دونالد ترامپ، رییسجمهوری آمریکا، خطاب به معترضان ایرانی گفت: «به شما میگویم به اعتراضات خود ادامه دهید.»
او همچنین هشدار داد: «قاتلان معترضان در ایران بهای سنگینی خواهند پرداخت.»
رییسجمهوری آمریکا با اشاره به سرکوب اعتراضات افزود: «مقامات ایرانی تلاش میکنند تعداد واقعی کشتهشدگان اعتراضات را پنهان کنند.»
ترامپ در ادامه خطاب به معترضان تاکید کرد: «کمک در راه است تا به شما برسد.»
ترامپ تاکید کرد: «ایران را دوباره بزرگ میکنیم.»
او گفت: «ایران کشوری بزرگ بود تا وقتی که این هیولاها آمدند و آن را تصرف کردند.»

بازی امروز میان استقلال و فولاد هرمزگان در حالی برگزار شد که جمهوری اسلامی دستکم ۱۲ هزار ایرانی را به قتل رسانده است. این حجم از قتلعام جوانان وطن، دوران حاضر را به خونبارترین و خشونتبارترین فصل در تاریخ مدرن ایران تبدیل کرده است.
رژیم با تداوم قطع اینترنت، به دنبال خفه کردن فریاد قربانیان و جلوگیری از افشای حقیقت است. آنها میخواهند وسعت واقعی این کشتار از چشم جهانیان پنهان بماند. در این فضای تاریک و مبهم، رژیم تلاش میکند به ما و دنیا القا کند که شرایط «عادی» است.
برگزاری مسابقات فوتبال در میانه این جوی خون، چیزی جز یک «نمایشِ عادیسازی» نیست، حتی اگر بازیکنان بعد از گل مانند بازی امروز خوشحالی نکنند.
رژیم میخواهد از ساقهای فوتبالیستها، ابزاری برای پروپاگاندا بسازند؛ تصویری کاذب که در آن زندگی طبق روال معمول ادامه دارد. اما پرسش اصلی اینجاست: آیا ورزشکاران، و به طور مشخص فوتبالیستها، میخواهند بازیچه و عروسک خیمهشببازیِ این نمایش فریبکارانه باشند؟
مسئولیت تاریخی ورزشکار
تاریخ به ما آموخته است که وقتی ملتی در چنگال رنج و سرکوب است، ورزش نمیتواند جزیرهای بیتفاوت باقی بماند. بازیکنان فوتبال صرفاً فوتبالیست نیستند؛ آنها افراد شناخته شده شهر خود هستند که در برابر مردمی که به آنها هویت دادهاند، مسئولیت اخلاقی دارند.
دویدن در فضایی که بوی خون میدهد، مشارکت در یک دروغ بزرگ است.
تا زمانی که ابعاد واقعی این سرکوب مشخص نشده و آمران و عاملان این فجایع پاسخگو نشدهاند، فوتبال چه ارزشی دارد؟ بازیکنان در برابر قضاوت تاریخ قرار دارند؛ آنها باید میان «ابزارِ دستِ قدرت بودن» و «ایستادن کنار ملت»، یکی را انتخاب کنند.
پژواک ایستادگی در تاریخ ورزش
در طول تاریخ، بزرگترین ورزشکاران کسانی بودند که دریافتند تریبون آنها متعلق به مردم است، نه حکومتها:
تحریم المپیک نازیها: در سال ۱۹۳۶، هزاران ورزشکار المپیک برلین را تحریم کردند و بسیاری برای دفاع از آزادی، جان خود را در سنگرهای مقاومت فدا کردند.
انزوای رژیم آپارتاید: برای دههها، ورزشکاران جهان از بازی در برابر تیمهای آفریقای جنوبی خودداری کردند. همین انزوای ورزشی، کمر رژیم تبعیض نژادی را شکست و ثابت کرد که «ورزش به روال عادی» تنها باعث جریتر شدن سرکوبگران میشود.
اعتراض به اشغالگری: در سال ۱۹۵۶، چندین کشور المپیک ملبورن را در اعتراض به سرکوب قیام مجارستان توسط شوروی تحریم کردند؛ آنها حاضر نشدند با حکومتی که دستش به خون معترضان آلوده بود، رقابت کنند.
ایثار ماندگار محمدعلی: اسطورهای چون محمدعلی کلی، سالهای طلایی حرفه و عناوین جهانی خود را فدا کرد تا در کنار مظلومان بایستد. او با صراحت اعلام کرد که وفاداریاش به ستمدیدگان است، نه به قدرت حاکم.
امروز، تاریخ ایران در خیابانها و با خون نوشته میشود، نه بر تابلوی نتایج ورزشگاهها. روزی که پردههای قطعی اینترنت برافتد و ما با ابعاد سهمگین جنایات روبرو شویم، نام شما در کدام سمت تاریخ ثبت خواهد شد؟
در کشوری که رژیم به فرمان رهبرش علی خامنهای فرزندانش را در تاریکی به قتل میرساند، هیچ فوتبالی «عادی» نیست. زمان آن فرا رسیده است که بازی را متوقف کنید؛ تا روزی که عدالت برقرار شود و عاملان این ویرانی به دست قانون سپرده شوند.
جیسون رضاییان، روزنامهنگار آمریکاییایرانی و زندانی پیشین اوین، در یادداشتی همزمان با اوجگیری اعتراضات سراسری در ایران نوشت که برای نخستین بار از زمان خروجش از ایران در سال ۲۰۱۶، به بازگشت احتمالی به این کشور امیدوار شده است.
او با یادآوری آزادیاش در قالب تبادل زندانیان همزمان با اجرای توافق هستهای، تاکید کرد آن تجربه و سالها گزارشگری در ایران، تصویری روشن از رابطه «مختل و سمی» حکومت با جامعه به او داده است.
رضاییان اعتراضات کنونی را «الهامبخش و در عین حال دردناک» توصیف کرد و هشدار داد که شمار کشتهها احتمالا افزایش خواهد یافت.
به نوشته او، قطع ارتباطات موثرترین ابزار سرکوب بوده و اولویت فوری جامعه جهانی باید بازگرداندن دسترسی مردم ایران به اینترنت باشد؛ چالشی که از ۲۰۰۹ تاکنون حل نشده است.
رضاییان با انتقاد از سیاست «فشار حداکثری» که به گفتهاش هزینه اصلی را بر دوش مردم گذاشت، همزمان تاکید کرد که تعویق برنامهریزی برای دوران پس از جمهوری اسلامی نیز خطاست.
پنج سازمان سندیکایی فرانسه در بیانیهای مشترک، حمایت کامل خود را از اعتراضات جاری در ایران اعلام کردند؛ اعتراضاتی که به گفته این اتحادیهها در بستر فروپاشی اقتصادی، ابرتورم و گسترش انفجاری فقر شکل گرفته است.
در این بیانیه آمده است که جمهوری اسلامی در برابر «خشم برحق» و «بسیج گسترده مردمی»، به تشدید سرکوب، نقض نظاممند حقوق بشر و تعرض به آزادیهای بنیادین روی آورده است.
در این بیانیه تاکید شده که مطالبات اجتماعی و کارگری بهطور نظاممند جرمانگاری شده و دستگاه قضایی و امنیتی با ایجاد فضای رعب و وحشت در تلاش است هرگونه اعتراض جمعی را سرکوب کند.
اتحادیههای فرانسوی سرکوب اعتراضات را نقض آشکار تعهدات بینالمللی ایران، از جمله مقاولهنامههای بنیادین سازمان بینالمللی کار و میثاقهای بینالمللی حقوق بشر دانستهاند. آنها همچنین استفاده از دستگاه قضایی و امنیتی برای خاموشکردن اعتراضات را محکوم کردهاند.
در بخش دیگری از بیانیه، بر نقش محوری زنان در اعتراضات اخیر تاکید شده و آمده است که زنان نهتنها به دلیل مطالبات اقتصادی، بلکه در اعتراض به نقض آزادیهای بنیادین و تبعیض جنسیتی به خیابانها آمدهاند. اتحادیهها هشدار دادهاند که زنان با سرکوبی «خاص و بهویژه خشن» شامل بازداشتهای گسترده، خشونت جنسی و انواع خشونتهای جسمی روبهرو هستند.
اتحادیههای کارگری فرانسه ضمن اعلام همبستگی با کارگران و جامعه مدنی ایران، از دولت فرانسه، اتحادیه اروپا و نهادهای بینالمللی خواستهاند برای پایان فوری سرکوب و تضمین آزادیهای بنیادین اقدام کنند.
آنها خواستار توقف سرکوب اعتراضات اجتماعی و مدنی، آزادی همه بازداشتشدگان، رعایت تعهدات بینالمللی ایران و توقف فوری اعدامها شدهاند.
این اتحادیهها اعلام کردهاند که پیگیری این مطالبات را در سطوح ملی، اروپایی و بینالمللی ادامه خواهند داد.
پنج سازمان امضاکننده این بیانیه عبارتند از کنفدراسیون دموکراتیک فرانسوی کار، کنفدراسیون عمومی کار، کنفدراسیون متحده سندیکایی، اتحاد سندیکایی همبستگی و اتحاد ملی سندیکاهای مستقل.
دونالد ترامپ، رییسجمهور آمریکا، از معترضان ایرانی خواست به اعتراضات خود ادامه دهند و نهادها را تسخیر کنند و گفت کمک در راه است.
ترامپ هشدار داد عاملان سرکوب بهای سنگینی خواهند پرداخت و از مردم خواست نام آنها را ثبت کنند.
گفتوگو با آرش آرامش، حقوقدان و کارشناس امنیت ملی

در تاریخ اندیشه سیاسی و اجتماعی، کمتر مفهومی به اندازه «بیطرفی» چنین چهرهای آراسته و در عین حال چنین کارکردی مخرب داشته است.
بیطرفی معمولا در زبان رسمی با عقلانیت، اعتدال و پرهیز از افراط همراه میشود؛ مفهومی شیک، آرام و بیخطر که بهظاهر وعده فاصله گرفتن از خشونت و تنش میدهد. اما تجربه تاریخی نشان میدهد که در بزنگاههای واقعی، درست در لحظههایی که جامعه با نابرابری عریان، سرکوب سیستماتیک و بحران اخلاقی روبهروست، بیطرفی اغلب نه راهحل، بلکه بخشی از مساله است.
بیطرفی در چنین لحظههایی، بیش از آنکه نشانه خرد باشد، نشانه امتناع از مسئولیت است. نه به این دلیل که انسان بیطرف الزاما بدخواه است، بلکه چون ساختار قدرت بهگونهای عمل میکند که سکوت و بیعملی را به سرمایه خود تبدیل میکند.
دو گزاره شناختهشده این واقعیت را با وضوحی خیرهکننده بیان میکنند. جملهای که دانته در کمدی الهی میگوید: «تاریکترین جایگاههای دوزخ از آنِ کسانی است که در زمان بحران اخلاقی بیطرف میمانند.»
و دزموند توتو، در دل تجربه زیسته مبارزه با آپارتاید، همین معنا را به زبان سیاست روزمره ترجمه میکند: «اگر در برابر بیعدالتی بیطرف باشید، در واقع جانب ستمگر را گرفتهاید.»
این دو جمله صرفا داوری اخلاقی یا شعار سیاسی نیستند. آنها توصیف فشردهای از منطق عمل قدرتاند. قدرت فقط با باتوم و زندان و قانون سرکوبگر پیش نمیرود؛ قدرت به همان اندازه به بیتصمیمی شهروندان، تعلیق موضع نخبگان و عادیشدن بیعدالتی نیاز دارد. در این چارچوب، بیطرفی نه وضعیت خنثی، بلکه یک کنش اجتماعی کامل است؛ کنشی که نتیجهاش تقریباً همیشه تثبیت وضع موجود است.
از منظر جامعهشناسی سیاسی، بیطرفی فقط زمانی میتواند معنایی اخلاقی داشته باشد که طرفین یک منازعه از سطحی حداقلی از توازن برخوردار باشند. اما در جامعهای که یک سوی معادله به ابزارهای قانون، رسانه، سرمایه، مشروعیت رسمی و خشونت سازمانیافته دسترسی دارد و سوی دیگر حتی از حق دیدهشدن محروم است، دعوت به بیطرفی چیزی جز پاککردن نابرابری از صحنه تحلیل نیست. در چنین شرایطی، بیطرفی نه بیغرضی، بلکه امتیاز کسانی است که هزینه نمیدهند.
بیطرفی در این معنا، یک امتیاز طبقاتی است. تنها کسانی میتوانند «درگیر نشوند» که ضربه نمیخورند. تنها کسانی میتوانند اخلاق را به تعویق بیندازند که بدنشان میدان سیاست نیست. از همینروست که بیطرفی اغلب نه از دل رنج، بلکه از دل فاصله زاده میشود؛ فاصله از خیابان، فاصله از زندان، فاصله از حذف.
تجربه قرن بیستم بهروشنی نشان داد که شر لزوما با چهرههای هیولایی ظاهر نمیشود. شر مدرن اغلب از دل عادیسازی، بوروکراسی و اطاعت خاموش بیرون میآید. هانا آرنت در تحلیل مفهوم «ابتذال شر» نشان میدهد که فجایع بزرگ تاریخی، اغلب نه محصول نفرت افراطی، بلکه نتیجه امتناع از اندیشیدن و داوری اخلاقی بودهاند. بیطرفی، در این معنا، یکی از صورتهای مدرن همان امتناع است؛ امتناع از قضاوت، از موضع، از ایستادن.
در این چارچوب، بیطرفی به شکلی از اطاعت بدون فرمان بدل میشود. کسی دستور نمیدهد، اما نتیجه همان است. کسی تهدید نمیکند، اما نظم حفظ میشود. ساختار قدرت دقیقا همینجا کار میکند: جایی که خشونت نیاز به توجیه ندارد، چون سکوت آن را طبیعی کرده است.
زبان در این میان نقش کلیدی دارد. همانطور که جورج اورول هشدار میدهد، زبان میتواند واقعیت را پنهان کند. «بیطرفی» یکی از آن واژههایی است که با ظاهر اخلاقیاش، امکان نامرئیکردن خشونت را فراهم میکند. وقتی سرکوب «حفظ نظم» نام میگیرد و اعتراض «افراطگرایی»، بیطرفی به نقابی تبدیل میشود برای فرار از نامگذاری درست امور.

در چنین شرایطی، جملههایی مانند «همه طرفین مقصرند» یا «باید صدای هر دو طرف را شنید» اغلب نه نشانه انصاف، بلکه نشانه تعلیق مسئولیت هستند. این زبان، واقعیت نابرابر را متقارن نشان میدهد و با این کار، خشونت را از مرکز تصویر بیرون میراند.
آنچه دانته و توتو، هر یک در بستر تاریخی خود، به ما یادآوری میکنند همین پیوند ناگسستنی اخلاق و سیاست است. انتخاب نکردن، خود یک انتخاب است. سکوت، خود یک موضع است. و در زمانه بحران، این موضع تقریبا همیشه به سود قدرتمندترها تمام میشود.
جامعهای که بیطرفی را به ارزش مسلط بدل میکند، نه به سوی صلح حرکت میکند و نه به سوی عقلانیت. چنین جامعهای به سمت انجماد اخلاقی میرود؛ وضعیتی که در آن ظلم عادی میشود، خشونت روزمره میگردد و مسئولیت فردی پشت جمله آشنای «من دخالتی ندارم» پنهان میشود. در این وضعیت، نه فریاد خطرناک است و نه سرکوب؛ خطر اصلی همان سکوتی است که همهچیز را قابلتحمل جلوه میدهد.
شاید به همین دلیل است که تاریخ، در نهایت، کمتر از ستمگران سؤال میپرسد. ستمگران کار خود را میکنند. پرسش اصلی تاریخ، همیشه از خاموشانِ کنار صحنه است؛ از آنان که میتوانستند ببینند، بفهمند و موضع بگیرند، اما ترجیح دادند بیطرف بمانند.






