از این فرزند اما حتی هیچ خط و نشانی دیده نشده و سپاه پاسداران با ساخت یک بستر لازم این جانشینی را به نفع خود مدیریت میکند.
برخورد تند مسعود پزشکیان با حسین طائب، فراتر از یک مجادله سیاسی، در واقع مواجهه «رییسجمهوری بیاختیار» با «کارگزارِ رهبرِ غایب» است. در حالی که کانون قدرت جمهوری اسلامی امروز در پناهگاههای زیرزمینی سپاه پاسداران است و این فرماندهان مسیر جنگ و فاجعه را برگزیدهاند، بدنه عملیاتی و نیروهای پیاده نظام دستگاه جنگ و سرکوب در خیابانها با گرسنگی و فروپاشی لجستیکی دست و پنجه نرم میکنند؛ وضعیتی که نشاندهنده یک بنبست راهبردی میان رویاهای جاهطلبانه کانون قدرت و واقعیتِ ویرانِ میدان است.
تقابل عروسک خامنهای با معمار انتقال قدرت به خامنهای
دیدار میان مسعود پزشکیان و حسین طائب، نمادِ عریانِ بیاثری نهاد ریاستجمهوری در ساختار فعلی است. طائب که بهعنوان هماهنگکننده اصلی سپاه و مهره کلیدی در پروژه به قدرت رساندن مجتبی خامنهای شناخته میشود، در این ملاقات نه بهعنوان یک مقام امنیتی، بلکه در قامت نماینده تامالاختیارِ هسته پنهان قدرت ظاهر میشود.
حذف چهرههای دفتر علی خامنهای همچون حجازی و گلپایگانی(با سابقه مخالفت برای به صدر نشاندن مجتبی) در اینجا نشان میدهد صحنهگردان جدید حاکمان واقعی جمهوری اسلامی امروز کسانی هستند که رابطهشان با سپاه پاسداران از پیش تعیین شده بود.
فریادهای پزشکیان علیه سیاستهای جنگطلبانه سپاهیان، در واقع ناله ناتوانیِ بازیچهای است که علی خامنهای تنها برای نمایش مشروعیت از آن استفاده کرده بود و اکنون او را مجبور به تمکین از فرامین سپاه کردهاند.
این تقابل نشان میدهد که دولت در ایران عملا به یک پوسته توخالی تبدیل شده و تصمیمات کلان نه در پاستور، بلکه در لایههای پنهانی اتخاذ میشود که طائب وظیفه هماهنگی و ابلاغ آنها را بر عهده دارد.
کودتای ژنرالهای بیحکم؛ آرایش جنگی برای بلعیدن قدرت
در لایه نظامی، شاهد نوعی «کودتای درونی» از سوی حلقهای از فرماندهان هستیم که بدون طی کردن روالهای قانونی و تنها با اتکا به فرامین مستقیم و پنهانی، هدایت ماشین جنگی نظام را به دست گرفتهاند. احمد وحیدی در حالی به عنوان فرمانده سپاه نقشآفرینی میکند که هیچ حکم رسمی برای این جایگاه ندارد و تنها با تکیه بر جایگاهش به عنوان جانشین فرمانده کل سپاه (منصوب علی خامنهای)، به همراه علی عبداللهی و عزیز جعفری، مسیر برخورد نظامی را پیش میبرد.
این مثلث قدرت که از سوی چهرههایی چون محسن رضایی، محمدباقر ذوالقدر و سمتی دیگر محمدباقر قالیباف پشتیبانی میشود، هدفی فراتر از جنگ منطقهای را دنبال میکند؛ آنها در حال تثبیت هژمونیِ جریانی هستند که قرار است گذار به دوران پس از علی خامنهای را تضمین کند، حتی اگر این مسیر به قیمت نابودی زیرساختهای کشور و فاجعه ملی تمام شود.
ارتش گرسنه و فروپاشی در لایه پشتیبانی
بزرگترین تناقض این آرایش جنگی، شکاف عمیق میان نقشههای بلندپروازانه فرماندهان کودتاگر و واقعیتِ میدانیِ نیروهای تحت امر آنهاست. گزارشهای میدانی از وضعیت نیروهای سپاه و بسیج، توصیفگر ارتشی است که به تعبیر نظامی «دیگر روی شکمش راه نمیرود».
گرسنگی سربازان، توزیع غذای فاسد، خوابیدن نیروها در خیابان بهدلیل تخریب پایگاهها و از همه مهمتر، قطع شدن شریانهای مالی ناشی از فلج شدن بانک سپه، نشاندهنده یک شکست لجستیکی تمامعیار است. نظامی که حقوق سربازش را پرداخت نمیکند و توان تامین جیره اولیه او را ندارد، در حالی به سمت تشدید تنش حرکت میکند که بدنه عملیاتیاش بهدلیل خستگی مفرط و تضعیف روحیه، در آستانه نافرمانی قرار گرفته است.
این بنبست، یعنی جمهوری اسلامی در حالی بهدست «کارگزاران مجتبی خامنهای» به سمت جنگ هدایت میشود که ابزار اصلی این جنگ، یعنی نیروی انسانی، در ابتداییترین سطوح معیشتی فروپاشیده است.
بنبست نهایی؛ فاجعه در سایه توهم قدرت
واقعیتِ صحنه نشان میدهد که هشدارهای پزشکیان درباره فروپاشی اقتصادی و فاجعه عظیم، اگرچه از نظر کارشناسی دقیق است اما کامل نیست چراکه اقتصاد جمهوری اسلامی پیش از جنگ هم اقتصادی پویا و شکوفا نبود که حالا در آستانه فروپاشی قرار بگیرد. دولتهای ناتوان در جمهوری اسلامی توان کنترل تورم را نداشتهاند و تنها هنر آنها به تعویق انداختن فاجعهها بوده است.
با همه اینها همین هشدارهای نیمبند در گوشِ فرماندهانی که سرنوشت خود را به بقای هسته سخت قدرت گره زدهاند، شنیده نمیشود. نظام در وضعیتی قرار گرفته که رأس آن (سپاه و صحنهگردانان غیررسمی دفتر رهبر غایب جمهوری اسلامی) درگیر بازی قدرت برای جانشینی و تنشزایی بینالمللی است، میانهاش (دولت) بازیچهای بیاراده و شکستخورده است، و قاعده آن (بدنه نظامی و اقتصادی) دچار اضمحلال و گرسنگی شده است.
این تضادِ ساختاری میان «اراده به جنگ در بالا» و «فقدان توانِ بقا در پایین»، جمهوری اسلامی را به نقطهای رسانده است که در آن فاجعه نه یک احتمال، بلکه یک حتمیتِ گریزناپذیر است که از درونِ همین شکافهای لجستیکی و سیاسی سر بر خواهد آورد.