• العربية
  • English
Brand
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • شنیداری
  • ایران
  • جهان
  • حقوق بشر
  • جاویدنامان
  • گزارش ویژه
  • ورزش
  • بازار
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • شنیداری
  • ایران
  • جهان
  • حقوق بشر
  • جاویدنامان
  • گزارش ویژه
  • ورزش
  • بازار
  • پوسته
  • زبان
    • العربية
    • English
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • شنیداری
  • ایران
  • جهان
  • حقوق بشر
  • جاویدنامان
  • گزارش ویژه
  • ورزش
  • بازار
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به ولانت‌مدیا است.
volant media logo
تحلیل

روان‌شناسی رابطه جامعه با نمادهای ملی در بحران‌های سیاسی و اجتماعی

صبا آلاله
صبا آلاله

روان‌تحلیل‌گر اجتماعی

۱ تیر ۱۴۰۵، ۱۰:۴۸ (‎+۱ گرینویچ)

بسیاری از ما هنوز لحظه‌هایی از زندگی جمعی را به یاد داریم؛ لحظه‌هایی که برای مدتی احساس می‌کردیم بخشی از چیزی بزرگ‌تر از خودمان هستیم؛ زمان‌هایی که خیابان‌ها، خانه‌ها و محل کار تحت تاثیر یک اتفاق مشترک قرار می‌گرفتند و افراد با وجود تفاوت‌ها، تجربه‌ای مشابه را از سر می‌گذراندند.

برای بسیاری، جام جهانی ۱۹۹۸ فرانسه یکی از این لحظه‌ها بود. شب بازی ایران و آمریکا در حافظه جمعی یک نسل زنده است؛ شبی که میلیون‌ها نفر با اضطراب و هیجان پای تلویزیون نشستند و پس از پیروزی تیم ملی، خیابان‌ها به صحنه جشن و شادی تبدیل شدند.

مردم یکدیگر را نمی‌شناختند، اما در یک تجربه مشترک شریک بودند؛ پرچم‌ها بالا می‌رفت و احساس «ما» بودن برای چند ساعت بر فضای عمومی حاکم می‌شد.

در آن دوره، موفقیت تیم ملی موفقیتی جمعی تلقی می‌شد و شکستش اندوهی مشترک ایجاد می‌کرد. پرچم، سرود ملی و چهره‌های ورزشی و فرهنگی نیز بخشی از همین تجربه تعلق بودند؛ نمادهایی که در حافظه جمعی معنا یافته بودند.

اما امروز واکنش‌ها به همین نمادها دیگر یکدست نیست. اگر در جام جهانی ۹۸ تیم ملی نماد غرور و همبستگی بود، اکنون بخشی از جامعه رابطه عاطفی مشابهی با آن و حتی با پرچم، سرود ملی یا برخی چهره‌های فرهنگی و هنری ندارد.

در همین سال‌ها، اصطلاحاتی مانند بازیگر حکومتی، خواننده حکومتی، ورزشکار حکومتی یا رسانه حکومتی نیز وارد زبان عمومی شده‌اند؛ واژگانی که نشان‌دهنده تغییر در نحوه قضاوت چهره‌های عمومی هستند.

آنچه در پس این تغییر دیده می‌شود، دگرگونی عمیق‌تری در رابطه عاطفی بخشی از جامعه با نمادهای مشترک است.

اکنون این پرسش مطرح می‌شود که چگونه نمادهایی که زمانی عامل همبستگی بودند، برای بخشی از جامعه به موضوعی مناقشه‌برانگیز تبدیل می‌شوند و چگونه احساسات سیاسی می‌تواند به نمادهای فرهنگی و ورزشی نیز سرایت کند.

این متن تلاشی است برای فهم این مساله از منظر روان‌شناسی اجتماعی و سیاسی؛ اینکه رابطه جامعه با نمادهای ملی چگونه شکل می‌گیرد، چگونه تغییر می‌کند و چرا در شرایط افزایش شکاف‌های اجتماعی و سیاسی، معنای این نمادها نیز دستخوش دگرگونی می‌شود.

100%

مساله فقط فوتبال نیست

در سال‌های اخیر، در فضای عمومی جامعه، نوع نگاه به افراد و نهادها به‌تدریج تغییر کرده است.

اگر در گذشته چهره‌های فرهنگی، ورزشی یا رسانه‌ای بیشتر بر اساس آثار، توانایی‌ها یا محبوبیتشان ارزیابی می‌شدند، امروز در بخشی از گفت‌وگوهای روزمره، نسبت آن‌ها با ساختار قدرت نیز به یکی از معیارهای مهم قضاوت تبدیل شده است.

این وضعیت را می‌توان در پیوند با تغییر در الگوهای اعتماد اجتماعی فهمید؛ هرچه اعتماد عمومی کاهش پیدا کند، افراد بیشتر تمایل پیدا می‌کنند پدیده‌ها را از زاویه نسبتشان با قدرت سیاسی تفسیر کنند.

در چنین شرایطی، بخشی از جامعه از افرادی که زمانی آن‌ها را الگو، نماینده یا صدای خود می‌دانست، انتظار دارد در دوره‌های بحران در کنار مطالبات مردم بایستند. هنگامی که این انتظار برآورده نمی‌شود، نگاه به آن چهره‌ها تغییر می‌کند و فاصله عاطفی با آن‌ها شکل می‌گیرد.

در نتیجه، آنچه رخ می‌دهد، صرفا تغییر نگاه به چند چهره نیست، بلکه نشانه دگرگونی گسترده‌تری در نحوه فهم و تفسیر جهان اجتماعی است؛ تغییری که دامنه آن فراتر از فرهنگ، هنر و ورزش، به ساختار اعتماد و همبستگی اجتماعی نیز کشیده می‌شود.

یکی از نشانه‌های این تغییر را می‌توان در رواج اصطلاحاتی مانند «بازیگر، خواننده یا ورزشکار حکومتی» مشاهده کرد؛ اصطلاحاتی که نه صرفا واژه‌هایی سیاسی، بلکه شیوه‌ای برای طبقه‌بندی و معنا دادن به چهره‌های عمومی هستند.

اهمیت این واژه‌ها در این است که نشان می‌دهند بخشی از جامعه برای فهم افراد، تنها به کارنامه حرفه‌ای آن‌ها بسنده نمی‌کند و نسبتشان با ساختار قدرت نیز به بخشی از ادراک اجتماعی تبدیل شده است؛ به‌ویژه زمانی که برخی از این چهره‌ها در ذهن بخشی از جامعه به‌عنوان حامی ساختار سیاسی‌ای دیده می‌شوند که در تقابل با مطالبات آن‌ها قرار دارد.

این تصویر می‌تواند آن‌ها را در نگاه بخشی از جامعه در کنار ساختار قدرت و در فاصله از مردم قرار دهد.

در نتیجه، مرز میان حوزه‌های فرهنگی، ورزشی و سیاسی برای بخشی از جامعه شفافیت گذشته را از دست داده است.

پدیده‌هایی که در ظاهر مستقل از سیاست به نظر می‌رسند، در سطحی دیگر با برداشت‌های سیاسی گره می‌خورند و همین مساله باعث می‌شود یک چهره یا نماد، برای گروه‌های مختلف جامعه معناهای متفاوت و گاه متضاد پیدا کند.

100%

نمادهای ملی؛ از تجربه مشترک تا تغییر معنا

انسان‌ها همواره در دل گروه‌های بزرگ‌تر معنا پیدا می‌کنند؛ خانواده، محله، شهر، قومیت و کشور به افراد برای تعریف جایگاه خود در جهان اجتماعی کمک می‌کنند.

به همین دلیل، احساس تعلق یکی از نیازهای بنیادین انسان است و باعث می‌شود افراد خود را بخشی از یک «ما»ی بزرگ‌تر بدانند.

نمادهای ملی نیز در همین بستر شکل می‌گیرند. پرچم، سرود ملی، تیم‌های ورزشی، مناسبت‌های جمعی و برخی چهره‌های فرهنگی و ورزشی، به‌تدریج به حامل خاطرات و تجربه‌های مشترک تبدیل می‌شوند.

افراد به خودِ نمادها وابسته نمی‌شوند، بلکه به معناهایی تعلق پیدا می‌کنند که در طول زمان در آن‌ها شکل گرفته است.

وقتی میلیون‌ها نفر یک رویداد را هم‌زمان تجربه می‌کنند و در شادی یا اندوه آن شریک می‌شوند، نوعی هویت جمعی شکل می‌گیرد. این تجربه‌ها در حافظه جمعی باقی می‌مانند و به نمادها معنا می‌بخشند.

به همین دلیل، نمادهای ملی در بسیاری از جوامع نقشی فراتر از یک نشانه ساده دارند و به ایجاد احساس همبستگی و تعلق کمک می‌کنند.

اما معناهای جمعی ثابت نمی‌مانند. نمادها نیز مانند خودِ جامعه تحت تاثیر تحولات اجتماعی و سیاسی دچار تغییر می‌شوند.

در بسیاری از کشورها، ساختارهای سیاسی تلاش می‌کنند خود را نماینده ملت و حافظ منافع کشور معرفی کنند و در این مسیر، نمادهای ملی نیز در روایتی قرار می‌گیرند که در آن حکومت، ملت و کشور در امتداد یکدیگر دیده می‌شوند.

تا زمانی که این روایت از سوی بخش بزرگی از جامعه پذیرفته شود، تنش چندانی ایجاد نمی‌کند؛ اما با افزایش شکاف میان جامعه و ساختار سیاسی، رابطه افراد با نمادهای مشترک نیز می‌تواند تغییر کند.

در این وضعیت، نمادها فقط حامل معناهای رسمی نیستند؛ آن‌ها در ذهن افراد با تجربه‌های سیاسی، اجتماعی و فردی گره خورده‌اند و به همین دلیل می‌توانند معناهای متفاوتی پیدا کنند.

در چنین شرایطی، مفاهیمی که پیش‌تر به هم نزدیک تصور می‌شدند، از یکدیگر فاصله می‌گیرند. افراد ممکن است همچنان به کشور و جامعه خود احساس تعلق داشته باشند، اما نسبت متفاوتی با ساختار سیاسی پیدا کنند.

در نتیجه، نمادهایی که زمانی معنایی نسبتا مشترک داشتند، برای گروه‌های مختلف جامعه به شکل‌های متفاوتی تفسیر می‌شوند.

100%

در اینجا اختلاف بر سر خودِ نماد نیست، بر سر معنایی است که به آن نسبت داده می‌شود. به همین دلیل، یک رویداد، یک نهاد یا یک چهره عمومی می‌تواند هم‌زمان واکنش‌های کاملا متفاوتی برانگیزد.

افراد در واقع به یک واقعیت واحد واکنش نشان نمی‌دهند، بلکه به برداشتی واکنش نشان می‌دهند که آن واقعیت در ذهنشان پیدا کرده است.

برای مثال، یک نماد در ذات خود معنای ثابتی ندارد، بلکه معنایش از تجربه‌های اجتماعی افراد شکل می‌گیرد.

پلیس در بسیاری از جوامع نماد امنیت و حمایت تلقی می‌شود، اما اگر بخشی از جامعه در تجربه‌های خود آن را بیشتر با سرکوب، خشونت یا محدودیت پیوند داده باشد، همان نماد می‌تواند به‌جای احساس امنیت، احساس ترس یا بی‌اعتمادی ایجاد کند.

همین سازوکار درباره نهادها و نمادهای رسمی نیز عمل می‌کند؛ به این معنا که افراد بیش از آنکه به خودِ نماد واکنش نشان دهند، به معنا و تجربه‌ای واکنش نشان می‌دهند که آن نماد در ذهنشان نمایندگی می‌کند.

این فرایند معمولا ناگهانی نیست. افراد در طول زمان با نمادها و چهره‌های مختلف همانندسازی می‌کنند، اما با تضعیف این همانندسازی، فاصله عاطفی شکل می‌گیرد.

این فاصله در جامعه ما که تجربه‌های مکرر بی‌اعتمادی، بحران‌ها و آسیب‌های جمعی را پشت سر گذاشته، می‌تواند عمیق‌تر شود؛ به‌ویژه زمانی که بخشی از جامعه ساختار قدرت را نه منبع امنیت، بلکه منشا بخشی از تهدیدها و آسیب‌های خود بداند.

در چنین شرایطی، نمادهای رسمی نیز از این برداشت‌ها مصون نمی‌مانند و صرفا بر اساس معنای اولیه یا رسمی خود تفسیر نمی‌شوند؛ در پیوند با تجربه افراد و رابطه آن‌ها با ساختار قدرت معنا پیدا می‌کنند.

به همین دلیل، برای بخشی از جامعه، برخی نمادها و نهادها بیش از آنکه یادآور تعلق یا امنیت باشند، تداعی‌کننده تجربه‌های سیاسی و اجتماعی خاص هستند.

در نهایت، آنچه رخ می‌دهد بازتعریف رابطه میان فرد، جامعه و نمادهای مشترک است؛ رابطه‌ای که در آن برخی نمادها به‌تدریج از معنای صرفا فرهنگی یا ورزشی فاصله می‌گیرند و در قالب برداشت‌ها و معناهای اجتماعی و سیاسی جدید بازتفسیر می‌شوند.

100%

پیامدهای تغییر رابطه با نمادهای مشترک

تغییر رابطه جامعه با نمادهای مشترک فقط به معنای دگرگونی در نگاه به چند نماد یا چهره عمومی نیست؛ می‌تواند بر نحوه ارتباط افراد با یکدیگر نیز اثر بگذارد.

زمانی که نمادهای مشترک توانایی خود را برای ایجاد احساس همدلی و تعلق از دست می‌دهند، یافتن نقاط مشترک میان گروه‌های مختلف جامعه دشوارتر می‌شود و هر گروه بیشتر در چارچوب روایت‌ها و تجربه‌های خود قرار می‌گیرد.

یکی از پیامدهای این وضعیت، کاهش ظرفیت تجربه‌های جمعی است. رویدادها، مناسبت‌ها یا نمادهایی که پیش‌تر می‌توانستند برای بخش‌های گسترده‌ای از جامعه معنایی مشترک داشته باشند، به‌تدریج با برداشت‌های متفاوت و گاه متعارض مواجه می‌شوند.

در نتیجه، فضای نمادین مشترکی که افراد را فراتر از تفاوت‌ها به یکدیگر پیوند می‌داد، محدودتر می‌شود. این روند می‌تواند بر احساس تعلق جمعی و هویت جمعی نیز اثر بگذارد. با این حال، مساله بیشتر به دگرگونی در شکل و شیوه تجربه این هویت و تعلق مربوط است، نه حذف آن‌ها.

پیامد این وضعیت فقط در سطح نمادها باقی نمی‌ماند. کاهش احساس تعلق به نمادهای مشترک می‌تواند به کاهش مشارکت در تجربه‌های جمعی و فاصله گرفتن افراد از بخشی از فضاهای عمومی منجر شود.

در بلندمدت، این روند بر کیفیت روابط اجتماعی، اعتماد میان گروه‌های مختلف جامعه و حتی احساس پیوند افراد با جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنند تاثیر می‌گذارد.

هرچه تجربه‌های مشترک کمتر شود، شکل‌گیری درک متقابل، همکاری اجتماعی و احساس مسئولیت نسبت به سرنوشت جمعی نیز دشوارتر خواهد شد.

در نهایت، مساله فقط تغییر نگاه به چند نماد یا چهره عمومی نیست؛ بازتاب تغییری عمیق‌تر در رابطه جامعه با اعتماد، تعلق و هویت جمعی است.

نمادهای مشترک زمانی می‌توانند نقش پیونددهنده خود را ایفا کنند که برای بخش‌های مختلف جامعه احساس تعلق و مشارکت ایجاد کنند؛ و هرگاه این پیوند تضعیف شود، بخشی از توان آن‌ها برای ایجاد تجربه‌های مشترک و همبستگی اجتماعی از میان می‌رود.

در این میان، پرسش اصلی این است که در طی این سال‌ها که رابطه با نمادها دگرگون شده، چه چیزهایی می‌توانند دوباره احساس تعلق، اعتماد و همبستگی را در جامعه تقویت کنند؛ زیرا هر جامعه‌ای برای حفظ پیوندهای اجتماعی خود به نمادها و تجربه‌های مشترک نیاز دارد.

Banner
Banner
Banner
Banner

پربازدیدترین‌ها

جمهوری اسلامی حسین پدران را به اتهام «جاسوسی برای اسرائیل» اعدام کرد
۱

جمهوری اسلامی حسین پدران را به اتهام «جاسوسی برای اسرائیل» اعدام کرد

۲

شاهزاده رضا پهلوی در تورنتو: «صبح آزادی» نزدیک است؛ از همیشه مصمم‌تر و سازمان‌یافته‌تریم

۳

اعضای سپاه پاسداران از مواضع تازه حوثی‌ها در باب‌المندب بازدید کردند

۴

ترکیه مجوز فعالیت شعبه مرکزی بانک ملت در استانبول را لغو کرد

۵

گزارش نادرست هوش مصنوعی نزدیک بود ارتش آمریکا را وارد عملیات علیه یک کشتی چینی کند

انتخاب سردبیر

  • سایه تورم بر تغذیه دانش‌آموزان؛ گرسنگی پنهان و افت یادگیری در کمین است

    سایه تورم بر تغذیه دانش‌آموزان؛ گرسنگی پنهان و افت یادگیری در کمین است

  • شاهزاده رضا پهلوی در تورنتو: «صبح آزادی» نزدیک است؛ از همیشه مصمم‌تر و سازمان‌یافته‌تریم

    شاهزاده رضا پهلوی در تورنتو: «صبح آزادی» نزدیک است؛ از همیشه مصمم‌تر و سازمان‌یافته‌تریم

  • چاه نفت منتظر نمی‌ماند؛ هزینه پنهان توقف تولید چیست؟
    تحلیل

    چاه نفت منتظر نمی‌ماند؛ هزینه پنهان توقف تولید چیست؟

  • تشکیل شبکه خبرچین‌ها با هدف سرکوب انقلاب ملی در خراسان رضوی

    تشکیل شبکه خبرچین‌ها با هدف سرکوب انقلاب ملی در خراسان رضوی

  • جمهوری اسلامی حسین پدران را به اتهام «جاسوسی برای اسرائیل» اعدام کرد

    جمهوری اسلامی حسین پدران را به اتهام «جاسوسی برای اسرائیل» اعدام کرد

•
•
•

مطالب بیشتر

مهندسی سرکوب در ورزش ایران؛ روایتی از قتل و حذف ورزشکاران

۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ۰۵:۴۶ (‎+۰ گرینویچ)
•
سارا امت‌علی
100%

ماهان مردانی، ورزشکار ۲۳ ساله، پیش از قدم گذاشتن به خیابان‌ نوشت: «از ما حتی اگر یک نفر باقی بماند، وظیفه دارد راوی بماند.» او رفت، گلوله خورد و کشته شد، اما آخرین واژه‌هایش دریچه‌ای گشود به بازخوانی روندی که در آن جمهوری اسلامی ورزش را به ابزاری برای سرکوب و مدیریت ترس بدل کرد.

بر اساس تجمیع اطلاعات رسیده به ایران‌اینترنشنال، تا لحظه تنظیم این گزارش هویت ۸۲ ورزشکار کشته‌شده شناسایی شده است؛ ۲۸ نفر از آنها ورزشکار آماتور بودند، ۴۷ نفرشان ورزشکارانی در تیم‌های استانی و کشوری و هفت نفرشان قهرمان ملی.

۵۶ درصد از ورزشکاران کشته‌شده‌ای که هویت‌شان شناسایی شده، در ورزش‌های رزمی و قدرتی مانند پرورش اندام، کشتی، کیک‌بوکسینگ، بوکس، تکواندو، کاراته و پاورلیفتینگ فعال بودند.

۵۸ درصد از آنها هم از قهرمانان استانی و کشوری بودند و در سطح محلی افرادی صاحب نفوذ و شناخته‌شده به شمار می‌آمدند.

این اعداد تصادفی نیستند؛ حامل پیام و حاصل یک برنامه‌ریزی بلندمدت‌اند.

اعداد به ما چه می‌گویند؟

پیش از رفتن به سراغ اعداد، لازم است تصویر یک ورزشکار را در ذهن تجسم کنیم؛ بدنی ورزیده و عضلانی، نگاهی مصمم و حالتی جسمانی که قدرت، مقاومت، نظم، امید به بهبود، استمرار و امکان زیستنِ مستقل را تداعی می‌کند.

بدن ورزشکار فقط یک پیکره فیزیکی نیست. نمادی است زنده از معنا یافتنِ تلاش، امکان، رویا و میل به عبور از محدودیت‌ها. بدنی که گواهی می‌دهد انسان قادر به «از نو ساختن» است.

حالا اعداد معنا پیدا می‌کنند: ۵۶ درصد، یعنی بیش از نیمی از ورزشکاران شناسایی‌شده که به دست جمهوری اسلامی به قتل رسیدند، در رشته‌های رزمی و قدرتی فعال بودند.

تصاویری که همراه با خبر کشته شدن این گروه از ورزشکاران کشته‌شده منتشر می‌شود، حامل تناقضی صریح و کوبنده است: حکومت سرکوبگر این اندام‌های ورزیده قدرتمند را، این نمادهای تلاش و امکان و رویا را و این میل بی‌پایان به عبور از محدودیت‌ها را، در چشم بر هم زدنی با شلیک چند گلوله به «جسد» تبدیل کرده است.

نانسی شپر-هیوز، انسان‌شناس آمریکایی که بخش عمده‌ای از کارهایش بر انسان‌شناسیِ بدن، خشونت، نسل‌کُشی و جوخه‌های مرگ متمرکز است، عقیده دارد که خشونت، به‌ویژه از سوی نظام‌های اقتدارگرا، صرفا سرکوب نیست؛ آموزش است.

در این چارچوب، قتل ورزشکار حاوی یک پیام تربیتی برای جامعه است: بدن قوی، محبوب و مشهور، قابل حذف است، چه رسد به بدن‌های نحیف و ناتوان‌شده از فقرِ شهروندان گمنام.

افزون بر این، شپر-هیوز، کشتار گسترده سیاسی را نوعی «ترور نمادین» می‌داند. جمهوری اسلامی با کشتن ده‌ها ورزشکار که نماد امید، سلامت، امکان پیشرفت و زیستنِ مستقل‌اند، پیامی نمادین به جامعه ارسال می‌کند: هیچ افقی امن نیست و هر تلاش و هر شکلی از قدرت در برابر حاکمیت «هیچ» است.

100%

خشونت پیش از شلیک گلوله آغاز شده بود

علیرضا نجاتی، ملی‌پوش پیشین کشتی فرنگی و دارنده مدال برنز جهانی، ۱۶ دی در صفحه اینستاگرامش نوشت: «ما آمده‌ایم بجنگیم، نه برای زنده ماندن، بلکه برای نماندن در خفت … جنگیدن در مقابل ظلم، حق‌کشی، زورگویی و ...»

پیام بعدی او درست یک روز پیش از فراخوان شاهزاده رضا پهلوی این بود: «آخر هفته‌ای زیبا و پر از موفقیت و حال خوب را برای همه آرزومندم؛ این پایان است.» او دو روز بعد بازداشت شد.

پس از آن، ایران‌وایر، به نقل از یک منبع آگاه در تهران، گزارش داد علیرضا دبیر، رییس دست‌نشانده فدراسیون کشتی، پس از بازداشت نجاتی به کشتی‌گیران ملی‌پوش ایران پیام داده که «این، آخر و عاقبت فریب خوردن و سیاسی شدن شماست».

دبیر ۲۶ تیر ۱۳۹۸ با وجود پرونده‌های فساد مالی گسترده در دوران نمایندگی‌اش در شورای شهر تهران، با حمایت مدیران نظامی و امنیتی ورزش و در انتخاباتی که سلامت آن مورد تردید بود، به ریاست فدراسیون کشتی رسید.

او ۲۱ بهمن ۱۴۰۳، در گفت‌وگو با روزنامه شرق تایید کرد محدودیت‌هایی برای کشتی‌گیران در «اظهارنظرهای شخصی و عمومی» ایجاد کرده است: «گفتم بچه‌های تیم ملی حق ندارند در مسائل سیاسی اظهار‌نظر کنند چون سیاسی نیستند، بلد نیستند، من سیاست را می‌فهمم. من قضیه‌ام فرق دارد ولی بچه‌ها را گفتم در موضوعات سیاسی حق ندارید اظهار‌نظر کنید.»

پایگاه خبری وزارت ورزش و جوانان سوم دی، حدود ۱۰ روز پیش از نخستین جرقه‌های انقلاب ملی ایرانیان، از دیدار دبیر با فرمانده مرکز مقاومت بسیج این وزارت‌خانه و مهدی میرجلیلی، رییس سازمان بسیج ورزشکاران خبر داد و به نقل از دبیر نوشت: «فدراسیون کشتی برای همکاری هرچه بیشتر با مرکز مقاومت بسیج وزارت ورزش آمادگی دارد.»

100%

ورزش در تسخیر نظامیان

فدراسیون کشتی تنها فدراسیون تحت نفوذ نیروهای سیاسی-امنیتی نیست. مهدی تاج، از چهره‌های شناخته‌شده نظامی، امنیتی و اقتصادی در ورزش ایران، ریاست فدراسیون فوتبال، محبوب‌ترین رشته ورزشی در ایران را بر عهده دارد.

آذر ۱۴۰۱ گروه هکری بلک‌ریوارد اسنادی درباره انتخابات فدراسیون فوتبال را در اختیار رسانه‌ها از جمله ایران‌اینترنشنال قرار داد که نشان می‌داد مهدی تاج گزینه مد نظر سپاه پاسداران در این انتخابات بود، زیرا ضمانت داده بود هیچ‌گاه در برابر نظام، علی خامنه‌ای و منویات او قرار نخواهد گرفت.

فدراسیون تیراندازی از بهمن ۱۴۰۰ تحت ریاست سرتیپ مرتضی قربانی، از فرماندهان ارشد سپاه پاسداران فعالیت می‌کند.

غفور کارگری، از فرماندهان پیشین نیروی قدس سپاه که از سوی اتحادیه اروپا تحریم شده، از آذر ۱۴۰۱ هدایت کمیته ملی پارالمپیک را بر عهده گرفته است.

100%
دیدار غفور کارگری با رییس کاروان اعزامی فلسطین به بازی‌های پاراآسیایی هانگژو

کمیته ملی المپیک نیز در اختیار محمود خسروی‌وفا، چهره امنیتی و محافظ شخصی پیشین خامنه‌ای است.

احسان حدادی که با وجود محکومیت در یک پرونده تجاوز جنسی، تیر ۱۴۰۳ در جریان انتخاباتی جنجالی به ریاست فدراسیون دو و میدانی انتخاب شد، به بیت خامنه‌ای نزدیک است، به دیدار او می‌رود و به دوستی با آقازاده‌ها و همراهی‌شان در راهپیمایی اربعین افتخار می‌کند.

هادی ساعی که ۱۵ دی ۱۴۰۰ به عنوان رییس فدراسیون تکواندو انتخاب شد، نیز مانند دبیر تعاملی نزدیک با فرماندهان سپاه پاسداران دارد.

دیدار او با جانشین فرمانده سپاه بیت‌المقدس کردستان و فرمانده سپاه «امام صادق» بوشهر رسانه‌ای شد.

یک هفته پس از حمله لفظی دبیر به علی دایی، معاون هماهنگ‌کننده سازمان بسیج مستضعفین در اظهار نظری، ساعی و دبیر را «افرادی که پای حقیقت ایستاده‌اند» توصیف کرد و گفت باید از چنین کسانی تجلیل کرد.

از قرارگاه تا فدراسیون؛ پروژه ۳۰ ساله امنیتی‌سازی ورزش

این انتصاب‌ها و انتخاب‌ها نه‌تنها تصادفی‌ نیستند، بلکه بخشی حیاتی و نظام‌مند از یک الگوی حکمرانی امنیتی‌اند که از اواخر دهه ۱۳۷۰ به‌تدریج در ورزش ایران نهادینه شد.

از آن زمان، هم‌زمان با تثبیت ساختارهای امنیتی جمهوری اسلامی پس از جنگ و آغاز نگرانیِ حاکمیت از گسترش نهادهای مستقل مدنی، ورزش ایران به‌تدریج وارد فرآیند «امنیتی‌سازی» شد.

فدراسیون‌ها و باشگاه‌ها دیگر صرفا نهادهای مستقل ورزشی نبودند، بلکه به حوزه‌هایی برای مدیریت اجتماعی، کنترل افکار عمومی و مهار چهره‌های اثرگذار تبدیل شدند.

حضور تدریجی فرماندهان پیشین سپاه پاسداران و نیروهای امنیتی در راس فدراسیون‌ها و باشگاه‌های پرطرفداری چون استقلال و پرسپولیس، دخالت نهادهای اطلاعاتی در انتخابات ورزشی و شکل‌گیری شبکه‌های غیررسمی نظارت بر ورزشکاران، نشان‌دهنده انتقال منطق «امنیت داخلی» به حوزه ورزش بود.

تشکیل «میز ورزش» در اطلاعات سپاه هم بر تمایل این نهاد نظامی به کنترل تمام و کمال ورزشکاران صحه می‌گذارد.

میثم مهری، که به نظر می‌رسد نامی مستعار باشد، مسئول این میز است و گزارش‌هایی از روابط نزدیک او با تاج، خسروی‌وفا و محمدرضا داورزنی، از مدیران ورزشی جمهوری اسلامی، حکایت دارد.

مطالعه‌ای با عنوان «تجارت جدی: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران و صنعت ورزش» که سال ۲۰۲۴ در دانشگاه یِیل انجام شد، سیطره سپاه پاسداران بر ورزش ایران را این‌طور توصیف می‌کند: «سپاه از طریق در اختیار گرفتن بسیاری از باشگاه‌ها و فدراسیون‌های مهم، نه‌تنها سودهای اقتصادی عظیمی به‌دست می‌آورد - که می‌تواند در فعالیت‌های اقتصادی، اطلاعاتی یا نظامی دیگر سرمایه‌گذاری شود ـ بلکه ساختار ورزش ایران را نیز مطابق با اولویت‌های نهادی خود شکل می‌دهد: محافظه‌کاری اسلامی، سرکوب زنان و کنترل بی‌چون‌وچرای شهروندان.»

در بخش دیگری از این پژوهش به استفاده سپاه پاسداران از نهادهای ورزشی، به‌ویژه ورزش‌های رزمی، برای «جذب جوانان به نیروهای زمینی خود» اشاره شده است: «به‌طور مشخص، فدراسیون‌های هنرهای رزمی که زیر نظر وزارت ورزش و جوانان فعالیت می‌کنند، از جمله جودو و کیک‌جیتسو، به مراکز جذب نیرو برای یگان‌های ویژه سپاه تبدیل شده‌اند؛ یگان‌هایی که ماموریت اصلی آنها سرکوب اعتراضات مردمی با خشونتی قلدرمابانه و سازمان‌یافته است.»

اعمال کنترل و خشونت در دستورالعمل‌های ابلاغی

خرداد ۱۴۰۲، چند ماه پس از خیزش مشهور به «زن، زندگی، آزادی»، نسخه‌ای تازه از دستورالعمل نقل و انتقال بازیکنان فوتبال از سوی فدراسیون و با موافقت باشگاه‌ها ابلاغ شد که در آن یک بند تازه وجود داشت.

در بند ۱۵ این دستورالعمل ذکر شده که «انجام هر گونه فعالیت و مواد مغایر با قوانین کشور» و «سوء‌رفتارهای اجتماعی، سیاسی، مذهبی و توهین به مقامات ذی‌صلاح در فضای مجازی و مصاحبه» در کمیته انضباطی باشگاه و «مراجع صلاحیت‌دار» قابل رسیدگی است.

این بند از دستورالعمل که هم‌اکنون نیز مورد استفاده است، از باشگاه‌ها می‌خواهد در قرارداد بازیکنان قید کنند که «انجام هر گونه فعالیت و مواد مغایر با قوانین کشور و کدهای اخلاقی و انضباطی پیوست از جمله سوءرفتارهای اجتماعی، تبعیض‌ نژادی، قومی، مذهبی و سیاسی و توهین به مقامات ذی‌صلاح اعم از در فضای مجازی، مصاحبه، تبلیغ در داخل و خارج از زمین مسابقه، ممنوع بوده و تخلف قابل رسیدگی در کمیته انضباطی باشگاه و مراجع صلاحیت‌دار است.»

به این ترتیب، دست نهاد قضایی باز است که بر اساس گزارش‌هایی که از فدراسیون دست‌نشانده حاکمیت دریافت می‌کند، هر واکنش یا اظهار نظر خلاف منافع حاکمیت را با برچسب «سوءرفتار» یا «توهین به مقامات ذی‌صلاح» به «مراجع صلاحیت‌دار» بسپرد.

منظور از مراجع صلاحیت‌دار در این بند، نهادهایی جز کمیته‌ انضباطی باشگاه و فدراسیون است و می‌توان به شکل‌های مختلف آن را تفسیر کرد؛ از قوه قضاییه تا وزارت اطلاعات و اداره اطلاعات سپاه.

دستکاری ساحت ورزش و تعبیه کردن ساختاری خشونت

این تلاش سازمان‌یافته برای تبدیل ورزش از سرمایه ملی به ابزار سرکوب و قتل هدفمند ورزشکاران به کمک «تئوری میدان» پی‌یر بوردیو، جامعه‌شناس فرانسوی، بهتر درک می‌شود.

بوردیو جامعه را متشکل از «میدان‌»هایی نسبتا مستقل می‌داند که هر کدام قواعد، سلسله‌مراتب و سرمایه خاص خود را دارند.

بر این اساس، سرمایه در میدان ورزش، بدن ورزیده، افتخارات ورزشی، شهرت و محبوبیت است، شایستگی‌های جسمی و فنی قواعد بازی را تعیین می‌کنند، و مشروعیت بر موفقیت‌های ورزشی و محبوبیت اجتماعی استوار است.

در این میدان، ورزشکار می‌تواند بدون وابستگی به قدرت «کسی» شود.

با ورود نهادهای امنیتی به مدیریت ورزشی، ورزش به‌‌تدریج از میدانی نسبتا مستقل به زیرمجموعه‌ای وابسته به میدانِ سیاستِ اقتدارگرا تبدیل شد و قواعد بازی به‌دست مدیران امنیتی-نظامی یا مدیران دست‌نشانده‌، به نفع قدرت مسلط تغییر می‌کند.

وقتی نیروهای سپاهی ریاست فدراسیون‌ها، کمیته‌های ورزشی و باشگاه‌ها را به دست می‌گیرند و انتخابات فدراسیون‌ها را مهندسی می‌کنند، در واقع می‌گویند که سرمایه مشروع در میدان تازه‌ای که ساخته‌ایم، دیگر بدن ورزیده، تعداد مدال‌ها و محبوبیت اجتماعی نیست؛ «وفاداری به من و سکوت در برابر من» است.

در چنین میدانی، بدن ورزیده و محبوبیت اجتماعی‌ ورزشکار مستقل، تهدیدی تحمل‌ناپذیر علیه میدان سیاست اقتدارگرا تلقی می‌شود؛ پس باید بی‌اعتبار و شکسته و در شدیدترین حالت حذف شود.

در چنین ساختاری، ورزشکار دیگر یک کنشگر آزاد نیست، بلکه یا باید سرمایه نمادین خود را در خدمت قدرت بگذارد، یا هزینه استقلالش را با حذف، زندان و مرگ بپردازد.

مدیریت ترس، کنترل مرگ

سرکوبگران پس از کشتنِ ماهان مردانی به ضرب دو گلوله جنگی، اجازه ندادند پیکر او در گورستان شهر قدس، شهر محل زندگی‌اش در حاشیه جنوب غربی تهران، دفن شود.

بدن ورزیده اما بی‌جان‌شده‌ ماهان به‌شرطی به خانواده‌اش تحویل داده شد، که او را در گورستان یکی از روستاهای حاشیه تهران به خاک بسپارند؛ بدون حق سوگواری و بدون حضور جمعیت.

این خشونت عریان که تا لحظه‌ دفن بدنِ سیاسی‌شده ورزشکار ادامه یافت، شاهدی دیگر بر این واقعیت است که قتل ورزشکاران، به‌ویژه آنها که در سطح محلی شناخته‌شده‌ترند، محبوبیت و نفوذ بیشتری دارند و اندام‌شان تجسم صریح‌تری از «قدرت» است، تصادفی نیست.

این بخشی از معماری قدرت و سرکوب است؛ تصمیمی سیاسی در پی سال‌ها تدارک و برنامه‌ریزی امنیتی گام‌به‌گام و حساب‌شده برای هشدار به جامعه.