مهدی آقارضایی، ساکن صدرای شیراز با شلیک مستقیم تکتیرانداز به سرش جان باخت
مهدی آقارضایی، ۲۳ ساله و ساکن شهر صدرا از توابع شیراز، ۱۹ دیماه در جریان اعتراضات این شهر با شلیک مستقیم تکتیرانداز به سرش در بلوار دانش جانباخت. پیکر او ۲۵ دی در بیمارستان پیوند اعضا شیراز پیدا شد. آقارضایی کارگر کارگاه درب و پنجرهسازی و از فعالان جنبش زن، زندگی، آزادی بود.
ایران اینترنشنال مطلع شده است که جاسم ویشکایی (ویشگاهی)، قهرمان کاراته جهان شامگاه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴ به دلیل حمایت از انقلاب ملی ایرانیان، با هجوم ماموران امنیتی به خانهاش در دهکده ساحلی انزلی بازداشت شد. ماموران موبایل، لپتاپ و دیگر وسایل الکترونیکی او را نیز توقیف کردهاند.
براساس این گزارش، ویشکایی ابتدا به زندان انزلی منتقل شد، اما ماموران زندان به نزدیکان او گفتهاند که نیروهای امنیتی او را با خود بردهاند.
همچنین سازمان «حقوق بشر برای ورزش» گزارش داده است جاسم ویشکایی پس از بازداشت به دست نیروهای امنیتی در خطر شکنجه قرار دارد و تاکنون اطلاعی از وضعیت و محل نگهداری او در دست نیست.
از سوی دیگر، حمیده عباسعلی، دارنده دو نشان جهانی کاراته، در صفحه اینستاگرام خود خطاب به فدراسیون جهانی کاراته نوشت: «قهرمان جهان در بازداشت، با خطر شکنجه روبروست.»
همچنین حسین روحانی، قهرمان کاراته جهان، بههمراه حسن روحانی و مهران بهنامفر، دیگر نامآوران این رشته ورزشی، در استوری مشترکی در اینباره نوشتند: «جاسم غیر از خدمت به ایران کاری نکرده. جای قهرمانان، حبس و زندان نیست.»
ویشکایی پس از سالها زندگی در سوئد، چندی پیش به ایران بازگشته و در استان گیلان مشغول مربیگری بوده است.
این قهرمان جهان در سال ۲۰۰۶، مربی کاراته و آمادگی جسمانی اهل بندرانزلی، پیشتر نیز از خیزش انقلابی مردم ایران علیه جمهوری اسلامی در پی کشته شدن مهسا امینی حمایت کرده بود.
علیرضا جهانبخش و مهدی طارمی، کاپیتانهای تیم ملی فوتبال، و علی قلیزاده، عضو تیم ملی، در استوریهای جداگانهای در سیامین روز پس از قتلعام مردم ایران به دست جمهوری اسلامی به این جنایت واکنش نشان دادند.
علیرضا جهانبخش، کاپیتان اول تیم ملی با انتشار یک تصویری که فهرستی از اسامی جانباختگان انقلاب ملی ایرانیان را نشان میدهد، نوشت: «خون میچکد از دیده در این کنج صبوری، این صبر که من میکنم افشردن جان است.»
مهدی طارمی، کاپیتان دوم تیم ملی فوتبال، هم به یک کمپین اینستاگرامی درباره گذشت یک ماه از قتلعام مردم ایران به دست جمهوری اسلامی پیوسته است.
در این کمپین آمده: «یک ماه پیش امروز هزاران نفر بیآنکه بدانند، برای آخرین بار از خواب بیدار شدند، برای آخرین بار صبحانه خوردند، برای آخرین بار مادر خود را بوسیدند، برای آخرین بار با عزیزان خود حرف زدند، برای آخرین بار کار کردند، برای آخرین بار آهنگ گوش دادند.»
در ادامه این متن درباره جاویدنامان انقلاب ملی ایرانیان آمده است: «برای آخرین بار رویا بافتند، برای آخرین بار لباسی را پوشیدند، برای آخرین بار به پدر خود نگاه کردند، برای آخرین بار خندیدند، برای آخرین بار بند کفشهای خود را بستند، برای آخرین بار گفتند: «نگران نباشید، مواظبم»، برای آخرین بار از خانه بیرون رفتند، برای آخرین بار مثل همیشه شجاع و شریف ماندند، برای آخرین بار به آسمان نگاه کردند، برای آخرین بار عاشق ایران بودند، برای آخرین بار امید داشتند، برای آخرین بار ترسیدند اما عقب نکشیدند، برای آخرین بار کمک کردند، برای آخرین بار کمک خواستند و برای آخرین بار ایستادند؛ و دیگر هیچوقت بازنگشتند.»
علی قلیزاده، ملیپوش فوتبال ایران، نیز با انتشار متنی مشابه نوشت: «دیگر «وطن» را با «ت» بنویسید. تنهای زیادی در آغوشش جان دادهاند.»
براساس اطلاعات رسیده به ایران اینترنشنال، نادر مولوی، فوتبالیست ۱۸ ساله و هوادار تیم فوتبال استقلال، در جریان انقلاب ملی ایرانیان علیه جمهوری اسلامی، پنجشنبه ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ در میدان شهرری تهران، به دست نیروهای سرکوب به قتل رسید.
جزئیات رسیده حاکی است نیروهای امنیتی، با وجود تعیین مسجد برای برگزاری مراسم سوگواری، با اعمال فشار بر خانواده جاویدنام نادر مولوی، از برگزاری مجلس ترحیم نیز جلوگیری کردند.
جاویدنام مولوی عضو تیم فوتبال حامی تهران بود و در لیگهای پایه تهران توپ میزد.
نادر مولوی همچنین طرفدار تیم فوتبال استقلال بود و برای تماشای بازیهای این تیم به استادیومهای مختلف تهران میرفت.
میلاد اطمانی، جوان اهل سلماس، از معترضانی بود که شامگاه پنجشنبه ۱۸ دیماه در جریان انقلاب ملی ایرانیان در منطقه پونک تهران هدف گلوله قرار گرفت و از ناحیه دست مجروح و بازداشت شد. خانواده میلاد ۱۲ روز بعد پیکر بیجان او را با دو گلوله دیگر به سر و شکمش در سردخانه کهریزک یافتند.
به گفته یک منبع نزدیک به خانواده در گفتوگو با ایراناینترنشنال، خانواده تمایلی به صحبت علنی درباره جزییات جراحات مشاهده شده بر پیکر فرزندشان را ندارند.
به گفته این منبع، میلاد اطمانی همراه دوست نزدیکش، دیار پورچهریق، در اعتراضات پونک حضور داشت. در همان شب، نیروهای امنیتی با شلیک مستقیم، دیار را هدف قرار دادند و در همان محل جان باخت. دیار پورچهریق، ٣٠ ساله و اهل سلماس، دوست میلاد بود.
میلاد اطمانی برای کمک به دوستش دوید که در جریان این اقدام، گلولهای به دست او اصابت کرد و دچار خونریزی شدید شد.
افراد حاضر در صحنه، میلاد را بهسرعت به یک درمانگاه در نزدیکی پونک منتقل کردند، اما بنا بر این روایت، درمانگاه یا از پذیرش او خودداری کرد یا اعلام کرد آنها امکان درمان او را ندارند.
پس از آن، تلاش شد او به بیمارستان دیگری منتقل شود اما در خیابان به دست ماموران بازداشت شد.
یک منبع محلی به ایراناینترنشنال گفته است که چندین نفر بازداشت او را بهطور مستقیم مشاهده کردهاند.
منبع نزدیک به خانواده توضیح میدهد: «میلاد حدود ۱۲روز مفقود بود و هیچ اطلاعی از وضعیتش در دست نبود. در نهایت روز ۳۰دیماه، پس از جستوجو میان اجساد در کهریزک، پیکر او شناسایی شد.»
به گفته این منبع، هنگام تحویل پیکر مشخص شد که علاوه بر جراحت اولیه ناشی از اصابت گلوله به دست، دو گلوله دیگر نیز به بدن میلاد اصابت کرده است؛ یکی به شکم و دیگری که به گفته نزدیکانش به سر اصابت کرده است.
او اضافه میکند که خانواده از صحبت درباره این موضوع امتناع میکنند و حاضر به ارائه جزییات بیشتر نیستند.
این منبع همچنین میگوید خانواده میلاد مجبور به پرداخت مبلغی تحت عنوان «پول دو تا تیر» شده و سندی را نیز امضا کردهاند که جزییات آن مشخص نیست. به گفته او، بر اساس شنیدهها، لین سند احتمالا برای نسبت دادن عنوان «بسیجی» به او بوده باشد؛ ادعایی که این این منبع آن را «دروغ محض» توصیف میکند.
میلاد اطمانی چند سالی برای کار به تهران آمده و در محله پونک ساکن شده بود. او در خانوادهای بسیار مذهبی در شهرستان سلماس بزرگ شده بود. به گفته منبع نزدیک به خانواده، خانواده با سبک زندگی آزادتر او و دیدگاههای غیرمذهبی او مخالف بودند.
این منبع میگوید: «او حتی در خانواده خودش هم غریب بود.»
پس از کشته شدن میلاد اطمانی، خانواده او سکوت اختیار کردهاند. به گفته این منبع، حتی در میان اقوام نزدیک، صحبت درباره او ممنوع شده و بسیاری از پیامها و تماسها بیپاسخ میماند.
پیکر میلاد اطمانی در نهایت در یکی از روستاهای اطراف سلماس، محل سکونت خانواده به خاک سپرده شد.
آنچه برای این جانباخته رخ داده، نمونهای از الگوی تکرارشوندهای است که در جریان انقلاب ملی بارها گزارش شده است.
پیشتر گزارشهای متعددی از ربوده شدن مجروحان اعتراضات از خیابانها، درمانگاهها یا بیمارستانها منتشر شده است؛ مواردی که در آن نیروهای امنیتی افراد زخمی را در مسیر درمان یا حتی روی تخت بیمارستان بازداشت کرده و پس از ناپدیدسازی، پیکر آنان را با جراحات جدید تحویل دادهاند.
در برخی موارد، اجسادی که از کهریزک یا مراکز مشابه تحویل خانوادهها شدهاند، همچنان دارای تجهیزات پزشکی مانند سرم، سوند، لوله تنفسی یا الکترودهای قلب بودهاند؛ نشانهای از اینکه این افراد در حال درمان ربوده شده و سپس کشته شدهاند.
به نظر میرسد این شیوه، یعنی مجروحسازی، ربایش، ناپدیدسازی و تحویل پیکر پس از چند روز با جراحات بیشتر، بخشی از راهبرد سرکوب در آن روزها بوده است.
او ۳۴ سال دارد و ترجیح میدهد فعلا نام واقعیاش منتشر نشود. میگوید ۱۸ دیماه بازداشت شده، اما هنوز هم نمیداند دقیقا چه مدت در بازداشت بوده است؛ در جایی که نگهداری میشد، تشخیص شب و روز فقط از روی نوری که بالای دیوار میافتاد ممکن بود.
با این حال اما با اطمینان میگوید: «وحشیانه شکنجهام کردند.»
پس از آزادی، تقریبا بلافاصله ایران را ترک کرده است. به دلایل امنیتی، کشور محل اقامت فعلی او اعلام نمیشود. او نام مستعار «دیبا» را برای روایتش انتخاب کرده است.
دیبا روایتش را از ۱۸ دیماه آغاز میکند؛ روزی که همراه دوستانش به خیابان رفت.
به گفته او، جمعیت بسیار زیاد بود: «چند نفر از دوستانم خداحافظی کردند و رفتند. چند دقیقه بعد، ماموران حمله کردند.»
دیبا میگوید حمله، ناگهانی و بهشدت خشن بود و در پی یورش نیروهای سرکوبگر به محدوده پشت سینما فرهنگ، جمعیت فرار کرد: «درِ خانهها را میزدیم، همه دنبال پناهگاه بودند.»
در نهایت، دیبا همراه چند نفر دیگر وارد یک خانه مسکونی با درِ فلزی مشکیرنگ شد اما خیلی زود متوجه شدند که صاحبخانه با نیروهای حکومتی همکاری دارد.
دیبا میگوید: «با توهین گفت میبرنتون اونجا که عرب نی انداخت و بعد ما را تحویل ماموران داد.
بهگفته دیبا بازداشتشدگان به نیروهای دیگر سپرده و با کامیون باری منتقل میشوند. فضای خودرو بهشدت محدود بوده است. افراد بهصورت فشرده، با سرهای پایین نگه داشتهشده و فشار شدید روی گردن جابهجا میشوند؛ فشاری که به گفته دیبا، آثارش به شکل درد، کبودی و آسیب جسمی باقی مانده است.
آنها را به مکانی نامعلوم منتقل میکنند؛ جایی که خانه مسکونی نبوده و بیشتر شبیه سوله یا انباری بزرگ توصیف میشود. در بدو ورود، بازداشتشدگان را در حیاط بهشدت کتک میزنند و سپس با چشمبند به داخل میبرند. دیبا میگوید در مقاطعی بیهوش شده و وقتی به هوش آمده، خودش و دیگران را دیده که کنار هم روی زمین افتادهاند.
در این محل، شکنجههای شدید فیزیکی آغاز میشود. او روایت میکند که مدتی از چنگک فلزی شبیه چنگک قصابی آویزان شده؛ پاهایش در هوا بوده و تمام وزن بدنش تحت کشش قرار داشته است. این وضعیت باعث درد شدید، بیحسی و آسیب جدی جسمی شده است.
به گفته دیبا، یکی از بازجویان قویهیکل که جلیقه شکاری به تن داشته، با ضربهای شدید به صورت او باعث خونریزی میشود؛ بهطوری که خون روی سر و صورتش جاری میشود.
او میگوید این بازجو سپس به شکلی تحقیرآمیز و آزاردهنده، خون روی صورت و سرش را با دست پخش کرده و آن را میلیسیده است؛ رفتاری که دیبا آن را نمونهای آشکار از تحقیر، شکنجه و آزار جنسی و روانی توصیف میکند. بازجویان همزمان او را «محارب» خطاب میکردند و بهطور مستمر به اعدام تهدید میشد.
دیبا میگوید که شرایط بازداشت بهشدت غیرانسانی بود. دسترسی به آب آشامیدنی محدود یا قطع میشد، غذای کافی داده نمیشد و گاه فقط تکهای نان به داخل پرتاب میکردند. اجازه استحمام وجود نداشته و در مواردی با آب سرد مورد آزار قرار گرفته است. توهین، تحقیر و فشار روانی نیز بهصورت مداوم ادامه داشته است.
در یکی از موارد، صدایی برای او پخش میکنند که در آن اعلام میشود پدرش خواسته او را بکشند؛ اقدامی که به گفته دیبا، بخشی از شکنجه روانی شدید بوده است.
در ادامه بازداشت، بهصورت اجباری به او آمپول و آنچه «واکسن» عنوان شده تزریق میکنند و قرصهای ناشناختهای به او میدهند. دیبا میگوید ماموران با باز کردن دهانش، او را مجبور به خوردن این داروها کردهاند.
پس از آزادی، و خروج از ایران بهدلیل وخامت وضعیت جسمی، آزمایش خون انجام میدهد که نشاندهنده اختلال و رقیقشدن خون بوده است. همچنین آثار کبودی، تورم و جراحات، بهویژه در ناحیه پاها، مشاهده و ثبت شده است.
مدت دقیق بازداشت همچنان برای او نامشخص است. در نهایت، با پرداخت بیش از دو میلیارد تومان از سوی نامزدش، آزادی او فراهم میشود. او پس از آزادی از ایران خارج شده است.