از آبان ۹۸ تا اسفند ۱۴۰۴؛ رشید مظاهری کنار مردم ایران در برابر جمهوری اسلامی
رشید مظاهری، دروازهبان پیشین تیم ملی فوتبال ایران و استقلال، که با انتشار پستی در اینستاگرام علیه علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، او را «شیطان» نامید، پیشتر نیز بهدلیل حمایت از اعتراضات مردمی و انتقاد از اعدام معترضان آبان ۱۳۹۸، از سوی اطلاعات سپاه احضار و بازداشت شده بود.
بامداد چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، رشید مظاهری، گلر تیم ملی فوتبال ایران در جام جهانی ۲۰۱۸، در واکنش به کشتار مردم ایران به دست جمهوری اسلامی، با انتشار پستی در اینستاگرام که در آن تصویر علی خامنهای با عبارت «شیطان» ترکیب شده بود، نوشت: «خامنهای! بدان که فرماندهی تو بر این خاک ایزدی به پایان رسیده است.»
این پست ساعاتی بعد از صفحه مظاهری حذف شد. مریم عبداللهی، همسر او، صبح همان روز با انتشار پستی در اینستاگرام و ابراز نگرانی درباره امنیت جانی همسرش نوشت: «مسئولیت جان همسرم، که با وجود همه مخاطرات شجاعانه در خاک وطن مانده، مستقیماً بر عهده حکومت است. جان او در خطر است؛ اما شرفش در امان. جهان بداند که او برای وجدانش ایستاده است.»
اما این نخستین موضعگیری انتقادی دروازهبان پیشین استقلال علیه جمهوری اسلامی نبود. مظاهری اردیبهشت ۱۳۹۸ بهدلیل اعتراض به هزینهکرد منابع مردم ایران برای ساخت استادیومهای فوتبال در عراق، از سوی کمیته اخلاق فدراسیون فوتبال احضار و محروم شد.
او یک سال بعد، چهارشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۹، در واکنش به خبر اعدام امیرحسین مرادی، محمد رجبی و سعید تمجیدی، سه معترض آبان ۱۳۹۸، با هشتگهای «اعدام نکنید» و «خاک نفرینشده» در یک استوری اینستاگرامی نوشت: «طناب کم میآورید، ما زیادیم.»
این اظهارنظر به احضار او از سوی اطلاعات سپاه و بازداشت سنگربان وقت تراکتور انجامید و پیوستن او به استقلال نیز با کارشکنی نهادهای امنیتی همراه شد.
مظاهری ۳۰ تیر ۱۴۰۰ نیز در واکنش به سرکوب اعتراضات مردم خوزستان به بیآبی، با انتشار ویدیویی از شلیک به معترضان، با کنایه به نوحهای درباره محمد جهانآرا نوشت: «ممد نیستی ببینی، خونت بیثمر گشته.» این موضعگیری هم با محرومیت از سوی کمیته اخلاق فدراسیون فوتبال همراه شد.
اکنون و با گذشت بیش از ۴۰ ساعت از انتشار پست اخیر رشید مظاهری علیه علی خامنهای، هنوز خبر تأییدشدهای از وضعیت این فوتبالیست ۳۶ ساله منتشر نشده است.
ابراهیم قاسمپور، هافبک پیشین تیم ملی فوتبال ایران، در گفتوگو با اعتماد درباره کاهش محبوبیت تیم ملی فوتبال به دلیل سکوت در برابر کشتن مردم ایران به دست جمهوری اسلامی، گفت: «خیلیها دل خوشی از تیم ملی ندارند. خیلیها دلشان با تیم ملی نیست و برای بازیکنان آرزوی موفقیت نمیکنند.»
او در ادامه گفت: «مطمئنا در جام جهانی خیلی کم از تیم ملی حمایت میشود.»
عضو تیم ملی در جام جهانی ۱۹۷۸، درباره تاثیر نقش بازیکنان بر بیاهمیت شدن فوتبال بین مردم و کاهش علاقه به تیم ملی گفت: «همه اینها دخیل است. از شرایط فعلی مملکت تا نوع برخوردشان و نوع حرف زدنشان مزید بر علت میشود.»
او گفت: «ببینید خود آقای پزشکیان میگوید مردم ما ناراضیاند و ما کاری برایشان نکردهایم، خب یعنی خودشان هم میدانند. پس میخواهید چه کاری انجام دهید؟ کی میخواهید انجام دهید؟ الان نان خوردن مردم سخت شده و تورم سرسامآور است و خط فقر بیداد میکند. در این شرایط فوتبال اولویت مردم میشود یا معیشت و زندگی؟ مسلما فوتبال نیست.»
با گذشت حدود دو ماه از آغاز انقلاب ملی ایرانیان، همچنان گزارشهایی از نحوه کشته شدن معترضان و شلیک تیر خلاص به مجروحان به دست ایراناینترنشنال میرسد. محمد حامد قازقان، سجاد سلیمانی و محمد ربیعی، سه نمونه از این افراد هستند که پس از انتقال به بیمارستان و بازداشتگاه، کشته شدند.
در هفتههای اخیر مستنداتی از چند شهر مانند اهواز، زنجان و کرج به ایراناینترنشنال رسیده که نشان میدهد نیروهای امنیتی پس از تیراندازی به معترضان، با محاصره بیمارستانها و مراکز درمانی مانع انتقال مجروحان شدهاند و برخی زخمیها را از داخل بیمارستان ربوده و هدف شلیک دوباره قرار دادهاند.
شاهدان عینی از کرج گفتند ماموران در جریان اعتراضات ۱۹ دی بهطور مستقیم به سوی زخمیها شلیک کردند و اجازه امدادرسانی ندادند.
پیامهای رسیده از اهواز نیز حاکی از آن است که ماموران به معترضان گفتهاند «حکم تیر خلاص» دارند.
محمد حامد قازقان
محمد حامد قازقان، جوان ۱۸ ساله اهل روستای قازقان از توابع جاده میامی مشهد، پس از بازداشت در جریان انقلاب ملی ایرانیان، جان خود را از دست داد.
بر اساس اطلاعات منتشرشده از سوی نزدیکان محمد حامد، او ۱۹دی در بلوار حرِ شهرک رجایی مشهد بر اثر اصابت گلوله به ناحیه پا مجروح و پس از آن بازداشت شد.
خانواده برای روزها در بیخبری مطلق از وضعیت فرزندشان بودند. بعد از مدتی به آنها اطلاع دادند محمد حامد زنده و در بازداشت است.
با این حال، ۱۲بهمن به خانواده اطلاع داده شد که برای تحویل پیکر مراجعه کنند.
خانواده محمد حامد هنگام تحویل پیکر متوجه آثار شدید ضرب و جرح و نشانههایی از سوختگی بر بدن او شدند. همچنین روی پیشانی این جوان، جای گلوله و «تیر خلاص» دیده میشد.
به گفته نزدیکان، شدت آسیبها شناسایی پیکر را دشوار کرده بود. مادر محمد حامد او را از طریق نشانهای قدیمی مربوط به دوران کودکی توانست تشخیص دهد.
پیکر محمد حامد ۱۲ بهمن در زادگاهش روستای قازقان به خاک سپرده شد. مراسم خاکسپاری با حضور گسترده اهالی برگزار شد.
خاکسپاری محمد حامد قازقان
سجاد سلیمانی
یکی از معترضان کشتهشده با تیر خلاص، سجاد سلیمانی ۴۱ ساله و پدر دختری پنج ساله است.
سجاد شامگاه ۱۸ دی برای اعتراض در تهران به منطقه آریاشهر رفت و نیروهای سرکوبگر با گلوله جنگی به پهلو و پای او شلیک کردند.
شدت جراحت او بالا و خونریزیاش شدید بود و همراهانش، او را به بیمارستان ابن سینا رساندند اما به گفته نزدیکانش، در بیمارستان همه همراهان را از بالین سجاد اخراج و بعد از مدتی به خانواده او اعلام کردند او در اثر خونریزی جان باخته است.
این در حالی است که وقتی خانواده سلیمانی پیکر سجاد را دیدند، متوجه جای گلوله روی پیشانی او شدند.
پیکر این معترض را به پزشکی قانونی کهریزک منتقل کردند و فردای همان روز به خانواده تحویل دادند.
سلیمانی کارگاه صنایع چوب داشت و از وضع مالی خوبی برخوردار بود.
مزار سجاد سلیمانی
محمد ربیعی
محمد ربیعی ۴۳ ساله نیز به شکلی دیگر اما با همان شیوه شلیک تیر خلاص کشته شد.
منابع ایراناینترنشنال گفتند محمد شامگاه ۱۹ دی در حال برگشت از محل کار به خانه بود که دید نیروهای بسیجی در مارلیک ملارد با زور و خشونت میکوشند دختر جوانی را با خود ببرند.
او مداخله کرد و نیروهای حکومتی خودش را بازداشت کردند.
خانواده محمد تا عصر بیستم دی بارها با تلفن او تماس میگیرند و در نهایت فردی موبایلش را پاسخ میدهد و میگوید او بازداشت شده و دیگر با این شماره تماس نگیرند.
خانواده محمد در روزهای بعد هم نمیتوانند با او صحبت کنند اما با پیگیریها متوجه میشوند او را به زندان کچویی کرج منتقل کردهاند و «خیالشان از اینکه زنده است، راحت میشود».
با این حال، شامگاه ۲۸ دی خبر مرگ محمد را به خانوادهاش میدهند و از آنها میخواهند برای تشخیص هویت به کهریزک مراجعه کنند.
محمد ربیعی
خانواده شبانه به کهریزک میروند اما راهشان نمیدهند. صبح فردای آن روز نیز به خانواده میگویند اسم محمد ربیعی در میان پیکرها نیست و آنها را روانه اداره آگاهی میکنند تا با نامهای از آنها، در میان پیکرهای ناشناس دنبال او بگردند.
وقتی خانواده دوباره به کهریزک برمیگردند در میان عکسهای کشتهشدگان که از مانیتور پخش میشده، محمد را شناسایی میکنند.
به گفته نزدیکانش، پیکر محمد را جزو افراد ناشناس طبقهبندی کرده بودند چون او «نان شرافتمندانه کارگری میخورد و آنچنان از دستهایش کار کشیده بود که اثر انگشتش از بین رفته بود».
وقتی خانواده پیکر را از نزدیک میبینند متوجه جای گلولهای میشوند که ظاهرا از فاصلهای نزدیک به پیشانی محمد شلیک شده بود.
به خانواده گفتند او همان شب ۱۹ دی جان خود را از دست داده، اما به گفته نزدیکانش «پیکر محمد تازه بود و حتی وقتی شروع به شستن پیکر و گل و خاکی که روی صورتش مالیده بود کردند، خون تازه از صورتش جاری شد».
پیکر محمد را ۳۰ دی به خانواده تحویل دادند و بدون هماهنگی، او را «شهید ترور» اعلام کردند، اما وقتی خانواده او را به «امامزاده ابراهیم» ملارد رساندند، نیروهای امنیتی با دیدن جمعیتی که برای خاکسپاری آمده بودند، اجازه دفن ندادند.
در نهایت، خانواده توانستند پیکر محمد را یکم بهمن به خاک بسپارند.
سعید استکی، ۲۴ ساله اهل گلپایگان، شامگاه ۱۹ دی کشته شد. بر اساس پیامهای رسیده به ایراناینترنشنال، پیکر او با جمجمه شکسته بر اثر ضربات شدید به سر، در یک کوچه پیدا شد. جمهوری اسلامی تلاش کرد قتل او را خودکشی جا بزند، اما آثاری از شکستگی ناشی از سقوط از ارتفاع، در بدنش نبود.
نزدیکان سعید به ایراناینترنشنال گفتند با وجود ادعای اولیه مقامها مبنی بر «سقوط از پشتبام»، پزشکی قانونی این روایت را رد کرده، چرا که بدن او فاقد آسیبهای متعارف ناشی از پرت شدن از ارتفاع بوده و تنها آثار ضربوشتم و ضربه مرگبار به سر داشته است.
به گفته نزدیکان سعید، حکومت در روزهای بعد تلاش کرد روایتهای متفاوتی را مطرح کند؛ از ادعای خودکشی و داشتن سابقه اقدام به آن گرفته تا طرح این ادعا که او به دست معترضان کشته شده است.
خانواده سعید نیز تحت فشار امنیتی قرار گرفتند تا مرگ فرزندشان را بیربط به اعتراضات بخوانند، اما پدر این جوان اعلام کرد اطلاعی از جزئیات حادثه ندارد.
شاهدان محلی گفتند همزمان با پیدا شدن پیکر سعید، نیروهای یگان ویژه در حال ترک محل دیده شده بودند.
نزدیکان سعید استکی تاکید کردند او «بر اثر ضربات مستقیم به سر» از سوی ماموران کشته شده است و روایتهای حکومتی با واقعیت همخوانی ندارد.
با گذشت بیش از ۳۶ ساعت از انتشار پست انتقادی و صریح رشید مظاهری، دروازهبان پیشین تیم ملی فوتبال، استقلال و ذوبآهن، خبرهای تاییدنشده متعددی درباره وضعیت او منتشر شده است. پیگیریها نشان میدهد خانواده این فوتبالیست در ۲۴ ساعت گذشته خبری از او ندارند و بهشدت نگران شرایطش هستند.
چند ساعت پس از انتشار این پست انتقادی علیه علی خامنهای، یادداشت از صفحه اینستاگرام مظاهری حذف شد.
مریم عبداللهی، همسر او، صبح دیروز با ابراز نگرانی درباره امنیت جانی این فوتبالیست نوشت: «مسئولیت جان همسرم، که با وجود همه مخاطرات شجاعانه در خاک وطن مانده، مستقیماً بر عهده حکومت است. جان او در خطر است.»
پس از آن، خبرهای تاییدنشدهای درباره بازداشت یا یورش نیروهای امنیتی به خانه رشید مظاهری منتشر شد، اما بهدلیل قطع کامل ارتباط با او، این اخبار از سوی بستگانش تایید نشده است.
رشید مظاهری سهشنبهشب در واکنش به کشتار مردم ایران، با انتشار پستی در اینستاگرام که در آن تصویری از علی خامنهای با عبارت «شیطان» ترکیب شده بود، نوشت: «خامنهای! بدان که فرماندهیِ تو بر این خاکِ ایزدی به پایان رسیده است.»
دروازهبان پیشین استقلال در این پست، با اشاره به کشتهشدن دستکم ۳۶ هزار و ۵۰۰ نفر در جریان انقلاب ملی ایرانیان، نوشته بود: «چطور چشم بر خاکِ آغشته به خونِ جگرگوشههایمان ببندیم؟ من فرزندِ خاکسترم؛ ریشهام کهنتر از تازیانه و اعدام است. تاریخ یادش میماند چه کسی چون «کاوه» پیشبندِ چرمین بر سر نیزه کرد و چه کسی بزدلانه سکوت نمود.»
او در ادامه، خطاب به رهبر جمهوری اسلامی، نوشت: «و اما تو، خامنهای! بدان که فرماندهیِ تو بر این خاکِ ایزدی به پایان رسیده است. تو بر تنها تازیانه زدی، اما شرافتِ وارثانِ کوروش و داریوش فراتر از حقارتِ خشونتِ توست. دیوارِ ترس فرو ریخته و از میانِ ویرانههای استبداد، ایرانِ بزرگ قد علم کرده است.»
صداوسیما اعترافاتی اجباری از هشت نوجوان معترض بازداشتشده را روی آنتن برد؛ گفتوگویی که با مقصر جلوه دادن خانواده و مدرسه بهعنوان عامل حضور این افراد در اعتراضات، سهم حکومت در سرکوب خونین و مخالفت گسترده با جمهوری اسلامی را نادیده گرفت.
پخش این برنامه از شبکه سه که در آن نوجوانان بازداشتشده در کانون اصلاح و تربیت مقابل دوربین نشان داده میشوند، موجی از نگرانی درباره استفاده دوباره حکومت از اعترافات اجباری علیه کودکان ایجاد کرده است.
در این برنامه، اطلاعاتی مانند جزئیات زندگی، وضعیت خانوادگی و محل سکونت نوجوانان مطرح میشود؛ موضوعی که میتواند به شناسایی آنها منجر شود و خطر پیامدهای اجتماعی و حتی قضایی در آینده را افزایش دهد.
این گفتوگو با موسیقی و لحن همدلانه آغاز میشود و مجری که خود را «هادی زینلی» معرفی میکند، میگوید به عنوان «معلم» برای گفتوگو به کانون اصلاح و تربیت آمده، نه جایی که «تروریستهای حرفهای» نگهداری میشوند.
با این حال، مسیر طرح سوالها بیش از یک گفتوگوی آموزشی، به بازسازی پرونده، تثبیت روایت امنیتی و بازجویی از کودکان شباهت دارد.
مجری از همان ابتدا نوجوانان را «مرتکب اشتباه» معرفی میکند و از «جرم» و «پیامدهای واقعی» سخن میگوید و تاکید میکند قرار نیست «جرم و اتفاقهای بد» کوچک شمرده شود.
او سپس پرسش محوریاش را اینگونه طرح میکند که «قبل از این اشتباه و جرم، چه چیزهایی بوده که دیده نشده و چه چیزی باعث شد این بچهها در دام آدمهای خودفروخته بیفتند؟»
چنین ادبیاتی، بدون اشاره به حق اعتراض، زمینههای نارضایتی عمومی و این واقعیت که بخش بزرگی از جامعه ایران، حکومت را نمیخواهد، مسیر را از همان ابتدا به سمت جرمانگاری پیشاپیش بازداشتشدگان میبرد و نقش ساختار قدرت را از کانون روایت دور میکند.
پس از این مقدمه، برنامه وارد معرفی فردی نوجوانان میشود؛ معرفیهایی که در آن ترک تحصیل، کودک کار بودن، فقر اقتصادی، جدایی والدین، زندگی با پدربزرگ و مادربزرگ، بیشناسنامه بودن، زندانی بودن پدر و روایتهای بسیار حساس از وضعیت سلامت روان، بستری در مراکز روانپزشکی و اقدام به خودکشی مطرح میشود.
یکی از نوجوانان درباره بستری شدن در بیمارستان روانپزشکی امینآباد و «شش بار خودکشی ناموفق» و فضای پرتنش خانه صحبت میکند و نوجوان دیگری از مصرف مخفیانه داروهای روانگردان، افسردگی و مراجعه به تراپیست و کمپ ترک اعتیاد میگوید.
طرح این موارد در وضعیت بازداشت و مقابل دوربین رسانه حکومتی، حریم خصوصی کودکان را نقض میکند و میتواند آسیبهای اجتماعی ماندگار ایجاد کند؛ بهویژه وقتی چهره آنها بهطور کامل پنهان نشده است.
در همین بخش، برنامه به جای آنکه به مسئولیت حکومت در حمایت از کودکان، تامین آموزش، پیشگیری از ترک تحصیل و حمایت اجتماعی از کودکان در معرض آسیب بپردازد، این روایتها را به ابزاری برای مقصر جلوه دادن خانواده و محیط آموزشی تبدیل میکند.
مجری در جایی صراحتا میگوید میخواهد نشان دهد «پدر و مادرها چه بلایی سر شخصیت و عزت نفس بچهها میآورند» و در ادامه، با طرح نمونههایی از برچسبزنی و آسیبهای خانوادگی، عملا مسیر را به سمت سرزنش خانواده پیش میبرد.
همزمان، اظهاراتی نیز مطرح میشود که بهطور غیرمستقیم جایگاه مدرسه و معلمان را زیر سوال میبرد؛ در حالی که در روایت برنامه، نقش حکومت در سرکوب خشونتبار معترضان، قتل صدها کودک و نوجوان معترض، بازداشتهای خشن و فضای امنیتی و نارضایتی عمومی جایی ندارد.
این در حالی است که معلمان در سالهای اخیر بارها در کنار دانشآموزان و مردم ایستادهاند و تلاش برای تخریب آنان، بخشی از همان انتقال تقصیر از حکومت به جامعه تلقی میشود.
از روایت زندگی شخصی تا اعتراف جلوی دوربین
پس از چیدن این بستر احساسی و خانوادگی، برنامه وارد مرحلهای میشود که عملا بازسازی رفتارهای منتسب به اعتراضات خیابانی است.
نوجوانان جلوی دوربین از حضور در تجمعات، شعار سردادن، سنگپرانی، آتش زدن سطل زباله و کندن تابلوهای خیابانها سخن میگویند.
طرح این اعترافات در تلویزیون، پیش از هر رسیدگی قضایی مستقل و بیطرفانه، اصل برائت را مخدوش میکند و میتواند مستقیما علیه خود این کودکان در روند قضایی استفاده شود.
در یکی از روایتها، نوجوانی با جزئیات از ارتباط تلگرامی با فردی ناشناس، دریافت ویدیو درباره ماده منفجره دستسازی که آن را «سهراهی» معرفی میکند، دریافت پیام برای رفتن به مکانی مشخص در تهرانپارس برای برداشتن «محموله» و دستگیری هنگام انتقال آن به محل تجمعات در دیماه سخن میگوید.
پرسشهای مجری در این بخش، به جای گفتوگوی آزاد، شکل هدایتگر و شبیه بازجویی پیدا میکند؛ از جمله وقتی میپرسد آیا او «آن آدم را اصلا ندیده بود» یا وقتی بحث «تحت نظارت بودن محموله» را پیش میکشد.
چنین چینشی، بهویژه درباره کودکان بازداشتی، نگرانیها درباره اعتراف اجباری و پروندهسازی سنگین علیه آنها را تقویت میکند.
یکی از نوجوانان نیز در میانه روایتها بهصراحت درباره تبعات برچسبزنی میگوید که در ۱۷ سالگی بد است «سابقهدار» و «تروریست شناخته» شود.
مجری در واکنش میکوشد معنای «تروریست» را به «کسانی که از جاهایی پول گرفتهاند» محدود کند، اما همین گفتوگو نشان میدهد برنامه چگونه واژگان امنیتی را وارد زندگی نوجوانان میکند و چهطور پخش عمومی آنها میتواند آسیب اجتماعی و قضایی بلندمدت ایجاد کند.
پند، خطابه و پاککردن صورتمساله اعتراض
در بخشهای پایانی، برنامه از روایت اعتراض به توصیههای فردی مانند «قانون ۱۰ ثانیه» تغییر مسیر میدهد و اعتراض اجتماعی به مسالهای فردی تقلیل داده میشود.
در ادامه نیز وقتی یکی از نوجوانان درباره حضور خود در اعتراضات میگوید «این کار را بهخاطر اقتصاد کردیم»، مجری میگوید «الان اینجوری میگویی، شعاریاش میکنی»؛ عبارتی که نشان میدهد حتی بیان انگیزههای اجتماعی و اقتصادی هم در روایت برنامه تحمل نمیشود و باید به چارچوب مطلوب مجری بازگردد.
در پایان برنامه، بخشهایی از سخنان نوجوانان درباره «آینده»، «موفق شدن»، «خدمت به کشور» و حتی آمادگی برای «جنگ با آمریکا» مطرح میشود و مجری نیز با خطابهای سیاسی تاکید میکند «دشمن اصلی ناامیدی است» و آن را «از آمریکا خطرناکتر» توصیف میکند.
این جمعبندی، چارچوب سیاسی برنامه را کامل میکند؛ روایتی که اعتراض و نارضایتی عمومی را نه نتیجه سیاستها غلط جمهوری اسلامی و سرکوب حکومتی، بلکه حاصل ناامیدی و خطای فردی معرفی میکند.
برنامه نیز با قطعاتی درباره «وطن» به پایان میرسد؛ پایانی که بیشتر به بستهبندی تبلیغاتی یک روایت امنیتی شباهت دارد تا گفتوگویی حمایتی با کودکان بازداشتی.
پخش این برنامه چند روز پس از آن انجام شد که پیمان جبلی، رییس صداوسیمای جمهوری اسلامی، از پخش اعترافات «بازداشتیهای کمسنوسال» خبر داد و تاکید کرد که رسانه «اعتراف نمیگیرد» و آنچه پخش میکند خروجی نهادهای قضایی و امنیتی است.
اخذ این اعترافات اگرچه در بازداشتگاه انجام شده، اما پخش آن از رسانه حکومتی بخشی از چرخه فشار و پروندهسازی است و به اعترافات اجباری رسمیت میدهد؛ رویهای که در موارد متعدد مبنای صدور کیفرخواست و احکام سنگین قرار گرفته و از سوی نهادهای حقوق بشری نقض آشکار دادرسی عادلانه خوانده شده است.
سازمان عفو بینالملل پیشتر از خطر اعدام دستکم ۳۰ نفر، از جمله چند کودک، در پی اعتراضات سراسری اخیر خبر داد و یونیسف نیز خواستار پایان بازداشت کودکان و دسترسی مستقل برای بررسی وضعیت آنان شده است.
همچنین انجمن نویسندگان کودک و نوجوان، همراه با شماری از انجمنها و نهادهای مدنی، با انتشار بیانیهای بازداشت کودکان، پروندهسازی قضایی، اخذ و پخش اعترافات اجباری و هرگونه برخورد امنیتی با کودکان و دانشآموزان را مغایر تعهدات بینالمللی در قبال حقوق کودک دانستند و آن را محکوم کردند.
پخش این برنامه از صداوسیما ادامه روندی است که در آن بازداشتشدگان، پیش از رسیدگی مستقل قضایی، در معرض قضاوت عمومی قرار میگیرند؛ روندی که وقتی پای کودکان در میان است، پیامدهای آن میتواند جبرانناپذیر باشد.