ایسنا: اگر چارچوب توافق تهران و واشینگتن نهایی شود، فرمانده ارتش پاکستان به ایران میرود
ایسنا گزارش داد تبادل پیام و متن بین جمهوری اسلامی و آمریکا با میانجیگری طرف پاکستانی همچنان ادامه دارد و به گفته منابع پاکستانی، سفر عاصم منیر، فرمانده ارتش پاکستان، به ایران در صورت نهایی شدن چارچوب مورد نظر دو طرف انجام خواهد شد.
ایسنا گزارش داد تبادل پیام و متن بین جمهوری اسلامی و آمریکا با میانجیگری طرف پاکستانی همچنان ادامه دارد و به گفته منابع پاکستانی، سفر عاصم منیر، فرمانده ارتش پاکستان، به ایران در صورت نهایی شدن چارچوب مورد نظر دو طرف انجام خواهد شد.
طبق این گزارش، محسن نقوی، وزیر کشور پاکستان، که هفته جاری برای بار دوم صبح روز چهارشنبه به تهران سفر کرد، حامل پیامی از سوی طرف آمریکایی برای تهران بود.
رهبر جمهوری اسلامی ناپدید شده است، فرمانهایش بدون تصویر و صدا صادر میشوند و قدرت به تدریج از یک رهبر قابل مشاهده به شبکهای امنیتی و پنهان منتقل شده است؛ تغییری که شاید بازگشتی برای مدل قدیمی جمهوری اسلامی باقی نگذاشته باشد.
نه تصویر تازهای از رهبر جدید جمهوری اسلامی وجود دارد، نه سخنرانی علنی، نه حضور عمومی و نه حتی یک پیام صوتی یا ویدیویی. در میانه بحرانی که تهران را وارد خطرناکترین رویارویی نظامی تاریخ جمهوری اسلامی کرده، مردی که قرار بود سومین رهبر نظام باشد، اکنون بیشتر یک نام است تا یک چهره واقعی و حاضر در قدرت.
همین غیبت، شاید بزرگترین تحول در ساختار جمهوری اسلامی از زمان تاسیس آن باشد؛ تغییری که نه فقط چهره رهبری، بلکه کل مکانیزم قدرت را دگرگون کرده است.
فاکس نیوز در گزارشی درباره مدل زندگی مجتبی خامنهای، وضعیت او را با سالهای پایانی زندگی اسامه بنلادن در ابوتآباد مقایسه کرده است؛ الگویی مبتنی بر اختفا، حذف حضور عمومی و ارتباطات محدود امنیتی. در این گزارش، عمر محمد، کارشناس ضدتروریسم، از اصطلاح «نامرئی شدن عملیاتی» استفاده میکند؛ وضعیتی که در آن رهبر، برای زنده ماندن نباید دیده شود.
اما مساله فقط پنهان شدن یک رهبر نیست. آنچه اکنون در جمهوری اسلامی در حال شکلگیری است، عبور از «رهبری فردمحور» به «مکانیزم پنهان بقا» است.
در جمهوری اسلامی، رهبر همیشه باید دیده میشد. از روحالله خمینی تا علی خامنهای، اصل قدرت بر نمایش حضور استوار بود؛ رهبر در نماز جمعه، سخنرانیها، دیدارهای رسمی و بحرانهای سیاسی ظاهر میشد تا نشان دهد مرکز تصمیمگیری است و با قدرت در صحنه حضور دارد. اما اکنون، برای نخستین بار، ساختار حکومت وارد مرحلهای شده که در آن حتی معلوم نیست شخصی که فرمانها به نام او صادر میشوند، واقعا در چه وضعیتی قرار دارد.
رویترز گزارش داده است که مجتبی خامنهای دستور داده ذخایر اورانیوم غنیشده از ایران خارج نشود. اما واقعیت این است که هیچ تصویر، صدای مستقیم یا حضور علنیای وجود ندارد که نشان دهد این تصمیمها واقعا از سوی خود او گرفته میشوند. تمام پیامها مکتوباند، تمام نقلقولها غیرمستقیماند و تمام روایتها از «منابع نزدیک» یا «مقامهای آگاه» میآیند.
همین ابهام، نشاندهنده تغییر ماهیت قدرت در جمهوری اسلامی است. اکنون نام «خامنهای» بیش از آنکه نشانه یک رهبر قابل مشاهده باشد، به ابزاری برای حفظ انسجام ساختار تبدیل شده است؛ ساختاری که از ترس فروپاشی، نیاز دارد همچنان وانمود کند راس قدرت هنوز وجود دارد و فرمان میدهد.
در چنین وضعیتی، رهبری دیگر یک فرد نیست؛ یک مکانیزم امنیتی است.
آسوشیتدپرس در همین چارچوب، احمد وحیدی را بهعنوان یکی از بازیگران کلیدی ساختار جدید قدرت معرفی میکند؛ فردی که اکنون به یکی از حلقههای اصلی تصمیمسازی و مذاکره تبدیل شده است. این گزارش میگوید وحیدی، که سابقه فرماندهی نیروی قدس، نقش در سرکوب اعتراضات ۱۴۰۱ و اتهام مشارکت در عملیاتهای برونمرزی را دارد، اکنون بخشی از حلقه محدود نزدیک به مجتبی خامنهای محسوب میشود.
اما اهمیت نقش وحیدی فقط در جایگاه او نیست، بلکه در معنایی است که این جابهجایی قدرت دارد. هرچه رهبر کمتر دیده میشود، فرماندهان امنیتی و حلقههای پنهان بیشتر جای او را پر میکنند. به همین دلیل، قدرت در جمهوری اسلامی به تدریج از «رهبری علنی» به «مدیریت امنیتی پشت پرده» منتقل شده است.
این همان نقطهای است که مدل پیشین جمهوری اسلامی عملا فرو میریزد. حکومت دیگر نمیتواند به وضعیت سابق بازگردد، چون اصل مشروعیت سنتی آن آسیب دیده است. رهبری که از ابتدای قدرت گرفتنش ناپدید بوده، در آینده دیگر نمیتواند ناگهان به چهرهای علنی و مقتدر تبدیل شود.
حتی اگر جنگ متوقف شود یا توافقی شکل بگیرد، این واقعیت تغییر نخواهد کرد که ساختار جمهوری اسلامی اکنون بر پایه پنهان نگه داشتن راس قدرت عمل میکند.
در چنین شرایطی، صدور فرمانها، موضعگیریها و حتی تصمیمهای استراتژیک، بیش از آنکه نشانه حضور فعال یک رهبر باشد، به بخشی از تلاش حکومت برای حفظ ظاهر یک مرکز فرماندهی تبدیل شده است. شاید مهمترین بحران جمهوری اسلامی همین باشد؛ حکومتی که دههها مشروعیت خود را بر «حضور رهبر» بنا کرده بود، اکنون برای بقا مجبور شده رهبری را به چیزی نامرئی، مبهم و غیرقابل اثبات تبدیل کند.
حامد تیزرویان، دانشجوی دکترای مهندسی محیط زیست دانشگاه بهشتی و عکاس حیاتوحش، از ۱۴ اردیبهشتماه توسط ماموران اداره اطلاعات مازندران بازداشت شده و همچنان در زندان ساری در وضعیت بلاتکلیف نگهداری میشود.
به گفته نزدیکان او، بازداشت پس از انتشار مطالب انتقادی در شبکههای اجتماعی درباره سرکوب معترضان و اعتراض به اعدامها صورت گرفته است.
بر اساس گزارشها، اتهام مطرحشده علیه او «اجتماع و تبانی علیه امنیت ملی» عنوان شده است.
فاطمه عباسی، ۳۱ ساله و دانشجوی دانشگاه هنر اصفهان، ۱۹ دیماه در جریان انقلاب ملی در بلوار کشاورز شهر اصفهان هنگامی که در حال کمک و پناه دادن به مجروحین بود با اصابت گلوله به گردنش مجروح و دچار قطع نخاع شد. او ۲۱ اسفندماه پس از گذران نزدیک به چند هفته کما، در بیمارستان جان باخت.
بنا به گزارشهای رسیده به ایراناینترنشنال، او پس از یک دوره کما، به هوش آمده و در روزهای پایانی زندگیاش حال عمومی بهتری داشته است. خبر درگذشت فاطمه از طریق تماس تلفنی به خانواده اطلاع داده شد.
دوستان فاطمه او را علاقهمند به حرفه عکاسی معرفی کردهاند.
طبق اطلاعات رسیده به ایراناینترنشنال، فاطمه پس از گرفتن تعهد به خانواده تحویل و طی تدابیر شدید امنیتی در قطعه ۵۲ باغ رضوان اصفهان به خاک سپرده شد.
جمهوری اسلامی در حالی که تقریبا در آستانه شکست در همه زمینههای داخلی و خارجی قرار دارد، تاکتیکش را بر یک سنت فقهی استوار کرده است: رجزخوانی.
سخنان تند مداحان در تجمعات شبانه، سخنان تلویزیونی مسئولان میانرده تا گفتههای رسمی مسئولین بلندپایه در مذاکرات، رسانههای اجتماعی و در نهایت، پیامهای مکتوب رهبر نادیده نظام، بر همین سنت استوار شده است.
ماجرای «آتیش زدم به مالم» را حتما شنیدهاید: بزازی در بازار، در کسادی وضعیتش و وقتی که اجناسش روی دستش مانده بود و راهی برای فروش نداشت، شاگردش را با یک حلب نفت به میانه بازار میفرستد تا فریاد بزند که: «اوستایم عقلش را از دست داده، میخواهد همه جا را به آتش بکشد!»
مردم هم که ترسیدهاند به طمع جنس مفت، سمت دکان بزاز هجوم میبرند. اوستای بزاز پارچههایش را میان دکان میاندازد و رجز میخواند که «آتش میزنم ...»
خلاصه که انبار بزاز خالی میشود و جنسهایش را با قیمت بالاتر میفروشد!
حالا جمهوری اسلامی هم انگار میخواهد با تهدید و رجزخوانی به آتش زدن دنیا، ایدههایش را به منطقه و جهان بفروشد.
مداحان از منبر، منتقدان داخلی را به مرگ تهدید میکنند. محمود نبویان، نایبرییس کمیسیون امنیت ملی مجلس شورای اسلامی، پادشاهان کشورهای عربی را تهدید میکند که «هیچ یک از کاخهایشان سالم نخواهد ماند».
عباس عراقچی، وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی، در شبکههای اجتماعی از «پاسخ طولانی و دردناک» سخن میگوید.
اسماعیل بقایی، سخنگوی وزارت امور خارجه، حتی در نشستهای دیپلماتیک، با لحنی رجزآلود حرف میزند.
غلامحسین محسنی اژهای، رییس قوه قضاییه، از «تحمیل ناپذیری» میگوید؛ و حسین کنعانیمقدم، فرمانده پیشین سپاه پاسداران، اعتراف میکند که «رجزخوانی یکی از روشهای مقابله با دشمن است».
لایههای متفاوت نظام به یک زبان مشترک رسیدهاند. این روش تصادفی نیست، شیوه جدید حکمرانی در جمهوری اسلامی است.
سنت فقهی
پشت این رجزخوانی فراگیر یک نظریه فقهی ایستاده است. حدیثی نبوی میگوید: «نُصِرْتُ بِالرُّعْب»، یعنی پیروزی در پس ایجاد رعب و وحشت!
مفهوم انداختن رعب در دل دشمن در چندین آیه قرآن نیز آمده است. این، چارچوب فقهی-ایدئولوژیک رجزخوانی است: ترساندن دشمن، خود نوعی پیروزی محسوب میشود.
در جنگ هشت ساله، امثال صادق آهنگران و غلامعلی سبزواری همین سنت را در پشت بلندگوهای جبهه احیا کردند و رجزخوان جنگ، جایگاه رسمی پیدا کرد.
آهنگران در کنار فرماندهان نظامی، جزیی از ساختار جنگ بود.
شاید در دهه ۶۰، رجز یک کارکرد تعریفشده داشت: کنار جبهه، در پشت بلندگوهای عملیات، در منبرهای مذهبی. یا رجزخوانی برای ترساندن مخالفان داخلی. حالا اما رجز از این جایگاه بیرون آمده و به همه نهادهای نظام سرایت کرده است.
وقتی وزیر امور خارجه بهجای زبان دیپلماتیک، در ایکس تهدید میکند، رجز جای دیپلماسی را گرفته است.
وقتی نماینده مجلس بهجای سخن گفتن از قانون و بودجه، پادشاهان خارجی را تهدید میکند، رجز جای کار مجلس را گرفته است.
وقتی رییس قوه قضاییه به جای صحبت از پروندهها و رایها، با لحن رجزآلود از «تحمیلناپذیری» میگوید، رجز جای کار قضایی را گرفته است.
حتی تیم مذاکرهکننده در میز دیپلماسی با همان لحنی حرف میزند که مداح در منبر. این یعنی نظام بهجای آن که از هر نهاد، کارکرد خاص آن را بطلبد، از همه نهادهای خود میخواهد رجزخوانی کنند.
این تاکتیک برای نظام دو وجه دارد. یکی برای دشمن خارجیاش که زبان تهدید و دیوانگی نظامی آنها را تماشا کند و دیگری، مردم داخل ایران که هر لحظه امکان طغیان دوبارهشان وجود دارد.
تهدید به حمله بیمهابا به همسایگان خلیج فارس ایران، احضار بیمهابای فعالان فرهنگی و سیاسی و اقتصادی، تهدید روزنامهنگاران داخلی، توقیف اموال هنرمندان و روزنامهنگاران و مخالفان داخلی؛ همگی بخشی از این ایجاد ترس و در نهایت ارجاع به وضعیت «النصر بالرعب» مورد علاقه مسئولان جمهوری اسلامی است.
خلأ پشت رجز
اما چرا نظام به این روش رسیده؟
پاسخ ساده است: چون چیز دیگری ندارد. ماجرا همان بزاز بازار است. مستاصل شده و در حال از دست دادن همه جبهههای خارجی و داخلیاش است.
نظامی که نتوانست در دیپلماسی موفق شود، نتوانست اقتصاد را سامان دهد، نتوانست در میدان نظامی برتر شود، نتوانست جامعه را با خود همراه کند، حالا وضعیتی در آستانه جنون پیدا کرده و تنها یک ابزار برایش باقی مانده است: رجزخوانی. آدمهایش را به همه جا میفرستد تا فریاد «اوستایم دیوانه شده!» سر بدهند.
نظام معتقد است با ترساندن «دشمن» میتواند ضعفهای خود را پنهان کند، اما این منطق یک ضعف بنیادی دارد. ترس، مثل سکه، دو رو دارد. وقتی نظام مدام تهدید میکند، نه تنها دشمن، که خود مردم هم ترس را میبینند و این ترس را به ضعف نظام تعبیر میکنند، نه به قدرت آن.
در جمهوری اسلامی ۱۴۰۵، با تورم سه رقمی، با میلیونها بیکار، با اینترنت قطع و اقتصاد در آستانه فروپاشی، هر رجزخوانی جدید ایجاد وحشت نمیکند؛ کمدی سیاهیست که مردم را به خنده میاندازد.
مرتضی پس از دو ماه توانست چند دقیقهای آنلاین شود و در گروه دوستان قدیمیش بنویسد: «سلام رفقا، فیلترشکنی که کار کند سراغ دارید؟ برای ورود به اکانت سمعکم گرفتار شدهام. نمیتوانم آپدیتش کنم.»
همین پیام کوتاه، شاید روشنترین تصویر از بحران فعلی ارتباطات در ایران باشد که نشان میدهد، مساله فراتر از دسترسی به اینستاگرام یا فقط چند سایت خبری است. اینترنت سالهاست به ستون زندگی مردم تبدیل شده و از آن برای کار، آموزش، حملونقل، بانکداری و حتی تندرستی و درمان بهره میبرند.
خاموشی اخیر که از ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ آغاز شده و تاکنون ادامه دارد، طولانیترین خاموشی ملی در جهان است و ابعاد مختلفی از زندگی شهروندان را تحت تاثیر قرار داده است.
متا، شرکت آمریکایی مالک واتساپ، فیسبوک و اینستاگرام، اخیرا در گزارش رسمی خود اعلام کرد، میانگین کاربران روزانه گروه اپهایش در سهماهه اول امسال، از ۳.۵۸ میلیارد به ۳.۵۶ میلیارد رسیده و یکی از دلایل این اُفت، اختلالات اینترنت در ایران بوده است. این یعنی خاموشی اینترنت در این کشور چنان گسترده بوده که رد زخمش بر نمودار مصرف غولهای فناوری جهان هم بر جای مانده است.
در دوران جنگ، قطعی آب و برق و اینترنت به خاطر حملات دشمن به مواضع خودی، چیز عجیبی نیست اما اینبار خود حکومت است که آمر و عامل خاموشی است و مهمتر از آن، روایتی است که همزمان برای توجیهش ساخته و پرداخته میکند. در این روایت آنچه رخ داده نه قطع اینترنت، بلکه محدود شدن سکوهای بیگانه بوده به خاطر شرایط جنگی.
رسول جلیلی، عضو شورای عالی فضای مجازی، میگوید وقتی رسانهها از قطعی «اینترنت» حرف میزنند، در واقع منظورشان اینستاگرام و تلگرام است. او بلافاصله همین سکوها را همرده با جنگندهها و موشکهای آمریکایی مینامد.
این تشبیه به خوبی نشاندهنده نگاه حاکمیت به اینترنت است. فضایی که در آن پلتفرمهای جهانی نه ابزار ارتباط، بلکه تهدیدی علیه حکمرانی تلقی میشوند.
در بیرون از ایران هم همین منطق، با زبانی نرمتر بازتولید میشود. محمد مرندی، کارشناس نزدیک به حکومت، در واکنش به گزارش الجزیره درباره خاموشی اینترنت استدلال میکند که چون بعضی اپها و سرویسهای داخلی هنوز کار میکنند، استفاده از عبارت خاموشی نادرست است.
اینترنت بنابر تعریف، یک شبکه جهانیِ از شبکههاست. از نظر فنی، فیلترینگ یعنی بستن یا محدود کردن سرویسها و وبسایتهایی مشخص از این شبکه. این یعنی مسدودسازی بر مبنای فهرست سیاه کار میکند. اما خاموشی اخیر فراتر از فیلتر چند پلتفرم مثل ایکس و اینستاگرام است. چیزی که در حال حاضر با آن روبهروییم، دسترسی طبقاتی بر پایه فهرست سفید است. پدیده که با نام «اینترنت پرو» عرضه میشود.
اینترنت پرو: قاتُق نان یا قاتل جان
خاموشی طولانی اینترنت همزمان با شرایط جنگی، یکی از شدیدترین ضربات را به کسبوکارها وارد کرد. نام اینترنت پرو، از اوایل آتشبس و همزمان با زمزمههایی چون «ساماندهی» و «مدیریت» سکوهای خارجی بر سر زبانها افتاد. طرحی که آن را شورای عالی امنیت ملی (شعام) تصویب و دولت به عنوان راهی موقت برای کاهش فشار بر کسبوکارها معرفی کرد.
این طرح برای گروههای مختلف، دسترسیهای متفاوتی را در نظر میگیرد. یعنی میزان دسترسی را بر پایه احراز هویت و گنجیدن افراد در یک گروه شغلی میگذرد. مثلا در اینترنت پرویی که به یک پزشک داده میشود، اینستاگرام فیلتر و یوتیوب باز است. در حالی که اینترنت پرو یک تاجر، ورود به اینستاگرام را مجاز میداند اما یوتیوب در آن بسته است. شکلی رسمیتر از اینترنت طبقاتی که در آن میزان دسترسی مبتنی است بر هویت، صنف و حضور در فهرست مجاز.
البته در این بین افراد و اصنافی بودند که رنج سانسور را به جان خریدند و به اینترنت طبقاتی تن ندادند. اما چنین افرادی چه راههایی برای اتصال به اینترنت دارند؟
فیلترشکنهایی که در ایران فروخته میشوند، متنوعند. برخی تجاری یا دستسازند، بعضی کانفیگهایی هستند که روی مسیرها و سرورهای خاصی کار میکنند، و دستهای هم ممکن است بر بسترهایی مانند استارلینک سوار شده باشند. اما از دید یک کاربر، همگی یک معنا دارند: خریدن چند گیگ ترافیک برای اندکی دسترسی به اینترنت.
گزارشها نشان میدهد که از آغاز جنگ تا کنون، قیمت فیلترشکنها چندین برابر جهش کرده است. با این حال تشویق و تبلیغ برای خرید اینترنت پرو از یکسو و راهحلهای مبتکرانه عبور از سانسور که عمدتا به رایگان از سوی برنامهنویسان مستقل ارائه میشود، گاهی قیمت فیلترشکنها را در بازار میشکند.
ولی تناقض اینجاست: اگر اینترنت به دلایل امنیتی برای عموم مردم خطرناک است، چرا همان دسترسی برای عدهای دیگر با پول، مجوز یا ارتباط ممکن میشود؟
یاشار سلطانی، روزنامهنگار تحقیقی مستقل در گزارشی، ریشه طرح اینترنت پرو را در همراه اول و منافع اقتصادی آن میبیند و استدلال میکند که در پشت این سازوکار، شبکهای از منافع نزدیک به قدرت قرار دارد و به طور مشخص به ستاد اجرایی فرمان امام و بنیاد تعاون سپاه اشاره میکند.
حتی اگر حلقههای این زنجیره تامین نیازمند بررسی مستقل بیشتری باشد، یک نکته بدیهی است: در کنار خاموشی اینترنت، بازاری هم برای فروش «سطح دسترسی» شکل گرفته. سانسور در این برهه به مدلی برای درآمدزایی تبدیل شده است و کنترل روایت را نیز در دست گرفته است.
اسم بحران فعلی شاید هنوز «خاموشی اینترنت» باشد، اما اثرات جانبی آن، ایجاد شکاف جدیدی در جامعه است که میان متصلها و قطعشدههاست. کسی که پول، مجوز یا دسترسی ویژه ندارد، عملا به علت شکاف دیجیتال از جهان بیرون دور میشود.
جمهوری اسلامی همزمان با محدود کردن اینترنت جهانی، دسترسی را از نو تعریف کرده است: نه بهعنوان یک حق عمومی، بلکه بهعنوان امتیازی که میتوان آن را محدود، قیمتگذاری و میان گروههای مختلف توزیع کرد. اینترنت در ایران به امتیاز، کالا و ابزار کنترل تبدیل شده است و نتیجه اجرای چنین طرحی، نه فقط تبعیض اقتصادی، بلکه معماری کنترل است.