پایان ۴ سال انتظار؛ سلین دیون در پاریس به صحنه بازمیگردد

بیش از ۳۰ هزار هوادار سلین دیون شامگاه شنبه ۲۱ شهریور در پاریس گرد هم میآیند تا پس از چهار سال، شاهد بازگشت این خواننده سرشناس کانادایی به صحنه باشند.

بیش از ۳۰ هزار هوادار سلین دیون شامگاه شنبه ۲۱ شهریور در پاریس گرد هم میآیند تا پس از چهار سال، شاهد بازگشت این خواننده سرشناس کانادایی به صحنه باشند.
روزنامه گاردین جمعه ۲۰ شهریور گزارش داد هزاران نفر دیگر که موفق به تهیه بلیت نشدهاند، با شرکت در برنامههای کارائوکه در سراسر فرانسه، ثبات نسبی وضعیت جسمانی دیون و ازسرگیری فعالیت هنری او را جشن میگیرند.
کارائوکه نوعی سرگرمی است که در آن افراد با پخش موسیقی بیکلام، متن ترانه را از روی صفحه نمایش میخوانند.
شهرداری پاریس شامگاه ۲۰ شهریور برنامهای رایگان برای ۱۰ هزار نفر در فضای باز در شمال این شهر برگزار کرد. شرکتکنندگان ترانههای مشهور دیون، از جمله «قلبم ادامه خواهد داد»، را دستهجمعی خواندند.
این ترانه که در فیلم «تایتانیک» پخش شد، یکی از پرفروشترین تکآهنگهای تاریخ با صدای یک خواننده زن است.
امانوئل گرگوار، شهردار پاریس، گفت این برنامه بزرگ خیابانی برای تجلیل از دیون بهعنوان «هنرمندی مردمی» و چهرهای وحدتآفرین در فرانسه برگزار شده است.
او افزود: «موسیقی قدرتی منحصربهفرد برای نزدیک کردن مردم به یکدیگر و ساختن جامعه دارد.»

از کافه پدر تا شهرت جهانی
دیون در خانوادهای ۱۴ فرزندی در شهری کوچک نزدیک مونترال، در استان فرانسویزبان کبک کانادا، بزرگ شد و آواز خواندن را از دوران کودکی در کافهپیانوی پدرش آغاز کرد.
گاردین نوشت زندگی پرفرازونشیب دیون، از کودکی در خانوادهای فقیر تا رسیدن به شهرت جهانی، در محبوبیت گسترده او نقش داشته است.
این خواننده ۵۸ ساله هواداران بیشماری در فرانسه دارد و ترانههای فرانسویزبانش همواره از محبوبترین قطعات در برنامههای کارائوکه این کشور بودهاند.
مبارزه با یک بیماری نادر و درمانناپذیر
دیون سال ۲۰۲۲ اعلام کرد به «سندرم شخص سفت»، نوعی اختلال نادر خودایمنی و درمانناپذیر دستگاه عصبی، مبتلا شده است.
این بیماری میتواند به سفتی عضلات، گرفتگیهای شدید و دشواری در حرکت منجر شود.
او پس از تشخیص بیماری، مدتی از اجرای زنده کناره گرفت و بعدها گفت گرفتگیهای عضلانی ناشی از آن به اندازهای شدید بوده که دندههایش را شکسته است. دیون همچنین افزود گاهی حتی قادر به راه رفتن نبوده است.
او در مستند «من سلین دیون هستم» که سال ۲۰۲۴ منتشر شد، گوشهای از درد و رنج ناشی از این بیماری، از جمله تشنج، را به تصویر کشید.
جزییات مجموعه کنسرتهای دیون در سالن «پلنیتود» منطقه لادفانس در غرب پاریس محرمانه نگه داشته شده است. این سالن بزرگترین محل سرپوشیده برگزاری کنسرت در اروپاست.
این خواننده به هوادارانی که مقابل هتلش منتظر بودند، گفت برای مراقبت از سلامتی خود احتیاط میکند و تنها برای شرکت در تمرینها از هتل خارج میشود. او از فاصلهای امن با هوادارانش احوالپرسی کرد.
دیون افزود کنسرتهای پیشرو از اجراهای معمول او طولانیتر خواهند بود و به حاضران توصیه کرد کفش راحت بپوشند.
استقبال میلیونی و رونق اقتصاد پاریس
دیون معمولا در فرانسه بیشتر ترانههای فرانسویزبانش را اجرا میکند. آلبوم «D’eux» او که سال ۱۹۹۵ منتشر شد، پرفروشترین آلبوم فرانسویزبان تاریخ است.
با این حال، چون در حال حاضر تنها پاریس میزبان کنسرتهای اوست و بسیاری از علاقهمندان از آمریکای شمالی و دیگر نقاط جهان به این شهر میآیند، ترانههای انگلیسیزبان نیز بخشی از برنامه خواهند بود.
حدود ۹ میلیون نفر در ماه آوریل برای شرکت در قرعهکشی پیشفروش بلیتها نامنویسی کردند و تمام بلیتها نیز بهسرعت به فروش رفت.
مقامهای منطقه پاریس پیشبینی میکنند ۱۶ اجرای دیون در ماههای سپتامبر و اکتبر، همراه با چند کنسرت دیگر در ماه مه که بلیتهای آنها نیز فروخته شده است، تا ۸۰۰ میلیون یورو به رونق اقتصاد محلی کمک کنند.
شور و هیجان ناشی از بازگشت این خواننده کانادایی ممکن است درآمد هتلها، رستورانها و مراکز گردشگری منطقه را از عواید کنسرتهای پیشین تیلور سوئیفت و بیانسه فراتر ببرد.
استقبال هواداران تنها به خرید بلیت محدود نمانده است. بخش ویژه محصولات سلین دیون در فروشگاه بزرگ گالری لافایت مشتریان فراوانی دارد و برخی علاقهمندان حتی پیش از آغاز ساعت کاری فروشگاه در محل حاضر میشوند.
«کمی نور» ادامهای است بر فیلمهای پیشین علی عسگری، از «ناپدید شدن» تا «کمدی الهی» که با همان سبک و سیاق به شکل زیرزمینی سعی دارد چهره نادیدهای از اجتماع امروز ایران را ثبت کند؛ در این فیلم تهران پس از کشتار دی ماه برای اولین بار در فیلمی ایرانی روایت میشود.
فیلم بیتوجه به سانسور و محدودیت های رایج، تصویری عریان از تهران بین دو جنگ (جنگ ۱۲ روزه و جنگ ۴۰ روزه) را روایت میکند که در آن یکنواختی، انفعال و بلاتکلیفی به اوج میرسد و دوربین فیلمساز سعی دارد از دل نومیدی به جستوجوی امید بپردازد.
فیلم داستان پزشکی است به نام آرش که در مطبش به درمان معترضان زخمی دی ماه پرداخته، اما با حمله نیروهای دولتی مطب او تعطیل شده و آرش دستگیر شده است. حالا که او با وثیقه آزاد شده، قصد دارد به زندگی خودش پایان دهد، اما برای این کار عملی غیرمعمول را انتخاب میکند: مطلع کردن دو خواهر و برادرش از قصد خودکشی و کمک خواستن از آنها برای اطلاع دادن به مادرشان.
فیلم همانطور که خود فیلمساز اشاره دارد ادای دینی است به «طعم گیلاس» ساخته عباس کیارستمی. اینجا هم قرار است با مواجههای با مفهوم زندگی روبرو باشیم که در اثر برخوردهای ساده روزمره شکل میگیرد.
فیلم یک روز از زندگی آرش را روایت میکند و بدون بازگشت به گذشته، مختصری درباره اتفاقات پیش از آن، از جمله حمله به مطبش و دستگیری او، توضیح میدهد و جز آن به روایت حال اکتفا میکند؛ حال سادهای که در آن گویی همه چیز متوقف شده و در انتظار مردم برای حمله دوم با چسب زدن به شیشههای پنجره متلور میشود و نوعی بلاتکلیفی را روایت میکند.
فیلم اما میخواهد از این سکون و سکوت به امید برسد. برای این منظور اما از سبک و سیاق معمول استفاده نمیکند.
مانند فیلمهای قبلی این فیلمساز با دوربین عمدتا ثابت و ساکنی روبهرو هستیم که فقط به نظاره مینشیند. غالب نماها بلند هستند و دوربین گویی قصد و قدرت دخالت در احوال صحنه را ندارد. صحنهها و اتفاقات سرد و تخت تصویر شدهاند و تنها چند حرکت دوربین در طول فیلم توجه تماشاگر را به خود جلب میکند: یک بار زمانی که آرش برای اولین بار از هجوم نیروهای امنیتی به مطبش میگوید، دوربین آرام به صورت او نزدیک میشود و بار دیگر زمانی است که سرش را روی پای مادرش میگذارد. این دو حرکت احساسی عامدانه در تضاد با سبک و سیاق بقیه فیلم به نظر میرسد، همینطور حرکت دوربین از روی صورت آرش به روی صورت پر اشک مهسا، زمانی که برای اولین بار از تصمیم او مطلع میشود.
اما سبک و سیاق دوربین ایستا و نماهای بلند اجراهایی بسیار قوی را در جلو دوربین میطلبد تا بتواند سادگی نما را جبران کند و تماشاگر را با خودش همراه کند.
اینجا جایی است که فیلم گاه کم میآورد و به ویژه در اواسط فیلم، برخی صحنهها خشک و بیروح میشوند. هر چند بخشی از این کار عامدانه صورت میگیرد و طبیعتا قرار نیست که با نوعی ملودرام روبرو باشیم، اما گاه نوع اجرای بازیگر اصلی طبیعی به نظر نمیرسد و نمیتواند باورپذیر باشد.
در واقع قرار است با نوعی رئالیسم خشک روبهرو باشیم که تنها به ثبت و ضبط واقعیت میپردازد، اما کار در جاهایی که اجرا واقعی به نظر نمیرسد با مشکل روبهرو میشود.
اما فیلم با یک پایان هوشمندانه تمام میشود، جایی که از شعار و نتیجهگیری فاصله میگیرد و به یک صحنه ساده پناه میبرد که میتواند سرنوشت شخصیت اصلی را با تعبیرهای مختلفی روبهرو کند، هرچند کماکان در همه تعبیرها فیلم معنای زندگی را در لحظههای کوچک آن جستوجو میکند؛ حتی در لحظات نومیدی و بلاتکلیفی.
بالکانیکا ساخته نیکولا سورچینلی کارگردان ایتالیایی در بخش روزهای مولفین هشتاد و سومین دوره جشنواره جهانی فیلم ونیز به نمایش درآمد؛ فیلمی که داستان دو مهاجر افغانستانی را روایت میکند که میخواهند از راه بالکان به ایتالیا برسند.
فیلم داستان دو موسیقیدان افغانستانی را روایت میکند؛ یکی نزار- با بازی بابک کریمی بازیگر شناختهشده ایرانی- که رهبر ارکستر است و پسرش جلیل که او هم به نوازندگی مشغول است و هر دو همزمان با قدرت گرفتن طالبان و ممنوع شدن موسیقی، تصمیم به ترک کشورشان گرفتهاند.
فیلم اما داستان آنها در افغانستان را روایت نمیکند و حتی نیازی به فلشبک و نمایش صحنههایی از زندگی آنها در افغانستان نمیبیند. ما این دو شخصیت را از نقطهای میبینیم که در کوهستانها و جنگلها با سختیهای بسیار از راه پرخطر بالکان میخواهند خود را به ایتالیا برسانند، در حالی که با بدرفتاری محلیها روبرو هستند و ارتش هم مرز را به شدت کنترل میکند.
ملاقات آنها با پناهجوهای دیگر بخشهای مهمی از فیلم را تشکیل میدهد؛ پناهجویانی از کشورهای مختلف که از همین راه بخت خود را آزمودهاند و بسیاری از آنها بارها شکست خوردهاند. فیلم روایت این شکست و امید است و در لحظههایی سعی دارد با نزدیک شدن به شخصیتها حتی مکالمه آنها با خدا را برای ما تصویر کند؛ مثل صحنهای که جلیل از احوال ناخوش پدرش و مشکلات لاینحل پیش رویشان به تنگ آمده و از خدا میپرسد:«خدایا چرا ما افغانها را دوست نداری؟»
فیلم سعی دارد مضمون ارتباط آدمها را به مایه اصلیاش بدل کند، جایی که نزار تنها میتواند فارسی حرف بزند و از ارتباط با دیگران عاجز است (مثل صحنهای که میخواهد به صاحب مغازه حرفش را بزند و بر شیشه میکوبد و به زبان خودش فریاد میزند) و فرزندش جلیل که انگلیسی هم بلد است و با دیگران ارتباط برقرار میکند، از جمله با گرتا، دختر پزشکی که به کمک آنها آمده و نقش مهمی را در فیلم ایفا میکند.
فیلمساز همانطور که در یادداشتی اشاره کرده، در واقع خودش را در نقش این پزشک میبیند؛ کسی که میخواهد به هر قیمتی به آنها کمک کند و فارغ از مسائل سیاسی و اجتماعی، به آنها به عنوان یک انسان نگاه میکند: «مادربزرگم در دهه ۱۹۴۰ برای آزادی ما مبارزه کرد. من در کنار او بزرگ شدم و داستانهایش از آزادی سلب شده، همیشه فکر من را به خودش مشغول کرده. بخشی از شکلگیری بالکانیکا نیز از همین احساس خشم نسبت به کسانی سرچشمه گرفت که به قطع، انکار، اجبار و سانسور دست میزنند. اگر چه زمانی که موسیقی در افغانستان ممنوع شد، من بسیار جوان بودم، اما آن خبر بذرهایش را در وجودم کاشت و این بذرها سالها در من باقی ماندند، تا این که من و آندرهآ بروسا تصمیم گرفتیم داستان سفر نزار و جلیل را روایت کنیم. ما در این روایت، نگاه غربی را نیز وارد کردیم که در قالب شخصیت گرتا تجسم یافته، شخصیتی که دیدگاه ما را بیان میکند.»
فیلم اما گاه اسیر همین نگاه و پیام سادهاش میشود و نمیتواند به عمق نفوذ کند. شخصیتها در قالب تیپ خلاصه میشوند و بعد ندارند، چه گرتا، پزشک ایتالیایی و چه دو شخصیت اصلی افغانستانی فیلم که دیالوگهای آنها از حد دیالوگهای معمول فراتر نمیرود و کمک چندانی به ساخت و پرداخت شخصیتها نمیکند. دوربین غالباً روی دست هم گاه بیش از اندازه به کار گرفته شده، ضمن این که دوربین در غالب صحنهها از زاویه پائین شخصیتها را دنبال میکند و این زاویه نگاه، جدای از ناکارآمدی، گاه حتی عجیب به نظر میرسد.
فیلم اما میخواهد شرق و غرب را با یک نگاه انسانی به هم پیوند بزند، به همین دلیل ضمن تشریح درد و رنج قهرمانهایش با امید به پایان میرسد، امیدی که از اعتماد و دوستی بین گروههای انسانی شکل می گیرد و قرار است موسیقی به عنوان زبانی جهانی، پیوند دهنده آنها باشد.
«دستم را در باغچه میکارم» در بخش روزهای مولفان جشنواره جهانی فیلم ونیز به نمایش درآمد؛ فیلمی داکو-فیکشن (ترکیب مستند و فیلم تخیلی) ساخته مشترک هدا طاهری و بوریس حاجیه.
این اثر ترکیب کار یک زوج سینمایی است از دو کشور مختلف، ایران و صربستان، که در خلق اثر از زندگی شخصی خود الهام گرفتهاند.
این دو فیلمساز پیشتر سه فیلم کوتاه به همین شکل و شمایل خلق کرده بودند که در جشنواره لوکارنو نمایش داده شدند.
فیلم که عنوانش را از شعر فروغ فرخزاد وام گرفته (دستهایم را در باغچه میکارم / سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم)، با تماس اینترنتی هدا با مادر و خواهرش در ایران آغاز میشود.
سایه جنگ حضور پررنگی دارد و پس از مدتها اینترنت وصل شده و این خانواده توانستهاند با هم حرف بزنند.
مادر و خواهر میگویند سفارت صربستان هم اینترنت نداشته و هنوز نتوانستهاند ویزای خود را بگیرند تا به شب عروسی هدا برسند.
فیلم به شکل جامپکات روایت میشود و در صحنه بعد، رسیدن والدین هدا را میبینیم. اما روایت در شکلهای مختلف تاب میخورد و قرار نیست با داستانی سرراست روبهرو باشیم.
هدا و بوریس در حال ازدواجاند، اما فیلم به ما میگوید هر دو همجنسگرا هستند.
بچه هم نقش مهمی در فیلم دارد و حالا هدا بچهدار است. از طرفی پدر بوریس از جمع گریزان است و در عروسی ظاهر نمیشود.
همه چیز در شکلی ظاهرا واقعی پیش میرود، اما دو فیلمساز میگویند همه چیز بر اساس فیلمنامه از پیش نوشتهشده فیلمبرداری شده و در واقع ربطی به واقعیت محض ندارد، هرچند شخصیتها، از جمله هدا و بوریس نقش خود را بازی میکنند.
در بخشهای اولیه با رابطه هدا با مادر و خواهرش روبهرو هستیم که حالا نگران جنگ در ایران و بسته شدن فرودگاهها، بهدنبال راهی برای ماندن هستند.
از سویی هدا خود یک پناهنده سیاسی است که سالها قبل به همراه شریک زندگی خود به آلمان پناهنده شده و بخشی از گذشتهاش در برابر او قرار میگیرد.
فیلم حتی در یک صحنه ناگهان به گذشته میرود و بهجای بوریس، با شریک زندگی قبلی هدا مواجه میشویم که از آشپزخانه بیرون میآید.
به این ترتیب، فیلم میخواهد گذشته و حال را به هم پیوند بزند، چیزی که در بخشهای مختلف در حال تجربه کردن آن است.
در عین حال، با نوعی نمایش بیپرده بدن زن روبهرو هستیم که حتی یک بار دوربین از داخل بدن این زن حرکت میکند و از آلت تناسلیاش بیرون میآید.
در نتیجه، گرایشهای جنسی آدمها و نوع رویارویی آنها با بدن، به بخشی از فیلمی بدل میشود که آگاهانه و عریان میخواهد درباره این مسائل حرف بزند.
اما مشکلات فیلم از جایی آغاز میشود که مرز واقعیت و تخیل مشخص نیست و فیلم بین این دو بهشکلی در نوسان قرار میگیرد و در روایت واقعیت - یا چیزی که مدعی است واقعی است - کم میآورد.
فیلم بهشکلی قدرت واقعی بودن خودش را گاه از دست میدهد و با خلق صحنههایی بازسازیشده به تاثیرگذاری خودش لطمه میزند.
از طرفی جامپکاتهای مختلف و پراکندگی نمایش زندگی این دو در دورهها و مکانهای گوناگون، در نهایت به ساختاری میرسد که به فیلم آسیب میزند و پیگیری آن را برای تماشاگر مشکل میکند.
دوربین در اغلب صحنهها ثابت است و به نظاره آدمها مینشیند. کارگردانان فیلم از قطع و نماهای مختلف از زاویههای گوناگون پرهیز دارند؛ برعکس میخواهند با دوربین ثابت و نماهای بلند، به واقعیت وفادارتر به نظر برسند.
اما این رویکرد با سبک و سیاق تدوین فیلم هماهنگ نیست؛ جایی که با برشهایی از زندگی روبهرو هستیم که کامل نمیشوند و بریدهبریده و تکهتکه میمانند.
در نتیجه، فیلم در شکل دادن به واقعیتی که تماشاگر باید باورش کند، به موفقیت نمیرسد.
می الطوخی، کارگردان دانمارکی-مصری، حضور بسیار محدود زنان در میان سازندگان آثار نامزد دریافت جایزه اصلی جشنواره فیلم ونیز را نشانه وجود مشکلی ساختاری در صنعت سینما دانست.
این فیلمساز پیش از نخستین نمایش «زن ناشناس»، تازهترین اثر خود، در یک نشست خبری گفت: «این مشکلی ساختاری است که در تمام دوران حرفهایام با آن دستوپنجه نرم کردهام.»
او افزود: «پس از پایان تحصیل، ساخت نخستین فیلمم بسیار دشوار بود و فکر میکنم شش یا هفت سال طول کشید. این در حالی بود که همدورهایهای مرد من خیلی زودتر نخستین فیلمشان را ساختند.»
به گفته الطوخی، کارگردانان زن برای تامین بودجه با دشواری بیشتری مواجهاند و این نابرابری بر همه مراحل فیلمسازی، از میزان بودجه و انتخاب بازیگران تا بخت حضور آثار در جشنوارههای بزرگ، تاثیر میگذارد.
الطوخی تنها زنی است که کارگردانی یکی از ۲۱ فیلم داستانی حاضر در رقابت شیر طلایی را بر عهده دارد.
در میان دیگر آثار بخش رقابتی نیز تنها یک مستند حضور دارد که یکی از دو کارگردان آن زن است.
چنین ترکیبی بار دیگر به بحثها درباره سهم و جایگاه زنان در صنعت سینما دامن زده است.
با این حال، آلبرتو باربرا، مدیر جشنواره ونیز، از فهرست آثار امسال دفاع کرده و گفته است زنان تنها ۲۴ درصد از فیلمهای ارسالشده را کارگردانی کردهاند. این رقم سال گذشته ۳۰ درصد بود.
او تاکید کرد فیلمهای راهیافته به جشنواره بر اساس کیفیت هنری انتخاب شدهاند.
روایت زنانی که دیده و شنیده نشدند
داستان فیلم «زن ناشناس» در سالهای پس از جنگ جهانی دوم میگذرد و زندگی ماری، خدمتکاری دانمارکی، را روایت میکند.
ماری در آستانه ازدواج با کارفرمای ثروتمند خود قرار دارد، اما آشکار شدن رابطه پیشین او با یک سرباز آلمانی، آیندهاش را به خطر میاندازد.
داستان فیلم در دانمارکی که بهتازگی آزاد شده، رخ میدهد. در آن دوران، زنان متهم به رابطه با نیروهای اشغالگر آلمانی، اغلب در ملا عام تحقیر میشدند و هدف مجازاتهای خودسرانه قرار میگرفتند.
الطوخی گفت درونمایههای این فیلم با دیدگاههای او درباره جایگاه زنان در سینما پیوند دارد.
این کارگردان دانمارکی-مصری افزود: «فیلم من درباره نادیده ماندن زنان است. درباره زنانی که از یک سو به چشم شی به آنان نگاه میشود و از سوی دیگر، کسی آنها را نمیبیند و صدایشان را نمیشنود.»
الطوخی ضمن ابراز خرسندی از توجهی که حضورش در بخش رقابتی جشنواره برانگیخته است، گفت ترجیح میداد فیلمسازان زن بیشتری در کنار او حضور داشته باشند.
او ادامه داد: «پس از جنبش میتو، همه ما به این نابرابری جنسیتی پی بردیم، اما در چند سال اخیر اتفاقی افتاده و به نظر میرسد کمکم در حال بازگشت به وضعیت پیشین هستیم.»
ماتیلده آرسل، بازیگر نقش ماری، نیز گفت این فیلم سرگذشت زنانی را بازگو میکند که دههها با انگ ناشی از روابطشان در دوران جنگ زندگی کردهاند.
او اضافه کرد: «زنانی هستند که هرگز به خانوادههایشان نگفتند چه بر سرشان آمده است. برخی از آنان هنوز هم در روزی که دانمارک آزادی خود را جشن میگیرد، میترسند و احساس شرم میکنند.»
بیش از نیم قرن پس از جشنهای ۲۵۰۰ ساله، نت کامل سرود ویژه این جشنها برای نخستین بار منتشر شد. بازیابی این سند موسیقایی گوشهای کمتر دیدهشده از تاریخ فرهنگی یکی از مناقشهبرانگیزترین رویدادهای دوران پهلوی را آشکار میکند.
«سرود ویژه جشنهای دو هزار و پانصدمین سال بنیانگذاری شاهنشاهی ایران» به کوشش پژمان اکبرزاده، پژوهشگر ایرانی مقیم هلند، منتشر شده است. نسخهای از نت این اثر در یک بایگانی در تهران پیدا شد؛ نسخهای که عنوان صفحه نخست آن با جوهر سیاه پوشانده شده و هویت اثر در نگاه اول قابل تشخیص نبود.
یک مسابقه برای صدای رسمی جشنها
در سال ۱۳۵۰ و در آستانه برگزاری جشنها در پاسارگاد و تخت جمشید، وزارت فرهنگ و هنر مسابقهای برای ساخت سرودی ویژه برای این مراسم برگزار کرد. از میان آثار ارائهشده، قطعهای ساخته یوسف یوسفزاده با شعری از هدایتالله نَیرسینا انتخاب شد.
پژمان اکبرزاده میگوید در یک مصاحبه منتشرنشده با یوسفزاده که در آرشیو خانواده آهنگساز باقی مانده است، او توضیح داده که مهرداد پهلبد، وزیر وقت فرهنگ و هنر، به همراه مسئولانی از وزارتخانه نسخه اولیه سرود را برای محمدرضا شاه پهلوی بردند و در نهایت این اثر بهدلیل سادگی، روانی و تناسب موسیقی و شعر برگزیده شد.
نسخه اصلی سرود با اجرای ارکستر سمفونیک تهران به رهبری حشمت سنجری و گروه کُر تهران به رهبری اِوِلین باغچهبان ضبط شد.
اکبرزاده معتقد است این اثر برخلاف بسیاری از سرودهای سفارشی آن دوره، تنها یک قطعه مناسبتی نیست و ساختار ملودیک آن امکان اجرای مستقل و تنظیمهای مختلف برای ارکستر و آواز گروهی را فراهم میکند.
نسخهای از نوت که نامش پاک شده بود
اما شاید جذابترین بخش داستان، نه چگونگی ساخت سرود، بلکه نحوه پیدا شدن آن باشد.
یکی از همکاران اکبرزاده نسخهای از نت کامل اثر را در آرشیوی در تهران پیدا کرد. عنوان روی صفحه اول سیاه شده بود و در نگاه نخست نمیشد تشخیص داد نتها متعلق به چه قطعهای هستند.
اکبرزاده پیشتر صفحه گرامافون اجرای همین سرود را در آمریکا دریافت کرده و نسخه صوتی آن را دیجیتال کرده بود. همین آشنایی سبب شد با دیدن نسخه کامل نوت بتواند اثر را شناسایی کند.
حذف عنوان، یادآور سرنوشت بسیاری از اسناد مرتبط با دوران پهلوی در سالهای پس از انقلاب است؛ دورهای که در آن نشان شیر و خورشید، نامها و عبارتهای مرتبط با سلطنت از بسیاری از اسناد، ساختمانها و آثار عمومی حذف شد.
اما اکبرزاده فرضیه دیگری نیز مطرح میکند. او احتمال میدهد سیاه کردن عنوان نسخه مکتوب نت با هدف نابودی آن انجام نشده باشد، بلکه فردی در آرشیو با پنهان کردن هویت اثر، تلاش کرده باشد آن را از حذف یا نابودی حفظ کند.
اثبات این فرضیه ممکن نیست، اما در صورت صحت آن، سیاه کردن عنوان نسخه نت در عمل به حفظ اثر و جلوگیری از حذف یا نابودی آن کمک کرده است.
سازندگانی که خود نیز به حاشیه تاریخ رفتند
هدایتالله نَیرسینا، شاعر این سرود، از چهرههای فعال شعر و ترانه در ایران قرن بیستم بود و مدتی ریاست شورای شعر رادیو را برعهده داشت.
خوانندگانی چون روحانگیز، بنان، مرضیه و پوران آثار او را اجرا کردهاند و جواد بدیعزاده نیز یکی از سرودهایش را در سفری به هند روی صفحه ضبط کرده بود.
اما بخشی از فعالیت نیرسینا به سرودهای رسمی حکومت پهلوی مربوط میشد؛ از جمله سرود جشنهای ۲۵۰۰ ساله و سرود انقلاب سفید.
او هنگام وقوع انقلاب در فرانسه بود و دیگر به ایران بازنگشت. خانه و کتابخانه شخصیاش پس از انقلاب مصادره شد و دو دهه پایانی زندگی خود را در لسآنجلس گذراند.
یوسف یوسفزاده، آهنگساز اثر، از دهه ۱۳۲۰ در هنرستان عالی موسیقی تهران تدریس میکرد و بیش از سه دهه در آموزش موسیقی فعالیت داشت. او در سال ۱۳۵۱ نیز به سرپرستی این هنرستان منصوب شد. بخش مهمی از فعالیت آهنگسازی یوسفزاده به ساخت سرود اختصاص داشت و شماری از آثار او امروز یا در دسترس نیستند یا ضبط شناختهشدهای از آنها باقی نمانده است.
آن سوی ضیافتهای پرزرق و برق
جشنهای ۲۵۰۰ ساله همچنان یکی از موضوعات مناقشهبرانگیز دوران پهلوی است. منتقدان آن را نمادی از هزینههای سنگین حکومت، شکاف طبقاتی و استفاده سیاسی از تاریخ ایران میدانند؛ در مقابل، حامیان حکومت پیشین بر اهمیت بینالمللی جشنها و تلاش برای معرفی تمدن ایران تاکید میکنند.
اما این دوگانه سیاسی باعث شده بخش دیگری از این رویداد کمتر دیده شود: پروژههای فرهنگی و پژوهشی که همزمان با برگزاری جشنها شکل گرفت.
در آن دوره شماری از متون کهن ایرانی بازنشر شد، پروژههای ایرانشناسی توسعه یافت و فعالیتهای هنری متعددی انجام گرفت.
یکی از نمونههای کمتر شناختهشده، بازسازی سازهای ایران باستان برای رژه تاریخی تخت جمشید بود.
پژوهشگرانی از جمله ثمین باغچهبان برای این پروژه به نقش سازها در آثار باستانی، نمونههای موزهای، شعر فارسی و دیگر منابع تاریخی مراجعه کردند.
از آنجا که هیچ سند مکتوب یا شنیداری از موسیقی ایران باستان به جا نمانده است، این پروژههای پژوهشی تلاشی بود برای ارائه تصویری پژوهشمحور از موسیقی احتمالی آن دوره. این سازها بعدها در تصاویر جشنها و فیلم «شعله ایران» ساخته شاهرخ گلستان نیز ثبت شدند.