ظریف: مردم و نیروهای مسلح بزرگترین تضمین جمهوری اسلامی هستند
محمدجواد ظریف، وزیر خارجه پیشین جمهوری اسلامی، گفت: «ما نیاز به تضمین از پیمانشکنان نداریم، مردم و نیروهای مسلح بزرگترین تضمین برای ما هستند.»
او افزود جمهوری اسلامی با اتکا به توان خود ثابت کرده است هر کس بخواهد در برابر این کشور قد علم کند، تجاوز کند و رهبران ما را بکشد، محکوم به شکست است و «این بزرگترین تضمین آینده ماست.»
ظریف در ادامه گفت «دوستان ما در عرصه دیپلماسی» میتوانند با خودباوری و عزت نفس «در برابر قلدران آدمکش» بایستند، از حقوق «مردم ایران» دفاع کنند و نگران آینده نباشند.
در ادامه لفاظیهای مقامهای حکومت، محمدجواد ظریف، وزیر پیشین امور خارجه جمهوری اسلامی، گفت: «ما نیاز به تضمین از قولشکنان و پیمانشکنان نداریم. مردم و نیروهای مسلح ما بزرگترین تضمین برای ما هستند.»
او ادامه داد: «آینده پر از فرصت است برای ایران تهدیدها هستند، اما تهدیدگران فهمیدند که با تهدید و قلدری و زورگویی نمیتوانند این مردم را تسلیم کنند.»
ظریف با تکرار سخنان علی خامنهای، دیکتاتور پیشین ایران افزود: «دوران بزن در رو تمام شده است.»
پاکستان در حالی نقش میانجی میان تهران و واشینگتن را ایفا میکند که همکاریهای نظامی گسترده خود با عربستان سعودی، یکی از رقبای اصلی جمهوری اسلامی، را ادامه داده است.
خبرگزاری رویترز گزارش داده اسلامآباد یک اسکادران جنگنده جیاف-۱۷، دو اسکادران پهپاد نظامی و سامانههای پدافند هوایی اچکیو-۹ ساخت چین را به عربستان سعودی اعزام کرده است.
«دو بار زندگی، سه بار مرگ» ساخته کریم لکزاده، نمایندهای از سینمای زیرزمینی ایران که در جشنواره کن در بخش اسید به نمایش درآمد، در فضایی نیمهسوررئال به کند و کاوی در احوال چند کارگر میپردازد.
فیلم با دستی آغاز میشود که از میان سنگها بیرون میآید؛ دستی در پی نور و رهایی. خیلی زود میفهمیم در اثر انفجار در معدن همه کارگران مردهاند، اما سه نفر از آنها زنده ماندهاند. آنها نقشهای در سر دارند: از آنجا بروند و تظاهر کنند که مردهاند تا خانوادههایشان دیهشان را بگیرند و زندگی فقیرانهشان را تغییر دهند.
در صحنههای اول در دل تاریکی، در میان سنگها، جنب و جوش آنها را شاهدیم تا شاید راهی برای نجات از این وضعیت بیابند. این خود به استعارهای بدل میشود که تا انتها ادامه دارد: تلاش برای نجات یافتن از تلخیها و بدبختیهای زندگی که آنها را احاطه کرده و این سه، بیپناه و تنها میخواهند بر آن غلبه کنند.
فیلم با آنها همراه میشود اما برخلاف انتظار، و انبوه فیلمهایی از این دست درباره کارگران، از روایتی رئالیستی فاصله میگیرد و همان اوایل با تند کردن صحنه رقص یکی از آنها میفهمیم که قرار نیست با روایتی ساده و واقعگرایانه روبرو باشیم.
از اینجا به بعد فیلم وارد فضای غریبی میشود که در بین روایت رئالیستی یک واقعه، و زندگی تلخ شخصیتهایش، با اتقاقات غریب و سوررئال در نوسان است و میتواند به یک تعادل جذاب برسد؛ جایی که واقعیت همانقدر اهمیت دارد که وقایع غیرقابل باور.
از این رو فیلم در عین نقد به جهان واقعی و وصف حال و روز چند کارگر فقیر ، که حتی در جایی راضی میشوند برای رسیدن به دیه عضوی از بدن خود را قطع کنند، جهان اطراف ما را به سخره میگیرد و با زبان طنز و هزل به همه چیز میخندد. در عین جدی بودن ماجرا، و تلخی آن، نگاه فیلمساز نوعی فاصلهگذاری را پیشنهاد میکند، گویی که ما در حال تماشای یک فیلم در فیلم هستیم و همه داستان به نوعی به سینما ارتباط دارد.
همین فاصلهگذاری و پرداخت عجیب فیلم آن را از نمونههای مشابه جدا میکند، به شکلی که یافتن شباهت آن به دیگر فیلمهای سینمای ایران، کار آسانی نیست؛ شباهتی که حتی در اثر قبلی این فیلمساز ، «ماده تاریک»، هم یافت نمیشود.
با حضور شخصیت مرد مرموزی که نمیتواند آتش روشن کند اما همه چیز را میداند، باز نوعی فاصلهگذاری به عنوان دانای کل، شاید خود فیلمساز، فیلم رازآمیزتر میشود؛ رازهایی که قرار نیست گرهگشایی شوند و فیلمساز آشکارا توضیحی درباره آنها بدهد.
روند قصه و اتفاقات خاص آن فقط میخواهد منطق دنیای ویژه فیلم را بپذیریم و با آن همراه شویم. اگر این منطق را نپذیریم، فیلم خیلی زود خستهمان میکند و اگر با این منطق همراه شویم، با فیلم متفاوتی روبهرو میشویم که حرفهای اجتماعی معمول را در قالبی متفاوت با ما در میان میگذارد.
روند غرابت فیلم رفتهرفته تندتر میشود و بیش و بیشتر از واقعیت زندگی جدا فاصله میگیریم.
بخش انتهایی در تهران از سوررئالترین بخشهای فیلم است؛ جایی که قرار بود یک مأمن امن برای گریز آنها باشد، خود به قربانگاهی بدل میشود که همه زندگی آنها را تحتتاثیر قرار میدهد.
همه نوع آدم و همه نوع تفکر در آنجا دیده میشود و همه چیز به هم میرسد. فیلم درباره اختلاف طبقاتی حرف میزند بیآنکه در دام شعارهای معمول بیفتد.
فیلمساز باز با فاصله میایستد و به یک نظارهگر بدل میشود، نظاره واقعیت زندگیای که کم از سوررئالیسم ندارد و نشان میدهد که چشم دوختن به واقعیت جامعه ایران، خود به خود ما را به یک جهان سوررئال هدایت میکند که از آن گریز و گزیری نیست.
شخصیتهای فیلم در تمام طول مدت آن در حال گریز هستند؛ گریز از جامعه، خانواده و حتی گریز از خود. فیلم به ما میگوید که گریزی نیست و صحنه آخر در مه، که در آن همه چیز محو شده و معنای واضح خود را از دست داده، حکایت از همان دایره بستهای دارد که شخصیتهای فیلم در آن گیر افتادهاند؛ درست مثل صحنههای ابتدای فیلم که زیر فشار سنگها گیر افتاده بودند.
رسانههای حقوق بشری گزارش دادند دادگاه کیفری تهران پس از رسیدگی دوباره به پرونده شهرک اکباتان، سه معترض بازداشتشده در این پرونده را به دیه و پنج سال حبس محکوم و سه معترض دیگر را از اتهام مشارکت در «قتل عمد» تبرئه کرد. حکم اعدام این شش تن پیشتر در دیوان عالی کشور نقض شده بود.
سایت هرانا چهارشنبه ۳۰ اردیبهشت گزارش داد شعبه ۱۳ دادگاه کیفری یک استان تهران، میلاد آرمون، علیرضا کفایی و امیرمحمد خوشاقبال را بابت اتهام «مشارکت در قتل عمد» آرمان علیوردی، از نیروهای بسیج، محکوم کرد. هر یک از آنها به پرداخت سهم مساوی از دیه کامل یک انسان و پنج سال حبس محکوم شدهاند.
طبق گزارش هرانا، نوید نجاران، حسین نعمتی و علیرضا برمرزپورناک، سه متهم دیگر این پرونده، به دلیل «فقدان مدارک دال بر وارد کردن ضربه به ناحیه مشخصی از بدن علیوردی» از اتهام مشارکت در قتل عمد تبرئه شدند.
این حکم ۱۵ بهمن سال گذشته صادر و سهشنبه ۲۹ اردیبهشت به وکلای این افراد ابلاغ شده است.
این شش شهروند معترض در آبان ۱۴۰۳ از سوی همین شعبه به اعدام محکوم شده بودند. حکم اعدام آنها در شهریور ۱۴۰۴ در دیوان عالی کشور نقض و پرونده برای رسیدگی مجدد به شعبه ۱۳ دادگاه کیفری تهران ارجاع شده بود.