«چشم در برابر چشم»؛ نمای نزدیک قصاص

«چشم در برابر چشم» عنوان مستندی است از طناز اسحاقیان و فرزاد جعفری که پس از بردن دو جایزه در آخرین دوره جشنواره ترایبکا، این روزها در سینماهای آمریکا اکران شده است.

«چشم در برابر چشم» عنوان مستندی است از طناز اسحاقیان و فرزاد جعفری که پس از بردن دو جایزه در آخرین دوره جشنواره ترایبکا، این روزها در سینماهای آمریکا اکران شده است.
فیلم پرونده غریب و تکان دهندهای را پی میگیرد؛ کشتن یک شوهر معتاد آزارگر بهدست یک زن و فرزندانش. حالا داستان این زن را دنبال میکنیم که پس از ۱۴ سال با قید وثیقه از زندان آزاد شده و حالا خانواده شوهرش باید تصمیم بگیرد که او را قصاص کند یا دیه را بپذیرد، در حالی که این زن و فرزندانش پولی برای پرداخت کردن دیه ندارند.
فیلم از تصویر تهران امروز آغاز میشود، جایی شلوغ و پر تردد که در دل آن داستانهای زیادی رخ میدهد.
فیلم یکی از این داستانها را برمیگزیند، زمانی که در تصویر شب تهران، زن از خفه کردن شوهرش به همراه فرزندانش میگوید و این که خودش و بچهها نمیخواستند چهره خفه شده او را ببینند تا در خاطرشان بماند!
همین جا فیلم به تماشاگرش هشدار میدهد که با فیلم سهل و آسانی روبهرو نیست و موضوع و شکل پرداخت بدون تعارف آن میتواند تماشاگر را آزار دهد؛ از این رو که پیش از هر چیز، خود موضوع بسیار تلخ و دردناک و تکاندهنده است و دیگر اینکه شیوه روایت فیلم - با ویژگیهای خاص تدوین آن که کار مشترک هایده صفی یاری و سورن ب. ابه است و جایزه بهترین تدوین جشنواره ترایبکا را هم از آن خود کرد- بسیار صریح و بدون حواشی است: فیلم از تماشاگرش میخواهد که به تاریکترین زوایای یک اتفاق بنگرد و در عین حال از هر نوع قضاوت پرهیز کند.
در این راه تکیه بر نمای نزدیک، ویژگی فیلمی را شکل میدهد که میخواهد بیواسطه نمایشگر جهان درونی شخصیتهایش باشد؛ شخصیتهایی پیچیده که در بستر جهان فیلم عمل هولناکی را انجام دادهاند، اما هولناک بودن فضا و روابط خانوادگی، داستان را به حیطه ترسناکتری میکشاند.
نقطهثقل اثر در کنار مادر، پسر خانواده است که در زمان وقوع قتل تنها شش سال داشته و قربانی واقعی این ماجراست: بچهای که زمان قتل در صحنه حضور داشته و حالا زیر بار این ماجرا- با پدری کشته شده و مادری زندانی و حالا در آستانه اعدام- تمام زندگیاش تحت تاثیر قرار گرفته است.
او اولین کسی است از این خانواده که جلو دوربین ظاهر میشود و بخشی از ماجرا را روایت میکند: «مادرم خودش، خودش را بدبخت کرد تا ما راحت باشیم.»
بعدتر بارها به او بازمیگردیم و دوربین با نماهای نزدیک صورتاش، سعی دارد فشار تحملناپذیری را که این جوان طی سالها تجربه کرده، برای تماشاگرش روایت کند؛ از جمله در صحنههای انتهایی در جلسهای رسمی، برای رضایت گرفتن از پسرعمویش به گریه میافتد.
در عین حال فیلم رفتهرفته به پیچیدگیهای پرونده هم اشاره دارد و به حضور احتمالی یک مرد دیگر در صحنه قتل میپردازد، بیآن که بخواهد نتیجهگیری کند.
فیلم در واقع گاه از زاویه روایت این خانواده دور میشود و احتمالات دیگر را هم بررسی میکند، همین امر موقعیت پیچیدهتری را شکل میدهد که میتواند قضاوت تماشاگر را مشکل کند؛ یک دو راهی که قرار نیست فیلمساز پاسخ روشنی برایش داشته باشد.
اما فیلم میخواهد درباره چیزهای کلیتری که به این وضعیت بغرنج رسیده هم حرف بزند؛ از آزار و اذیت خانگی تا مردسالاری، از مذهب تا قوانینی حقوقی که بر مبنای قوانین مذهبی قرنها پیش شکل گرفته است. اینجا جایی است که فیلم به عمق نمیرود و بیشتر در سطح میماند.
فیلم با یک روایت مذهبی آغاز میشود و در واقع از اساس میخواهد درباره قوانین مذهبی حرف بزند، به همین دلیل چندین بار به مذهب باز میگردد بی آنکه در هیچ کدام از این صحنهها با چالش مستقیم مذهب روبهرو باشیم. روشنترین صحنه جایی است که بغض پسر در برابر روحانی محل هم میترکد و فیلم سعی دارد تا حدی به ناکافی بودن توصیههای مذهبی- از جمله احترام به پدر- و تضاد آنها با وضعیت این پسر بپردازد.
در عین حال فیلم به فعالان مدنی و تلاش آنها برای جلب رضایت خانواده مقتول در زمانهای مختلف و همینطور تلاش برای جمع کردن مبلغ دیه مورد نظر میپردازد که در آن حضور علی شادمان، بازیگر شناختهشده هم میتواند برای تماشاگر جذاب باشد، در حالی که این حضور شعاری و اضافی نیست و در جهان فیلم معنا دارد؛ اینکه کمک یک چهره مشهور تا چه حد میتواند در نجات جان یک انسان موثر باشد.
یوسف مجیدزاده، باستانشناس برجسته ایرانی، ۲۷ مهر در ۹۰ سالگی در فرانسه درگذشت. مردی که کاوشهایش در جیرفت، ازبکی و تپه قبرستان، به کشف شواهد مهمی از تمدنها و استقرارهای کهن در فلات ایران انجامید، اما همواره هدف فشارها و اتهامهای سیاسی و عقیدتی بود.
مجیدزاده متولد سال ۱۳۱۵ در تبریز و استاد پیشین دانشگاه تهران بود و دکترای باستانشناسی خود را با تمرکز بر پیش از تاریخ، از دانشگاه شیکاگو دریافت کرده بود.
او پیش از انقلاب ۵۷ استاد دانشگاه تهران شد اما سال ۱۳۶۵ اعضای انجمن اسلامی دانشجویان برای اخراجش تلاش کردند، چرا که مجیدزاده و صادق ملکشهمیرزادی از امضای طرحی خودداری کردند که دانشجویان دختر را از آموزش میدانی باستانشناسی کنار میگذاشت و بهجای آن به موزه میفرستاد.
مجیدزاده نیز پس از آنکه او را کنار گذاشتند، به فرانسه رفت و در آنجا به تدریس پرداخت.
از مهمترین فعالیتهای علمی او، سرپرستی کاوشهای حوزه هلیلرود و محوطه کُنارصندل در نزدیکی جیرفت در دهه ۱۳۸۰ بود.
پس از غارت گسترده گورستانهای باستانی منطقه، مسئولان وقت میراث فرهنگی از او دعوت کردند از فرانسه به ایران بازگردد و هدایت پژوهشهای باستانشناسی این حوزه را بر عهده بگیرد.
کاوشهای جیرفت، فرضیه تمدن کهن و سنگاندازیها
کاوشهای مجیدزاده و همکارانش، شواهد مهمی از یک تمدن کهن را در جنوبشرق ایران آشکار کرد و توجه پژوهشگران جهان را به جایگاه این منطقه در ارتباط میان تمدنهای باستانی جلب کرد.
از یافتههای شاخص این پژوهشها، بقایای حدود چهار هزار ساله از بنای عظیم خشتی و پلکانی کُنارصندل شمالی بود که مجیدزاده آن را زیگوراتی قدیمیتر از زیگوراتهای بینالنهرین معرفی میکرد.
همچنین الواحی با قدمت حدود چهار هزار و ۵۰۰ سال با نشانههای نوشتاری در کُنارصندل جیرفت به دست آمد که بررسی آنها به طرح فرضیه وجود یک نظام نوشتاری دیگر در این منطقه انجامید.
مجیدزاده بر اهمیت تمدن جیرفت تاکید داشت و آن را گهواره تمدن شرق و قدیمیتر از سومر میدانست.
متاسفانه در اواخر دهه ۸۰، سازمان وقت میراثفرهنگی با قطع بودجه، کاوشهای او را نیمه تمام گذاشت و او نتوانست زیگورات را به طور کامل از دل خاک بیرون بیاورد.
مجیدزاده هر بار که به ایران بازمیگشت، با مشکلات بزرگی روبهرو میشد.
سال ۱۳۷۰، جهاد دانشگاهی و انجمن اسلامی دانشگاه تهران نامهای خطاب به علی خامنهای، رهبر وقت جمهوری اسلامی، نوشتند و از بازگشت استادان کنارگذاشتهشده به دانشگاه شکایت کرده و مشخصا مجیدزاده را با اتهامهای سیاسی و عقیدتی هدف گرفتند.
دیگر فعالیتهای مجیدزاده
او علاوه بر جیرفت، سرپرستی کاوش در محوطههای مهم دیگری، از جمله محوطه ازبکی در استان البرز و تپه قبرستان دشت قزوین را هم بر عهده داشت.
کاوشهای ازبکی در فاصله سالهای ۱۳۷۷ تا ۱۳۸۴، اطلاعات مهمی درباره استقرارهای پیش از تاریخ و دورههای تاریخی این بخش از فلات ایران به دست داد.
در یانتپه، از تپههای مجموعه ازبکی، بقایای معماری خشتی با قدمتی حدود ۹ هزار سال شناسایی شد؛ یعنی آثار یکی از کهنترین استقرارهای روستایی شناختهشده در فلات مرکزی ایران.
بقایای دژهایی که مجیدزاده آخرین مرحله آنها را به دوره ماد نسبت میداد، از دیگر یافتههای مهم این محوطه بود.
مجیدزاده در کاوشهای دهه ۱۳۵۰ در تپه قبرستان، نزدیک سگزآباد، شواهد مهمی از کارگاههای فلزکاری و تولید مس به دست آورد.
کشف بوتههای ذوب، قالبهای ریختهگری و بقایای کارگاهی، به شناخت تخصصهای تولیدی و فناوری فلزکاری در فلات مرکزی ایران کمک کرد.
تاریخگذاری این کارگاهها در پژوهشهای بعدی به اوایل هزاره چهارم پیش از میلاد، یعنی حدود شش هزار سال پیش نسبت داده شد.
مجیدزاده علاوه بر کاوشهای باستانشناسی، با تالیف کتابهایی درباره تمدنهای باستانی، به گسترش منابع پژوهشی فارسی در این حوزه کمک کرد.
«تاریخ و تمدن بینالنهرین»، «تاریخ و تمدن ایلام» و «جیرفت، کهنترین تمدن شرق»، از آثار شناختهشده او هستند.
کتاب «تاریخ و تمدن بینالنهرین» مجموعهای سهجلدی است که تمدنهای باستانی سرزمین میان دجله و فرات، عمدتا در عراق امروزی، را معرفی میکند.
جلد تاریخ سیاسی آن از دوران آغاز نگارش و شکلگیری دولتشهرهای سومری شروع میشود و با بررسی حکومتهای اکد، بابل و آشور، تا دوره بابل جدید و پایان فرمانروایی کلدانیان ادامه مییابد.
دو جلد دیگر به زندگی اجتماعی و فرهنگی، باورهای مذهبی، اقتصاد، هنر و معماری این تمدنها اختصاص دارند.
او در «تاریخ و تمدن عیلام» به یکی از تمدنهای مهم ایران پیش از هخامنشیان میپردازد.
تاریخ سیاسی و سلسلههای فرمانروا، باورهای مذهبی، آثار هنری و افول قدرت عیلام، محورهای اصلی این کتاباند.
کتاب «جیرفت، کهنترین تمدن شرق» او هم در سال ۱۳۸۲ منتشر شد و به معرفی آثار منتسب به حوزه هلیلرود پرداخت؛ از جمله ظروف سنگی نقشدار و اشیایی که پس از غارت گورستانهای منطقه توقیف شده بودند.
کتاب با انتشار تصاویر این آثار، به شناخته شدن هنر و فرهنگ باستانی منطقه کمک کرد.
محسن امیریوسفی در پیامی پیش از نمایش جهانی فیلمش در جشنواره لندن، از ناتوانی در حضور در این مراسم و ناامیدی از نمایش فیلم در ایران گفت و سینمای مستقل را درگیر «نبرد بر سر بودن یا نبودن» توصیف کرد. او هفتم مهر، پس از تماس وزارت اطلاعات، به حراست دادسرای ارشاد تهران احضار شد.
امیریوسفی این پیام را پیش از نخستین نمایش جهانی «نفرین توقیف» در هفتادمین جشنواره فیلم لندن منتشر کرد.
او گفت از نمایش فیلم در جشنوارهای قدیمی و در حضور تماشاگران مشتاق خوشحال است، اما از اینکه نمیتواند امیدوار باشد فیلم در ایران اکران شود، غمگین است.
نفرین توقیف، که بدون مجوز و به شکل زیرزمینی ساخته شده، از وقایع انقلاب آغاز میشود و به رخدادهای اجتماعی-سیاسی اخیر ایران از جمله وقایع دی ماه ۱۴۰۴ میرسد.
«خواب تلخ» ساخته امیریوسفی در سال ۲۰۰۴ در بخش دو هفته کارگردانان جشنواره کن نمایش داشت و جایزه دوربین طلایی را از آن خود کرد.
دیگر فیلم او با نام «آشغالهای دوستداشتنی» که در سال ۱۳۹۱ ساخته شد، به حوادث پس از انتخابات سال ۱۳۸۸ میپرداخت و برای شش سال توقیف شد.
او در پیام تازه خود گفت: «مانند آثار قبلیام، سانسور و توقیف نه اجازه اکران این فیلم را در ایران میدهد و نه ساختن فیلمی بدون مجوز را تحمل میکند.»
امیریوسفی مساله اصلی سینمای ایران را «نبرد بر سر بودن یا نبودن سینمای مستقل» دانست؛ نبرد میان فیلمسازانی که میخواهند آزادانه درباره واقعیتهای جامعه فیلم بسازند و مقامهایی که به گفته او، «نبودن سینمای آزاد» را میخواهند.
از تجربه یک فیلمساز تا روایت یک کشور
امیریوسفی تاکید کرد «نفرین توقیف» فقط داستان یک فرد یا سینمای ایران زیر فشار سانسور نیست، بلکه روایت مردمی است که سالها توقیف، سرکوب، فشارهای اجتماعی و رنج جنگ را تحمل کردهاند و همچنان برای رسیدن به زندگی آرام و آزادی، تلاش میکنند.
او نمایش فیلم را به هزاران جانباخته اعتراضهای دیماه ۱۴۰۴ تقدیم کرد؛ کسانی که به گفته این کارگردان، در دو شب تلخ اعتراضها در شهرهای مختلف کشته شدند و در فیلم نیز از آن وقایع یاد میشود.
امیریوسفی از تماشاگران خواست برای یادبود جانباختگان لحظاتی سکوت کنند.
این فیلمساز در پیامش از گروه سازنده فیلم نیز تشکر کرد و گفت آنان با وجود دشواریها و نگرانیهای دوران ساخت، در کنارش ماندند.
او همچنین از جشنواره فیلم لندن و تماشاگرانی که برای دیدن فیلم آمده بودند قدردانی کرد.
احضار در آستانه نمایش جهانی
بر اساس گزارشهای منتشرشده، امیریوسفی هفتم مهر، پس از تماس وزارت اطلاعات، به حراست دادسرای ارشاد تهران احضار شد.
هنوز جزییاتی درباره نتیجه مراجعه او، تشکیل احتمالی پرونده یا اتهام مطرحشده منتشر نشده است.
خبر احضار امیریوسفی پس از تماس وزارت اطلاعات چند روز پیش از شروع جشنواره لندن منتشر شد.
سابقه توقیف آثار این کارگردان به گفته خود او، بر نگرانیاش از نمایش فیلم تازه در ایران افزوده است.
«خواب تلخ» ۱۲ سال، «آتشکار» چهار سال و «آشغالهای دوستداشتنی» شش سال توقیف ماندند.
«نفرین توقیف» بدون مجوز ساخته شده و در آن امیریوسفی با زبانی طنزآمیز به زندگی و آثارش و محدودیتهایی میپردازد که طی سالها با آن روبهرو بوده است.
گروه موسیقی پالت اعلام کرد تور کنسرتهای خود را در شهرهای مختلف ایران بهدلیل ممانعت از حضور نوازنده زن این گروه روی صحنه در برخی شهرها، لغو کرده است.
این گروه در بیانیهای در اینستاگرام نوشت قصد داشت پس از سالها در شهرهای مختلف ایران کنسرت برگزار کند، اما در برخی شهرها به اعضای آن اعلام شد نوازنده زن اجازه حضور روی صحنه ندارد.
پالت با اشاره به سالها تلاش و اعتراض موسیقیدانان زن و مرد و ابراز امیدواری برای اجرای زنان خواننده، تاکید کرد: «شاهد بازگشت به نقطهای هستیم که نوازندگان زن حتی اجازه اجرا ندارند.»
این گروه افزود: «ما، گروه پالت، همانطور که در عکس پیداست هفت نفر هستیم و زمانی روی صحنه حاضر میشویم که هر هفت نفر مثل هم امکان اجرا داشته باشیم.»
لغو تور کنسرتهای پالت تازهترین نمونه از محدودیتها و موانعی است که همچنان بر سر راه اجرای موسیقی در ایران، بهویژه حضور زنان نوازنده روی صحنه، قرار دارد.
ادارهکل فرهنگ و ارشاد اسلامی خراسان رضوی ۱۳ مهر اعلام کرد کنسرت علیرضا قربانی در شاندیز، در چارچوب تور «ایرانم»، با وجود موافقت نهادهای مسئول استان، به دلیل «برخی ملاحظات زمانی» به تعویق افتاده و هنوز زمان جدیدی برای برگزاری آن تعیین نشده است.
هشتم مهر نیز کنسرت گروه «لیان» به سرپرستی محسن شریفیان در اهواز که قرار بود از ۱۱ تا ۱۴ مهر برگزار شود، پس از درخواست تعهد از تهیهکننده برای جلوگیری از حضور نوازندگان زن روی صحنه و مخالفت شریفیان با این شرط، لغو شد.
در ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی، تکخوانی زنان در برابر مخاطبان مختلط ممنوع است و حضور آنان بهعنوان نوازنده یا همخوان نیز در برخی شهرها با محدودیت و ممانعت روبهرو میشود.
زنان همچنین برای حضور در اجراهای عمومی موسیقی ملزم به رعایت حجاب اجباری هستند.
این محدودیتها در حالی ادامه دارد که «سند ملی موسیقی جمهوری اسلامی»، مصوب بهمن ۱۴۰۲ و ابلاغشده در اسفند همان سال، بر اصلاح روند صدور مجوز، تضمین اعتبار مجوزها و جلوگیری از دخالت اشخاص و نهادها در برگزاری اجراهای موسیقی تاکید دارد.
محدودیتهای جمهوری اسلامی علیه زنان هنرمند تنها به جلوگیری از اجرای کنسرتها محدود نبوده و در مواردی به بازداشت، تشکیل پرونده قضایی و صدور احکام حبس و شلاق منجر شده است.
سازمان عفو بینالملل ۹ مهر خواستار توقف اجرای حکم ۷۴ ضربه شلاق علیه پرستو احمدی، خواننده و هشت نفر دیگر از عوامل «کنسرت کاروانسرا» شامل سهیل فقیهنصیری، امیرعلی پیرنیا، محمدامین طاهری، احسان غلامی، محسن لشگری، عبدالرضا بچاری، مجید محسنیمقدم و تهمینه منزوی شد.
دادگاه تجدیدنظر استان قم این ۹ نفر را علاوه بر شلاق، به دو سال ممنوعیت فعالیت در امور سمعی و بصری و دو سال ممنوعیت خروج از کشور محکوم کرده است.
وبسایت حقوق بشری هرانا نیز ۲۸ مرداد گزارش داد هیوا سیفیزاده، خواننده موسیقی سنتی ایرانی، به اتهام «ترویج فساد و فحشا» به چهار سال حبس محکوم شده است.
این پرونده در پی اجرای کنسرت او در عمارت روبهرو در تهران تشکیل شد.
سیفیزاده که اسفند ۱۴۰۳ هنگام اجرای کنسرت بازداشت شده بود، در اعتراض به حکم خود پرسید: «اساسا خواندن شعر سعدی و یا آواز ایرانی چطور میتواند مصداق تشویق به فساد و فحشا باشد؟»
این برخوردها در حالی ادامه دارد که در برخی تجمعهای حامیان جمهوری اسلامی، صدای خوانندگان زن خارجی برای حاضران پخش شده است.
ویدیوی منتشرشده در شبکههای اجتماعی در فروردین سال جاری نشان داد در تجمع شبانه حامیان حکومت، یکی از کنسرتهای جولیا پطرس، خواننده زن لبنانی، با صدای بلند برای حاضران پخش شد.
هفتادمین دوره جشنواره جهانی فیلم لندن میزبان فیلم «نفرین توقیف» ساخته محسن امیریوسفی است؛ یک کمدی تلخ و گزنده درباره سالها توقیف و ممنوعالکاری خود فیلمساز در ایران.
فیلمساز تلخترین اتفاقات زندگیاش در ارتباط با سینما را از ابتدا تا به امروز میکاود و مرثیهای برای آنها سر میدهد درباره اتفاقاتی که کار و زندگی و عشق او به سینما را تحتتاثیر قرار دادهاند و به تمامی با اتفاقات سیاسی ایران پیوند خوردهاند؛ از آتش زدن سینما رکس تا کشتار دی.
فیلم ساختار سادهای دارد: گفتوگوی خود فیلمساز با کسی که نمیبینیم و به نظر میرسد عزرائیل است که ظاهرا برای گرفتن جان او آمده و حالا تمام کارنامه فیلمسازی و زندگی خود فیلمساز در بخشهای مختلف برای او روایت میشود؛ روایتی که با یک «نفرین» آغاز میشود، نفرین سوختن سینما رکس در کوچه پشتی محل سکونت فیلمساز و بوی اجسادی که تا به امروز در بینی او ماندهاند.
شبی که او در دوران کودکی قرار بوده با مادربزرگش برای تماشای فیلمی از بازیگر محبوبش- بهروز وثوقی- به سینما بروند، مادربزرگ بدقولی میکند و او با حالت قهر به اتاقش میرود، اما همان زمان سینما میسوزد و بوی اجساد سوخته شده به مشام او میرسد.
فیلمساز در جاهای مختلف به این اتفاق، نمادی از انقلاب، بازمیگردد و گمان میکند که نرفتن به سینما و نسوختن در آن، چون نفرینی بر زندگیاش سایه میافکند: نفرین توقیف فیلمهایش.
فیلم از «خواب تلخ» آغاز میشود، معروفترین فیلم این فیلمساز که داستان یک مردهشور و مواجههاش با عزرائیل را روایت میکند؛ فیلمی که در سال ۲۰۰۴ در جشنواره کن در بخش دو هفته کارگردانان به نمایش درآمد و در بخش دوربین طلایی که به اولین اثر فیلمسازان در تمام بخشهای جشنواره اختصاص دارد، داوران از او تقدیر کردند.
فیلمساز توضیح میدهد که با مشقت و بدون بودجه فیلم را ساخته اما اجازه اکران و فرستادن به جشنوارهها را به او نمیدهند، او اما یک فیلم وی اچ اس خانوادگی را برای تایید به وزارت ارشاد میفرستد و با باز کردن پلمب آن، موفق میشود نوار داخل آن را با فیلم خواب تلخ جابهجا کند و فیلم را به دست پخشکننده در خارج از کشور برساند.
تصاویر آرشیوی، حضور فیلم در جشنواره کن در کنار فیلمسازان شناخته شدهای چون کیارستمی را با ما قسمت میکند اما فیلمساز به ما میگوید کیارستمی و مخملباف، که هر دو در آنجا حضور داشتند، فیلم را کوبیدند و او را نومید کردند.
اما بازگشت فیلمساز به ایران سرآغاز مشکلات متعدد اوست با وزارت ارشاد. همه این مشکلات به شکلی طنزآمیز روایت میشوند، اما در عین حال به غایت تلخاند و تکاندهنده. در بخشهای مختلف بعدی او از توقیفهای متعدد آثارش و ممنوعالکاریهایش میگوید؛ از توقیف ۱۲ ساله خواب تلخ، توقیف ۴ ساله آتشکار و ۶ ساله آشغالهای دوستداشتنی.
اما فیلم بحث برانگیز «آشغالهای دوستداشتنی» که درباره حوادث سال ۸۸ و جنبش سبز ساخته شده، اینجا حاشیه جذاب دیگری هم پیدا میکند: فیلمساز به ما میگوید چهل سال بعد از سینما رکس، زمان ملاقات با بهروز وثوقی، تصمیم میگیرد همین فیلم را با نام «آشغالهای دوست داشتنی اصل» با حضور این بازیگر دوباره بسازد و این فیلم به شکل کامل در خارج از ایران ساخته میشود!
فیلمساز میگوید حتی فیلم را برای مجوز به وزارت ارشاد فرستاده و خشم آنها را برانگیخته است، تا آنجا که از او خواستهاند وجود چنین فیلمی را انکار کند تا ممنوعالکار نشود.
نفرین توقیف در ساختارش به نوعی به هزار و یک شب و شهرزاد قصه گو رجوع میکند، جایی که فیلمساز مجبور است برای زنده ماندن هر بار داستانی را تعریف کند. این داستانها عمدتا شخصی است و از کودکی او، شمع نذر کردن برای نرفتن به مدرسه و فردایش آغاز جنگ و تعطیلی مدارس در آبادان، تا کشتار دی را در برمیگیرد.
امیر یوسفی در اثری خود- بازتابنده گویی در لحظه مرگ به مرور زندگی خودش میرسد و حالا آشکارا واقف است که چه فرصتهای فیلمسازیای را از دست داده و درد و رنج این توقیفها تا چه میزان بر روح و روان او تاثیر گذاشته است، تا جایی که به درگیری با موجود خیالی درونش میرسد.
این درگیری لحظات بامزهای را شکل میدهد و همین نگاه شوخطبعانه فیلم است که آن را نجات میدهد، در حالی که چنین مضمونی به راحتی میتوانست به یک فیلم عبوس سیاسی و شخصی بدل شود، اما داستانهای گوناگون پیوند خورده با وقایع سیاسی، با یک نخ نامرئی به نام مرگ با هم پیوند میخورند و فیلمساز به مانند خواب تلخ در شوخی با مرگ، موفق میشود فضای جذابی خلق کند که در عین حال بخشهایی از وقایع ناگفته سینمای ایران در زمینه سانسور را توضیح میدهد.
روند فیلم به تلخیهای بیشتری در انتها میرسد، از جمله بازجویی و دادگاهی شدن فیلمساز پس از امضای بیانیه «تفنگت را زمین بگذار». فیلمساز که در تمام طول فیلم از آرزویش برای اکران درست و سر وقت فیلمهایش در ایران میگوید بعد از کشتار مردم در دی ماه به نتیجه متفاوتی میرسد:«دیگه اکران فیلمهایم برایم مهم نیست و نفرین توقیف فیلمهایم را قبول کردهام.»
در انتها امیریوسفی فیلم را به «همه فیلمهای توقیفی سینمای ایران و ارواح مردم بیگناهی که در این سالها کشته شدهاند» تقدیم میکند و با زبانی طنزآمیز از همه سانسورچیها و توقیفکنندگان وزارت ارشاد صمیمانه تشکر میکند که «اگر نبودند این فیلم ساخته نمیشد»!
«حل و فصل» (The Fix) با نام پیشین «هتل تهران» ساخته گای موشه اکشن تازهای است از هالیوود با بازی لیام نیسن که این بار وقایعاش در تهران امروز میگذرد.
فیلم که بر اساس طرحی تخیلی از بازل باز مامور سابق سیا ساخته شده، وقایع انقلاب ایران را به امروز پیوند میزند، جایی که چند مامور سیا پس از وقایعی تلخ در افغانستان به آمریکا بازگشتهاند و مسئول آنها (لیام نیسن) که ظاهرا دچار فراموشی شده در لابهلای کلماتی نامفهوم از یک ماموریت سری میگوید که در آن در سال ۱۹۸۱، موفق شده کمک کند تا ۲۵ میلیون دلار را در ایران در دیوار جایی با نام سری هتل تهران مخفی کنند.
تاکر که نقشاش را زاکاری لوی بازی میکند گروهاش را دوباره جمع میکند تا در یک ماموریت حساس به ایران برود و این پول را پیدا کند.
او در پاریس با زنی ایرانی در دفترش ملاقات میکند که میداند هتل تهران نام مستعار چه جایی است. او میگوید دخترش در ایران در مکانی بیرون تهران مخفی شده و در قبال نجات دادن او، حاضر است درباره هتل تهران اطلاعاتی بدهد.
هرچند در فیلم بهطور مشخص به مجاهدین خلق اشاره نمیشود، اما نوع رفتار این زن، حجاب داشتن او، و همینطور نام فامیل دختری که در فیلم بهعنوان «اکتیویست» معرفی شده، تماشاگر ایرانی را متوجه این گروه میکند، در حالی که اساسا این اشاره بیمنطق به نظر میرسد و در دل فیلم جایی ندارد، چون به راحتی این دختر- و سایر دخترانی که در ایران نیاز به کمک دارند- میتوانستند فارغ از هر گروه سیاسی و بهویژه این گروه حساسیت برانگیز، در فیلم بهعنوان مخالفین حکومت حضور داشته باشند و فیلم در داستاناش نیازی به اشاره به این گروه نداشت.
پس از یک مقدمه طولانی اکشن در افغانستان، بالاخره به ایران میرسیم و داستان پیچ و تابهای متعددی پیدا میکند، از جمله مشخص میشود ۲۵ میلیون دلاری در کار نیست و به جای آن در دل دیوار نگاتیو عکسهایی پنهان شده که از ملاقات خمینی با رییس سیا و بعد با خود جیمی کارتر، رییسجمهوری وقت آمریکا، پرده برمیدارد و بسیاری در پی از بین بردن آن هستند.
همه چیز در جهان اکشن و زد و خوردهای معمول این نوع فیلم معنا مییابد که حالا در آن ماموران سیا حکم قهرمانان فیلم را دارند و اعضای سپاه پاسداران و ماموران اطلاعاتی جمهوری اسلامی در نقطه مقابل قرار میگیرند.
حضور لیام نیسن نوع فیلمهایی را به خاطر میآورد که خودش حالا به یک زیر ژانر بدل شده و در آنها نیسن بهعنوان قهرمان اصلی در حال گرفتن انتقام یا انجام یک ماموریت است. اینجا اما نیسن خودش دست به کار نمیشود و در یک نقشه ماهرانه گروهی از همکارانش را با یک ترفند برای انجام این ماموریت میفرستد و خودش به ایران نمیرود.
فیلم به نسبت موفق میشود تصویر قابل باوری از داخل ایران ارائه دهد. صحنهها و خیابانها و بازسازی تهران نسبتا معقول است و حداقل در نگاه اول برای تماشاگر ایرانی مضحک نیست (به جز لهجه بازیگران زمانی که فارسی حرف میزنند)، در حالی که فیلمهایی چون آرگو (که به داستان نجات گروگانهای آمریکایی در تسخیر سفارت این کشور در ایران اختصاص داشت)، در بازسازی داخل ایران ناموفق عمل کردند.
فیلم طبق قواعد ژانر نوعی بازی موش و گربه بین یک سردار سپاه و تاکر به راه میاندازد، جایی که ماموران سیا از این سردار استفاده میکنند تا وارد یک مرکز سپاه پاسداران شوند.
این بازی به رویارویی مستقیم تاکر با او در صحنههای نهایی میرسد. طبق معمول یک داستان عشقی فریبنده هم وجود دارد که در آن دختری ایرانی با بازی الناز نوروزی بهعنوان همسر ظاهری تاکر با او از آمریکا به ایران میآید، اما تماشاگر از ابتدا میتواند حدس بزند که طبق فرمول این نوع فیلمهای جاسوسی او نقش دیگری در فیلم خواهد داشت.
ماموران موساد هم نقش مهمی در فیلم دارند و آزادانه در ایران به فعالیت خود ادامه میدهند و گاه وارد معاملاتی با ماموران سیا میشوند.
فیلم خشونت، سکس و گرهگشایی از اسرار قصه را بهعنوان عناصر ژانر به کار میگیرد تا در دل داستانی که میخواهد با وقایع سیاسی ایران پیوند داشته باشد، تماشاگر را با خود همراه کند، اما به رغم بودجه کلان (۳۲ میلیون دلار) و صحنههای بزرگ و شلوغ، با یک فیلم اکشن به یادماندنی روبرو نیستیم و فیلم در گیشه هم با فروش حدود یک میلیون دلار در آمریکا شکست سختی خورد.