سناتور لیندزی گراهام: ترامپ به جمهوری اسلامی اجازه ادامه غنیسازی اورانیوم نخواهد داد
لیندزی گراهام، سناتور جمهوریخواه آمریکا، در پستی در ایکس نوشت ترامپ تاکید کرده است بدون توانایی غنیسازی، مسیری برای دستیابی به سلاح هستهای وجود ندارد و به دلیل سابقه «تقلب» جمهوری اسلامی، تهران نباید اجازه ادامه غنیسازی را داشته باشد.
او با هشدار درباره اینکه جمهوری اسلامی میتواند از حدود ۴۴۰ کیلوگرم اورانیوم با غنای بالا برای ساخت «بمب کثیف» یا غنیسازی بیشتر تا سطح ۹۰ درصد برای تولید سلاح هستهای استفاده کند، گفت ترامپ همچنان تاکید دارد که جمهوری اسلامی نباید اجازه حفظ این مواد را داشته باشد.
او همچنین جلوگیری از ادامه حمایت جمهوری اسلامی از گروههای نیابتی را از خطوط قرمز مذاکرات دانست و نوشت: «زمان همهچیز را مشخص خواهد کرد.»
حامد تیزرویان، دانشجوی دکترای مهندسی محیط زیست دانشگاه بهشتی و عکاس حیاتوحش، از ۱۴ اردیبهشتماه توسط ماموران اداره اطلاعات مازندران بازداشت شده و همچنان در زندان ساری در وضعیت بلاتکلیف نگهداری میشود.
به گفته نزدیکان او، بازداشت پس از انتشار مطالب انتقادی در شبکههای اجتماعی درباره سرکوب معترضان و اعتراض به اعدامها صورت گرفته است.
بر اساس گزارشها، اتهام مطرحشده علیه او «اجتماع و تبانی علیه امنیت ملی» عنوان شده است.
فاطمه عباسی، ۳۱ ساله و دانشجوی دانشگاه هنر اصفهان، ۱۹ دیماه در جریان انقلاب ملی در بلوار کشاورز شهر اصفهان هنگامی که در حال کمک و پناه دادن به مجروحین بود با اصابت گلوله به گردنش مجروح و دچار قطع نخاع شد. او ۲۱ اسفندماه پس از گذران نزدیک به چند هفته کما، در بیمارستان جان باخت.
بنا به گزارشهای رسیده به ایراناینترنشنال، او پس از یک دوره کما، به هوش آمده و در روزهای پایانی زندگیاش حال عمومی بهتری داشته است. خبر درگذشت فاطمه از طریق تماس تلفنی به خانواده اطلاع داده شد.
دوستان فاطمه او را علاقهمند به حرفه عکاسی معرفی کردهاند.
طبق اطلاعات رسیده به ایراناینترنشنال، فاطمه پس از گرفتن تعهد به خانواده تحویل و طی تدابیر شدید امنیتی در قطعه ۵۲ باغ رضوان اصفهان به خاک سپرده شد.
جمهوری اسلامی در حالی که تقریبا در آستانه شکست در همه زمینههای داخلی و خارجی قرار دارد، تاکتیکش را بر یک سنت فقهی استوار کرده است: رجزخوانی.
سخنان تند مداحان در تجمعات شبانه، سخنان تلویزیونی مسئولان میانرده تا گفتههای رسمی مسئولین بلندپایه در مذاکرات، رسانههای اجتماعی و در نهایت، پیامهای مکتوب رهبر نادیده نظام، بر همین سنت استوار شده است.
ماجرای «آتیش زدم به مالم» را حتما شنیدهاید: بزازی در بازار، در کسادی وضعیتش و وقتی که اجناسش روی دستش مانده بود و راهی برای فروش نداشت، شاگردش را با یک حلب نفت به میانه بازار میفرستد تا فریاد بزند که: «اوستایم عقلش را از دست داده، میخواهد همه جا را به آتش بکشد!»
مردم هم که ترسیدهاند به طمع جنس مفت، سمت دکان بزاز هجوم میبرند. اوستای بزاز پارچههایش را میان دکان میاندازد و رجز میخواند که «آتش میزنم ...»
خلاصه که انبار بزاز خالی میشود و جنسهایش را با قیمت بالاتر میفروشد!
حالا جمهوری اسلامی هم انگار میخواهد با تهدید و رجزخوانی به آتش زدن دنیا، ایدههایش را به منطقه و جهان بفروشد.
مداحان از منبر، منتقدان داخلی را به مرگ تهدید میکنند. محمود نبویان، نایبرییس کمیسیون امنیت ملی مجلس شورای اسلامی، پادشاهان کشورهای عربی را تهدید میکند که «هیچ یک از کاخهایشان سالم نخواهد ماند».
عباس عراقچی، وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی، در شبکههای اجتماعی از «پاسخ طولانی و دردناک» سخن میگوید.
اسماعیل بقایی، سخنگوی وزارت امور خارجه، حتی در نشستهای دیپلماتیک، با لحنی رجزآلود حرف میزند.
غلامحسین محسنی اژهای، رییس قوه قضاییه، از «تحمیل ناپذیری» میگوید؛ و حسین کنعانیمقدم، فرمانده پیشین سپاه پاسداران، اعتراف میکند که «رجزخوانی یکی از روشهای مقابله با دشمن است».
لایههای متفاوت نظام به یک زبان مشترک رسیدهاند. این روش تصادفی نیست، شیوه جدید حکمرانی در جمهوری اسلامی است.
سنت فقهی
پشت این رجزخوانی فراگیر یک نظریه فقهی ایستاده است. حدیثی نبوی میگوید: «نُصِرْتُ بِالرُّعْب»، یعنی پیروزی در پس ایجاد رعب و وحشت!
مفهوم انداختن رعب در دل دشمن در چندین آیه قرآن نیز آمده است. این، چارچوب فقهی-ایدئولوژیک رجزخوانی است: ترساندن دشمن، خود نوعی پیروزی محسوب میشود.
در جنگ هشت ساله، امثال صادق آهنگران و غلامعلی سبزواری همین سنت را در پشت بلندگوهای جبهه احیا کردند و رجزخوان جنگ، جایگاه رسمی پیدا کرد.
آهنگران در کنار فرماندهان نظامی، جزیی از ساختار جنگ بود.
شاید در دهه ۶۰، رجز یک کارکرد تعریفشده داشت: کنار جبهه، در پشت بلندگوهای عملیات، در منبرهای مذهبی. یا رجزخوانی برای ترساندن مخالفان داخلی. حالا اما رجز از این جایگاه بیرون آمده و به همه نهادهای نظام سرایت کرده است.
وقتی وزیر امور خارجه بهجای زبان دیپلماتیک، در ایکس تهدید میکند، رجز جای دیپلماسی را گرفته است.
وقتی نماینده مجلس بهجای سخن گفتن از قانون و بودجه، پادشاهان خارجی را تهدید میکند، رجز جای کار مجلس را گرفته است.
وقتی رییس قوه قضاییه به جای صحبت از پروندهها و رایها، با لحن رجزآلود از «تحمیلناپذیری» میگوید، رجز جای کار قضایی را گرفته است.
حتی تیم مذاکرهکننده در میز دیپلماسی با همان لحنی حرف میزند که مداح در منبر. این یعنی نظام بهجای آن که از هر نهاد، کارکرد خاص آن را بطلبد، از همه نهادهای خود میخواهد رجزخوانی کنند.
این تاکتیک برای نظام دو وجه دارد. یکی برای دشمن خارجیاش که زبان تهدید و دیوانگی نظامی آنها را تماشا کند و دیگری، مردم داخل ایران که هر لحظه امکان طغیان دوبارهشان وجود دارد.
تهدید به حمله بیمهابا به همسایگان خلیج فارس ایران، احضار بیمهابای فعالان فرهنگی و سیاسی و اقتصادی، تهدید روزنامهنگاران داخلی، توقیف اموال هنرمندان و روزنامهنگاران و مخالفان داخلی؛ همگی بخشی از این ایجاد ترس و در نهایت ارجاع به وضعیت «النصر بالرعب» مورد علاقه مسئولان جمهوری اسلامی است.
خلأ پشت رجز
اما چرا نظام به این روش رسیده؟
پاسخ ساده است: چون چیز دیگری ندارد. ماجرا همان بزاز بازار است. مستاصل شده و در حال از دست دادن همه جبهههای خارجی و داخلیاش است.
نظامی که نتوانست در دیپلماسی موفق شود، نتوانست اقتصاد را سامان دهد، نتوانست در میدان نظامی برتر شود، نتوانست جامعه را با خود همراه کند، حالا وضعیتی در آستانه جنون پیدا کرده و تنها یک ابزار برایش باقی مانده است: رجزخوانی. آدمهایش را به همه جا میفرستد تا فریاد «اوستایم دیوانه شده!» سر بدهند.
نظام معتقد است با ترساندن «دشمن» میتواند ضعفهای خود را پنهان کند، اما این منطق یک ضعف بنیادی دارد. ترس، مثل سکه، دو رو دارد. وقتی نظام مدام تهدید میکند، نه تنها دشمن، که خود مردم هم ترس را میبینند و این ترس را به ضعف نظام تعبیر میکنند، نه به قدرت آن.
در جمهوری اسلامی ۱۴۰۵، با تورم سه رقمی، با میلیونها بیکار، با اینترنت قطع و اقتصاد در آستانه فروپاشی، هر رجزخوانی جدید ایجاد وحشت نمیکند؛ کمدی سیاهیست که مردم را به خنده میاندازد.
مرتضی پس از دو ماه توانست چند دقیقهای آنلاین شود و در گروه دوستان قدیمیش بنویسد: «سلام رفقا، فیلترشکنی که کار کند سراغ دارید؟ برای ورود به اکانت سمعکم گرفتار شدهام. نمیتوانم آپدیتش کنم.»
همین پیام کوتاه، شاید روشنترین تصویر از بحران فعلی ارتباطات در ایران باشد که نشان میدهد، مساله فراتر از دسترسی به اینستاگرام یا فقط چند سایت خبری است. اینترنت سالهاست به ستون زندگی مردم تبدیل شده و از آن برای کار، آموزش، حملونقل، بانکداری و حتی تندرستی و درمان بهره میبرند.
خاموشی اخیر که از ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ آغاز شده و تاکنون ادامه دارد، طولانیترین خاموشی ملی در جهان است و ابعاد مختلفی از زندگی شهروندان را تحت تاثیر قرار داده است.
متا، شرکت آمریکایی مالک واتساپ، فیسبوک و اینستاگرام، اخیرا در گزارش رسمی خود اعلام کرد، میانگین کاربران روزانه گروه اپهایش در سهماهه اول امسال، از ۳.۵۸ میلیارد به ۳.۵۶ میلیارد رسیده و یکی از دلایل این اُفت، اختلالات اینترنت در ایران بوده است. این یعنی خاموشی اینترنت در این کشور چنان گسترده بوده که رد زخمش بر نمودار مصرف غولهای فناوری جهان هم بر جای مانده است.
در دوران جنگ، قطعی آب و برق و اینترنت به خاطر حملات دشمن به مواضع خودی، چیز عجیبی نیست اما اینبار خود حکومت است که آمر و عامل خاموشی است و مهمتر از آن، روایتی است که همزمان برای توجیهش ساخته و پرداخته میکند. در این روایت آنچه رخ داده نه قطع اینترنت، بلکه محدود شدن سکوهای بیگانه بوده به خاطر شرایط جنگی.
رسول جلیلی، عضو شورای عالی فضای مجازی، میگوید وقتی رسانهها از قطعی «اینترنت» حرف میزنند، در واقع منظورشان اینستاگرام و تلگرام است. او بلافاصله همین سکوها را همرده با جنگندهها و موشکهای آمریکایی مینامد.
این تشبیه به خوبی نشاندهنده نگاه حاکمیت به اینترنت است. فضایی که در آن پلتفرمهای جهانی نه ابزار ارتباط، بلکه تهدیدی علیه حکمرانی تلقی میشوند.
در بیرون از ایران هم همین منطق، با زبانی نرمتر بازتولید میشود. محمد مرندی، کارشناس نزدیک به حکومت، در واکنش به گزارش الجزیره درباره خاموشی اینترنت استدلال میکند که چون بعضی اپها و سرویسهای داخلی هنوز کار میکنند، استفاده از عبارت خاموشی نادرست است.
اینترنت بنابر تعریف، یک شبکه جهانیِ از شبکههاست. از نظر فنی، فیلترینگ یعنی بستن یا محدود کردن سرویسها و وبسایتهایی مشخص از این شبکه. این یعنی مسدودسازی بر مبنای فهرست سیاه کار میکند. اما خاموشی اخیر فراتر از فیلتر چند پلتفرم مثل ایکس و اینستاگرام است. چیزی که در حال حاضر با آن روبهروییم، دسترسی طبقاتی بر پایه فهرست سفید است. پدیده که با نام «اینترنت پرو» عرضه میشود.
اینترنت پرو: قاتُق نان یا قاتل جان
خاموشی طولانی اینترنت همزمان با شرایط جنگی، یکی از شدیدترین ضربات را به کسبوکارها وارد کرد. نام اینترنت پرو، از اوایل آتشبس و همزمان با زمزمههایی چون «ساماندهی» و «مدیریت» سکوهای خارجی بر سر زبانها افتاد. طرحی که آن را شورای عالی امنیت ملی (شعام) تصویب و دولت به عنوان راهی موقت برای کاهش فشار بر کسبوکارها معرفی کرد.
این طرح برای گروههای مختلف، دسترسیهای متفاوتی را در نظر میگیرد. یعنی میزان دسترسی را بر پایه احراز هویت و گنجیدن افراد در یک گروه شغلی میگذرد. مثلا در اینترنت پرویی که به یک پزشک داده میشود، اینستاگرام فیلتر و یوتیوب باز است. در حالی که اینترنت پرو یک تاجر، ورود به اینستاگرام را مجاز میداند اما یوتیوب در آن بسته است. شکلی رسمیتر از اینترنت طبقاتی که در آن میزان دسترسی مبتنی است بر هویت، صنف و حضور در فهرست مجاز.
البته در این بین افراد و اصنافی بودند که رنج سانسور را به جان خریدند و به اینترنت طبقاتی تن ندادند. اما چنین افرادی چه راههایی برای اتصال به اینترنت دارند؟
فیلترشکنهایی که در ایران فروخته میشوند، متنوعند. برخی تجاری یا دستسازند، بعضی کانفیگهایی هستند که روی مسیرها و سرورهای خاصی کار میکنند، و دستهای هم ممکن است بر بسترهایی مانند استارلینک سوار شده باشند. اما از دید یک کاربر، همگی یک معنا دارند: خریدن چند گیگ ترافیک برای اندکی دسترسی به اینترنت.
گزارشها نشان میدهد که از آغاز جنگ تا کنون، قیمت فیلترشکنها چندین برابر جهش کرده است. با این حال تشویق و تبلیغ برای خرید اینترنت پرو از یکسو و راهحلهای مبتکرانه عبور از سانسور که عمدتا به رایگان از سوی برنامهنویسان مستقل ارائه میشود، گاهی قیمت فیلترشکنها را در بازار میشکند.
ولی تناقض اینجاست: اگر اینترنت به دلایل امنیتی برای عموم مردم خطرناک است، چرا همان دسترسی برای عدهای دیگر با پول، مجوز یا ارتباط ممکن میشود؟
یاشار سلطانی، روزنامهنگار تحقیقی مستقل در گزارشی، ریشه طرح اینترنت پرو را در همراه اول و منافع اقتصادی آن میبیند و استدلال میکند که در پشت این سازوکار، شبکهای از منافع نزدیک به قدرت قرار دارد و به طور مشخص به ستاد اجرایی فرمان امام و بنیاد تعاون سپاه اشاره میکند.
حتی اگر حلقههای این زنجیره تامین نیازمند بررسی مستقل بیشتری باشد، یک نکته بدیهی است: در کنار خاموشی اینترنت، بازاری هم برای فروش «سطح دسترسی» شکل گرفته. سانسور در این برهه به مدلی برای درآمدزایی تبدیل شده است و کنترل روایت را نیز در دست گرفته است.
اسم بحران فعلی شاید هنوز «خاموشی اینترنت» باشد، اما اثرات جانبی آن، ایجاد شکاف جدیدی در جامعه است که میان متصلها و قطعشدههاست. کسی که پول، مجوز یا دسترسی ویژه ندارد، عملا به علت شکاف دیجیتال از جهان بیرون دور میشود.
جمهوری اسلامی همزمان با محدود کردن اینترنت جهانی، دسترسی را از نو تعریف کرده است: نه بهعنوان یک حق عمومی، بلکه بهعنوان امتیازی که میتوان آن را محدود، قیمتگذاری و میان گروههای مختلف توزیع کرد. اینترنت در ایران به امتیاز، کالا و ابزار کنترل تبدیل شده است و نتیجه اجرای چنین طرحی، نه فقط تبعیض اقتصادی، بلکه معماری کنترل است.
جمهوری اسلامی این روزها با راهاندازی پویش «جان ایران» تلاش میکند بحران کاهش جمعیت را به یکی از دغدغههای اصلی جامعه تبدیل کند. بحرانی که مقامهای حکومتی سالهاست درباره آن هشدار میدهند و حالا با کمپینهای تبلیغاتی و سیاستهای تشویقی میکوشند برایش راهحلی پیدا کنند.
اما همزمانی این پویش با فضای سرکوب، اعدام، بازداشت و مهاجرت گسترده جوانان، پرسشی اساسی را پیش روی افکار عمومی قرار داده است: حکومتی که از «نجات جمعیت» سخن میگوید، با نسل جوان خود چه کرده است؟
برای بسیاری از ناظران و فعالان حقوق بشر، کشتار دیماه ۱۴۰۴ به نماد حذف نسلی تبدیل شد که قرار بود آینده ایران را بسازد.
جوانانی که بخشی در خیابانها کشته شدند، بعضی در بازداشتگاهها سرکوب شدند و گروهی دیگر در فضایی سرشار از ترس، ناامیدی و بیآیندگی، راه مهاجرت را انتخاب کردند.
در ماههای بعد نیز روند اعدامها و فشارهای امنیتی ادامه یافت. به باور منتقدان، این روند نه فقط جان انسانها بلکه اعتماد اجتماعی و امید جمعی را هدف قرار داده است.
در چنین فضایی، مساله جمعیت دیگر صرفا یک بحران آماری یا دغدغهای درباره نرخ تولد نیست، بلکه به مسالهای عمیقا سیاسی، اجتماعی و انسانی تبدیل میشود. بحرانی که به احساس امنیت، امید و امکان زندگی گره خورده است.
بسیاری از خانوادهها در شرایطی که آینده را بیثبات و ناامن میبینند، تمایلی به فرزندآوری ندارند. به همین دلیل، کارشناسان جمعیتشناسی بارها تاکید کردهاند که سیاستهای تشویقی حکومت بدون تغییر شرایط اجتماعی و سیاسی، کارآمد نخواهد بود.
در همین راستا، شهلا کاظمیپور، جمعیتشناس، در گفتوگویی تاکید کرده است کاهش تولد را نمیتوان صرفا با وام، تبلیغات یا کمپینهای رسانهای متوقف کرد.
از نگاه او، جامعهای که زیر فشار بحران اقتصادی، ناامنی روانی و بیاعتمادی قرار دارد، طبیعی است که نسبت به آینده محتاطتر شود. در چنین شرایطی، فرزندآوری نه یک انتخاب امیدوارانه، بلکه برای بسیاری به تصمیمی پرهزینه و نگرانکننده تبدیل میشود.
منتقدان معتقدند حکومتی که همزمان با هشدار درباره کاهش جمعیت، فضای زندگی را برای نسل جوان تنگتر کرده، نمیتواند تنها با شعار «جان ایران» بحران را حل کند.
از نگاه آنان، حفظ جمعیت پیش از هر چیز به معنای حفظ جان انسانها، حق اعتراض، امنیت اجتماعی و امکان ساختن آینده در داخل کشور است. بدون این مولفهها، هر سیاست افزایش جمعیتی بیش از آنکه راهحل باشد، تنها ابزاری تبلیغاتی برای حکومت خواهد بود.