نسلهای مختلف کودکان و خانوادهها در چند دهه گذشته، هر کدام مهر را در دورهای از بحران تجربه کردهاند. نسلی با جنگ ایران و عراق بزرگ شد، نسلهای بعد با بحرانهای اقتصادی و اجتماعی و نگرانی درباره آینده روبهرو شدند و همهگیری کرونا نیز برای مدتی طولانی ارتباط کودکان با مدرسه و زندگی عادی را مختل کرد.
هر کدام از این تجربهها اثری بر خانوادهها و کودکان گذاشتند؛ اما امروز فقط با یک بحران تازه روبهرو نیستیم. سالها زندگی در شرایط ناامنی، فشار اقتصادی، فقدان و بحرانهای اجتماعی، رد خود را بر تجربه خانوادهها و کودکان گذاشته است.
دانشآموزی که امروز به مدرسه برمیگردد، ممکن است بخشی از این تجربه طولانیِ تغییر، ناامنی و فشار را با خود به مدرسه ببرد.
در سوی دیگر، والدینی قرار دارند که خودشان نیز سالها در معرض همین فشارها بودهاند و حالا باید در کنار نگرانی درباره آینده، هزینههای زندگی و امنیت خانواده، فرزندشان را برای بازگشت به مدرسه آماده کنند.
بنابراین پرسش فقط این نیست که دانشآموز برای مدرسه آماده است یا نه؛ باید دید خانواده با چه وضعیت روانی او را به مدرسه بازمیگرداند. خستگی و فشار روانی والدین، نگرانی درباره آینده و دشواریهای اقتصادی نیز بخشی از فضای زندگی فرزند است و حتی آمادهشدن برای مدرسه میتواند برای خانوادهای که با گرانی و بیثباتی اقتصادی دستوپنجه نرم میکند، به منبع فشار تازهای تبدیل شود.
در این مقاله، با تکیه بر پژوهشهای موجود درباره سلامت روان کودکان و نوجوانان، خانواده و پیامدهای بحران، بررسی میکنیم که این شرایط چگونه میتوانند بر تجربه بازگشت به مدرسه اثر بگذارند. ترس، سوگ و ناامنی همیشه به زبان نمیآیند و گاهی خود را در بیحوصلگی، پرخاشگری، افت تمرکز، اختلال خواب یا بیمیلی به مدرسه نشان میدهند.
از این منظر، بازگشت به مدرسه تلاشی دوباره برای بازگشت خانواده و فرزندان به زندگی روزمره پس از سالها تجربه بحران و ناامنی است. دانشآموز فقط با کیف و کتاب وارد مدرسه نمیشود؛ بخشی از تجربه خانه و جامعه را نیز با خود به کلاس میبرد.
پژوهشها از تجربه دانشآموزان و خانوادهها چه میگویند؟
بحران همیشه همان روز تمام نمی شود: خانوادهای را تصور کنیم که مدتی از یک حادثه سخت، سوگ یا دورهای از ناامنی گذشته، اما بعد از مدتی انتظار دارد زندگی به حالت عادی برگردد؛ با این حال فرزندش هنوز بدخواب است، زود عصبانی میشود، تمرکز ندارد یا نسبت به رفتن به مدرسه مقاومت میکند.
پژوهشهای انجامشده پس از بلایای جمعی نشان میدهند که واکنشهای روانی کودکان و نوجوانان الزاما با پایان حادثه تمام نمیشوند.
یک مرور نظاممند از مطالعات مربوط به زلزله و سیل نشان داد که علائم پس از سانحه در ماههای بعد همچنان در بخشی از کودکان و نوجوانان دیده میشود و در طول زمان تغییر میکند. پایان خطر بیرونی الزاما به معنای پایان فشار روانی نیست و برای بعضی فرزندان، بازگشت به احساس امنیت و روال عادی زمان میبرد.
گاهی آنچه دانشآموز با خود به مدرسه می برد، مربوط به چیزی است که مدت ها قبل اتفاق افتاده است: این موضوع در تجربه زلزله بم به شکل ملموسی دیده شده است. پژوهشگران کودکانی هفت تا ۱۳ ساله را که چهار سال پیش یکی از والدین خود را در زلزله از دست داده بودند، با کودکانی از خانوادههای مشابه اما بدون این فقدان مقایسه کردند.
کودکانی که فقدان والد را تجربه کرده بودند، مشکلات هیجانی و رفتاری بیشتری داشتند و وضعیت روانی والد باقیمانده نیز با مشکلات کودک ارتباط داشت؛ دشواریهای اقتصادی هم میتوانست این وضعیت را تشدید کند.
این یافته یادآور میشود که رفتار فرزند را نباید فقط بر اساس آنچه امروز میبینیم قضاوت کنیم؛ بیحوصلگی، تحریکپذیری یا دشواری بازگشت به مدرسه ممکن است بخشی از تجربهای طولانیتر باشد.
بحران اجتماعی فقط بیرون از خانه اتفاق نمی افتد: برای نوجوانی که شاهد خشونت اجتماعی بوده، مدرسه ناامن شده یا در محیط اطرافش با ترس و بیثباتی روبهرو شده، مدرسه میتواند بخشی از تجربه بحران او باشد.
پژوهشی که در میان دختران نوجوان پس از خشونتهای مرتبط با جنبش زن، زندگی، آزادی و حملات گاز به مدارس دخترانه انجام شد، نشان داد تجربه چنین ترومای جمعی با واکنشهای اضطرابی، افسردگی و پس از سانحه همراه بوده است.
این پژوهش نشان میدهد نوجوان ممکن است ناامنی اجتماعی را با خود به مدرسه ببرد؛ بنابراین مقاومت در برابر مدرسه گاهی میتواند با احساس امنیت ازدسترفته او ارتباط داشته باشد.
فشار اقتصادی ممکن است قبل از ورود دانشآموز به مدرسه، خودش را نشان داده باشد: برای خانوادهای که باید همزمان هزینههای زندگی، اجاره، درمان، رفتوآمد و مخارج مدرسه را مدیریت کند، رسیدن شهریور و مهر میتواند به دورهای از فشار تبدیل شود.
پژوهشی که کودکان و نوجوانان شش تا ۱۸ ساله را در سراسر کشور بررسی کرده، نشان داد وضعیت اقتصادی پایینتر با احتمال بیشتر برخی مشکلات روانی و رفتاری، از جمله افسردگی، اضطراب، احساس بیارزشی، خشم، بیخوابی و درگیری فیزیکی همراه بود.
این یافته نشان میدهد شرایط اقتصادی بخشی از محیط زندگی فرزند است و میتواند همراه با فشارهای خانوادگی و اجتماعی، آسیبپذیری او را بیشتر کند.
وقتی والد خودش خسته و تحت فشار است، مسئله فقط اضطراب فرزند نیست: گاهی والد دیگر مثل گذشته حوصله شنیدن نگرانیهای فرزندش را ندارد، زودتر عصبانی میشود یا نمیتواند با خیال راحت درباره شروع مدرسه با او صحبت کند.
این وضعیت لزوما به معنای ضعف والدگری نیست. در پیمایشهای ملی درباره سلامت روان کودکان و نوجوانان، سابقه مشکلات روانی والدین با احتمال بیشتر مشکلات روانی و اضطرابی در فرزندان ارتباط داشت.
این یافته نشان میدهد وضعیت روانی والد بخشی از زمینه زندگی فرزند است و فشارهای طولانیمدت زندگی میتوانند ظرفیت والد برای همراهی با او را کاهش دهند.
مدرسه میتواند فقط محل درس نباشد؛ می تواند بخشی از احساس امنیت دانشآموز باشد: برای بعضی نوجوانان، بازگشت به مدرسه فقط برگشتن به کلاس نیست؛ برگشتن به جمع دوستان، معلم، برنامه روزانه و احساس تعلق است.
پژوهشی درباره نوجوانان نشان داد احساس تعلق به مدرسه با وضعیت اجتماعی، هیجانی و رفتاری، عملکرد تحصیلی و رفتارهای حمایتگرانه ارتباط دارد. بنابراین وقتی فرزند از مدرسه فاصله میگیرد، بهتر است فقط به نمره و تکالیف نگاه نکنیم و ببینیم آیا در مدرسه احساس دیدهشدن و تعلق دارد یا نه. مدرسه میتواند بخشی از شبکه حمایتی او باشد، نه فقط محل آموزش.
پژوهشهای انجامشده درباره بحرانهای اجتماعی و سیاسی، جنگ، خشونت و فشار اقتصادی نشان میدهند که تجربه بحران به لحظه حادثه محدود نمیشود.
ناامنی، فشار اقتصادی و وضعیت روانی والدین میتوانند از مسیر خانواده بر احساس امنیت و رفتار فرزند اثر بگذارند؛ در مقابل، رابطه حمایتگر خانواده و احساس تعلق به مدرسه میتوانند بخشی از این فشارها را تعدیل کنند. بنابراین تجربه روانی فرزند حاصل تعامل چند عامل است و نمیتوان آن را به یک علت واحد نسبت داد.
آمادگی روانی خانواده برای بازگشت به مدرسه
خانه را تا حد امکان به فضای امن فرزندان تبدیل کنیم: در شرایطی که بیرون از خانه با اخبار نگرانکننده، خشونت، ناامنی و بیثباتی روبهرو هستیم، خانواده نمیتواند همه این عوامل را از زندگی فرزندان حذف کند؛ اما میتواند فضای خانه را از بازتولید مداوم این فشارها دور نگه دارد.
قرار نیست فرزندان از اتفاقات جامعه بیخبر بمانند، اما بهتر است در معرض تصاویر خشونتآمیز، ویدئوهای تکاندهنده، بحثهای مداوم و اخبار تکرارشونده قرار نگیرند. بهویژه برای کودکان کمسنتر، آنچه برای بزرگسال یک خبر است، ممکن است به تصویری ترسناک از جهانی ناامن تبدیل شود. بنابراین میزان و نوع مواجهه با این محتوا بهتر است متناسب با سن و درک فرزندان و تا حد امکان محدود باشد.
تصور نکنیم فرزندان چیزی نمی فهمند: کودکان و نوجوانان اتفاقات اطراف خود را میبینند و احساس میکنند، حتی اگر نتوانند آن را به زبان بزرگسالان بیان کنند.
آنها تغییر رفتار والدین، گفتوگوهای اطرافیان و فضای متفاوت جامعه را متوجه میشوند و اگر درباره آنچه میبینند پاسخی دریافت نکنند، ممکن است خودشان برای آن توضیح بسازند.
بنابراین سکوت کامل همیشه به معنای محافظت نیست. گاهی یک گفتوگوی کوتاه و صادقانه، بدون ورود به جزئیات ترسناک، کمک میکند فرزند آنچه را تجربه میکند بهتر بفهمد و با اتفاقی ناشناخته روبهرو نماند.
اجازه بدهیم فرزندانمان احساساتشان را نشان دهند: ممکن است بترسند، عصبانی شوند، گریه کنند، سکوت کنند یا حتی در برابر رفتن به مدرسه مقاومت نشان دهند.
در چنین شرایطی، نخستین واکنش بزرگسال نباید تلاش برای از بین بردن فوری این احساسات باشد. گاهی شنیدن و پذیرفتن آنچه فرزند تجربه میکند، کمک میکند احساسش را بهتر بشناسد و آن را به تنهایی حمل نکند. مهم است که احساسات او سرزنش، رد یا نادیده گرفته نشوند و ترس، خشم یا غمش بیاهمیت و بیاعتبار جلوه نکند؛ بلکه بداند میتواند آنها را در رابطهای امن بیان کند.
مدرسه را بخشی از شبکه حمایت خانواده بدانیم: بازگشت به مدرسه نباید به معنای سپردن فرزند به مدرسه و کنار کشیدن خانواده باشد.
اگر فرزند تجربه سختی داشته یا تغییر قابل توجهی در رفتار، خواب، تمرکز یا روابطش دیده میشود، بهتر است والد در صورت امکان آن را با معلم یا مشاور مدرسه در میان بگذارد و از مدرسه نیز بخواهد وضعیت او را دنبال کند.
ممکن است کودک بخشی از احساسات و رفتارهایش را در خانه نشان ندهد و در مدرسه بروز دهد و برعکس. مدرسه نیز بهتر است این تغییرات را فقط به بیانضباطی یا بیانگیزگی نسبت ندهد و احتمال فشار روانی یا تجربه دشوار را در نظر بگیرد.
ارتباط میان والد و مدرسه میتواند به شناخت زودتر این تغییرات و حمایت هماهنگتر کمک کند و مدرسه را به بخشی از شبکه حمایت و احساس امنیت فرزندان تبدیل کند.
تغییرات فرزندانمان را جدی بگیریم: در دورههای بحران ممکن است رفتار فرزند تغییر کند؛ کودکی بدخواب شود، نوجوانی منزویتر شود یا تمرکز او کاهش پیدا کند.
بهتر است به جای سرزنش یا برچسبزدن، ببینیم چه چیزی، از چه زمانی و تا چه اندازه تغییر کرده است.
گفتوگوی آرام و توجه به خواب، روابط و مدرسه میتواند کمککننده باشد. اگر این تغییرات شدید یا ماندگار شوند، زندگی روزمره او را مختل کنند یا فرزند درباره مرگ و آسیب به خود صحبت کند، لازم است وضعیت او جدی گرفته شود و از متخصص سلامت روان کمک گرفته شود.
از خودمان هم مراقبت کنیم: والدین نیز در شرایط بحرانی ممکن است خسته، مضطرب یا درگیر افکار و احساسات دشوار باشند.
لازم نیست آنها این احساسات را انکار کنند؛ مهم این است که جایی برای صحبت کردن، استراحت و دریافت حمایت داشته باشند و فشار خود را به رابطه با فرزند منتقل نکنند.
اگر این فشار خواب، کار یا رابطه با فرزند را مختل کند، کمک گرفتن از یک فرد قابل اعتماد یا متخصص سلامت روان میتواند بخشی از مراقبت از خود و خانواده باشد.
در نهایت آمادگی روانی یعنی: در خانه برای گفتوگو درباره احساسات و نگرانیها جا باز کنیم؛ جایی که والدین و فرزندان بتوانند درباره آنچه این روزها بر آنها میگذرد حرف بزنند و هرکس بدون ترس از قضاوت، از احساس خودش بگوید.
لازم نیست همه فشارها را به تنهایی تحمل کنیم. گاهی همین که اعضای خانواده در کنار هم بمانند، به حرفهای یکدیگر گوش دهند و در روزهای دشوار پناه و همراه یکدیگر باشند، میتواند به حفظ احساس امنیت و تداوم زندگی کمک کند.