک نام، یک یاد» نیز گزارش شده بود.
۳۰ شهریور، پس از روشن کردن شمع بر مزار علی کرابی در سبزوار، سنگ مزار او تخریب و شماری از اعضای خانوادهاش به نهادهای امنیتی احضار شدند.
سه بازداشت در دو روز
همزمان با احضارها و محدودیتهای مجازی، سه عضو خانوادههای جانباختگان طی دو روز بازداشت شدند.
یک منبع مطلع به ایراناینترنشنال گفت مونا محمودیان، همسر ابراهیم مصطفیپور، از جانباختگان اعتراضات ۱۸ دیماه در بابل، هفتم مهر مقابل محل کارش بازداشت شد.
همان روز، امیر فرنیا، پسر ۲۳ ساله مجید فرنیا، یکی دیگر از جانباختگان، در محل کارش در کلاردشت بازداشت شد.
هشتم مهرماه نیز زهرا فداکار، همسر وحید فیروزی و مادر دو دختر خردسال، پس از مراجعه به پلیس فتا در نسیمشهر تهران بازداشت شد.
پلیس فتا در پیامکی از او خواسته بود ساعت ۸:۳۰ صبح هشتم مهر برای «انجام امور اداری» مرتبط با یک پرونده مراجعه کند.
او پس از مراجعه بازداشت و به مکانی نامعلوم منتقل شد.
پیوند خانوادهها محکمتر شده است
همزمان، خانوادههای سیاوش محمودی، احمد خسروانی، عسل منصوری، پرنیان دبیری، سعید زینالزاده، حسین فرهی و امیرعلی قنبرزاده، در پیامی مشترک تاکید کردند فشارها ارتباط میان خانوادههای دادخواه را «از بین نبرده» است.
این خانوادهها نوشتند: «آنها فکر کردند اگر عزیزانمان را از ما بگیرند، میتوانند ما را از هم جدا کنند، اما پیوند خانوادهها محکمتر شد. گاهی سکوت چند خانواده که کنار هم ایستادهاند، از هزار شعار رساتر است. ما فراموش نکردهایم. نامها را به یاد داریم.»