مرجان ساتراپی، هنرمند پرآوازه ایرانی-فرانسوی، درگذشت

مرجان ساتراپی، نویسنده، تصویرگر و فیلمساز ایرانی-فرانسوی که شهرت جهانی خود را با رمان مصور و فیلم «پرسپولیس» به دست آورده بود، در ۵۶ سالگی درگذشت.

مرجان ساتراپی، نویسنده، تصویرگر و فیلمساز ایرانی-فرانسوی که شهرت جهانی خود را با رمان مصور و فیلم «پرسپولیس» به دست آورده بود، در ۵۶ سالگی درگذشت.
اعضای خانواده ساتراپی پنجشنبه ۱۴ خرداد در بیانیهای که در اختیار خبرگزاری فرانسه قرار گرفت، اعلام کردند او «حدود یک سال پس از درگذشت ماتیاس ریپا، همسر و عشق زندگیاش، بر اثر اندوه از دنیا رفت».
ماتیاس ریپا، تهیهکننده، بازیگر و فیلمنامهنویس سوئدی و همسر ساتراپی، فروردین ۱۴۰۴ درگذشته بود.
ساتراپی پس از مرگ همسرش، با انتشار چند پست در شبکه اجتماعی اینستاگرام نوشته بود: «... عشق زندگیام را از دست دادهام.»
ساتراپی که از منتقدان شناختهشده جمهوری اسلامی به شمار میرفت، سال ۱۹۹۴ به فرانسه مهاجرت کرد و سال ۲۰۰۶ تابعیت فرانسوی دریافت کرد.
اثر شاخص او، «پرسپولیس»، روایت زندگی و تجربههای شخصیاش در دوران انقلاب ۵۷ و سالهای پس از آن است و به زبانهای مختلف ترجمه شده است.
کتاب مصور «زن، زندگی، آزادی» نیز به کوشش ساتراپی، شهریور ۱۴۰۲ در نخستین سالگرد قتل حکومتی مهسا ژینا امینی، در فرانسه منتشر شد و در دسترس مخاطبان قرار گرفت.
ساتراپی سال ۱۴۰۲ بهعنوان عضو آکادمی هنرهای زیبای فرانسه در شاخه هنرهای سینمایی انتخاب شد.
این هنرمند همچنین شهریور ۱۴۰۳ در حاشیه هشتاد و یکمین جشنواره فیلم ونیز، جایزه «راه تصویر» را به خود اختصاص داد.
آکادمی هنرهای زیبای فرانسه اسفندماه ۱۴۰۴ از تاسیس «بنیاد سینمایی ماتیاس و مرجان ریپا-ساتراپی» خبر داد.
ساتراپی طی سالهای اخیر بارها در تجمعهای اعتراضی علیه جمهوری اسلامی در فرانسه حضور یافت.
این هنرمند پیشتر گفته بود جمهوری اسلامی همچون تمامی دیکتاتوریهای تاریخ سقوط خواهد کرد.
اعتراض ساتراپی به «رفتار ریاکارانه» فرانسه در قبال جمهوری اسلامی
ساتراپی دیماه ۱۴۰۳ در اعتراض به «رفتار ریاکارانه» فرانسه در قبال جمهوری اسلامی، از پذیرش نشان افتخار «لژیون دونور» این کشور خودداری کرد.
«لژیون دونور» عالیترین نشان افتخار فرانسه است که در سال ۱۸۰۲ از سوی ناپلئون بناپارت برای قدردانی از خدمات نظامی و غیرنظامی شایسته به این کشور، بنیانگذاری شد.
او در توضیح این تصمیم اعلام کرد نمیتواند شاهد باشد فرزندان الیگارشهای جمهوری اسلامی بهراحتی برای تعطیلات به فرانسه سفر کنند یا حتی تابعیت این کشور را به دست آورند، در حالی که بسیاری از جوانان مخالف حکومت حتی برای دریافت روادید توریستی با موانع جدی روبهرو هستند.
ساتراپی تاکید کرد حمایت از جنبش «زن، زندگی، آزادی» نباید صرفا به حضور در مراسم یادبود مهسا امینی یا گرفتن عکس با قربانیان و چهرههای شناختهشده، محدود شود.







آنچه بر زبان فارسی در دوران افول قاجار و به قدرت رسیدن پهلوی گذشت، نمونهای است از تلاش یک زبان کهن برای رویارویی با جهان تازهای که به آن هجوم آورده بود. در این نبرد نابرابر، «فرهنگستان ایران» با ادیبان و نامدارانی که بنیانگذارش بودند، نقشی کلیدی داشت.
فرهنگستان ایران ۱۲ خرداد در حالی وارد دهمین دهه حیات خود شد که به عنوان نهادی دولتی، نقشی غیر قابل انکار در پالایش زبان فارسی و آنچه ما امروز مینویسیم و میگوییم، داشته است.
انقلاب صنعتی و ورود زبانهای خارجی
پس از ۱۵۰ سال آشوب و جنگ در ایران، فتحعلیشاه قاجار در سال ۱۱۷۶ خورشیدی به سلطنت رسید. دورانی که بازگشت به عصر طلایی دربار ایرانی بود.
در دوران فتحعلیشاه بسیاری از سنتهای قدیمی، پرزروقوبرق و پیچیده دربار احیا شد. این تکلف درباری به ادبیات هم راه یافت و در تمام سلسله قاجار ادامه یافت. حتی وقتی ناصرالدینشاه بهقدرت رسید و تلاش کرد نمادهای مدرن را وارد شهر و جامعه کند، این زبان ادبی کهنه، تغییر نیافت.
دوران پادشاهی ناصرالدینشاه همزمان با دهه پایانی انقلاب صنعتی اول و آغاز انقلاب صنعتی دوم بود.
انقلاب اول که با تکنولوژیهای نوظهوری مانند ماشین بخار آغاز شد، تغییرات عظیمی به صنایع و همچنین زندگی عمومی مردم داد.
انقلاب دوم با تولید برق و تکنولوژیهای حملونقل، بیش از پیش زندگی انسان معاصر را دگرگون کرد.
دوران ناصرالدینشاه و پادشاهان پس از او آمیخته با مظاهر این فنآوریهای جدید بود.
در فاصله چند دهه تعداد زیادی از کلمات زبانهای دیگر وارد زبان فارسی شدند؛ زبانی که پیش از آن با سیل کلمات عربی برخی از واژههای تاریخی خود را از دست داده بود. کلماتی از زبانهای فرانسوی، انگلیسی، روسی و آلمانی بدون آنکه معادلسازی شوند در گفتار روزانه، روزنامهها، کتابها و نامهها استفاده میشدند.
به نظر میرسید زبان فارسی یارای مقابله با این هجوم را ندارد. رشتههای فنی، علوم پزشکی، صنایع نظامی، آموزش و بسیاری دیگر از شاخهها نیاز به واژههایی تازه داشتند که مستقیم از زبان خارجی وارد و استفاده میشدند.
دوران رضاشاه و بازسازی ارتش
با آغاز سده جدید، دوران تازهای در ایران آغاز شد.
پس از کودتای سوم اسفند، ایران وارد عصری جدید میشد. وقتی رضاخان سردارسپه به نخستوزیری رسید، نوآوری در بسیاری از جنبههای حکومتداری شروع شد.
از نخستین اقدامات رضاخان پس از کودتا، تشکیل ارتش یکپارچه ملی بود. در دوران او ارتش نوسازی شد و بخشهای دیگری از جمله نیروی هوایی به آن افزوده شد.
تغییر ارتش سنتی قاجاری به ارتشی مدرن، نیازمند صنایع نظامی جدید، تسلیحات مدرن و ساختاری نوین بود. لغات و اصطلاحات سابق هم دیگر جوابگوی این مدرنسازی نبودند.
نخستین انجمنهای واژهگزینی
سال ۱۳۰۳ خورشیدی انجمنی برای وضع واژههای جدید نظامی تشکیل شد. در این انجمن نمایندگانی از وزارتخانههای جنگ، معارف و صنایع مستظرفه حضور داشتند. کسانی مانند یحیی دولتآبادی، غلامحسین رهنما و صدیق اعلم و نظامیانی چون سرتیپ مقتدر، سرلشکر جلایر و سرلشکر غفاری، از آن دسته بودند.
بیش از ۳۰۰ واژه تازه، حاصل کار این انجمن بود.
هشت سال بعد، دکتر صدیق اعلم، انجمن وضع لغات و اصطلاحات علمی را در دارالمعلمین عالی دایر کرد که به تعلیم معلمان اختصاص داشت.
این انجمن تا سال ۱۳۱۹ بهصورت هفتگی فعالیت داشت و تا ۴۰۰ لغت جدید را برابرسازی کرد.
ملیگرایی و ایدئولوژی حاکم
پس از به قدرت رسیدن رضاشاه، ایدئولوژی حاکم تغییر کرد. پهلوی اول و روشنفکران همراهش، نوعی از ملیگرایی نوین را ترویج میکردند. یکی از اصول مهم این ملیگرایی جدید، بازگشت به تاریخ ایران خصوصا تاریخ پیش از اسلام بود. بر همین مبنا از شاهان هخامنشی و ساسانی و نمادهای باستانی غبارزدایی شد و شاعرانی مانند ابوالقاسم فردوسی، خیام، سعدی و حافظ، مورد توجه قرار گرفتند.
همزمان گروهی از روشنفکران تحصیلکرده غرب در دو جهت متفاوت سعی در تغییر در زبان فارسی داشتند. گروهی بهدنبال تغییر رسمالخط فارسی به لاتین بودند و گروهی دیگر با استفاده از نفوذ خود یا رسانهها، شروع به عربیزدایی افراطی کردند.
کلمات سره فارسی ساخته یا از متون کهن قرض گرفته شده، در برابر واژههای عربی به کار میرفتند. بیشتر این واژهها بهقدری از زبان دور یا بدآهنگ بودند که هرگز استفاده نشدند.
اصلاحات آتاتورک در ترکیه موضع هر دو گروه را تقویت میکرد.
در دوران آتاتورک نه تنها رسمالخط زبان ترکی به لاتین تغییر کرد، بلکه تصفیه زبان از لغات خارجی آغاز شد.
آکادمیهای فرانسه و فرهنگستان
سال ۱۳۱۳ وزارت معارف تصمیم گرفت ایده آکادمیهای فرانسه را در ایران پیاده کند.
انستیتو فرانسه مجموعهای از آکادمیها در شاخههای مختلف از جمله زبان، علوم، علوم انسانی و هنر هستند که در سال ۱۷۹۵ تاسیس شده است.
نخستین گام وزارت معارف، تاسیس آکادمی طبی بود. برای معادل آکادمی، کلمه فرهنگستان از زبان پهلوی برگزیده شد که معنای آن مکان فرهنگ است.
هدف از تاسیس فرهنگستانها ترجمه و تالیف کتاب و تحقیق علمی بود، اما فضای افراطی سرهنویسی، گروهی از ادیبان کهن را نگران کرده بود. یکی از آنها محمدعلی فروغی، نخستوزیر وقت بود. فروغی سیاستمداری عالیرتبه و نویسنده و ادیبی چیرهدست بود و آثار متعددی از او در تاریخ و فلسفه و ادبیات منتشر شده است.
فروغی به شاه پیشنهاد داد تا برای مهار جریان متعصب و یکدستسازی واژهگزینی و نجات زبان فارسی از لغات بیگانه، فرهنگستانی تاسیس شود.
رضاشاه ایده او را پذیرفت. از دل این ایده، فرهنگستان ایران متولد شد.
تاسیس فرهنگستان ایران
اساسنامه فرهنگستان ایران بهوسیله وزارت معارف تهیه شد. وزیر معارف در آن زمان علیاصغر حکمت بود که خود یکی از ادیبان مهم زمان بود.
۲۹ اردیبهشت ۱۳۱۴ فرمان تاسیس فرهنگستان ایران از سوی رضاشاه صادر شد. شنبه ۱۲ خرداد، نخستین جلسه فرهنگستان با حضور ۲۴ عضو پیوسته تشکیل شد. ریاست فرهنگستان در ابتدا برعهده فروغی بود. پس از او، حسن وثوق به ریاست فرهنگستان رسید.
در آن سال و سالهای بعد، استادان برجستهای عضو فرهنگستان ایران بودند. نامهایی مانند علامه علیاکبر دهخدا، ملکالشعرای (محمدتقی) بهار، سعید نفیسی، بدیعالزمان فروزانفر، ابوالقاسم غنی، محمد قزوینی و محمود حسابی.
مهمترین وظایف فرهنگستان ایران، واژهسازی، پیراستن زبان فارسی و تهیه دستور زبان فارسی بود.
نخستین جلسات فرهنگستان در مدرسه عالی سپهسالار در نزدیکی میدان بهارستان تشکیل شد و بعد به ساختمانی در همان نزدیکی منتقل شد.
بهمنماه ۱۳۱۵ نظامنامهای در فرهنگستان برای واژهسازی تنظیم شد و بر اساس آن، روشی برای برابرسازی واژگان تعیین شد که متکی بر استفاده از واژههای مانوس فارسی و فارسی-عربی یا واژهسازی از ریشههای فارسی مطابق قواعد قطعی زبان بود. روشی کارآمد برای دوری از تعصب عربیزدایی و سرهآفرینی و در عینحال واژهگزینی صحیح.
انحلال فرهنگستان اول
فرهنگستان در سالهای ابتدایی بسیار کارآمد بود. هزاران واژه، نام و اسامی اماکن و اصطلاحات علمی تصویب شد که بسیاری از آنها امروز جزیی جداییناپذیر از زبان فارسی هستند. کلماتی مانند شهرداری، بیمارستان، زایشگاه، آسایشگاه، کارگر، آتشنشانی، آگهی، بازپرس، بازرگانی، خواروبار و جهانگردی، تنها گوشهای از هزاران واژهای هستند که از فرهنگستان ایران به یادگار ماندهاند.
با تغییر فضای سیاسی در جامعه، فرهنگستان هم دچار رکود شد. رضاشاه در سال ۱۳۱۹ ناراضی از این رکود، فرهنگستان ایران را منحل کرد و سپس فرمان به تاسیس فرهنگستان جدیدی داد.
فرهنگستان دوم کمابیش با همان اساتید و با اضافهشدن اعضای جدید به ریاست علیاصغر حکمت، وزیر معارف تشکیل شد؛ اما شهریور ۱۳۲۰ در راه بود و با اشغال ایران بهدست قوای متفقین و سقوط رضاشاه، فرهنگستان برای بیش از دو دهه به اغما رفت.
فرهنگستان زبان ایران
در دهه ۴۰ خورشیدی، محمدرضاشاه پهلوی فرمان تاسیس بنیاد شاهنشاهی فرهنگستانهای ایران را صادر کرد. یکی از زیرمجموعههای این نهاد جدید، فرهنگستان زبان ایران بود که سال ۱۳۴۷ تاسیس شد.
محمد مقدم، استاد سرشناس زبانهای باستانی و پایهگذار گروههای آموزشی زبانشناسی دانشگاه تهران، ریاست فرهنگستان زبان ایران را بهعهده داشت و این فرهنگستان تا سال ۱۳۵۷ دایر بود.
امروز این فرهنگستان جای خود را به فرهنگستان زبان و ادب فارسی به ریاست غلامعلی حداد عادل داده است.
میراث فرهنگستان ایران
میراث فرهنگستان ایران در دوران رضاشاه میراثی غنی است. ادیبان عضو فرهنگستان هر کدام درکی عمیق از زبان فارسی داشتند و گواه آن واژههایی است که ساخته شده و امروز در بافت زبان فارسی تنیده شدهاند.
گرچه فرهنگستان ایران، منتقدانی جدی هم داشت. از جمله صادق هدایت که بهدلیل دشمنیاش با ادبای نسل پیش از خود، جزوهای در نقد مصوبات فرهنگستان منتشر کرد.
با این حال بسیاری از واژههایی که هدایت آنها را مسخره کرده بود، امروز جزیی از زبان فارسی هستند. کلماتی مانند دانشکده، دانشگاه، شهربانی، دادگستری، باشگاه، پرونده، استوار و سروان، از جمله واژههایی هستند که هدایت به آنها نقد داشت.
پیام به فرهنگستان
فروغی سال ۱۳۱۶ کتابی با عنوان «پیام به فرهنگستان» منتشر کرد که در آن بسیاری از ایدههای پاکسازی زبان فارسی مطرح شدند. از جمله اینکه چرا بسیاری واژههای عربی وارد زبان فارسی شدهاند و چه راهی برای پالایش زبان بدون آسیب به آن وجود دارد:
آمیختگی زبان به زبان دیگر بهوجهی عیب است و بهوجهی عیب نیست. اگر محدود بهحد ضرورت و قسمی باشد که طبیعت زبان را فاسد نکند، عیب نیست. اما اگر برای عناصر بیگانه، در باز باشد، چنانکه بیحد و شرط و بهغیر ضرورت داخل شوند و جا را بر مواد زبان اصلی تنگ کنند، خصوصا اگر صیغهها و جملهها و ترکیبات بیگانه بیحد و شرط داخل شود، بسیار عیب است و باید از آن دوری جست. این عیب از ۶۰۰-۷۰۰ سال پیش در زبان فارسی خاصه در نثر روی داده و باید آن را مرتفع نمود.
امروز پس از گذشت دههها از تاسیس فرهنگستان ایران، همچنان ایده فروغی و فروغیها در پاکسازی زبان فارسی در میان روشنفکران و نویسندگان و ادیبان وجود دارد. خصوصا در عصری که هر روز کلمه بیگانه تازهای وارد زبان فارسی میشود.
«دو بار زندگی، سه بار مرگ» ساخته کریم لکزاده، نمایندهای از سینمای زیرزمینی ایران که در جشنواره کن در بخش اسید به نمایش درآمد، در فضایی نیمهسوررئال به کند و کاوی در احوال چند کارگر میپردازد.
فیلم با دستی آغاز میشود که از میان سنگها بیرون میآید؛ دستی در پی نور و رهایی. خیلی زود میفهمیم در اثر انفجار در معدن همه کارگران مردهاند، اما سه نفر از آنها زنده ماندهاند. آنها نقشهای در سر دارند: از آنجا بروند و تظاهر کنند که مردهاند تا خانوادههایشان دیهشان را بگیرند و زندگی فقیرانهشان را تغییر دهند.
در صحنههای اول در دل تاریکی، در میان سنگها، جنب و جوش آنها را شاهدیم تا شاید راهی برای نجات از این وضعیت بیابند. این خود به استعارهای بدل میشود که تا انتها ادامه دارد: تلاش برای نجات یافتن از تلخیها و بدبختیهای زندگی که آنها را احاطه کرده و این سه، بیپناه و تنها میخواهند بر آن غلبه کنند.
فیلم با آنها همراه میشود اما برخلاف انتظار، و انبوه فیلمهایی از این دست درباره کارگران، از روایتی رئالیستی فاصله میگیرد و همان اوایل با تند کردن صحنه رقص یکی از آنها میفهمیم که قرار نیست با روایتی ساده و واقعگرایانه روبرو باشیم.
از اینجا به بعد فیلم وارد فضای غریبی میشود که در بین روایت رئالیستی یک واقعه، و زندگی تلخ شخصیتهایش، با اتقاقات غریب و سوررئال در نوسان است و میتواند به یک تعادل جذاب برسد؛ جایی که واقعیت همانقدر اهمیت دارد که وقایع غیرقابل باور.
از این رو فیلم در عین نقد به جهان واقعی و وصف حال و روز چند کارگر فقیر ، که حتی در جایی راضی میشوند برای رسیدن به دیه عضوی از بدن خود را قطع کنند، جهان اطراف ما را به سخره میگیرد و با زبان طنز و هزل به همه چیز میخندد. در عین جدی بودن ماجرا، و تلخی آن، نگاه فیلمساز نوعی فاصلهگذاری را پیشنهاد میکند، گویی که ما در حال تماشای یک فیلم در فیلم هستیم و همه داستان به نوعی به سینما ارتباط دارد.
همین فاصلهگذاری و پرداخت عجیب فیلم آن را از نمونههای مشابه جدا میکند، به شکلی که یافتن شباهت آن به دیگر فیلمهای سینمای ایران، کار آسانی نیست؛ شباهتی که حتی در اثر قبلی این فیلمساز ، «ماده تاریک»، هم یافت نمیشود.
با حضور شخصیت مرد مرموزی که نمیتواند آتش روشن کند اما همه چیز را میداند، باز نوعی فاصلهگذاری به عنوان دانای کل، شاید خود فیلمساز، فیلم رازآمیزتر میشود؛ رازهایی که قرار نیست گرهگشایی شوند و فیلمساز آشکارا توضیحی درباره آنها بدهد.
روند قصه و اتفاقات خاص آن فقط میخواهد منطق دنیای ویژه فیلم را بپذیریم و با آن همراه شویم. اگر این منطق را نپذیریم، فیلم خیلی زود خستهمان میکند و اگر با این منطق همراه شویم، با فیلم متفاوتی روبهرو میشویم که حرفهای اجتماعی معمول را در قالبی متفاوت با ما در میان میگذارد.
روند غرابت فیلم رفتهرفته تندتر میشود و بیش و بیشتر از واقعیت زندگی جدا فاصله میگیریم.
بخش انتهایی در تهران از سوررئالترین بخشهای فیلم است؛ جایی که قرار بود یک مأمن امن برای گریز آنها باشد، خود به قربانگاهی بدل میشود که همه زندگی آنها را تحتتاثیر قرار میدهد.
همه نوع آدم و همه نوع تفکر در آنجا دیده میشود و همه چیز به هم میرسد. فیلم درباره اختلاف طبقاتی حرف میزند بیآنکه در دام شعارهای معمول بیفتد.
فیلمساز باز با فاصله میایستد و به یک نظارهگر بدل میشود، نظاره واقعیت زندگیای که کم از سوررئالیسم ندارد و نشان میدهد که چشم دوختن به واقعیت جامعه ایران، خود به خود ما را به یک جهان سوررئال هدایت میکند که از آن گریز و گزیری نیست.
شخصیتهای فیلم در تمام طول مدت آن در حال گریز هستند؛ گریز از جامعه، خانواده و حتی گریز از خود. فیلم به ما میگوید که گریزی نیست و صحنه آخر در مه، که در آن همه چیز محو شده و معنای واضح خود را از دست داده، حکایت از همان دایره بستهای دارد که شخصیتهای فیلم در آن گیر افتادهاند؛ درست مثل صحنههای ابتدای فیلم که زیر فشار سنگها گیر افتاده بودند.
مستند «یک رفاقت از زندان وکیلآباد مشهد تا سن دیگو» تهیه شده از سوی شبکه ایراناینترنشنال به کارگردانی اردوان روزبه، در بخش مستند و تحلیل سیاسی تلویزیونی برنده جایزه تلی سال ۲۰۲۶ شد.
جایزه تلی یک رقابت بینالمللی در حوزه تولیدات ویدیویی، تلویزیونی، تبلیغات و محتوای دیجیتال است که از سال ۱۹۷۹ میلادی برگزار میشود و داورانی از شرکتهایی بزرگ مثل نتفلیکس و اچ.بی.او، هزاران اثر ارسالی را بررسی میکنند.
مستند «یک رفاقت: از زندان وکیلآباد مشهد تا سن دیگو» امسال در رقابت با ۱۳ هزار اثر از از سراسر جهان برنده جایزه شد.
این مستند روایتگر داستان واقعی و غیرمنتظره دوستی میان مایکل وایت، کهنهسرباز آمریکایی، و مهدی وطنخواه، فعال سیاسی ایرانی است؛ دو زندانی که در بند عمومی زندان وکیلآباد مشهد با یکدیگر آشنا شدند.
مایکل وایت در سال ۲۰۱۸ پس از سفر به ایران بازداشت شد و در بازداشتگاههای امنیتی جمهوری اسلامی تحت بازجوییهای سنگین، شکنجه روانی و فشار برای اعتراف اجباری قرار گرفت. او بعدها روایت کرد که بازجویان تلاش داشتند او را وادار کنند اعتراف کند برای آمریکا و اسرائیل جاسوسی میکرده است.
مستند، فراتر از یک روایت شخصی، به موضوع گروگانگیری شهروندان خارجی از سوی جمهوری اسلامی بهعنوان ابزاری برای فشار سیاسی و باجخواهی دیپلماتیک میپردازد؛ سیاستی که در سالهای گذشته در پروندههایی چون جیسون رضاییان، نزار زکا و دیگر زندانیان دوتابعیتی نیز تکرار شده است. در بخشی از روایت، حتی به مایکل وایت گفته میشود که او میتواند بخشی از معامله تبادل زندانیان میان تهران و واشینگتن باشد.
این مستند همچنین تصویری از ساختار سرکوب در جمهوری اسلامی ارائه میدهد؛ کشوری که از سوی نهادهای حقوق بشری بهعنوان یکی از بزرگترین زندانهای روزنامهنگاران، فعالان سیاسی و مخالفان شناخته میشود و همواره در فهرست کشورهایی با بالاترین آمار اعدام در جهان قرار دارد.
داستان «یک رفاقت: از زندان وکیلآباد مشهد تا سن دیگو» اما تنها درباره زندان و شکنجه نیست؛ این فیلم درباره پیوند انسانی میان دو انسان از دو سرزمین است که در دل یکی از تاریکترین تجربههای زندگیشان شکل گرفت.
مایکل وایت پس از آزادی و بازگشت به آمریکا، تلاش گستردهای را برای کمک به خروج مهدی وطنخواه، زندانی سیاسی، از ایران آغاز کرد و در نهایت مهدی توانست به آمریکا مهاجرت کند و اکنون در سن دیگو زندگی میکند.
این مستند پیش از این جوایز بهترین فیلمبرداری و تدوین را در جشنواره فیلم مستند کوتاه نیویورک برای آیدین روزبه به ارمغان آورده بود.
فیلم مستند «تمرینهایی برای یک انقلاب» ساخته پگاه آهنگرانی در بخش نمایش ویژه جشنواره کن به نمایش درآمد.
آهنگرانی که کار خود را با بازیگری در سینمای ایران آغاز کرد، پس از مهاجرت بر مستندسازی متمرکز شد و پس از ساخت چند فیلم مستند کوتاه و تلویزیونی، با این فیلم به عنوان اولین فیلم بلندش در جشنواره کن شرکت کرده است.
فیلم بهطور کامل با استفاده از تصاویر آرشیوی و روایت خود فیلمساز ساخته شده و میکوشد در چند بخش، تصویری از وقایع پس از انقلاب تا امروز را در پیوند با بخشی از زندگی شخصی فیلمساز به نمایش بگذارد. از نوع فیلمی که پیشتر مشابه آن را در آثار فیلمسازان مختلفی چون فیروزه خسروانی و بنی خشنودی دیدهایم که با چندین فیلم از این نوع درباره انقلاب، وضعیت زنان و «زن، زندگی، آزادی» در جشنوارههای مختلف جهانی شرکت کردهاند و سعی داشتهاند تصویری از این وقایع را با ترکیبی از زندگی شخصی خود و اعضای خانوادهشان روایت کنند.
قاعدتاً مخاطب این نوع فیلمها را باید تماشاگر خارجی فرض گرفت، تماشاگری که - احتمالاً - چیز زیادی درباره ایران نمیداند و از طریق این تصاویر و گفتار روی فیلم با شرایط اجتماعی/ سیاسی و وضعیت مردم ایران تا حدی آشنا میشود. اگر هدف این فیلم پگاه آهنگرانی را اینچنین فرض کنیم، فیلم او تا حدی میتواند تماشاگر خارجی را با بخشی از شرایط پیچیده ایران آشنا کند، به ویژه که حرفهای خود فیلمساز در جشنواره کن و تقدیم فیلمش به عنوان یک مادر به مادران داغدیده میتواند توجه عدهای را در جشنواره کن به کشتار در ایران جلب کند، اما اگر این وجه سیاسی-اجتماعی را کنار بگذاریم، فیلم تازه آهنگرانی چیزی نیست جز تکرار فیلمهای قبلی (از جمله «سعی میکنم فراموش نکنم» که فیلم جمع و جورتری بود)، این بار در ساختاری طولانی و کسلکننده که از منظر سینمایی نکتهای برای مخاطبش ندارد و تنها باید به عنوان یک «پیام» مقطعی برای جلب توجه به وضعیت ایران در جشنوارههای بینالمللی به آن نگاه کرد.
فیلم با شرح انقلاب ایران از دید پدر فیلمساز روایت میشود؛ یک بخش ده دقیقهای که توأم با ستایش بسیار از انقلاب و شخص خمینی از دید پدر انقلابی اوست. با آن که میدانیم طبیعتاً این پدر به زودی پشیمان خواهد شد، باز تحمل این صحنهها با این میزان ستایش - و این گفتار متن با تاکیدهای پرستشگونه از خمینی از دید «سرباز او»- برای تماشاگر ایرانی بسیار شوکدهنده و غیرقابل باور است، تا این که بالاخره به اعدام دوست نزدیک پدر در دهه شصت میرسیم، و این جایی است که او از جنگ بازمیگردد و به جای عکس خمینی در هفت سین سال نو، عکس دوست اعدام شدهاش را میگذارد، اما حتی تا پیش از اعدام او، قصد دارد به «آقا»یش نامه بنویسد که چرا دوستش را دستگیر کردهاند.
بخش دوم برشی است از کودکی فیلمساز و رابطهاش با معلم مدرسهای که عکسهای بیحجاب او باعث اخراجش میشود. اما تا به نقطهعطف ماجرا برسیم، با صحنههای بسیار طولانی و بیدلیلی روبرو هستیم که یک گفتار نه چندان حساب شده آن را همراهی میکند. در فیلمی این چنین - که همه چیز در تصاویر آرشیوی و یک گفتار متن خلاصه میشود - نقش این گفتار خودبخود دو چندان است، اینجا اما با متن بسیار سبکی روبرو هستیم که حتی فارسی جذاب و قابل توجهی ندارد و عجیب است که فیلمساز حداقل برای پالایش این متن از یک نویسنده خبره استفاده نمیکند، و در عین حال دیگر مشکل فیلم هم با همین گفتار متن رقم میخورد: صدای یکنواخت فیلمساز که این متن ساده را با ساختاری ساده و بدون جذابیت میخواند و خیلی زود تماشاگرش را خسته میکند.
در بخشهای بعدی طبیعتاً به وقایع دیگری از تاریخ پس از انقلاب میرسیم از جمله کوی دانشگاه. در ابتدای این بخش باز با شور و شوق و تحسین از دوران خاتمی روبرو هستیم تا بالاخره به خودکشی عموی فیلمساز پس از آزادی از زندان میرسیم.
بخش بعدی به وقایع سال ۸۸ میرسد که فیلمساز خود در آن حضور داشته و تصاویری را ضبط کرده است. ابتدا این تصاویر را به شکلی بسیار طولانی میبینیم، بیآن که نکته ویژهای در آنها باشد، و بعد که این تصاویر کم میآید، فیلمساز طبیعتاً به همان تصاویر اینترنتی معروف - از جمله تصویر کشته شدن ندا آقا سلطان- میرسد.
عجیب این که زمانی که تماشاگر انتظار پرداختن به «زن، زندگی، آزادی» به عنوان یکی از نقاط عطف مقاومت و «تمرین انقلاب» مردم را دارد، فیلم کاملاً به آن بیتوجهی میکند و مستقیم به وقایع دی ماه سال گذشته و کشتار مردم و جنگ میرسد، آن هم با چند تصویر بر روی صفحه تدوین فیلم و یک گفتار متن تصنعی که از عاجز شدن فیلمساز میگوید، در حالی که در تمام گفتار فیلم (حتی در این بخش انتهایی) یک بار هم نام خامنهای - به عنوان رهبر [حکومت] ایران و عامل اصلی این کشتار و البته کشتارهای قبلی در کوی دانشگاه و وقایع ۸۸ و «زن، زندگی، آزادی» - برده نمیشود.
اصغر فرهادی، فیلمساز ایرانی، در پاسخ به سوال خبرنگار ایراناینترنشنال، کشته شدن معترضان بیگناه در جریان انقلاب ملی ایرانیان را محکوم کرد و گفت با هر دیدگاهی، کشتن انسانها در جنگ، در اعتراضات یا با اعدامها، قابل پذیرش نیست.
فرهادی که جمعه ۲۵ اردیبهشت در نشست خبری فیلم «داستانهای موازی» در جشنواره کن شرکت کرده بود، در پاسخ به ایراناینترنشنال، تاکید کرد: «مخالفت با کشته شدن بیگناهان و غیرنظامیان در جنگ به معنی موافقت با کشته شدن معترضان نیست.»
او گفت در ماههای گذشته و همزمان با مراحل پایانی پستولید فیلمش، دو اتفاق «بسیار دردناک» در ایران رخ داده است: «هفته پیش در تهران بودم و هنوز اثر این اتفاقها همراه من است.»
فرهادی با اشاره به جنگ اخیر گفت: «یکی از این اتفاقها کشته شدن آدمهای بیگناه زیادی بود؛ کودکان و غیرنظامیهایی که در جنگ کشته شدند.»
او گفت: «هر دو بسیار دردناک است و هیچگاه فراموش نخواهد شد. مخالفت با کشته شدن بیگناهان و غیرنظامیان به معنی موافقت با کشته شدن گروهی دیگر در خیابانها نیست.»
فرهادی ادامه داد: «همدلی با کشتهشدگان در خیابانها نیز به معنی همدلی نکردن با کسانی که در جنگ کشته شدند نیست. به نظرم کشته شدن هر انسانی یک جنایت است؛ چه در جنگ، چه در اعدام و چه کشتن معترضان.»
او تاکید کرد: «بسیار دردناک است که در قرن حاضر، با این همه پیشرفت، هنوز هر روز صبح خبر کشته شدن انسانهای بیگناه را میخوانیم.»
داستانهای موازی
فرهادی پنج سال پس از فیلم «قهرمان» و پس از حضورش بهعنوان عضو هیات داوران جشنواره کن در سال ۲۰۲۲، با فیلم جدیدش «داستانهای موازی» به جشنواره کن بازگشته و در بخش مسابقه اصلی این جشنواره شرکت کرده است.
این دهمین فیلم اوست که الهام گرفته از قسمت ششم مجموعه «ده فرمان» ساخته کریشتوف کیشلوفسکی است و بازیگرانی چون ایزابل هوپر، ونسان کسل، ویرجینی افیرا، کاترین دونو، پیر نینه و آدم بسا در آن حضور دارند.
داستان فیلم درباره سیلوی، نویسندهای با بازی هوپر، است که برای یافتن ایدهای برای رمان تازهاش، زندگی همسایههایش را زیر نظر میگیرد و آنها را به شخصیتهای داستان خود تبدیل میکند.
او همزمان جوانی به نام آدم را بهعنوان دستیار استخدام میکند؛ حضوری که زندگیاش را دگرگون میکند و مرز میان واقعیت و خیال را کمرنگتر میسازد.
فرهادی تاکنون دو بار جایزه اسکار بهترین فیلم بینالمللی را برای فیلمهای «جدایی نادر از سیمین» و «فروشنده» دریافت کرده است، فیلمهای که معمولا بر روابط انسانی، بحرانهای اخلاقی، خانواده، طبقه متوسط و تنشهای اجتماعی در ایران تمرکز دارند.
حمایت اهالی سینما از مردم ایران
فرهادی پیشتر نیز در ۱۸ دی ماه ۱۴۰۴ او به همراه تعدادی از سینماگران در بیانیهای سرکوب اعتراضهای جاری در ایران را محکوم و اعلام کردند اعتراض، «حق طبیعی و مدنی» هر انسانی است و هیچ قدرتی حق ندارد خود را «مافوق مردم» بداند.
در این بیانیه آمده است: «این روزها و این زخمها را تصویر خواهیم کرد و با تمام توان از حق اعتراض مردم دفاع کرده و سرکوب و کشتار مردم معترض را محکوم میکنیم و در کنار مردم ایران ایستادهایم.»
امضاکنندگان این بیانیه افزودند: «شلیک به مردمی که با دست خالی به خیابان آمدهاند، جنایت علیه حق حیات است و هیچ توجیهی ندارد.»
بر اساس این بیانیه «فساد سازمانیافته و چپاول ثروت عمومی و ایدئولوژی هراسآفرین، زندگی مردم را به ورطه فقر، خفقان و ناامیدی کشانده و سرمایههای ملی در چالشهای منطقهای نابود شده است».
جعفر پناهی، مجید برزگر، رخشان بیناعتماد، مصطفی آلاحمد، پگاه آهنگرانی، ویشکا آسایش، ستاره اسکندری، کتایون ریاحی، روحالله حجازی، لیلی رشیدی، محمد رسولاف، کیانوش عیاری، باران کوثری، حسن فتحی، سهیلا گلستانی، علی مصفا، حمید نعمتالله، مرضیه وفامهر، مهناز افشار، خسرو معصومی، بهتاش صناعی و مریم مقدم از امضا کنندگان این بیانیه بودند.