مرتضی کاظمیان، روزنامهنگار، در گفتوگو با ایراناینترنشنال درباره پیام ابوالفضل قدیانی از زندان اوین گفت صدور این پیام، آن هم از سوی زندانیای که نزدیک به دو سال است در حبس و تحت فشار قرار دارد، از نظر سیاسی و اخلاقی اهمیت ویژهای دارد.
به گفته کاظمیان، قدیانی در پیام خود بدون ملاحظه و تعارف، سرکوب اعتراضها را «جنایت، قتلعام و جنایت علیه بشریت» نامیده و بهصراحت تاکید کرده است که فرمان این کشتار از سوی علی خامنهای صادر شده است. او در این زمینه به سخنرانی خامنهای در سیزدهم دیماه اشاره میکند؛ سخنرانیای که پنج روز پیش از آغاز کشتار انجام شد و در آن، رهبر جمهوری اسلامی معترضان را «اغتشاشگر» خواند و خواستار برخورد با آنان شد.
کاظمیان افزود قدیانی در پیام خود تاکید کرده خامنهای بهخوبی میداند اکثریت مردم ایران او را نمیخواهند و به همین دلیل، برای حفظ قدرت، به هر قیمتی متوسل شده است.
به گفته این روزنامهنگار، بخش مهم دیگری از پیام قدیانی خطاب به جریانهای سیاسی است؛ جایی که او از همه نیروها، بهویژه طیفهای نزدیک به اصلاحطلبان، میخواهد مرز خود را بهطور شفاف با حکومت جدا کنند، در کنار مردم بایستند و این جنایت علیه بشریت را محکوم کنند.

ایراناینترنشنال برای روشن شدن موضع گرتا تونبرگ در مورد انقلاب ملی ایرانیان، از طریق تماس تلفنی و ایمیل تلاش کرد با او گفتوگو کند، اما او از انجام هرگونه مصاحبه یا اظهارنظر درباره اعتراضات ایران خودداری کرد؛ سکوتی که برای بسیاری، گویاتر از هر پاسخ صریحی است.
گرتا تونبرگ در سالهای اخیر به نماد نسل جدیدی از کنشگران جهانی تبدیل شده است؛ چهرهای که نهتنها درباره بحران اقلیمی، بلکه در موضوعات سیاسی و انسانی نیز مواضعی صریح اتخاذ میکند.
او در یک سال گذشته، بارها با چفیه و پرچم فلسطین در راهپیماییها حاضر شد، پیامهای تندی علیه اسرائیل منتشر کرد و کوشید خود را «صدای قربانیان غزه» معرفی کند.
همین حضور پررنگ، برای بسیاری او را به «الگویی از شجاعت اخلاقی و تعهد انسانی» تبدیل کرد، اما همین تصویر، امروز بهطور جدی زیر سؤال رفته است.
در حالیکه سرکوب اعتراضات سراسری در ایران، بنا بر گزارشها، به کشته شدن دهها هزار نفر و زخمی شدن صدها هزار نفر انجامیده است و شمار قابل توجهی از قربانیان را زنان و کودکان تشکیل میدهند، گرتا تونبرگ ترجیح داده است سکوت کند؛ سکوتی کامل، بدون حتی یک پیام همدلانه یا اشاره کوتاه.
این سکوت، نه در حاشیه، بلکه در تضاد مستقیم با ادعاهای پیشین او درباره دفاع از جان انسانها قرار دارد.
منتقدان میگویند مساله، دیگر «فراموشی» یا «بیاطلاعی» نیست. گرتا تونبرگ نشان داده است که وقتی بخواهد، میتواند در کوتاهترین زمان ممکن به تحولات جهانی واکنش نشان دهد. بنابراین پرسش اصلی این است: چرا ایران نه؟ چرا وقتی معترضان غیرمسلح در خیابانها کشته میشوند ، بسیاری از کنشگرانی که مدعی عدالت جهانیاند، ناگهان خاموش میشوند؟
این سکوت در بستری رخ میدهد که خود بهشدت سیاسی شده است. دوشنبه ششم بهمن در سوئد، برخی از گروههای حامی فلسطین که طی دو سال گذشته بهطور مستمر در خیابانهای این کشور راهپیمایی میکردند، این بار پرچم جمهوری اسلامی را نیز به تجمعهای خود افزودند؛ اقدامی که در بخشی از شهر گوتنبرگ به حمله به راهپیمایی ایرانیان آزادیخواه انجامید.
برای بسیاری از ایرانیان، این اتفاق نماد روشنی از پیوند خطرناک میان برخی جریانهای بهاصطلاح «ضدجنگ» با یکی از سرکوگرترین حکومتهای منطقه خاورمیانه بود.
در چنین فضایی، سکوت گرتا تونبرگ دیگر یک «عدم موضعگیری» ساده تلقی نمیشود، بلکه بهعنوان بخشی از یک الگوی بزرگتر دیده میشود: کنشگری انتخابی. الگویی که در آن، برخی قربانیان شایسته همدلی و پوشش رسانهایهستند و برخی دیگر، به دلایل سیاسی و ایدئولوژیک، نادیده گرفته میشوند.
این رویکرد، نهتنها اعتبار اخلاقی چهرههایی مانند گرتا تونبرگ را زیر سؤال میبرد، بلکه اساس مفهوم حقوق بشر جهانی را تضعیف میکند. اگر دفاع از جان انسانها وابسته به جغرافیا، ائتلافهای سیاسی یا روایتهای محبوب باشد، دیگر نمیتوان از «عدالت» سخن گفت؛ آنچه باقی میماند، سیاستورزی با نقاب اخلاق است.

سوگواری همواره ابزاری برای بازتولید نظم جامعه زندگان تلقی شده است. آیینهای جمعی از جمله عزاداری، لحظاتی هستند که جامعه با رجوع به نمادهای مشترک، انسجام خود را ترمیم میکند.
آنچه در سوگواریهای جانباختگان دی ۱۴۰۴ رخ میدهد اما دقیقا وارونه این منطق است: آیینها نه برای ترمیم نظم، بلکه برای افشای فروپاشی آن شکل گرفتند.
این سوگها نه بازگشت به «ما»ی تثبیتشده، بلکه اعلام گسست از آن هستند. جامعه، بهجای آن که از خلال سوگ دوباره با نظم مسلط آشتی کند، از سوگ بهعنوان لحظهای برای نامشروع کردن آن نظم استفاده میکند. از این روست که باید این آیینها را نه «سوگواری»، بلکه نوعی «کنش آیینیِ اعتراضی» فهمید.
سوگ در وضعیت بینابینی
آیینها اغلب در لحظههایی رخ میدهند که معنا در حالت تعلیق است. زمانی که فرد یا جامعه نه کاملا در وضعیت قبلی قرار دارد و نه هنوز به وضعیت تازهای رسیده است. سوگواریهای دی ۱۴۰۴ دقیقا در همین میانه شکل گرفتهاند. این مراسم نه شبیه عزاداریهای شناختهشده است و نه بهطور کامل به جشن شباهت دارد. نه خاموش و فروخورده است و نه صرفا فریاد خشم. آنها در جایی میان اندوه و اعتراض ایستادهاند و از همین موقعیت میانی، معنای تازهای ساختهاند.
رقص در سوگ، موسیقی در تشییع، شبهعروسی برای مردگان جوان و موارد مشابه، همه نشانههای یک وضعیت آستانهایاند: جامعهای که میان زندگی و مرگ، امید و خشم، اندوه و مقاومت، معلق مانده است.
اما تفاوت مهم اینجاست که این تعلیق، منفعل نیست و آستانه، به صحنه مداخله بدل میشود. یعنی جامعه، بهجای عبور آرام از این آستانه، در آن مکث میکند و معنا را بازمینویسد.
بدن سیاسی؛ وقتی بدن سوگوار سخن میگوید
بدن صرفا حامل معنا نیست؛ خود معناست. در این چارچوب، آنچه در رقصهای سوگوارانه دیده میشود، چیزی فراتر از بیان احساسات است.
بدن، در برابر قدرتی که میخواهد آن را به ابژهای خاموش بدل کند، به فاعل تبدیل میشود.
سوگ، به ویژه سوگ فرد کشتهشده به دست حکومت، امری سیاسی است، زیرا تعیین میکند کدام زندگی «سوگپذیر» است.
رقص در این سوگها، اعلان این حقیقت است که این جانها خلاف آنچه حکومت سعی کرد با ایشان بکند، سوگپذیرند، ارزشمندند و مرگشان قابل عادیسازی نیست.
بدن رقصان، در برابر بدن سرکوبشده، به شهادتنامهای زنده بدل میشود.
در ادامه بدن فرد جانباخته، حالا بدن سوگوار است که اطاعت نمیکند: نه مینشیند، نه فرو میریزد، نه خاموش میشود. حرکت، خود مقاومت است.
در این معنا، رقص نه تزیین سوگ، بلکه سیاست بدن است.
صدا در برابر الهیات سکوت
نفی نوحه و دعا و جایگزینی آن با موسیقی، شکل دیگری از سوگواریهای امروز برای جانباختگان وطناند.
این کنار گذاشتن سنتهای مذهبی، شکلی از قطع پیوند با «الهیات سکوت» است.
در منطق رسمی، آیین مرگ باید یا قدسی برگزار شود یا خاموش.
دعاخوانی، وعده معنا در جهانی دیگر است. روشی برای تعلیق خشم و به تعویق انداختن میل به عدالت برای زندگان. اما موسیقی، معنا را به اینجا و اکنون بازمیگرداند.
موسیقی در این آیینها نه تسلی میدهد و نه پاسخ نهایی است، بلکه فقدان را زنده نگه میدارد. این همان چیزی است که قدرت از آن هراس دارد: سوگی که بسته نشود، سوگی که به نتیجه نرسد، سوگی که مطالبه بماند.
جشن جوانان ناکام
شبهعروسیها و آیینهای جشنگون هم شکل دیگری از این سوگواریها هستند.
این گونه مراسم را باید از منظر «سیاست زمان» دید.
مرگ جوانان، فقط حذف یک بدن نیست؛ قطع یک آینده است که میتوانست سرشار از اتفاقها باشد.
این آیینها، زمان از دست رفته را احضار میکنند. جامعه با برگزاری مراسمی که باید در آینده رخ میداد، خشونت را نه در لحظه مرگ، بلکه در تغییر معنای زمان افشا میکند.
در این معنا، سوگ از گذشتهمحور بودن فاصله میگیرد و آیندهمحور میشود.
این سوگ، برای آنچه رخ داده نمیگرید؛ برای آنچه هرگز اجازه نیافت رخ دهد، عزاداری میکند.
این همان نقطهای است که سوگ به نقد ساختاری بدل میشود.
رنگ، نماد و گسست از اقتصاد رسمی معنا
برخی خانوادههای داغدار خلاف رسم سنتی ایران، پوشش سفید را برای مراسم سوگ برگزیدند.
انتخاب سفید بهجای سیاه را هم باید در چارچوب بازی با قدرت فهمید.
سیاه، رنگ سوگ مشروع است. رنگی که نظام معنا آن را مجاز کرده است. خروج از سیاه، خروج از مجوزهای رسمی است.
سفید، در اینجا نه رنگ پاکی مذهبی، بلکه رنگ امتناع است. امتناع از همدلی با روایتی که مرگ را طبیعی جلوه میدهد.
اینجاست که رنگ، به زبان بیصدا بدل میشود. انتخاب رنگ، کنشی است که بدون شعار و بدون بیانیه، نظم نمادین را مختل میکند.
سوگ مدنی در برابر سیاست مرگ
در نهایت، این آیینها را میتوان مقاومت در برابر «سیاست مرگ» دانست: جایی که قدرت تصمیم میگیرد چه کسی بمیرد و مرگش چگونه معنا شود.
سوگواریهای دی ۱۴۰۴ تلاشی هستند برای پس زدن این رویکرد.
این آیینها نمیخواهند مرگ را توجیه کنند، قدسی کنند یا فرد درگذشته را فراموش کنند بلکه میخواهند آن را افشا کنند.
در این معنا، سوگ به کنش بدل میشود؛ کنشی زیباییشناسانه، بدنی، جمعی و عمیقا سیاسی.
سوگواریهای دی ۱۴۰۴ را باید بهمثابه لحظهای نادر در تاریخ معاصر ایران دید: لحظهای که جامعه، حتی در مرگ، از اطاعت سر باز میزند. میرقصد، مینوازد، رنگ عوض میکند، آیینها را میشکند و از دل فقدان، معنا میسازد.
این سوگها پایان نیستند. تعلیق هستند. پروندهای که هنوز بسته نشده و قرار نیست بسته شود.
علیحسین قاضیزاده، عضو تحریریه ایراناینترنشنال، گفت: «برخلاف جنگ ۱۲ روزه که راس فرماندهی هدف قرار گرفت، اینبار زنجیره فرماندهی هدف حمله خواهد بود.»
پیشتر روزنامه بریتانیایی گاردین نوشت هرگونه حمله آمریکا، رهبری جمهوری اسلامی را هدف قرار خواهد داد.
مخاطبی از اصفهان گفت در اوج اعتراضات این شهر، نیمه شب در باغ رضوان «چندین کانتینر کشته» آوردند و در سولهها خالی کردند.
به گفته او، برخی پیکرها همچنان زنده و نیمههوشیار بودند.
این شهروند گفت در بیمارستان فارابی اصفهان نیروهای لباس شخصی در اتاقهای عمل هم حاضر میشدند و از مجروحان عکس میگرفتند.
مخاطبی از گوهردشت کرج نیز با اشاره به شدت سرکوبها گفت شبها معترضان را میکشتند، صبحها خیابانها را میشستند؛ اما هنوز در برخی پیادهروها اثر خون دیده میشود.
او با اشاره به استفاده ماموران از گاز شیمیایی، گفت تا یک هفته صدای او و خانوادهاش گرفته و تغییر کرده بود.
به گفته این شهروند، در بیمارستان تخت جمشید در عظیمیه کرج به برخی معترضان مجروح «تیر خلاص» زدند.
ویدیوهای منتشرشده از مراسم تشییع و یادبود کشتهشدگان جوان اعتراضات دیماه نشان میدهد خانوادهها، دوستان و نزدیکان آنها در سوگ عزیزانشان علیه حکومت شعار میدهند، سخنرانی اعتراضی میکنند، دست میزنند، میرقصند و کل میکشند.
آسیه امینی، تحلیلگر مسائل اجتماعی، گفت: «در بسیاری از مراسم اخیر، خبری از آیینهای مذهبی مرسوم عزاداری نیست و بهجای آن، آیینهایی ریشهدار در فرهنگ ایرانی مانند «سیاوشان» و «سهرابکشان» احیا شدهاند؛ مراسمی با کارکرد ضدفراموشی، جمعی و هویتی که نوعی «اعتراض خاموش» و بدرقه محترمانه قربانیان محسوب میشوند و معنا و پیوند اجتماعی را بازتولید میکنند.»






