در این گزارش، که یکشنبه ۲۶ بهمن در وبسایت این رسانه بریتانیایی منتشر شد، شاهدان از تیراندازی مستقیم نیروهای امنیتی با سلاحهای جنگی، شلیک به سر و بالاتنه معترضان، جلوگیری ماموران از کمکرسانی به زخمیها و رها شدن برخی مجروحان تا زمان مرگ در خیابان خبر دادهاند.
همچنین به گفته این افراد، گستردگی جمعیت در برخی مناطق به حدی بوده که حتی نیروهای امنیتی را غافلگیر کرده و اعتراضها از خیابانهای اصلی به محلههای مسکونی کشیده شده است.
گاردین در مقدمه این گزارش نوشته است که هرچند جمهوری اسلامی با قطع سراسری اینترنت کوشید تا حد زیادی ابعاد گسترده کشتار معترضان را پنهان کند، اما یک عکاس از تهران توانست مستندات خود از روزهای پنجشنبه ۱۸ و جمعه ۱۹ دی را همراه با شهادت افرادی که در اعتراضهای این دو روز شرکت داشتند و زنده ماندهاند، برای انتشار در اختیار این روزنامه قرار دهد.
در این گزارش، روایتهای دو مرد ۲۳ و ۴۰ ساله از تهران و دو زن ۱۸ و ۳۰ ساله از تهران تحت نامهای مستعار مستند شده است.
میلاد: یک بسیجی به مجروحی که داشت میمُرد گفت بگو شاهزادهات ساچمهها را از تنت در بیاورد
میلاد ۲۳ ساله وضعیت پنجشنبه ۱۸ دی در محله یافتآباد را اینطور توصیف کرده است: «شروع کردیم به شعار دادن و جلو رفتن تا به خیابان اصلی رسیدیم. باید بگویم جمعیت عظیم بود. از یک سر خیابان اصلی تا سر دیگر پر از آدم بود. جایی که ما پنجشنبه شب بودیم، تیراندازی مستقیم نکردند؛ فقط گاز اشکآور و شلیک هوایی بود. ریههای خودم از مدام میسوخت.»
او بر اساس مشاهداتش در نخستین روز فراخوان شاهزاده رضا پهلوی تصمیم میگیرد جمعه نیز در اعتراضات شرکت کند، اما آنطور که به گاردین گفته، با وضعیتی متفاوت با شب اول روبهرو شده است: «برای پیدا کردن دوست دخترم به سلسبیل رفتم. آنجا با چشمهای خودم دیدم که مردم را با کلاشینکف میکشتند. وقتی به خانه برگشتم، چند نفر در محله خودمان هم کشته شده بودند. یک پسر ۱۶ ساله که میشناختمش جزو کشتهها بود. پشتش از بالا تا پایین پر از ساچمه بود. وقتی داشت جان میداد، بسیجیها بالای سرش ایستاده بودند. درخواست کمک کرده بوده و یک بسیجی به او که در حال مرگ بود گفته بود که برو به شاهزادهات بگو بیاید این ساچمهها را از بدنت در بیاورد.»
سارا: بسیجیها از جمعیت شوکه شده بودند
سارا، شهروند ۱۸ سالهای از اصفهان به گاردین گفته است: «چند روز بعد از اعتراضها از زبان یکی از بستگانم که دقیق نمیدانم شغلش چیست اما کارمند یکی از نیروهای نظامی است، شنیدم که آنها از مواجهه با جمعیت عظیمی که مدام بر تعدادشان افزوده میشد شوکه شده بودند. او گفت روز اول فراخوان مدام میدیدند که گروههای زیادی از مردم از هر کوچه و خیابان به خیابان اصلی سرازیر میشوند.»
مهسا: مدام از تعداد کشتهها میگوییم در حالی که خیلیها با معلولیت شدید باقی ماندهاند
مهسا، شهروند ۳۰ ساله از اصفهان که روزهای پیش از فراخوان شاهد سرکوب مردم در منطقه بازار اصفهان با گاز اشکآور و شلیک با تفنگ ساچمهای بود، به گمان اینکه پنجشنبه با این سطح از سرکوب دیگر تجمعی شکل نخواهد گرفت، تصمیم میگیرد پنجشنبه از خانه بیرون نرود.
او وضعیت منطقه محل زندگیاش را اینطور توصیف میکند: «فکر نمیکردم در این شهر که پر از ماموران مسلح و نیروهای لباسشخصی است، چنین اعتراض بزرگی شکل بگیرد. از همه محلههای اطراف خانهام صدای شعار میآمد. به همین دلیل علیرغم تصمیم اولیهام شب بیرون رفتم. علاوه بر مناطق معمول اعتراض در مرکز شهر، خود محلهها هم پر از مردم بود. این خیلی عجیب بود. همه میدانند این حکومت چقدر خشن و بیرحمانه مردم را سرکوب میکند، اما خانوادهها با هم بیرون آمده بودند. مردی را دیدم که کودک سهچهارسالهاش را بغل کرده بود، دست همسرش را گرفته بود، راه میرفت و شعار میداد.»
او از جوانی میگوید که در نزدیکی خانهاش تیر خورده بود: «چند خیابان آنطرفتر از ما تیر خورده بود. هنوز زنده بود، فریاد میزد که زن و بچه دارد و کمک میخواست. اما قبل از اینکه همسایهها بتوانند به او برسند، چند مأمور بالای سرش ایستادند و اجازه ندادند کسی کمکش کند. آنقدر ایستادند تا مُرد، بعد جسدش را بردند. یکی از اهالی محله گفت میتوانستند مثل خیلی از زخمیهای دیگر سریع او را بکشند، اما در عوض گذاشتند رنج بکشد و از خونریزی بمیرد تا بقیه بترسند.»
او در پایان صحبتهایش از ضرورت توجه به مجروحان و بازداشتیها میگوید: «مدام درباره تعداد کشتهها صحبت میشود، در حالی که خیلیها با معلولیتهای شدید باقی ماندهاند، نابینا شدهاند، ساچمهها هنوز در بدنشان است و ممکن است هر لحظه جانشان را بگیرد. بعد هم بازداشتیها و خبرهایی از اعدامهایی که بیسروصدا انجام میشود. چند روز پیش یکی از دوستانم را که در اعتراضها شرکت داشت شناسایی کردند و از خانهاش بردند. هیچکس نمیداند چه بر سرش آمده است.»
حمید: در درمانگاه دهها جسد روی هم چیده بودند
حمید، شهروند ۴۰ ساله که به گفته خودش بعد از اعتراضهای جنبش سبز دیگر در هیچ اعتراضی شرکت نکرده بود، درباره این دور از اعتراض میگوید که نپیوستن به مردم، شرمآور به نظر میرسید و ادامه میدهد: «در خیابان بودم که برادرم خبر داد پسرش در کرج گلوله تیر خورده. گلوله ترقوهاش را شکافته و قلب و ریهاش را سوراخ کرده بود. فقط توانسته بود بگوید که دارد میسوزد و بعد در آغوش برادرم جان داده بود.»
گاردین به نقل از حمید نوشته است: «وقتی به درمانگاه رسیدم، دیدم ۱۰ جسد روی زمین افتاده است. ذهنم از کار افتاد. در درمانگاه دیگر آن منطقه، ۲۰۰ جسد را روی هم چیده بودند؛ جا نبود. یک دختر ششساله دیدم، یک مرد ۷۰ ساله. ۱۰۰ پسر دیدم که هنوز حتی سبیل در نیاورده بودند. به گردن، سر و چشم همهشان شلیک شده بود. انگار داشتند انتقام میگرفتند [چون] بچههای [منطقه ما] کمی بیپروا و شجاعاند. مثل این بود که کبوتر شکار میکردند.»