«چاقو»؛ ادبیات، فتوای خمینی و تلاش برای قتل

«چاقو؛ سوءقصد به سلمان رشدی» ساخته آلکس گیبنی عنوان مستند تازهای است که تلاش برای قتل این نویسنده در سال ۲۰۲۲ را از زوایای گوناگون میشکافد و از جهات مختلف به فتوای خمینی برای این قتل میرسد.
نویسنده و منتقد فیلم

«چاقو؛ سوءقصد به سلمان رشدی» ساخته آلکس گیبنی عنوان مستند تازهای است که تلاش برای قتل این نویسنده در سال ۲۰۲۲ را از زوایای گوناگون میشکافد و از جهات مختلف به فتوای خمینی برای این قتل میرسد.
فیلم که بر اساس کتاب پرفروشی از سلمان رشدی با نام «چاقو» ساخته شده، در ساختار و روایت به آن وفادار میماند و همان راوی صمیمی و راحت کتاب اینجا نریشن فیلم را روایت میکند و ما با تصاویری روبرو هستیم که برخی از آنها برای اولین بار نمایش داده میشوند، از جمله تصاویر رشدی در بیمارستان پس از حمله که توسط همسر او- ریچل الیزا گریفیث که خود شاعر و نویسنده است- تصویربرداری شدهاند و تصاویر تکان دهندهای هستند؛ از جمله لحظه به هوش آمدن رشدی و جایی که رشدی به رغم احوال نامساعدش تردیدی در دادن اجازه تصویربرداری ندارد: «این فقط درباره من نیست؛ درباره آزادیه.»
فیلم در چندین بخش مختلف به فتوای خمینی و جایزهای که حکومت ایران برای قتل رشدی تعیین کرده بازمیگردد، ضمن این که در ابتدا به ما میگوید که ضارب در دادگاه گفته که آیتالله خمینی را ستایش میکند.
رشدی به کسانی اشاره دارد که دو صفحه از کتاب او را هم نخواندهاند و میگوید شیاطین زیادی تظاهر به باور خدا میکنند.
فیلم روند انتشار کتاب آیات شیطانی و آغاز مشکلات را روایت میکند، از جمله با تصاویری از ایران و فتوای خمینی که از رادیو پخش میشود. در تصاویر تظاهرات خشن معترضان در لندن عکسهای خمینی دیده میشود و اشارهای هم هست به اعلام جایزه پنج میلیون دلاری از سوی دولت ایران.
رشدی میگوید که اتفاقات خوب پیش نرفته انقلاب ایران و جنگ با عراق، حکومت را در برهه بسیار بدی قرار داده بود و نتیجه این وضعیت، متاسفانه پر او را گرفت.
بعدتر فیلم به سال ۱۹۹۸ و معامله حکومت ایران با بریتانیا برای از سرگیری روابط میرسد به این شرط که رژیم ایران اعلام کند علاقهای به گرفتن جان رشدی ندارد.
وزیر امور خارجه وقت جمهوری اسلامی این موضوع را اعلام میکند. رشدی دو سال بعد به آمریکا میرود و زندگی مخفیانهاش را به تدریج کنار میگذارد. حالا رشدی در فیلم این سوال را مطرح میکند:«اشتباه کردم؟»
فیلم نشان میدهد که در ایران از این حمله چطور استقبال شده است؛ از جمله با نمایش صفحه اول روزنامه جام جم که کاریکاتور بزرگی از رشدی به شکل شیطان منتشر کرده است.
فیلم با بازسازی صحنه حمله آغاز میشود و نزدیک به پایان، به نمایش صحنه واقعی میرسد. فیلم سعی دارد همه واقعه، حواشی اجتماعی-سیاسی و تاثیرات حسی و روانی آن را از دید رشدی تصویر کند و در این میان نمایش خشونت به یکی از ابزارهای فیلم بدل میشود؛ فیلمی که تماشای برخی صحنههای آن آسان نیست، اما در نهایت همه چیز را به نفع زندگی به پایان میرساند: جایی که رشدی به همراه همسرش به محل فاجعه بازمیگردد(« حالا در جایی ایستادهام که قبلا در همان جا سقوط کردم.») و روحیات و احساسات و خاطراتش از آن لحظات را بر زبان میراند و پس از آن به فصل جدیدی در زندگی خود اشاره میکند، جایی که پیشتر هم اشاره داشت که او به زندگی خود ادامه می دهد و ضارب ۲۴ سالهاش حالا در زندان خواهد ماند، در نتیجه برنده این بازی خود اوست.
رشدی در چندین جا زندگی را به یک بازی تشبیه میکند که حتی در آن به صحنه شطرنج با مرگ در فیلم مهر هفتم اینگمار برگمان میرسد، جایی که یک مرد با فرشته مرگ سر ادامه زندگیاش شطرنج بازی میکند.
رشدی زنده ماندنش را به این بازی شطرنج با مرگ تشبیه میکند و با آن که به معجزه ایمان ندارد، زنده ماندنش را «معجزهوار» میداند.
اما فیلم باز به اشارههای رشدی به سینما بازمیگردد و از تکههای مختلفی از فیلمهایی که او در کتاب به آنها اشاره کرده وام میگیرد: از چاقو در آب پولانسکی تا دوازده مرد خشمگین، از روانی هیچکاک تا داستان وستساید.
رشدی توضیح میدهد که زمان نوشتن رمان فکر نمیکرده که کسی را بیازارد. در یک مصاحبه میگوید ادبیات با واقعیت فرق دارد و وقتی نویسنده مینویسد اسبی پرواز میکند، این تخیل است و معنیاش این نیست که یک اسب واقعا پرواز میکند.






هشدار، تعهد، بازداشت، زندان و در چند پرونده حتی حکم اعدام؛ برخورد با رپرهای ایران تنها به محدودیت انتشار موسیقی ختم نمیشود.
اطلاعات رسیده به ایراناینترنشنال نشان میدهد برخی نهادهای امنیتی فعالیت رپرهای پرمخاطب را زیر نظر دارند و به شماری از آنها درباره انتشار محتوای سیاسی و اعتراضی هشدار دادهاند.
برخی نیز پس از بازداشت، با تعهد یا به شکل مشروط آزاد شدهاند.
این فشارها در شرایطی ادامه دارد که خیابان و شبکههای اجتماعی، رپرها را بیش از گذشته از سالن، ناشر و رسانه رسمی بینیاز کردهاند؛ استقلالی که امکان شنیده شدن را بیشتر کرده، اما خطر شناسایی و برخورد را هم افزایش داده است.
خیابان؛ صحنهای که به سالن نیاز ندارد
در نسل نخست رپ فارسی، «زیرزمینی بودن» بیشتر به شیوه تولید و انتشار اشاره داشت؛ اتاق خواب، استودیوی خانگی و فایلهایی که دستبهدست میشدند.
امروز بخشی از رپ از همان فضاهای بسته بیرون آمده و خیابان را به صحنه تبدیل کرده است.
رپ خیابانی دیگر به تهران محدود نیست. بررسی ویدیوها، صفحات برگزارکنندگان و گزارشهای رسانهای نشان میدهد تا ۲۱ شهریور ۱۴۰۵، در دستکم ۱۸ شهر ایران شواهدی از برگزاری میتینگ، رپبتل یا اجرای گروهی خیابانی وجود داشته است؛ از کرج و رشت تا نیشابور،
شیراز، اراک، ارومیه، اردبیل، آبادان، لردگان و نهبندان.
این تجمعها همیشه بدون مداخله برگزار نشدهاند. بهعنوان مثال، مرداد ۱۴۰۵، یک میتینگ رپ در لردگان با حضور نیروهای انتظامی متوقف شد؛ نمونهای از محدودیتهایی که اجرای خیابانی رپرها با آن روبهروست.
این گسترش فقط جغرافیایی نیست. در برخی شهرها، رپرها به کردی، ترکی، عربی و دیگر زبانهای مادری میخوانند و تجربههای محلی را وارد موسیقی میکنند.
یکی از رپرهایی که در این میتینگها حضور دارد، به ایراناینترنشنال گفت: «رپ یعنی صدای اعتراض. از همان ابتدا در همه جای دنیا زبان اعتراض بوده. اصلا ماهیت رپ اعتراض است.»
رپ البته میتواند عاشقانه، رقابتی یا تجاری هم باشد؛ اما برای بخشی از رپرها و مخاطبان، استقلال همچنان یکی از معیارهای اعتبار آن است.
وقتی زنان هم وارد صحنه میشوند
زنان نیز بخشی از این صحنه تازهاند. در شرایطی که خوانندگی زنان در فضای عمومی با محدودیتهای گسترده روبهروست، میتینگهای رپ و شبکههای اجتماعی مسیر دیگری برای شنیده شدن باز کردهاند.
اما این حضور بدون هزینه نیست. در خرداد ۱۴۰۴، صفحه فروشگاه اینترنتی «خانومی» پس از انتشار ویدیویی از رپخوانی چند زن جوان با دستور قضایی مسدود شد؛ محتوایی که لزوما سیاسی نبود.
چند ماه بعد نیز «اِوی»، رپر جوان ایرانی، گفت نهادهای امنیتی ۲۴ ساعت به او فرصت دادهاند صفحهاش را حذف و فعالیتش را متوقف کند.
او نپذیرفت و یک روز بعد صفحهاش با حدود ۲۶ هزار دنبالکننده از دسترس خارج شد.
نوجوانان هم وارد این فضا شدهاند. ویدیوهای منتشرشده از میتینگها اجراکنندگانی ۱۳ و ۱۶ ساله را نشان میدهند؛ هرچند آمار مشخصی از تعداد رپرهای زیر ۱۸ سال وجود ندارد.
وقتی رپر فقط خواننده نیست
تغییر فقط در محل اجرا نیست؛ نقش رپر هم عوض شده است.
در اعتراضات سالهای اخیر، نامها، اتفاقها و تجربههای روزمره وارد ترانهها شدند و شبکههای اجتماعی به رپرها امکان دادند روایت خود را بدون عبور از رسانههای رسمی منتشر کنند.
به این ترتیب، یک صفحه پرمخاطب دیگر فقط محل انتشار موسیقی نیست و میتواند به رسانهای برای روایت اتفاقها تبدیل شود.
تلفن همراه این فاصله را کوتاهتر کرده است؛ یک اتفاق میتواند همان روز
وارد ترانه شود و در قالب یک ویدیو به هزاران مخاطب برسد.
اما همین دسترسی مستقیم، رپر را آسیبپذیرتر هم کرده است. چهرهها در میتینگها ثبت میشوند، محل اجرا قابل شناسایی است و صفحهها و ویدیوهایی که برای دیده شدن ساخته شدهاند، میتوانند به شناسایی رپرها و ارتباطاتشان هم کمک کنند.
زیر نظر
یک رپر ایرانی که سابقه بازداشت دارد و بهدلیل نگرانیهای امنیتی نامش منتشر نمیشود، در گفتوگویی اختصاصی گفت: «بهشدت تحت نظریم. از ما خواستهاند به هیچ عنوان مطلب سیاسی یا اعتراضی نگوییم و منتشر نکنیم.»
او ادامه داد: «گفتهاند اگر چیزی منتشر کنیم، خیلی زود بازداشت میشویم و عواقب خطرناکی در انتظارمان است. واقعا میترسیم.»
بر اساس اطلاعات اختصاصی رسیده به ایراناینترنشنال، برخی نهادهای امنیتی، از جمله ادارات اطلاعات در استانها و پلیس اطلاعات و امنیت، فعالیت شماری از رپرها، بهویژه چهرههای پرمخاطب را با حساسیت بیشتری دنبال میکنند.
به گفته منابع آگاه، به برخی درباره انتشار محتوای سیاسی و اعتراضی هشدار داده شده، برای تعدادی پرونده تشکیل شده و بعضی پس از بازداشت، با دادن تعهد یا به شکل مشروط آزاد شدهاند.
مهر ۱۴۰۴، عباس دغاغله، رپر عرب اهوازی معروف به «رشاش»، پس از بازداشت با وثیقه آزاد شد. به گفته منبعی نزدیک به خانوادهاش، از او تعهد گرفتهاند که «افکار عمومی را تحریک نکند».
در همان دوره، پس از بازداشت دانیال فرجی، معروف به «مشکی»، و امیر اردلان آقاشاهی، معروف به «دالو»، ویدیوهای عذرخواهی در صفحات شخصی آنها منتشر شد.
مرداد امسال نیز آرمین نورانی، مشهور به «خجسته»، برای مدتی بازداشت و پس از دادن تعهد، آزاد شد.
همزمان، ویدیویی از او منتشر شد که در آن از مواضع قبلی خود درباره اعتراضات ابراز پشیمانی میکرد.
یکی از تازهترین پروندهها به حسین افراسیاب، ترانهسرا و خواننده رپ زندانی در دستگرد اصفهان، مربوط است.
او ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ در شاهینشهر بازداشت شد و بر اساس گزارشها، حکم نهایی سه سال و ۹ ماه و ۲۰ روز حبس برایش صادر شده است.
در برخی پروندهها، مقامهای انتظامی بازداشت رپرها را به «اخلال در نظم عمومی»، «نزاع» یا «استفاده از الفاظ رکیک» نسبت دادهاند. اما سابقه فعالیت اعتراضی بعضی از آنها و نوع برخورد پس از بازداشت، این احتمال را مطرح میکند که در مواردی این اتهامها پوششی برای برخورد با فعالیتهای سیاسی یا اعتراضی بوده باشد.
وقتی مجازات به اعدام میرسد
سنگینترین شکل برخورد ثبتشده با رپرهای معترض در ایران صدور حکم اعدام بوده است.
توماج صالحی و سامان یاسین، هر دو پس از بازداشت در ارتباط با اعتراضات «زن، زندگی، آزادی» در مقاطعی به اعدام محکوم شدند.
حکم اعدام هر دو بعدا نقض شد؛ صالحی در آذر ۱۴۰۳ آزاد شد و یاسین هم پس از نقض حکم و دورهای طولانی در زندان، از ایران خارج شد.
اما پرونده اعدام رپرها به اعتراضات ۱۴۰۱ محدود نمانده است. مهنام نواب صفوی، رپر ۲۲ ساله اهل اصفهان و از بازداشتشدگان اعتراضات دی ۱۴۰۴، از سوی شعبه پنجم دادگاه انقلاب اصفهان به اتهام «محاربه» به اعدام محکوم شده است.
اتهام اعلامشده علیه او شامل «تبلیغ علیه نظام» است. او در زندان دستگرد اصفهان نگهداری میشود و تا زمان تنظیم این گزارش، خبری از نقض این حکم منتشر نشده است.
در یکی از تازهترین پروندهها، عرفان میرزایی، رپر ۲۱ ساله و از بازداشتشدگان اعتراضات دیماه، در زندان دستگرد اصفهان جان باخت.
اطلاعات رسیده حاکی از آن است که او بر اثر شکنجه شدید جان خود را از دست داده و پیکرش هنگام خاکسپاری، آثار متعدد جراحت داشته است.
هزینه مستقل ماندن
یکی از رپرهایی که این روزها در خیابان اجرا میکند، به ایراناینترنشنال گفت رپرهای مستقل و معترض، مثل بسیاری از مردم، با فشار شدید معیشتی روبهرو هستند و هزینه تولید آثارشان را اغلب از درآمد شغلهای دیگر تامین میکنند.
داشتن مخاطب زیاد هم لزوما به درآمد پایدار منجر نمیشود، بهویژه وقتی امکان کنسرت رسمی و فعالیت آزادانه محدود باشد.
در مقابل، شواهد نشان میدهد برخی رپرهای نزدیک یا وابسته به حکومت، به تریبون و حمایت مالی دسترسی دارند.
«شبزده»، رپری که خود را «انقلابی» معرفی میکند، در گفتوگو با روزنامه جامجم دریافت پول برای برخی تولیدات و حمایت نهادهای وابسته به سپاه پاسداران از شماری از آثارش را تایید کرده است. برخی آثار او هم از صداوسیما پخش شدهاند.
این شکاف پس از پخش برنامه «گنگ» با اجرای علی ضیا و حضور محمدرضا شایع دوباره پررنگ شد.
منتقدان حضور شایع را نشانهای از نزدیک شدن بخشی از رپ به حکومت دانستند. شایع بعدتر عذرخواهی کرد و گفت با این تصور در برنامه حاضر شده که بتواند برای رپ، قدمی بردارد.
همزمان، برخی رپرها او را به دریافت پول متهم کردند و در واکنش به این برنامه، قطعه منتشر کردند.
بعدتر، محمدامین حسام، از مدیران تولید صداوسیما، فاش کرد گنگ به سفارش یک نهاد حاکمیتی ساخته شده و ضیا، برای آن دستمزد گرفته است.
برای بخشی از جامعه رپ همین تفاوت در دسترسی به پول و تریبون، مرز میان استقلال و نزدیکی به حکومت را پررنگ کرده است؛ در حالی که رپرهای مستقل از فشار اقتصادی، محدودیت اجرا و برخورد امنیتی میگویند.
تبعید؛ ادامه صدا بیرون از ایران
برای برخی رپرها، خروج از ایران تنها راه ادامه فعالیت بوده است. «هیچکس» پس از فشارهای دوره اعتراضات ۱۳۸۸ ایران را ترک کرد، بهرام نورایی پس از بازداشت و فشار به سوئد رفت و یاسین نیز پس از زندان، نقض حکم اعدام و مرخصی درمانی، ایران را ترک کرد.
این در حالی است که شاهین نجفی در آلمان با تهدید و فتوای قتل روبهرو شد.
اما مهاجرت ارتباط این رپرها را با مخاطبان داخل ایران قطع نکرد. بخشی از رپ اعتراضی امروز بیرون از ایران تولید میشود و از طریق شبکههای اجتماعی دوباره به داخل کشور برمیگردد؛ صدایی که جغرافیایش عوض شده، اما مخاطبش همچنان در ایران است.
صدایی که مسیرش را عوض میکند
از هشدار و تعهد تا زندان و حکم اعدام، شواهد نشان میدهد هزینه رپ اعتراضی در ایران میتواند سنگین باشد.
اما همزمان، راههای انتشار هم بیشتر شدهاند. رپ از زیرزمین به شبکههای اجتماعی و خیابان رسیده و برای بعضی از رپرها حتی خروج از ایران هم ارتباط با مخاطبان داخل کشور را قطع نکرده است.
امروز برای شنیده شدن دیگر به سالن، ناشر یا رسانه رسمی نیاز نیست و یک تلفن، یک صفحه شخصی یا چند متر خیابان میتواند کافی باشد. راههای برخورد هم تغییر کردهاند و رپ نیز هر بار راه تازهای برای رساندن صدا پیدا کرده است.
بهمن قبادی پس از یک غیبت پنج ساله، با تازهترین ساختهاش به نام «درختها نظارهگرند» در جشنواره تورنتو، بزرگترین جشنواره سینمایی آمریکای شمالی، حضور دارد؛ فیلمی در ژانر وحشت با بازی ستاره شناختهشده سینما، اوا گرین.
قبادی که از فیلمهای ساده و شاعرانهای چون «زمانی برای مستی اسبها» و «لاکپشتها هم پرواز میکنند»، به فیلمهای اجتماعی چون «کسی از گربههای ایرانی خبر ندارد» رسید، حالا در این فیلم یک تجربه تازه را به نام خود ثبت میکند: یک فیلم در ژانر وحشت که از اساس از قواعد ژانر سود میجوید، ژانری که سینماگران ایرانی، چه در داخل و چه خارج از کشور، بسیار کم به سراغش رفتهاند.
قبادی که پیشتر هم از یک ستاره جهانی در فیلمش استفاده کرده بود (مونیکا بلوچی در «فصل کرگدن»)، این بار هم از یک ستاره شناختهشده بهره برده تا در فیلمی در حد و اندازه استانداردهای ژانر پرطرفدار ترسناک، دغدغهها و دنیاهای خود را به شیوهای متفاوت از آثار قبلی دنبال کند.
فیلم اما با آنکه در کردستان ترکیه میگذرد و نشانهها و نمادهایی از کردها و زندگیشان را با خود همراه دارد، در نهایت فیلمی است بهغایت متکی به ژانر که از ابتدا تا انتها میخواهد تماشاگرش را میخکوب کند، با داستانی که جدای از یک درام روانی، با زنده کردن اشیا و جان دادن به آنها فضای متفاوتی را خلق میکند.
فیلم از جایی آغاز میشود که داریا، نویسندهای که در بریتانیا زندگی میکند، به همراه دختر لالش به ماردین، جایی در بخش کردنشین ترکیه، بازمیگردد که تا ۹ سالگی آنجا زندگی و بعد از یک فاجعه دردناک برای دو خواهر همسایه به بریتانیا مهاجرت کرده است.
همه چیز از همان لحظات اول با تردیدها و اتفاقات ماوراءالطبیعه شکل میگیرد و تا پایان ادامه دارد: داریا هنگام رانندگی در وسط جاده با یکی از این خواهران به نام اسپین روبهرو میشود.
این سرآغاز روبهرو شدن با گذشتهای است که دست از سر او برنمیدارد و تمام داستان فیلم را شکل میدهد.
فیلم در دو بخش امروز و گذشته جریان دارد و لحظه به لحظه اطلاعات بیشتری درباره گذشته و اتفاقات ترسناک مربوط به دو بچه را با ما در میان میگذارد و از آن به مضمون احساس گناه میرسد؛ گناهی که تا به امروز با داریا همراه بوده و احوال نامساعد روانیاش را شکل داده است.
فیلم اما به شکل غریبی با طبیعت پیوند میخورد. تمام وقایع فیلم با طبیعت و زنده بودن آن در ارتباط است؛ چیزی که سه بچه فیلم (دو خواهر و داریا در کودکی) در سکانس پیش از عنوانبندی به ما یادآوری میکنند؛ اینکه آدمها وقتی میمیرند به درخت تبدیل میشوند و بعد به یک شی چوبی.
از اولین نماها با درختهایی روبهرو هستیم که بریده میشوند؛ درختهایی که در اکثر تصاویر فیلم حضور دارند و نقش زنده خود را یادآوری میکنند و حتی در صحنهای دست به کار میشوند و با سقوط خود آدم میکشند.
حالا اما شخصیت اصلی از همان ابتدای ورود به محل اقامتشان با یک صندلی روبهرو میشود که جان دارد و در واقع روحی است که در این صندلی خفته و جهان تاریک خود را ادامه میدهد.
این صندلی حرکت میکند، عصبانی میشود و مبارزه میکند و بخشهای مهمی از فیلم را شکل میدهد، از جمله مبارزه نهایی داریا با این صندلی در دل طبیعت و در فضای باز که سکانسی است بهیادماندنی برای دوستداران سینمای وحشت.
قبادی اما از پس چند دهه فیلمسازی موفق میشود اثری حرفهای ارائه دهد؛ فیلمی که در ظاهر میتواند جدای از دنیای فیلمهای قبلی او قرار بگیرد، اما او ثابت میکند که بهعنوان یک فیلمساز توانایی تجربه و کار حرفهای در ژانرهای مختلف را دارد.
اینجا با فیلمی حسابشده روبهرو هستیم که حرکات دوربین و محل قرار گرفتن آن، از جمله در پشت اشیا با دید ناقص، در عین تعلق به ژانر وحشت، از دید و نگاه خاص خود فیلمساز نشات میگیرد؛ جایی که دوربین گاه با نماهای ثابت و دقیق به نظاره مینشیند - و در واقع ما را در یک نظاره کردن شریک میکند - و چه جایی که با حرکت، مثلا ملاقات داریا با اسپین در جنگل و حرکت دوربین به دور داریا، فضای متشنج و تکاندهندهای خلق میکند که آرامش تماشاگر را از او سلب میکند.
همینطور در فیلمی که بچه و کودکی نقش بسیار مهمی در آن ایفا میکند - و از این رو به آموزههای فروید پیوند میخورد - با چند صحنه و واقعه ترسناک در مورد دو بچه (خواهرها) با سرنوشتی تلخ روبهرو هستیم که هر نوع تماشاگری را خوش نخواهد آمد و میتواند از شدت صراحت برای برخی آزارنده باشد.
اما فیلمساز که از خیر و شر معمول در فیلمهای ترسناک عبور کرده، در روایت داستان نامتعارف خود میخواهد از همه مرزها عبور کند و خیر و شر را در همه اجزای طبیعت و بازگشت آنها به انسان به شکل دیگری رو در روی ما قرار دهد؛ جایی که طبیعت کاملا زنده است و به اعمال ما جواب میدهد و فیلم موفق میشود این باور را به ما منتقل کند.
«سر به سر» ساخته قصیده گلمکانی فیلم تازهای است از سینمای زیرزمینی ایران که در جشنواره تورنتو به نمایش درآمد و به زودی در جشنواره بوسان در کره جنوبی هم نمایش خواهد داشت.
فیلم با یک ایده ساده و در ابتدا جذاب آغاز میشود: اگر مردها به جای زنها حجاب داشته باشند، چه میشود؟
فیلم داستان فیلمبرداری یک فیلم را دنبال میکند، زمانی که یک فیلمساز زن که در جشنوارههای خارجی مطرح شده، در یک پروژه مخفیانه، چند بازیگر مرد را به فیلمبرداری دعوت کرده و از آنها خواسته که بدون تماس با دنیای بیرون، بهطور دائم با حجاب در جلو دوربین باشند و حتی زمانی که فیلمبرداریای وجود ندارد حجاب از سر برندارند.
در عین حال او بهطور مخفی در حال فیلمبرداری از اتفاقات و حرفهای روزمره آنهاست که به شکلی خارج از فیلمنامه و فیلمبرداری اصلی است، اما این فیلمساز قصد دارد در واقع این تصاویر مخفیانه را به فیلم تبدیل کند.
از این جهت فیلم در واقع به یک فیلم در فیلم تبدیل میشود که در چند سطح در حال رخ دادن است و فیلمساز میخواهد عامدانه آنها را با هم ترکیب کند اما نوع نگاه فیلمساز و نوع اجرا بسیار بافاصله و تصنعی است و نمیتواند در خلق موقعیت و فضا موفق عمل کند.
همه چیز به تصویری شعاری بدل میشود که در آن دیالوگها و صحنهها نه قصد روایت سینمایی بلکه گفتن حرف و پیامهایی را دارد که میتواند برای تماشاگر خارجی جذاب باشد.
در نتیجه این نگاه همه چیز فیلم فدای قصه ممنوعهاش میشود و از روایت و ساختار سینمایی خبری نیست و همه چیز سرد، کند و آماتوری پیش میرود؛ از بازیها تا فیلمنامه و کارگردانی.
شخصیتها به شدت یک بعدیاند و فیلمساز توانایی نفوذ در آنها را ندارد. شخصیت اصلی فیلم که یک فیلمساز زن است، بسیار یکسویه و تکبعدی خلق شده و تماشاگر کوچکترین احساس همذاتپنداری با او ندارد.
نوع حرف زدن او، رفتار خشن و غیرحرفهایاش و همینطور جملات شعاریای که به طور مرتب بر زبان میآورد و قصد دارد با مقایسه وضعیت زنان با مردان، به شخصیتهایش درس اخلاق بدهد، یکی از غیرقابلباورترین شخصیتهای فیلم در سینمای زیرزمینی این سالهاست که هیچ توجیه و دلیل درستی برای این رفتارش نمیتوان یافت.
در عین حال فیلمساز میخواهد از هر نکتهای که میتواند جشنوارهپسند باشد در این شخصیت استفاده کند: فیلمساز زن، چهره شناخته شده در جشنوارهها، اکتیویستی که دستگیر شده و ... اما فراموش میکند که پیش از همه آنها با یک انسان با گوشت و پوست و استخوان روبهرو است که رفتار و گفتارش باید معنا پیدا کند و بتواند برای تماشاگر باورپذیر باشد.
از سوی دیگر ما به دل هیچکدام از شخصیتهای مرد فیلم هم نفوذ نمیکنیم. آنها مانند یک ماشین یک رشته دیالوگهای معمول و شعاری را با اجرایی ضعیف تکرار میکنند و اعمال و رفتار آنها مانند یک علامت سوال بزرگ جلوی تماشاگر- لااقل ایرانی- قد علم میکند.
شورش یکی از آنها و درآوردن لباسش که قرار است به پیچ داستانی و نکته مهمی در فضای فیلم بدل شود، به یک ترفند شعاری دیگر بدل میشود که قرار است به زور به وضعیت زنان ایران و مشکلات آنها اشاره کند، چیزی که فیلم از ابتدا تا انتها به شکلی سادهانگارانه به آن میپردازد، بیآنکه قدرت نفوذ، تحلیل و واشکافی این مشکلات را داشته باشد.
برعکس فیلمساز با طرح مساله بهصورت دیالوگهای شعاری و تاکید بر آنها به شکلی رو، از فضای موجود استفاده میکند تا در برابر چشم تماشاگر خارجی، بهعنوان فیلمی جسارتآمیز که درباره تبعیضهای موجود در ایران ساخته شده، مورد تحسین قرار بگیرد.
همینجاست که فیلم در سینمای زیرزمینی ایران- که در این سالها قد کشیده و فیلمهای درخوری را به سینمای ایران اضافه کرده؛ فیلمهایی که در کنار ثبت و ضبط وضعیت اجتماعی/سیاسی ایران و تن ندادن به سانسور، ارزشهای سینمایی قابل تقدیری دارند و در وهله اول «فیلم» هستند تا یک بیانیه سیاسی- تنها به زیرزمینی بودنش دل خوش میکند و «سینمایش» را فراموش میکند.
همه چیز- چه اجرا و چه فیلمنامه و چه حرفهای ممنوعهای که قرار است گفته شود و فضا بسازد و درباره وضعیت اجتماع ایران و تبعیضها حرف بزند- در سطح میماند و در نهایت با فیلمی روبهرو هستیم که در یک ایده جذاب یک خطی اولیه خلاصه میشود و از آن فراتر نمیرود؛ و چه حیف.
«تهران؛ زیر پوست» مستند تازهای است از افسانه سالاری، فیلمساز ایرانی ساکن پاریس که این روزها در جشنواره جهانی تورنتو، بزرگترین جشنواره فیلم آمریکای شمالی، به نمایش درآمده است.
فیلم به دل دو کلینیک جراحیهای زیبایی نفوذ میکند و با مصاحبه و تصویر کردن مراجعان و همینطور دو جراح زیبایی، تصویری از این اپیدمی در ایران به نمایش میگذارد، جایی که عملهای زیبایی از بینی تا برداشت چربی، از بزرگ کردن سینه تا شکل دادن باسن، در جهان کمتر مشابهی دارد.
فیلم سعی دارد خاستگاه این نیاز و علاقه مفرط زنان ایران به این نوع جراحیها را به تصویر بکشد، با آنکه بسیاری از آنها از نظر ظاهر نیاز چندانی به آن ندارند و بیشتر به قول خودشان به خاطر نوعی «چشم و همچشمی» تن به این کار میدهند.
فیلمساز با چند تن از مراجعان حرف میزند که آنها نه با میل و علاقه خودشان، بلکه بهخاطر درخواست دیگران، از جمله درخواست شوهر، یا در برخی موارد انتظار جامعه و اطرافیان تن به این کار دادهاند تا از قافله عقب نمانند.
از اینجا فیلم به روایت غمگینی از جامعهای بدل میشود که در آن زیباتر به نظر رسیدن از هر چیزی مهمتر به نظر میرسد، آن هم به شکلی اغراقآمیز و بیمارگونه.
فیلمساز اما عامدانه میخواهد موضع نگیرد و تنها به روایت این موقعیت بپردازد، موقعیتی که خودش میگوید پس از بازگشت به ایران پس از ۱۵ سال زندگی در پاریس، حس کرده که چهره شهر با این جراحیهای زیبایی عوض شده و حتی او به محض رسیدن به ایران با انواع و اقسام پیشنهاد از طرف آشنایان برای جراحی بینی و دیگر اعضای صورتش روبهرو شده است.
فیلم در عین حال به پسزمینه وقایع سیاسی/اجتماعی میپردازد و میخواهد از دل وقایع امروز ایران و یأسها و نومیدیها، به دلایل این اپیدمی دردناک برسد.
او برای این کار رجوع میکند به یادداشتهایی از زنان و دخترانی که طی سالهای مختلف با برخوردهای تبعیضآمیز و زننده با بدنشان روبرو شدهاند.
این یادداشتها هر از گاه در بین صحنههای کلینیک ظاهر میشوند و چهرههای گوناگونی را از دهههای مختلف جامعه ایران ترسیم میکنند که در آن بدن زن همواره مساله بوده است.
برای مثال یادداشتی از دهه شصت میگوید که چطور یک دختر ده ساله از معلماش شنیده که اگر نوک سینههای تازه درآمدهاش از زیر لباس دیده شود، در آن دنیا او را از سینههایش آویزان خواهند کرد، برای همین دست از غذا خوردن برداشته تا سینههایش کوچک و کوچکتر شوند تا در آن دنیا از آن آویزان نشود!
«زن، زندگی، آزادی» هم در فیلم نقش مهمی دارد و به چرخش مهمی در مساله زن، بدن او و حجاب اشاره میکند.
در طول فیلم چندین بار به این جنبش بازمیگردیم و برخی یادداشتها هم آشکارا به آن اشاره دارند، از جمله دختری که میگوید در جنبش زن، زندگی، آزادی عکس بیحجاب خود را برای اولین بار منتشر کرده و یکی از مردان فامیل زیرش نوشته:« حالا که میخواستی لخت بشی لااقل چند کیلو وزن کم میکردی!».
فیلمساز سعی دارد این نگاه مردانه و خواستههایش را بکاود و در فیلمی زنانه به تصویر بکشد، جایی که رفتهرفته خودش به مراجعان علاقهمند میشود و در صحنهای به یکی از آنها میگوید: «ابتدا خیلی مخالف بودم، اما الان فکر میکنم برای بعضیها پانسمان روی زخم است.»
فیلمساز سعی دارد این زخمها را تصویر کند و از زخم اجتماعی به زخم روی بدن میرسد: با فیلمی روبهرو هستیم که در آن خون و خونریزی، بریدن واضح اعضای بدن، تیغ جراحی و بیهوشی تمام فیلم را در برگرفته است.
از اولین صحنه تا آخرین، با سکانسهای تکاندهندهای از عمل جراحی روبهرو هستیم که حتی تماشای فیلم را گاه مشکل میکند.
فیلمساز از ابتدا تا انتها با این سوال درگیر است: این همه خون و مصیبت و درد و رنج، به حاصلش میارزد؟ در این راه صراحت غریبی هم دارد، دائم در حال نمایش بدنهایی است که خودخواسته دریده میشوند و این ضربالمثل رایج را به خاطر میآورند که «بکش، ولی خوشگلم کن!»
هشتاد و سومین دوره جشنواره جهانی فیلم ونیز، شامگاه شنبه ۲۱ شهریور به کار خود پایان داد و لاله مرزبان بازیگر فیلم «مراقب» جایزه بهترین بازیگر زن بخش افقها را از آن خود کرد.
مرزبان در این فیلم که تازهترین ساخته محسن قرایی است، نقش دختر جوانی را بازی میکند که به قصد مدل شدن میخواهد به ترکیه سفر کند اما پدر سنتی او که یک زندانبان است او و سایر اعضای خانواده را در خانه زندانی میکند تا او به این سفر نرود.
فیلم فضایی تمثیلی دارد و در آن خانه رو به ویرانی آنها که یک زندانبان آن را کنترل میکند، آشکارا به نمادی از ایران بدل میشود.
لاله مرزبان با اشکهایی در چشم با خطاب قرار دادن مردم ایران که «زیر سختترین فشارها زندگی میکنند»، جایزهاش را به زنان ایران تقدیم کرد که برای آزادیهای کوچک بهای سنگینی پرداخت کردهاند و«امروز بیش از هر زمان دیگری به تعقیب رویاها، شجاعت و امید خود ادامه میدهند و اطمینان دارم یک روز رویاهای ما به واقعیت بدل خواهد شد.»
در انتها هم با چند جمله فارسی گفت:« میخواهم یک چیزی بگویم: میدانم سختترین روزهای زندگیمان را داریم تجربه میکنیم، اما نباید امیدمان را از دست بدهیم.»
برندگان جوایز اصلی
هیات داوران به ریاست مگی گیلنهال جایزه بهترین فیلم را به «زن ناشناس» ساخته می الطوخی، کارگردان مصری- دانمارکی، اهدا کرد.
گیلنهال در ابتدای جشنواره از عدم حضور زنان در بخش مسابقه انتقاد کرده بود و حالا تنها فیلمی که در بخش مسابقه به تنهایی توسط یک کارگردان زن ساخته شده، جایزه اصلی جشنواره را آن خود کرد.
فیلم در فضای پس از جنگ دوم جهانی در دانمارک میگذرد و داستان زن خدمتکاری را میگوید که حالا قصد دارد با صاحب خانه ازدواج کند، اما بساط دستگیری آنهایی که با نازیها همکاری کردهاند داغ است. فیلم فضای متشنج و غریبی را تصویر میکند که در آن گناهکار و بیگناه با هم مجازات میشوند.
جایزه بهترین کارگردان به ایلیا خرژانوفسکی برای فیلم «دائو» رسید؛ فیلم درخشانی که داستان یک فیزیکدان اصالتا یونانی را روایت میکند که در روسیه مجبور به ساخت بمب اتم میشود. فیلم در فضایی متفاوت و غریب با صراحت تمام تصویری ترسناک و تکاندهنده از دهه بیست تا شصت شوروی را ترسیم میکند.
جایزه بزرگ داوران به فیلم «عشق ممکن» ساخته لی چانگ دونگ از کره جنوبی رسید، فیلمی که داستان دو خانواده از دو طبقه مختلف را روایت میکند.
جایزه بهترین فیلمنامه به فیلم «یک سرباز کوچک» ساخته استفان بریزه رسید و جایزه ویژه داوران به مستند سیاسی «نازا» ساخته یووال آبراهام و راشل زور.
جایزه بهترین بازیگر مرد همانطور که خیلیها انتظار داشتند به جان مالکوویچ برای فیلم «اسب وحشی ۹» ساخته مارتین مکدونا رسید.
بازی فوقالعاده او در نقش یک مامور سالخورده سازمان سیا که به استقبال مرگ میرود، به نظر میرسد که جایزه اسکار امسال را هم از آن او خواهد کرد.
جایزه بهترین بازیگر زن به ماتیلد آرسل برای فیلم «زن ناشناس» رسید؛ بازیگری که برای اولین بار بر پرده سینما ظاهر شده است.
«کمی نور» و کشتار دی
سینمای ایران پس از چهار سال به بخش مسابقه ونیز بازگشت: «کمی نور» تازهترین ساخته علی عسگری نماینده سینمای زیرزمینی ایران در جشنواره ونیز بود؛ فیلمی که بدون حجاب اجباری و بدون مجوزهای دولتی ساخته شده و اولین فیلم ایرانی است که درباره کشتار ۱۸ و ۱۹ دی حرف میزند.
علی عسگری پیشتر چند بار در جشنواره ونیز شرکت داشت، اما این اولین بار بود که فیلمی از او در بخش مسابقه به نمایش درآمد.
فیلم از جوایز سهمی نداشت، اما در مجموع نظرات مثبت منتقدان را جلب کرد. ورایتی، هالیوود ریپورتر و دیگر نشریات بزرگ صنعت سینما به استقبال فیلم رفتند و رقص گروه تولید فیلم در انتهای نمایش آن در تالار اصلی جشنواره، لحظهای به یادماندنی را در ونیز امسال رقم زد، رقصی کردی که در ارتباط با صحنه انتهای فیلم هم هست.
گروه بازیگران زن فیلم شامل صدف عسگری و فروزان جمشیدنژاد بدون حجاب بر روی فرشهای قرمز جشنواره ظاهر شدند.
فیلم داستان پزشکی را روایت میکند که در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی به زخمیها پناه میدهد، اما ماموران به مطب او حملهور میشوند و دستگیرش میکنند. حالا یک روز از زندگی او را پس از این ماجرا میبینیم که با وثیقه آزاد شده و در یأس و نومیدی میخواهد خودش را بکشد.
دوربین سرد و با فاصله فیلمساز این شخصیت را دنبال میکند تا در دیدار با برادر و دو خواهرش آنها را از تصمیم خود مطلع کند و از آنها بخواهد که به او کمک کنند تا موضوع را به مادرش هم بگوید.
فیلم سعی دارد در دوران استیصال پس از کشتار و بین دو جنگ، تصویری از تهران امروز باشد، زمانی که همه با چسب زدن به شیشهها منتظر حمله دوم هستند. فیلم با تأسی به «طعم گیلاس» عباس کیارستمی سعی دارد در اوج نومیدی و بلاتکلیفی معنای زندگی را در چیزهای کوچک و دمدست آن سراغ کند.

